2 844
مشترکین
-724 ساعت
-27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
2 844
تا به امروز نماد اسکادران ٢٠٩ ضدهوایی بریتانیا که موفق به سرنگونی بارون سرخ شد، شاهین سرخ درحال غروب از آسمان است.
2 844
مانفرد فون ریشتهوفن، مشهور به «بارون سرخ» ، برترین خلبان تکخال جنگ جهانی اول با ۸۰ پیروزی هوایی تأییدشده بود. شهرت او نه تنها به خاطر تعداد پیروزیهایش، که به دلیل ترکیب نادر استعداد یک شکارچی ذاتی، نبوغ تاکتیکی، و رفتار جوانمردانهاش بود که از او یک «شوالیهٔ آسمان» در دل جنگی بیرحم و صنعتی ساخت.
او پیش از جنگ یک افسر سوارهنظام (اُولان) در ارتش پروس بود، اما با منسوخ شدن سوارهنظام در جنگ سنگری، به نیروی هوایی منتقل شد. او فرماندهٔ اسکادران معروف «سیرک پرنده» شد، جایی که هواپیمایش را کاملا قرمز رنگآمیزی میکرد تا دشمن او را بشناسد و پیش از نبرد، وحشت کند. تاکتیک «گلهٔ گرگها» (حملهٔ دستهجمعی از خورشید و ارتفاع بالاتر) را به کمال رساند. او هرگز به خلبانی که با چتر نجات فرار میکرد شلیک نکرد
مرگ او در ۲۱ آوریل ۱۹۱۸، پشت خطوط دشمن، هنگامی که هدف گلولهٔ یک مسلسلچی از زمین قرار گرفت. با این حال، توانست هواپیما را به سلامت فرود آورد و آخرین کلماتش این بود: «همه چیز تمام شد.» قوای انگلیسی، به او یک تشییعجنازهٔ نظامی کامل با احترامات و شلیک هوایی هدیه کردند و بر مزارش نوشتند: «به یاد دشمن شجاع و جوانمرد ما.»
2 844
+1
بارون سرخ، مانفرد فون ریشتهوفن
اپریل خونین نامی است که به آپریل ۱۹۱۷، فاجعهبارترین ماه در تاریخ نیروی هوایی بریتانیا داده شده است. در این ماه، سپاه هوایی سلطنتی بریتانیا (RFC) در جریان نبرد آراس (Battle of Arras) با ورود اسکادران بارون سرخ به جبهه غربی متحمل تلفاتی چنان هولناک شد که میانگین عمر یک خلبان تازهکار به فقط ۱۷.۵ ساعت پرواز کاهش یافت. این فاجعه، نقطهٔ اوج برتری تاکتیکی نیروی هوایی آلمان در میانهٔ جنگ بود
2 844
نبرد کورسک (تابستان ۱۹۴۳) و عملیات سیتادل و نبرد عظیم زرهی پروخروفکا، نقطهٔ عطفی تعیینکننده در جنگ جهانی دوم و مرگ قطعی توان تهاجمی ارتش آلمان در جبههٔ شرقی بود. پس از شکست آفند تابستانه ١٩۴١ (مسکو) و ١٩۴٢ (فاجعه استالینگراد) ، ستاد کل نیروهای مسلح آلمان OKW, به دنبال یک پیروزی قاطع بود تا ابتکار عمل را بازپس گیرد. نتیجه، طراحی عملیات سیتادل بود: یک حملهٔ گازانبری عظیم به برآمدگی کورسک که توسط ارتش سرخ تصرف شده بود. آنها ماهها منطقه را به یک قلعهٔ دفاعی تو در تو با میدانهای مین، خندقهای ضد تانک و هزاران توپ ضد تانک تبدیل کردند.
اوج حماسی در پروخروفکا: در ۱۲ ژوئیه ۱۹۴۳، بزرگترین نبرد زرهی تاریخ بشر در نزدیکی پروخروفکا رخ داد؛ جایی که صدها تانک از سپاه دوم زرهی اس اس و ارتش پنجم تانکهای گارد شوروی در فاصلهٔ نزدیک به هم کوبیده شدند. اگرچه آلمانیها یک پیروزی عملیاتی بزرگ به دست آوردند اما نتیجه ای حاصل نشد.
شکست عملیات سیتادل و توقف در پروخروفکا به معنای پایان راهبردی جنگ برقآسا آلمان بود. با نابودی قوای آلمان در تابستان ١٩۴۴ در عملیات باگراتیون، تنها ۲۲ ماه بعد از پروخروفکا، به سقوط برلین انجامید.
2 844
پروخروفکا، ١٢ ژوئیه ١٩۴٣
گزارش مکتوب بررسی وقایع ضلع شمالی نبرد:
دو تانک تایگر PZKMFWG. VI نوع H1 به فرماندهی ستوان یکم مایکل ویتمن (١٩١۴- ١٩۴۴) و ستوان یکم یواخیم پایپر (١٩١۵-١٩٧۶) موفق به نابودی ٣۴ عدد تانک KV1 و T34-85 گارد پنجم شوروی و ١٠ قبضه توپ ضد زره شدند و سپسبه بدون تلفات و موفقیت آمیز و به علت اتمام مهمات عقب نشینی کردند.
2 844
محاصره تئوچیتلان پایتخت ملت آزتک در هندغربی (قاره آمریکا، مکزیک امروزی) در سال ۱۵۲۱ میلادی توسط هرنان کورتس. و قوای اسپانیا، این نه فقط سقوط یک پایتخت، که فروپاشی یک جهان بود. این نبرد به ظاهر میان «اسپانیاییها» و «آزتکها» بود، اما در حقیقت، بزرگترین ارتش محاصرهکننده را نه اسپانیاییها، که دشمنان بومی امپراتوری آزتک تشکیل میدادند؛ ملتهایی که از ظلم سیستماتیک آزتکها به ستوه آمده بودند. آزتک ها از قبایل تحتسلطه، نه فقط طلا و محصولات کشاورزی، که قربانی انسانی برای معابد خود طلب میکردند. در مراسمی که برای تقدیس خدای جنگ برگزار میشد، هزاران اسیر جنگی از قبایل همسایه (بهویژه تلاکسکالاها و هوئخوتزینگوها) را بر فراز هرم بزرگ قربانی میکردند و قلب تپندهٔ آنها را بیرون میکشیدند. این «جنگهای گل» برای آزتکها یک آیین مقدس بود، اما برای همسایگانشان یک کابوس دائمی. به همین دلیل، وقتی هرنان کورتس با ششصد اسپانیایی از راه رسید، تلاکسکالاها که دههها منتظر فرصت انتقام بودند، بلافاصله دهها هزار جنگجو در اختیار او گذاشتند و ستون فقرات ارتش فاتح را تشکیل دادند.
محاصرهٔ تئوچیتلان ٣ ماه طول کشید. کورتس با درایت نظامی، قناتهای آب شهر را قطع کرد و بریگانتینهای مسلح به توپ را بر روی دریاچهٔ تکسکوکو به کار گرفت تا راههای تدارکاتی کانوها را مسدود کند. در داخل شهر، قحطی و بیماری آبله (که توسط اروپاییها آورده شده بود) صدهاهزار نفر از مردم شهر و مدافعان را از پای درآورد. با این حال، مقاومت آزتکها به رهبری آخرین امپراتورشان، کوئوتِمُک حماسی و بیرحمانه بود. آنها کوچهبهکوچه و خانهبهخانه جنگیدند. کورتس بعدها نوشت که خیابانها چنان از اجساد پوشیده شده بود که راه رفتن ناممکن میشد. سرانجام در ۱۳ اوت ۱۵۲۱، کوئوتِمُک دستگیر شد و تئوچیتلان سقوط کرد.
پس از سقوط، اسپانیاییها معابد آزتکها را سنگبهسنگ ویران کردند و با همان مصالح، کلیساهای کاتولیک را بر فراز ویرانهها بنا نهادند. خدایان آزتک «مُردند»، کاهنانشان قتلعام شدند، متون مقدسشان سوزانده شد و آیینهایشان ممنوع گردید.
2 844
+1
آزتک باید نابود گردد
Azteca delenda Est
جمله ای معروف از زبان کشیش همراه سپاه هرمان کورتس ، خوان د سان پدرو، به تقلید از جمله سناتور جمهوری روم، کاتو درباره کارتاژ :
Cartago delenda est
کارتاژ باید نابود گردد
2 844
+4
در زمستان ١۴٠٠ من و دکتر نادری (دوجوان امیدوار به آینده) توافق کردیم در طی زمستان در قالب نبردی سنگین، ساعت مطالعه خود رو در قالب بازسازی جبهه شرقی جنگ جهانی دوم (عملیات بارباروسا ١٩۴١-١٩۴۵) به رقابت بزاریم و دکتر نادری نقش شوروی و من نقش آلمان رو برعهده گرفتیم و در نقشه ای با ابعاد 4*4 A4 پیرنگ نبرد رو طراحی کردم و نبرد آغاز شد.
خوشبختانه با ضربات مهلک ارتش آلمان در نبرد KOWEL در روز پنجم دکتر نادری شکست رو پذیرفت و این نقشه پیش از فتح مسکو ناتمام ماند
*چه خبرا حمیدجان؟
2 844
نبرد وردان در سال ۱۹۱۶، یکی از طولانیترین و خونینترین نبردهای جنگ جهانی اول بود که حدود ۱۰ ماه به طول انجامید. ارتش آلمان با طرح فرماندهی خود، اریش فون فالکنهاین، قصد داشت ارتش فرانسه را در منطقه وردان به «چرخ گوشت» بیندازد و با وارد کردن تلفات سنگین، فرانسه را مجبور به صلح کند. آلمانیها ابتدا با حملات سنگین توپخانهای، مواضع فرانسویها را ویران کردند؛ اما فرانسویها مقاومت کردند. نبرد به جنگی فرسایشی تبدیل شد که در آن دو طرف بیش از ۷۰۰ هزار کشته بر جای گذاشت و باتلاقی از گل و خون شد. فاجعه وردان نمادی از وحشت و بیمعنایی جنگ صنعتی مدرن محسوب میشود.
2 844
+1
پیرنگ اول:
١١٢٢ میلادی
ژوسلین اول شاهزاده ادسا, با نیایش و دعا و اراده قوی و شایسته یک مرد جنگاور، همراه ارتش صلیبی ادسا عازم ساروج می شود.
ادسا، نخستین و در شرقیترین نقطهٔ قلمرو صلیبیون بود: دور از اورشلیم، دور از انطاکیه، دور از دریا و محاصره در میان دریایی از امیرنشینان ترک.
پیرنگ دوم:
شوالیه شکوهمند به خاک افتاده و سواران ترک او را اسیر خواهند کرد و دعاهای او بی جواب ماند.
معنای زندگی ژوسلین چیست؟
2 844
+1
آدهمار مونتیل، اسقف شهر پوی فرانسه
اسقف-جنگاور جنگ صلیبی اول
از عوامل اصلی پیروزی سپاه گادفری بویون در دو نبرد بزرگ محاصره انطاکیه بر ضد اتابک سلجوقی موصل و سپاه کمکی اعزام شده توسط محمد تاپار، فرزند ملک شاه سلجوقی از همدان و خراسان، در طی محاصره هفت ماهه انطاکیه، ١٠٩۸ میلادی ،وفات اندکی پیش از سقوط انطاکیه توسط صلیبیون
برای او نوشته شده:
قدرتش در شمشیر نبود، در نگاهش بود. وقتی شاهزادگان سر غنیمت به جان هم میافتادند — ریموند تولوز یا بوهموند تارانتو یا گادفری بویون — او قدم پیش میگذاشت، دستش را بلند میکرد، و سکوتی سنگین بر خیمه میافتاد. در انطاکیه، وقتی سپاه از ترسِ قارْبوغا (اتابک سلجوقی موصل) در حال نابودی بود، او بود که سپاه را منسجم ساخت.
در قحطی ماه هفتم محاصره انطاکیه، وقتی سربازها از فرط گرسنگی پوست درخت میجویدند، او انبارِ شخصیاش را گشود. وقتی وبا آمد، خودش کنار محتضران مینشست، دعا میخواند، و ما دیدیم که دستش را بر پیشانیِ یک شوالیه تبدار گذاشت و صبح، شوالیه سرپا بود. در دوریلائوم، وقتی ترکان چونان ملخ از تپهها سرازیر شدند، او صلیب اش را بالا گرفت: «امروز خداوند برایتان میجنگد!»
2 844
+1
انسان "زاده با اراده ستیزه گر در تاریکی"
انسان "مقهور و درمانده در قعر چاه تقدیر"
برگرفته از گاتز و شوالیه آرتوریاس
2 844
در یک شب بدون ماه و تاریک، انسانی بیخواب تصمیم به سفر به قلب تاریکیِ روان خود میگیرد.
قاعده اصلی این است که جهان بیرون، آینهای تمامنما از پریشانیهای درون است. ترسها، گناهها، تمایلات سرکوبشده و آسیبهای روانی، نه به صورت انتزاعی، که به شکل عینی و فیزیکی در انتخاب ها، رویاها، کابوس ها، عشق ها، نفرت ها و شناخت زیبایی و نفرت و در تمامی ابعاد در محیط متجلی میشوند. این، یک فرافکنیِ روانکاوانه در مقیاسی عظیم است.
ابن انسان گمشده در ناخودآگاه، در میانه مه ابهام، فراموشی و ناتوانی در دیدن حقیقت و بخاطر آوردن خاطرات سرکوب شده، گمشده است.
آیا او میتواند وجدان معذب خود را ساکت کند، یا مجبور است برای آشتی با خویشتن، به ۵ اتاق جهنم شخصی خود سفر کند که ابعاد مختلف روح او در آنجا گرفتار است؟
اتاق اول (گناه) : ملاقات با هیولاها
انسان با تاریکیهایی که در اعماق وجودش دفن کرده چه میکند؟ چه هیولاهایی در آنجا در انتظار او هستند، جلاد پیکرهدار وجدان، به طور مشخص، نماد میل به مجازات خود، خود تحقیری، نیاز به تنبیه شدن بخاطر گناه و آرزوی محقق نشده ناخودآگاه برای نابودی و جبران گذشته است. این هیولا تجسمیافته و خشن، زاده ذهن اوست و برای آزار دادن صاحب خود حاضر است تمامی شکنجه ها و تحقیرهای درونی را نثار صاحبش کند اما رفتار مرد در مقابل هیولا نه جنگ شجاعانه که اغلب منفعل، سردرگم و محتاط است، زیرا ناخودآگاه میداند که هر قدم به پیش، قدمی به سوی دریدن پرده انکار است و لذا تن به تحمل شکنجه میدهد و بازی بازی تک نفره قاضی/جلاد/ محکوم ادامه دارد.
اتاق دوم (احساس) : زنی در مقابل آینه
این زن دو چهره کاملاً متضاد دارد. در یک سو آینه او چهره ای زرد و محزون دارد که نماد عشقِ وفادارانه و روحانی، ترحم و دلسوزیست (Agape) . در وجه دیگر، به شکل زنی اغواگر و آزاد ظاهر میشود که نماد آرزوهای سرکوبشده، امیال جنسیِ ممنوع و فرصتی خیالی برای کاوش در زندگیست (Eros) .
این دوگانگی، نمایش ناتوانی ادراک انسانی از پذیرش و درک کامل واقعیتِ پیچیده رابطه انسانی است.
اتاق سوم (معصومیت) : کودکی
او خود را می بیند، من چرا بدنیا آمدم؟
آن کودک صدای حقیقت ناب و نگاه بیآلایشی است. از آنجا که هیچ گناه یا ترومای سرکوبشدهای در روان او وجود ندارد، جهان تحریفشده، هیچ قدرتی بر او ندارد. او توهم نمیبیند، زیرا چیزی برای فرافکنی ندارد. حضور او به عنوان یک شاهد بیطرف و خالص، دائماً روایت تحریفشده ان مرد را به چالش میکشد و واقعیت را بیپرده نشان میدهد. او نماد معصومیتی است که پیش از گناه و پیچیدگیهای ویرانگر بزرگسالی وجود دارد.
اتاق چهارم (پوچی) : سیاهی بی چهره
در اتاق چهارم خود را در آینه به چهره ای زشت و طعنهزن می بیند، نماینده بدبینی مطلق، پذیرش منفعلانه پوچی و سقوط کامل به ورطه بیاخلاقی است. در حالی که انسان با گناه خود دستوپنجه نرم میکند، این بعد او کاملاً تسلیم تاریکی شده است. او خود را به چشم یک زشتکارِ محتوم میبیند و با شانه بالا انداختن در برابر سرنوشتش، هر گونه مسئولیت یا جستجوی معنا را مسخره میکند. او تصویر آیندهای ممکن برای انسان رقم بخورد.
اتاق پنجم (توجیه تسلیم) : قربانی خودپذیرفته
او در آنجا با بُعدی رنجور اما بی امید از خود ملاقات می کند که تجسم کامل نفرت از خویشتن و درونیسازیِ رنج است. رنجش چنان عمیق و هویتساز شده که خود را لایق هیچ چیز جز درد نمیداند. جهان برای او یک زندان شکنجه دائمی است و او خود را هم زندانی و اما مهمتر زندانبان این وضعیت میبیند. او نقش قربانی محض را به طور کامل پذیرفته و در آن غرق شده است.
جمعبندی روانشناختی:
این چشمانداز، یک الگوی بزرگ برای فرآیند رشد و بهبودی است. بهبودی مستلزم آن است که فرد جرأت کند به "شهر متروک" روان خود سفر کند، با هیولاهای خاطرات و احساسات سرکوب شده یا اشتباه روبرو شود، و نقشهایی را که برای محافظت از خود برگزیده بود (قربانی، انکارکننده، قاضی) یکی پس از دیگری کنار بگذارد. تنها از طریق این مواجهه تراژیک و صادقانه با درون است که فرد میتواند به یک پذیرش رهاییبخش دست یابد و شاید، در نهایت، آن فضا را ترک کند.
2 844
+2
۵ اتاق تاریکی و اتاق امن
انسان تنها موجودی است که آنچه که در حقیقت خود اوست را نمی پذیرد.
