حلقه سوم
Closed channel
از همان روز که هیچ به چیز تبدیل شد و کسی نفهمید چگونه اینکار را کرد، لبهی دیوارهای بلند حلقه سوم زحل، قدم میزنم. @ZVesper_bot https://t.me/BiChatBot?start=sc-6b5bc982e0
Show more364
Subscribers
No data24 hours
-2047 days
-21530 days
Posts Archive
364
Repost from حلقه سوم
تو امامزاده نشستم و مینویسم از علمدار که رسیدم به نام «کبش الکتیبه»
بذارید قبل نوشتن برای شما بگم.
نقل شده که سه نفر در عرب این لقب رو دارند
به سردار لشکری میگن که در زمان جنگ وقتی کار سخت میشه و شرایط سنگینه برای جنگاور، با یک حمله میره و گره رو باز میکنه.
در کربلا ابوالفضل ایستاده بود جلوی لشکر به علمداری، پرچم به دست گرفته بود و نمیجنگید تا وقتی که امام امر کنند.
اباعبدالله وقتی میدید فردی از یاران در میانهی میدان جنگ محاصره شده و کارش سخته. نگاه میکرد به برادر :)
علمدار میشد کبشالکتیبه میرفت و گره رو باز میکرد و برمیگشت.
حالا یه جنگاور سلاح رو میذاره زمین و مشک به دست میگیره... :)
[ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...]
364
بهنام او، هوالباقی!
به میدان میروی ای اولین و آخرین ساقی.
من از آبروت فهمیدم،
که هم جبار و هم قهار و هم رحمن و رزاقی.
ابوالفضلی و عباسی؛
تو هم استاد پیکاری و هم استاد اخلاقی.
جهان دارالشفای توست!
که هم محشور هم مشهور در انفاس و آفاقی.
وفا، غیرت، ادب؛
تنها برای اینهمه مفهوم در یک تن تو مصداقی!
قواعد ریخته بر هم؛
تو هم مقصود زهادی، هم منظور عشاقی.
برای کشتن مردم خدا داده به چشم تو عجب ابروی خلاقی!
ز دستت دست میشویی؛
ندیدن در کسی اینقدر محجوری و مشتاقی.
به کف الایمن و ایسر،
دو تا دستت دوتا سروند افتاده اند در باغی.
غم مشک و غم اصغر، دوچندان میکند در سینهات هر داغ را داغی!
تمام دشت میگوید: «ادرکسا و ناولها الا یا ایهاالساقی!»
364
ثارالله برای اذن به میدان رفتن اکبر درنگ نکردن. علیاکبر اولین نفر از بنیهاشم بود ولی اولینبارش نبود. روزهای قبل هم با ابوفاضل آب آورده بود. دوازده بار به میدان رفت و برگشت. بار آخر که برگشت، سیدالشهدا دل کند. دل کند و بعد از شهادت علیاکبر بالای سر پیکر ایستاد و گفت: «بعد از تو خاک بر سر دنیا!»
364
دل؛ خون
نگاه؛ بسته
نفس؛ حبس
خون؛ روان
دم؛ بازدم،
حضور؛ غیاب
اشک؛ سیلسان
برگشته؛ بخت
آمده؛ طوفان
رسیده؛ درد
افتاده؛ قرعه
قرعه: فتادن! امان امان!
برعكس؛ كار
منقلب از این زمان: زمین
خورشید، ماه
ماه، ستاره،
زمین، زمان
آمده،
چه؟بانگ.
بود چه؟ بانگ مرو مرو!
می رفت. چه؟ صدا،
به چه معنی؟ بمان بمان!
زد بر تنش.
كه؟خصم.
چه؟ افواج تیر، تیر!
آمد برش.
كه؟ شاه.
چگونه؟كمان كمان!
شد قطعه قطعه.
كی؟سر ظهری.
كجا؟به دشت.
لب تشنه، خسته، روی زمین، زیر آسمان
محور؛ عمود.
شعر: علی.
صنعت: ازدواج.
حورا؛ عروس.
حجله؛ جنان.
تیغ؛ خطبهخوان
بحث: اختیار.
مساله: جبر.
آب؛ راه حل
موضوع: تیغ.
فكر: سنان.
مغز؛ استخوان
اكبر: شهید.
شاه: پریشان.
حرم: غریب.
واژگون؛ فلك. سیاه؛ زمین. تار؛آسمان.
معنی؛ غلام. شعر؛ غلامی. قلم؛اثاث.
میخانه: روضه.
ساقی پیر: اكبر جوان!
|معنی زنجانی|
364
امشب و فردا، ششم محرم، منسوبه به بزرگی به اسم قاسم-ع- که فرزند امام حسن مجتبی-ع- هست. قدیمیا و رفقا میدونن که من به سه بزرگ از ائمه و خاندانشون ارادت دارم که یکیش امام حسنه. هروقتم کسی از من خواسته دعاش کنم به امام حسن رو انداختم و نشد نداشته. اگر عزاداری کردید من رو هم یاد کنید.
364
-من دوتا بزرگوار رو مطمئنم دست خالی از پیششون برنمیگردی. یکیش حضرت ابالفضله.
-مشکل شما اینه که امام حسنی نیستید! وگرنه کار اصلا به ابالفضل نمیکشید.
364
تقریباً مطمئنم اگر الان از مغزم یه نوار دقیق بگیرن، چیزی در شیمی مغزم نسبت به امروز صبح، آسیب دیده. یا عوض شده.
364
بچهتر که بودم سخت تلاش میکردم تصور کنم. هرچه روضهخوان میگفت را خیال میکردم و دلم میسوخت. برای درد کشیدن و سختی تشنگی گریه میکردم. یکبار برای تشنگی، یک بار برای نیزه، همیشه که نمیشد از اول تصور کرد. وقتهایی که دلم نمیسوخت ادایش را در میآوردم و به خیالم خدا را گول میزنم که من هم گریه کردهام. فهمیده بودم که اینجا گریه کردن حساب متفاوتی پیش خدا دارد. بعدتر پرروتر شدم. گریه نمیکردم و بعضی حرفا را که میشنیدم مسخرهام میآمد. راهش این بود که بروم دنبال قصهها. بعد قصه خواندم. انقدر قصه خواندم که حالا روایتها را بهتر از استدلالها بلد بودم. یک روزی هم فهمیدم بهتر است بدانم کسی که برایش گریه میکنم چه کسی بوده نه اینکه چه بر سرش آمده. از آن روز در مجالس بیشتر فکر میکردم. اشک نریختنم را هم پنهان نمیکردم. نه از بقیه نه از خدا. اما از دیروز فکر میکنم حالا درست میفهمم چرا مادر میگفت بزرگ که بشوی بیشتر گریه میکنی. میگفت صبر کن، انقد دلیل برای گریه در روضه هست. من دیروز برای خودم گریه کردم. وقتی روضهخوان از کربلا میگفت برای خودم گریه کردم. وقتی صحبت از جنگ بود برای خودم گریه کردم. وقتی از بزرگی شما میگفتند برای خودم گریه کردم. وقتی واعظ جلسه گفت شما میشنوید برای خودم گریه کردم. من دیروز برای خودم گریه کردم و امروز عم دوان دوان میآیم که برای خودم گریه کنم. شما بزرگی کنید و هقهقام را بشنوید.
364
:مامان، مادر، سرپرست، ننه! این یکی اولادت کجا باس بخوابه.
...
این راهرو دیگه از این به بعد متعلق به منه. اتاق که نباید حتما مربع باشه. میتونه مستطیل باشه! دراز باشه! اتاق سقف میخواد، دیوار میخواد، در میخواد؛ ایتجا هم سقف داره، دیوار داره، در داره.
ای خاک بر سر من که اتاق من مثل یه قبر مستطیل و درازه.
|وضعیت سفید|
364
#روزشمار
روز سیزدهم جنگ با شیطان و روز اول واقعی آتشبس.
فکر کنم این آخرین #روزشمار باشه. حداقل فعلا تا وقتی اسراییل مثل هر ۹۶۲ بار قبلی در تاریخش، آتشبس رو نقض کنه.
فکر میکنم بدنم با فهمیدن آتشبس هرچی سعی کرده بود مراعاتم رو بکنه، حالا دیگه رها کرده. دردهای عجیبی تحمل میکنم که باعث میشه تصور کنم پوستم کلفت شده. در عین همهی دردها امروز تمام وقت کار کردم و شب بچهها رو دیدم. بعد از ۱۲ روز دوباره خودم برگشتم خونه و دارم فکر میکنم نیاز دارم مرخصی بگیرم و استراحت کنم.
فردا شب اول محرمه. از پسفردا میتونم صبحها سمت راست حیاط سادات اخوی زیر نورگیر دایرهای پوش بالای ستون حسینیه بشینم، زانوم رو بغل کنم و برم سراغ غمی که شریفه و زندگیبخشه.
۴/۴
364
#روزشمار
روز دوازدهم جنگ با شیطان.
صداها دیشب از همیشه بیشتر بود؛ من از خستگی فقط بیدار بودم ولی حرکتی نمیکردم. صبح بعد از دوازده روز رفتم دفتر هجده جلسه. بعدش با بچهها ناهار خوردیم، حرص خوردیم، قهوه خوردیم و غصه هم خوردیم. اونیکی پسرا رو دیدم و وقتی در مسخرهبازیاش بهم میگفت این شاید دیدار آخرمون باشه یهویی به خودم اومدم و بهش گفتم اگه بمیری واقعا دلم برات تنگ میشه. آتشبش رو هم نه باور کردم و نه بهش خوشبینم. به هرحال هم جنگ در بدن من هنوز ادامه داره و شدیدا معدهدرد تحمل میکنم. حتی امشب بالاخره اومدم دکتر و یه مقدار زیادی مسکن بهم تزریق کردن.
حالا هم اینترنتم پیامها رو آپلود میکنه ولی چیزی رو نمایش نمیده :)
