en
Feedback
هَیَمان

هَیَمان

Closed channel

هَیَمان به معنای شیفتگی و سرگشتگی و از خودرمیدگی عارفانه همراه با حیرت و علم پیدا نکردن به یک چیز است. اینجا می‌شنوم‌تون http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-FA7LcmCmVpTx

Show more
541
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1230 days
Posts Archive
هیچی سخت‌تر از غمگین‌دیدنِ رفیق نیست.

این شکلی بگم که بیشتر از اینکه خودمو ساپورت کنم، شرکتی که تووش کار می‌کنم رو ساپورت کردم. انگار یه مدینه‌ی فاضله‌س! در صورتیکه از درون ویرانه. ویران به لحاظ حقوق، حاشیه، جیب‌بری پنهان درون سازمانی.

بزرگ‌ترین باگ ما درونگراها، عدم توانایی توو ساپورت‌کردن خودمونه.

بزرگ‌ترین باگ ما درونگراها، عدم توانایی توو ساپورت‌کردن خودمونه.

اگه بگن می‌خوایم ازت بیگاری بکشیم چی؟! عب نداره ناز شصت‌شون که همین اول بگن. شرکت خودمون که نگفته داره بیگاری می‌کشه با 🤌🏻تومن حقوق.

کار کردن توو شرکت خودمون کاری باهام کرده که تصورم از شرکت خصوصی، یه جای بزرگ و مجهز و خفن شده. برای همین موقع مصاحبه وارد هر شرکت خصوصی دیگه‌ای که میشم، خوف می‌کنم.

می‌خواستیم جان به وفایش کنیم صرف او زود بی‌وفا شد و ما هم دودل شدیم _ذهنی کاشانی

از مضحکه‌ی دشمن تا سرزنش دوست تاوان تو را می‌دهم اما به چه قیمت؟! _فاضل

قرائت احادیث بخشش برای آدمی که زخمش هنوز تازه‌ست، مصداق بارز نادیده‌انگاری درده.

نیمی از قلبم ناراحته. چند روز پیش، جلوی خونوادم کاری کردم که شاید سال‌ها باید زودتر انجامش می‌دادم؛ دست انداختم توی یکی از تاریک‌ترین گوشه‌های وجودم و چیزی رو بیرون کشیدم که مدت‌ها خاکش کرده بودم. ترومایی رو که سال‌ها باهاش زندگی کرده بودم، بی‌اینکه حتی اسمش رو بلند بگم. کشیدمش بیرون. جلوی چشم آدم‌هایی که دوستشون دارم گذاشتمش و گفتم: ببینید… این همون چیزیه که این همه سال، یه گوشه از من رو خورده. فقط مشکل اینجاست که من بلد نیستم درباره‌ی خودم حرف بزنم. یعنی واقعاً بلد نیستم. منِ خاک‌برسر برای گفتنِ «حالم خوب نیست»، باید اول از چشم‌هام اجازه بگیرم. و چشم‌هام هم انگار هیچ‌وقت بلد نیستن آروم حرف بزنن. یا سکوت می‌کنن، یا سیل راه می‌اندازن. برای همین وقتی می‌خوام از چیزی که توی دلم گذشته حرف بزنم، بدنم انگار علیه خودم شورش می‌کنه. گلوم می‌بنده. نفسم کم میاد. قلبم یه‌جوری می‌زنه که انگار خودش هم نمی‌دونه می‌خواد بمونه یا بره. و اشک… خدایا، اشک. اون‌قدر اشک که اگر کسی اون لحظه منو ببینه، احتمالاً با خودش می‌گه: «این اگه با این سیل نره، ایست قلبی قطعاً رو شاخشه.» اما گفتم. بالاخره گفتم. و حالا دو روزه که خونواده‌م بیشتر از همیشه حواسشون بهم هست. بیشتر نگاهم می‌کنن. بیشتر مراقبمن. بیشتر می‌پرسن چیزی شده؟ چیزی لازم داری؟ خوبی؟ و من… من از این همه دیده شدن، یه‌جور عجیبی معذبم. انگار سال‌ها خودم رو طوری تربیت کرده بودم که درد کشیدن باید بی‌صدا باشه. که اگر چیزی اذیتت می‌کنه، جمعش کن. که گریه‌هات رو بذار برای وقتی که کسی نیست. که غصه‌هات نباید تبدیل به بار روی دوش آدم‌های دیگه بشه. برای همین حالا که یکی داره حواسم رو می‌بینه، یه بخشی از وجودم هی می‌گه: «بسه دیگه… خوبم. ولم کنید.» درحالی‌که خوب نیستم. و شاید غم‌انگیزترین قسمت ماجرا همین باشه؛ این‌که آدم گاهی تمام عمرش آرزو می‌کنه یکی واقعاً حالش رو بفهمه، اما وقتی بالاخره یکی می‌فهمه، از خجالت و ترس می‌خواد خودش رو دوباره پنهان کنه. من نمی‌خواستم ناراحت‌شون کنم. قسم می‌خورم نمی‌خواستم. فقط دیگه نمی‌تونستم تنهایی این حجم از خودم رو حمل کنم. بعضی چیزها اون‌قدر سنگین می‌شن که یک‌روز، بی‌خبر از خودت، دستت می‌ره سمت زخمت و جلوی همه بازش می‌کنی. نه برای اینکه دلت می‌خواد کسی دلش بسوزه. نه برای اینکه توجه می‌خوای. فقط چون دیگه دست‌هات توان نگه داشتنش رو ندارن. حالا نمی‌دونم بعدش چی می‌شه. نمی‌دونم دوباره مثل همیشه همه‌چیز رو جمع می‌کنم و می‌گم «نه بابا، چیزی نبود» یا نه. اما فعلاً... فعلاً دلم توجه رو نمی‌خواد. هر چند می‌دونم خونواده از اون زاویه‌ای که من اذیت شدم، ماجرا رو نمی‌بینن و دوباره همه چی از یادشون میره. معتقدن من دیوونم و باید فراموش کنم اما حافظه‌ی قوی نمیذاره. یه گوشه از قلبم و حتی یه گوشه‌ای از زندگیم همیشه درد رو فریاد می‌زنه. دردی که هیچ تقصیر خودش نبود و فقط بهش تحمیل شد. هر چی بیشتر می‌گذره بیشتر می‌فهمم بیشتر از اون که ورشکستگی اذیتم کنه، آدمایی که اون وسط نقش داشتن اذیتم می‌کنه. برای گذر از این جریان یه پول گنده و یه تراپی عمیق و طویل لازمه. اینم رفت روی بقیه‌ی فقدان‌های دنیای ما. #گذر_ایام

بند سکوت هیچ گه از لب بی هنر مجو قابل مُهر کِی شود شیشه که بی شراب شد؟! _کلیم کاشانی

بفروش جان عاریتی را به صاحبش گر دوست مشتری‌ست چنین سودم آرزوست _فاضل نظری

چنان روح مرا تسخیر خود کردی که می‌دانم تو از من کم شوی چیزی ز من برجا نمی‌ماند _هادی معراجی

دل من پیش تو معنای بغل را فهمید قدر این فاصله‌ی حداقل را فهمید با دوتا بوسه‌ی شیرین که به لب‌های تو زد مزه‌ی واقعی شهد و عسل را فهمید _فرهاد شریفی

از زلیخا آبرو برد و از یعقوب چشم... عشق را بخشنده می‌دیدم ولیکن نیست، نه!

از زلیخا آبرو برد و از یعقوب چشم... عشق را بخشنده می‌دیدم ولیکن نیست، نه!

از زلیخا آبرو برد و از یعقوب چشم... عشق را بخشنده می‌دیدم ولیکن نیست، نه!

بی‌تو مهتاب پریشان شد و گل‌ها خشکید دل غم‌اندود چو شب‌های سیاهیم بیا... _شمس لنگرودی

گفتی که: در فراقم زحمت کشیده‌ای تو مُردم هزار نوبت، زحمت کدام باشد...؟ _اوحدی

خواستم دَم نزنم از غم پنهانی خویش اشک غمّاز من از سِرّ درون داد خبر...