291
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+330 days
Posts Archive
291
درود آقای دکتر
اینکه ناخودآگاه ابدی است، به چه معناست؟؟
از متن شما اینگونه برمیاد که همه رانه ها، رانه مرگ هستند؟؟ یا من اشتباه برداشت کردم؟؟
291
نکته ای که باید اینجا بهش توجه بشه اینه که کانت یک تفاوتی بین این سوژه آزاد و خود امر نومنال به عنوان علت کل پدیدارها می گذارد ، به زبان الهیاتی همچنان در کانت بین انسان و خدا تفاوت وجود دارد ( در همین موضوع تعارضات پویا ) که بین سوژه آزاد انسانی و وجود واجب که شرط کل پدیدارهاست .سوژه آزاد انسانی تنها در حضور ابژه ها یا پدیدارها آزاد محسوب می شود و البته در صورت واسطه ابژه استعلایی
اما وجود واجب که علت کل پدیدارهاست مشروط به ابژه ها نمی شود مثلا نیازی به واسطه ابژه استعلایی ندارد و از این قبیل .به زبان هگلی سوژه هیچگاه به طور کامل جوهر نمی شود .
291
بله در این بخش آزادی رو ایده عقل استعلایی در نظر می گیره ، تمامیت رو در بخش کیهان شناسی ایده استعلایی در نظر می گیره .
اصولا کانت آزادی انسان رو بر بنیاد خودانگیختی عقل تعریف می کنه ، اینکه عقل هستی جدایی از جوهر طبیعت هست .یعنی همینکه ما می تونیم فهم و قوانین اون رو استعلایی درک کنیم ( آگاهی درجه ۲ یا همون پدیدارشناسی آگاهی ) پس همزمان هم طبیعی هستیم هم استعلایی .قطبهای طبیعی و استعلایی مرتبط هستند با هم و بدون هم وجود ندارند مثل ناخودآگاه و آگاهی .
البته هوسرل و پدیدارشناسی بعدها توانست این سپهر هستی را شفاف تر کند .
291
پس اگر درست فهمیده باشم، کانت هم آزادی و هم ضرورت را همچون هر کلی دیگر، ایدهی استعلایی محسوب میکند. برداشت بنده درست است؟
291
کانت در پایان این بخش تاکید می کند که ما نمی خواستیم وجود یا امکان واقعی آزادی را توصیف کنیم چون این کار مطابق قوانین موضوعه فاهمه نیست بلکه تنها آزادی را به عنوان نوعی " ایده استعلایی " ( شما بخوانید فانتزی ) طرح کردیم و اینکه پارادکس بین آزادی و طبیعت صرفا احکام آنتی نومیک بودن که ناشی از توهم شناخت ایجاد شده اند و در واقع جنگی بین آزادی انسان و ضرورت طبیعی نیست و اگر مسئله درست طرح شود اینجا آنتی نومی وجود ندارد .
291
من وقتی این قطعات نقد عقل محض رو می خونم در ذهنم نوعی تناظر بین سوژه - علت با علت اول ارسطویی را می فهمم .سوژه ازاد کانتی خود از هر نوع علیت پدیدارین مثل زمان و مکان و شرایط تجربی صوری شناخت آزاد است ( گویی نقش خدای الهیات را می گیرد )
کانت البته این سوژه آزاد از علت پدیدارین را به نوعی مشروط به ضرورت پدیدارین می کند ( کاری که بعدا هگل با روح کرد و البته در الهیات خودش با خدا )
291
ما ابژه استعلایی را چه نومنال صرف بدانیم چه فنومنال صرف، من-او-یا آن را تبدیل کردیم به عروسک خیمه شب بازی صرف: گریز از آزادی!
291
نقد عقل محض A538 B 566 تا چند بند به بعد
جالبه استدلال کانت برای پیوند این فاصله بین امر نومنال از فنومنال ، استفاده از ابژه استعلایی است .ابژه ای که باعث شناخت پدیدارین می شود
البته باید به خاطر داشت که امر نومنال یا ابژه استعلایی در کانت وابسته به پدیدارها هستند یعنی بدون امر ضروری یا پدیدارین نمی توان از امر نومنال یا ابژه استعلایی سخن گفت .
ابژه استعلایی وساطت بین امر نومنال سوژه و امر فنومنال پدیدار می کند .
البته باز هم تکرار می کنم امر نومنال سوژه آزاد به خودی خود هیچ نیست بلکه تنها در سپهر پدیدارین اعمال می شود .
من فکر می کنم هگل واژه یا کارکرد " روح " رو با این سوژه آزاد کانتی عوض می کند .
291
ارادت
ما هم هرچی گفتیم از طرف آقامون ژیژک گفتیم.
کانت رو متاسفانه نخوندم.
بله. به قول ژیژک کانت در قبال نومنال یا فنومنال دانستن مثلاً من، او یا آنی که میاندیشد مردد است.
هگل شیرجه میزنه توی همین شکاف؛ توی ترس و تردید کانت.
البته شما هگل رو فیلسوف آشتی میدانید🤷♂
291
درود
یکی از فاصله های توضیح ناپذیر یا نامفهوم فلسفه کانت همین جاست که کانت آن را تحت عنوان تعارض پویا مطرح می کند از جمله آزادی و ضرورت .
شما به درستی استدلال کانت را در این نوع تعارض اوردید که علت فنومنال با علت نومنال متفاوت است و آزادی ریشه در همین تعارض دارد اما گاهی کانت حذر می کند که آزادی را نومنال بداند .
291
درود
حال پرسش این است ؛
چرا بود و نبود " اراده آزاد " برایتان مهم است ؟ آیا این اصطلاح حالا هر محتویی را حمل کند ، نشان از واقعیت مهمی در زندگی آدمی دارد یا نه ؟
آیا نه این است که هستی اراده آزاد ، باید نباید حقوقی و اخلاقی ایجاد می کند ؟
291
نه این، نه آن و هم این، هم آن
پرسش شما نقطهای در سوژه را هدف قرار داده که هیچ پاسخی ندارد.
(وسوسه شدم بگم یاد شئفینفسه کانت افتادم)
291
ارادت،
اجازه بدهید فعلا صرفا بر مساله ی حقیقت اراده تمرکز کنیم و نه نتایج و عواقب حقوقی و غیره ی آن.
مسئله از نظر من اینگونه مطرح میشود که من چه کاره است؟ این من که همه جا حضور دارد، اراده میکند و اندیشه میورزد و احساس میکند به نظر میآید که فعال مایشا است.
اما آیا اینطور است؟ یا اینکه این من اصلاً هیچ کاره است؟
291
درود
اگر مفهوم ارادهی آزاد (این متناقضترین مفهوم، این دغدغه اگزیستانسیال) وجود نداشت هیچ انسانی در برابر اعمال مجرمانهی خود مسئول نبود.
فرض کنیم قاتلی در دفاع از جرم قتل خود بگوید من به فلان و بهمان علت در انجام جرم خود آزاد نبودم و اصلا منی وجود ندارد: همین موضع اظهار قاتل با موضع بیانش در تناقض و پارادوکس است و دغدغههای اگزیستانسیال ما از جمله آزادی و مسئولیت در این شکاف قرار دارد.
در فرد روانپریش (مجنون) این شکاف محو میشود به همین دلیل فرد مجنون در قبال عملش مسئول نیست.
نکته کانت هم آنجا که از فنومنال نبودن آزادی و قانون اخلاقی بحث میکند در همین سطح است (نقل از ژیژک؛ درنگیدن با امرمنفی)
291
دوگانه گرایی خاصیتی چالمرز که به نظرم سنتزی از فلسفه مرلوپونتی و فلسفه تحلیلی هست از نظر عملی بسیار راه گشاست .البته باید در نظر داشت وقتی سوژه ای در حال توصیف این دوگانه گرایی است از نظر شناختی موضعی فرا- دوگانه گرایی دارد ( گوینده سطح بیان خود را فراموش می کند ) .
اما از جهتی این توصیف یاداور اسپینوزا است که سطح بنیادی واحد است منتها در دو صورت مادی و دلالی بیان می شود.باید به خاطر داشت که امر دلالی مثل "حرف" هم در گفتار و هم در نوشتار عنصر و جز مادی هم دارد و خود گفتار سنتزی از روح و ماده است .خاصیت امر دلالی تکرارپذیری آن است که همین تکرارپذیری به آن خصلت بی زمانی می دهد بر خلاف رویداد مادی متعلق به حرف که کاملا تکین و سینگولار است .واژه واحد برف در زبان ما ممکن است در سطح سمانتیک کثیر باشد اما در سطح مادی تکین است هیچگاه رخداد نوروشیمی هنگام کاربرد واژه برف این همان نیست .به همین خاطر خود رخداد مادی هیچگاه در سطح واقعی خود قابل بیان نیست ، حتی وقتی نوروساینتیست در حال توصیف پدیدارشناسی نوروشیمی مغز هنگام کنش های گفتاری یا رفتاری است ، خود رخداد مادی مغز را از دست می دهد ، چون شرایط را فیکس و یکنواخت می کند و این اصلا روش علمی است بدون این کار توصیف علمی ناممکن است .
به همین خاطر نوروساینتیست با یک پارادکس دیگر مواجه می شود ، در هنگام توصیف رخداد واقعی و مادی مغز ، آنچه بیان می کند دیگر آنی نیست که قصد توصیف آن را داشته ، چون خود کنش گفتاری رخداد جدیدی به رخداد قبلی اضافه می کند ، اینجا صورت مسئله شبیه توصیف کوانتومی ذرات است که به محض توصیف مثلا سرعت یا مکان یا زمان آنها یکی از فاکتورها را از دست می دهیم ، اینجا هم به محض شروع به توصیف رخداد مادی مغز ، اون رخداد رو از دست میدیم چون همزمان با بیان ما مغز در حال تغییر است .این تازه در حالتی است که توصیف کننده بخواهد وضعیت درونی رخداد حاضر خود را توصیف کند وگرنه در توصیف آزمایشات علمی روانشناختی بیولوژیک باید کلی از شرایط را فیکس در نظر بگیریم تا تازه بتوانیم یک فاکتور را اندازه گیری کنیم .
حال مسئله این نیست که بخواهیم این نوع توصیف را رد کنیم بلکه باید توصیف تجربی و مادی را به عنوان زیربنای کار نگه داشت اما خود را محدود به سطح مادی نکرد ، در سطح بیان دلالی ما واقعا در یک سطح واقعیتی جدید هستیم ، یعنی نوعی وجود داشتن یا هستی که دیگر قابل تقلیل به سطح مادی مورد نظر فیزیکالیست نیست ، چون همواره مازاد واقعی از خود تولید می کند ، وقتی رخدادی نورولوژیک را توصیف می کنیم ، دیگر در سطح اون رخداد نیستیم بلکه خود رخداد فیزیکی با این بیان تغییر کرده و ما هیچگاه نمی توانیم رخداد مورد نظر را به چنگ بیاوریم .
حال وضعیت پدیدارشناسی استعلایی را در نظر بگیرید ( مثل موقعیت فردی به نام چالمرز ) که در حال توصیف دو سطح مادی و دلالی فوق است ، ممکن است این نقد به این جایگاه وارد شود که توصیف شما خود نوعی توصیف اطلاعاتی و دلالی است پس چگونه می تواند یک توصیف حقیقی از رخداد دوگانه مادی - دلالی فوق بدهید ؟
چالمرز این حق را دارد چون از سطح تقلیل گرایی مونیستی عبور کرده ، وقتی یک شما دو بشود ، بر سه شدن شما اشکالی وارد نیست ، همینکه این حقیقت را آگاه شدید که بین بیان و رخداد شکافی وجود دارد ، دیگر جایگاه توصیفی شما از این دوگانه گرایی مورد خطر نیست .
@AmirSalehi75
@mhboobiranii
291
سلام. روز خوش
مسئله به نظر بنده همین است که نمیتوان ثابت کرد دغدغههای اگزیستانسیال به عنوان بخشی از ساحت روانی انسان تماماً منفعل و حاصل مغز است چرا که خود ثابت کردن (از طریق فرضیه، مشاهده، آزمایش و نتیجهگیری) رویکردی برای رفع این دغدغههاست که البته از این موضوع ناتوان است. دقیقاً به دلیل وجود چنین دغدغههای اگزیستانسیالی است که انسان فانتزی تمامیت (مثلا همه چیز حاصل مغز است) را دارد و همین فانتزی موجب میل ورزی به دانش و تشکل واقعیت (از جمله واقعیت علمی که طی آن مثلا همهچیز فیزیک-مغز میشود) میگردد.
ما وقتی میتوانیم به مغز در ذات خود باور داشته باشیم که به مدلول و مصداقِ دالِ م -غ- ز در زبان باور داشته باشیم.
دغدغههای اگزیستانسیال ما ریشه در زبانمند بودن ما دارند.
291
با سلام،
مسلماً پاسخ به اولین سوال شما مثبت است بیگمان نگرانی و و احساس مسئولیت ما در قبال جهان و زندگی است که ما را به این پرسشها وا میدارد.
در مورد سوال دوم شما، توجه به این نکته ضروری است که حتی اگر ثابت شود ذهن و روان انسان تماماً منفعل است و هیچگونه تاثیر علی بر مغز ندارد، باز هم ما نمیتوانیم مسائل را با ماندن در سطح مغز طرح کنیم، چه رسد به آنکه بخواهیم آنها را حل کنیم.
بنابراین، انسان قابل تقلیل به جسم و مغزش نیست.
291
بسیار ممنونم از توضیحات شما.
نظریه بسیار جالبیست و واقعاً میتواند راهگشا باشد.
اما در مورد این نظریه که روان یا ذهن منفعل است، خوبست توجه کنیم که حتی اگر این نظریه درست هم فرض شود، معنایش این نخواهد بود که همه ی مسائل در سطح مغز و کارکردهای قابل حل است.
291
دوگانهگرایی خاصیتی بلحاظ جوهری یگانهانگار است اما برای تحقق فیزیکی این جوهر دو سطح قائل است:
سطح فیزیکی(زیرساخت فیزیکی-شیمیاییِ مغز-محیط) و سطح اطلاعاتی.(پیکربندی تنمند شدهی فیزیکی که دارای خصایص پدیداری است.)
در واقع بنظر میرسه در نگاه این رویکرد ما یک جوهر داریم با دو سطح از ویژگیها: ویژگیهای فیزیکی-مادی و ویژگیهای اطلاعاتی-پدیداری. کمی نزدیک به صحبتهای پوپر در تز سهجهانی اما نه همون!
چالمرز:
physical realization is the most common way to think about information embedded in the world, but it is not the only way information can be found. We can also find information realized in our phenomenolog.
در واقع چالمرز میگوید جهان فیزیکی دارای دو سطح تحقق است: تحقق مادی و تحقق اطلاعاتی. مورد اول تنمند شدن اطلاعات در پیکرۀ فیزیکی و مورد دوم تنمند شدن اطلاعات در پیکرۀ پدیداری است.
