رمـــانچـــــــــی
@member_1010 :ارتباط با ادمین https://instagram.com/romanchii.ir :اینستاگرام @romanchiiiiii :تبلیغات #رمان
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel رمـــانچـــــــــی
Channel رمـــانچـــــــــی (@romanchii) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 16 518 subscribers, ranking 2 206 in the Books category and 20 032 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 16 518 subscribers.
According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 0 over the last 30 days and by 7 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 33.78%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 11.98% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 5 579 views. Within the first day, a publication typically gains 1 978 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 6.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as رمان, نظرتون, صفحه, شد, آذین.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“@member_1010 :ارتباط با ادمین
https://instagram.com/romanchii.ir :اینستاگرام
@romanchiiiiii :تبلیغات
#رمان”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | +1 | |||
| 07 September | +7 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | +2 | |||
| 04 September | +3 | |||
| 03 September | +1 | |||
| 02 September | +13 | |||
| 01 September | +5 |
| 2 | رمان آن سالها | 3 785 |
| 3 | An Salha
@RomanChii | 3 815 |
| 4 | @RomanChii
رمان: آن سالها
نویسنده: #صدف_ز
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
تعداد صفحات رمان: ۱۲۵۰
خلاصه:
مهناز دختری خوشبخت است و زندگی عادی خود را دارد. او دلباختهی دوست و همبازی دوران کودکی خود بیژن شده و البته بیژن هم نسبت به او بیمیل نیست. اما داستان از روزی شروع میشود که خانوادهی شاهینفر، مهناز را برای پسر بزرگشان بهرام خواستگاری میکنند.
#آن_سالها
#آن_سال_ها
@RomanChii | 3 741 |
| 5 | من که طرح #شطرنجوگنجشک اش رو پسندیدم😊
کانال رو برای خرید بافته های زیباش داشته باشید. | 1 059 |
| 6 | 🧶 اینجا هر گره، یک قصه دارد…
بافتههای دستساز «بادا»؛
ترکیبی از رنگ، هنر، اصالت و عشق به کار دست. 🌈
از نقشهای اصیل و دستهای هنرمند،
تا خانههایی در ایران و حتی آنسوی مرزها… 🌍
اگر چیزهای تکراری خستهات کرده،
دنیای بادا را ببین. 🤍
🧶✨ بادا | هنرِ بافتهشده با عشق
@bada_shop
@bada_shop
@bada_shop | 1 267 |
| 7 | اگه خوندینش برید نظرتون رو بگید👆
https://www.instagram.com/p/DcVKJNbMO6y/?igsi=aTgzZ3B4ZnR6MTc3
https://www.instagram.com/romanchii.ir | 8 061 |
| 8 | رمان آلبا | 7 782 |
| 9 | Alba
@RomanChii | 7 848 |
| 10 | @RomanChii
رمان: آلبا
نویسنده: #magenadelvin
ژانر: #عاشقانه #تخیلی
تعداد صفحات رمان: ۲۴۲۸
خلاصه:
آلبا دختر مشهورى كه پرىها به دنيا آمدنش را پيشبينى كردهبودند، بالاخره بزرگ شده و آماده روبهرو شدن با هويت واقعىاش است؛ هويتى كه شانزده سال پنهانش كردهبودند تا آسيب نبيند. اما ديگر زمانش رسيده و بايد حقيقت آشكار مىشد. در اين راه آلبا با دوستان و خانواده جديدش آشنا مىشود و ماجراجويى هايى كه هميشه آرزويش را داشت تجربه مىكند.
#آلبا
@RomanChii | 7 750 |
| 11 | صدای شهوتناک و خشمگینش بلند شد:
-با خودم عهد بسته بودم روزی ک پیدات کنم
روی همین تخت بلایی ب سرت بیارم
که صدای جیغت از لذت و درد توووو کل عمارت پخش بشه....
خودش و وحشیانه و بیرحمانه به بدنم می کوبید.
-هوس فرار کردن از من به سرت میزنه؟هووووم؟؟
تمام خشم و عصبانیتش و با هر ضربه روی بدنم خالی میکرد.
-آخ... آیییی... دررررد دارم ژیوااان...
با چشمایی که خون ازشون میچکید
-باید تنبیه بشی تا بره تو اون مغزت که مال منی
که جات زیر تن منه
هر کجای دنیا هم بری پیدات میکنم
https://t.me/+lC0Awmc3-DY0MTJk
https://t.me/+lC0Awmc3-DY0MTJk
یه شب با نگاهش من و مجنون خودش کرد و یهو ناپدید شد...الان بعد سالها پیداش کردم و تو چنگ منه😱 گرگ وحشی درونم اماده دریدن و پاره کردنشه🔥🔞 | 1 247 |
| 12 | بچههااا 😭📚 اگه رمانخونین و همیشه دنبال چنلهای جدید میگردین، این فولدر رو از دست ندین؛ مافیایی، عاشقانه، طنز، پلیسی، معمایی، هیجانی و کلی ژانر دیگه یهجا جمع شده 👀🖤
📂 فولدر چنلهای رمانی:
https://t.me/addlist/V9lIKi_Y-rA5OTdk
#مافیایی #عاشقانه #طنز #پلیسی #معمایی #هیجانی | 700 |
| 13 | - میخوامت دختر خان، چرا ساز مخالفت میزنی وقتی میدونی میخوامت؟! 😱
روسریم رو صاف کردم، بی توجه بهش... کتابم رو بستم و از کنارش رد شدم
- منم میخواستمت آقا یوسف... ولی قبل از اینکه جا بزنی و یهو غیبت بزنه! 😏
با عجز پاش رو به زمین کوبید، پوزخندی زدم و به راهم ادامه دادم اما با حرفی که زد باعث شد خشک بشم و با بهت سمتش برگردم
- د لامصب... مجبور بودم برم، پدرت وقتی علاقه ی من رو به تو فهمید، یه کار سنگین بهم سپرد و اگر موفق می شدم تو مال من می شدی اما... 🥲❤️🔥
https://t.me/+tPlMrhqFYHEwNzE0
https://t.me/+tPlMrhqFYHEwNzE0
زود جوین شو تا پاک نکردم🥹 | 973 |
| 14 | درَ سْایٔه اجبٰار⛓️❤️🔥
ـ آزادم کن...
خیره بهم نگاه میکرد؛ نامردترین مردی بود که توی این دنیا دیده بودم.
قول داده بود... به خاطر من، به خاطر این بچه، از انتقام بگذره...
از جا بلند شد و روبهروم ایستاد. پوزخند گوشهی لبش بیشتر از هر چیزی قلبم رو به درد میآورد.
ـ بچهی من تو شکمته... آزادت کنم!؟
ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. نزدیکی بهش، حتی همین فاصلهی کم، حالم رو بد میکرد
ـ بهونت برای نگه داشتنم اینه...؟
دستش بالا اومد؛ اما انگار چیزی مانعش شد. دستش همونجا، بین ما، متوقف موند
ـ با نفرتی که توی قلبم هست میخوای چکار کنی...؟
ـ خوبه... متنفر باش
نگاهش سرد و محکم روی صورتم موند
ـ فقط اینو بدون... نفرتت نمیتونه تو رو از من بگیره
https://t.me/+6DbHZA6k005lZjA0
انتقام قدمی فاطمه را قربانی خون بس و بازی بهادر میکند⛓️
اما میان اجبار و نفرت احساسی شکل می گیرد که هیچ کدام برایش اماده نیستند❤️🔥 | 1 177 |
| 15 | #پست_موقت
#چاپی
Delbaran
#دلبران
#بهاره_گندمی
@RomanChii
بدون واترمارک مزاحم | 3 280 |
| 16 | اگه خوندینش برید نظرتون رو بگید👆
https://www.instagram.com/p/Db5F3hYtKDy/?igsh=MWYwODdwMXp2OHJu
https://www.instagram.com/romanchii.ir | 12 593 |
| 17 | رمان آقای فرشته | 12 157 |
| 18 | Aghaye Fereshte
@RomanChii | 13 240 |
| 19 | @RomanChii
رمان: آقای فرشته
نویسنده: #نسا_حسنوند
ژانر: #عاشقانه #اجباری
تعداد صفحات رمان: ۲۳۶۱
خلاصه:
چکاوک دختری روستایی که به اجبار پدرش قرار است صیغهی پیرمردی ۷۰ ساله شود و در صورتیکه پسردار شود، پایبند این زندگی شود و به عقد پیرمرد در بیاید. ولی در لحظهی آخر شخصی وارد زندگیش میشود و دنیایش را زیر و رو میکند.
#آقای_فرشته
@RomanChii | 12 436 |
| 20 | _مرسی که دعوتمو قبول کردی...امشب میخاستم یه موضوع مهمی رو باهات درمیون بزارم
سرم را در تایید حرف کیان تکان دادم و با ذوق به دسر خوشرنگ روی میز نگاه کردم
_اینو بخورم تا شامو میارن؟
کیان نگاهی ابتدا به من بعد به دسر کرد
و بعد از تکان دادن سرش به نشانه ی تاسف گفت "بخور"
با ولع شروع به خوردن کردم که تکه ی پنجم عین سنگ درون گلویم گیر کرد و راه نفسم را بست و با شدت به سرفه افتادم
کیان هول شده از آن سمت میز به سمتم آمد
ناخوداگاه پیراهنش را چنگ زدم
_چیشد دینا؟ آروم باش.. نفس بک...
+تق..صیر..توئه..گفتی.. بخ..
قبل از تمام شدن جمله ام چشمانم روی هم افتاد و دیگر هیچ نفهمیدم
https://t.me/+lSbkSOH-3_w5ODQ0
چشمانم را که باز کردم نصف سرمم تمام شده بود و کیان دست به سینه خیره ام بود
لب هایم را با زبان خیس کردم که نگاهش آن سمت کشیده شد
هول شده به حرف آمدم
+به..توت..فرنگی...حساسیت دارم
کیان جلو آمد و دست هایش را روی نرده ی کنار تخت گذاشت
و فاصله را کمتر کرد
لب هایش را حس میکردم
اما نمیبوسید !
_حالت بد شد... نتونستم دسر رو تست کنم... اجازه هست الان تست کنم؟
پلک هایم روی هم افتاد که لب زیرینم را به دندان کشید
نابلد سعی در همراهی اش داشتم که با نیشخندی که زد باعث شد لب هایش کمی فاصله بگیرد
بی طاقت دست پشت سرش بردم و من بوسیدمش
در بی هوا باز شد و پرستار داخل شد
_هییییع اقا چیکار میکنی ؟؟؟؟ اینجا خانواده نشسته
کیان خونسرد عقب کشید و بی توجه به پرستار زیر لب جوری که خودمان دونفر بشنویم گفت
_اینم تقصیر توئه! زیادی خوشگل شده بودی ...
پرستار عاصی شده از دستمان صدایش را بالا برد
+اقا بفرما تسویه کن ترخیصش کن ببر خونه خفتش کن
والا بخدا...کم مونده شلوارشم بکشه پایین
از حرف پرستار سرخ شدم و سر پایین انداختم که کیان با صدایی بم شده گفت
_مزه ی توت فرنگی ِ گَس میداد....
https://t.me/+lSbkSOH-3_w5ODQ0 | 1 043 |
