دلارای vip
کانال به نویسنده اصلی منتقل شد هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel دلارای vip
Channel دلارای vip (@soklat) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 20 617 subscribers, ranking 6 271 in the Technologies & Applications category and 16 412 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 20 617 subscribers.
According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -383 over the last 30 days and by -2 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 22.22%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 18.00% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 4 582 views. Within the first day, a publication typically gains 3 712 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as دلارا, ارسلان, مدرسه, حق, دانشآموز.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“کانال به نویسنده اصلی منتقل شد
هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Technologies & Applications category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | +4 | |||
| 06 September | +9 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | +1 | |||
| 03 September | +1 | |||
| 02 September | +2 | |||
| 01 September | 0 |
| 2 | - ایهاالناس من حالم از زن خوشگلم بهم میخوره!
همه هین کشیدند و دخترک یخ زد
- نارنج رو میگی هامون؟ تازه عروستو..
هامون قهقهه زد
- خود ناکسش... تازه عروس؟ عروس فرو کرده ی حاجی! حتی بدرد سکس شب عروسی هم نخورد
قلب دخترک پرسروصدا شکست اما هامون شب عروسی این را نمیگفت!
- خب حاجی طلاقش بده...زن بد سکس بدرد نمیخوره
هامون پر غیظ نیشخند زد
- حاجی گفته طلاق بدم ارث بی ارث خودش باس بره...
هامون رفتنش را میخواست؟ دخترک سمت کیفش رفت و ندانست هامون قرار بود برای پیدا کردنش شهر را الک کند
https://t.me/+V0RHJCVZMiQyYTQ0 | 1 817 |
| 3 | اینو داشته باشید تا پارت بخونیم با هم🐍🔥 | 2 327 |
| 4 | آقاجون فوت شده وقتشه برگردی عمارت!
بعد از سه سال باید بازمیگشت دخترک
سه سالی که تمامش را نقشه کشیده بود
حالا وقتش بود
بازگشتن سخت بود
برای اویی که از این عمارت بیرون انداختنش سخت بود
هنوز هم جلوی عمارت دخترکی را میدید که التماس می کرد در عمارت را باز کنند
حالا آقاجان مرده و صدای شیون و قرآن از عمارت می آمد
با لباس های سر تا پا سیاهش از ماشین پیاده شد
عینک به چشم وارد عمارت شده و هر چه نزدیک تر می رفت پشتش می لرزید
او را در این عمارت دوست نداشتند و او حالا با قلب سنگی آمده بود
با ورودش به سالن بزرگ عمارت عینک را از چشمش برداشت
گریه ها قطع شد
مامان خورشید و چند نفر ایستادند
دروغ نبود اگر دخترک می گفت کسی نفس نمی کشید
- تو! تو چی می خوای اینجا؟ کی اینو راه داده تو عمارت!
فریاد برای عمه خانم بود
همان عمه خانومی که در صورتش کوبیده بود
- با چه رویی برگشتی؟ گورتو گم کن
لیلا گفت و سپهر جلو کشید
- خودم می ندازمش بیرون
- خانم زند خوش اومدین منتظر شما بودم برای قرائت وصیت نامه
وکیل خانواده زند جلو آمده و دخترک هنوز پچ پچ ها را می شنید
- نارنج برگشته؟ هامون می دونه؟
- هامون ببینتش چی میشه؟
- این دختر زن هامون خان بود از عمارت انداختنش بیرون
همه حرف هامون را می زدند و نارنج برای او نیامده بود
برای نارنج آن مرد تمام شده بود
رو به عمه ها و عموهایش کرد
آدم هایی که از او متنفر بودند
- تا فردا باید عمارت و تخلیه کنید من قراره با خانواده م اینجا زندگی کنم
فرانک ناباور خندید
- عمارت و ترک کنیم!
عموی بزرگش ایستاد
- چی میگی تو دختر این عمارت پدر منه
وکیل این چی میگه؟
وکیل با جدیت جواب داد
- مالک عمارت نارنج خانم هستن. خود فرخ خان عمارت و به ایشون داده
همهمهه ها بالا گرفته بود که کسی وارد شد
مردی که بوی عطرش برای نارنج روزی بهترین عطر دنیا بود
از دیدنش جا خورده بود
- نارنج...
هامون بود
هامون مغروری که دخترک را بارها شکسته حالا مقابلش بود و نارنج دیگر آن دخترک عاشق نبود
سرمای نگاهش عمارت را یخ کرده بود
- مامانی؟
نارنج سر بلند کرد
همه به سمت دختر بچه نگاه کردند
دختر بچه ای که دست در دست مردی آشنا بود
نارنج دخترکش را بغل کرده و بی توجه به نگاه مات هامون نزدیک مهرداد شد
- خوب شد اومدین...
مرد بوسه ای روی سرش گذاشت
- باید می اومدیم عزیزم...
نارنج رو به وکیل کرد
- منصرف شدم همین امشب بگید عمارت و تخلیه کنن...
https://t.me/+V0RHJCVZMiQyYTQ0
https://t.me/+V0RHJCVZMiQyYTQ0
دختره برای انتقام برگشته😌 | 2 421 |
| 5 | بشقاب برنج و از دستم کشید و فریاد زد- مگه نگفتم این حرومزاده حق نداره لب به غذا بزنه
- اما داداش...چند روزه اینجا زندانیش کردی بدون اب و غذا گناه داره
تایماز بشقاب رو روی زمین پرت کرد - دلت برای این حرومزاده نسوزه
یادت نره باهامون چکار کرده
- اما داداش...صبح داشت خون بالا میاورد گناه داره
با این حرف شوکه شدم و به سمت انباری دویدم اما با دیدن دختر که بیهوش وسط انباری افتاده...
https://t.me/+f5D8xCzs2LQ0YmY8
برای انتقام باهاش ازدواج میکنه و هر شب شکنجه اش میکنه تا اینکه ...
#ازدواج_صوری | 405 |
| 6 | بشقاب برنج و از دستم کشید و فریاد زد- مگه نگفتم این حرومزاده حق نداره لب به غذا بزنه
- اما داداش...چند روزه اینجا زندانیش کردی بدون اب و غذا گناه داره
تایماز بشقاب رو روی زمین پرت کرد - دلت برای این حرومزاده نسوزه
یادت نره باهامون چکار کرده
- اما داداش...صبح داشت خون بالا میاورد گناه داره
با این حرف شوکه شدم و به سمت انباری دویدم اما با دیدن دختر که بیهوش وسط انباری افتاده...
https://t.me/+1mLivxkKxPUwZGI8
برای انتقام باهاش ازدواج میکنه و هر شب شکنجه اش میکنه تا اینکه ...
#ازدواج_صوری | 369 |
| 7 | +امشب تختم و گرم میکنی پرنسس
والا چکات و میذارم اجرا و میندازمت زندان
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
-اما...من باکره م
تو رو خدا رحم کنید
اون کارخونه زندگی من و بابامه
تایماز خان خسروشاهی نیشخندی زد و با هوس به بدنم نگاه هیزی انداخت و گفت:
-میری زندان
یا خودت زنم میشی و هر شب تختش و گرم میکنی
منم چکات و اجرا نمیذارم
https://t.me/+f5D8xCzs2LQ0YmY8 | 388 |
| 8 | من یه زن سه طلاقهام!
و برای این که به شوهرم برگردم، باید یک شب هم بستر مرد دیگه ای بشم.
و اون مرد کسی نیست جز خان بزرگ!
مرد پولداری که از سر شرافت گفت عقدم میکنه ولی وقتی یک شب رو باهاش گذروندم اون گفت طلاقم نمیده...
https://t.me/+nR1Sj1gMWno0NDRk
#دارای_صحنههای_باز ❌ | 370 |
| 9 | - من دستم به توئه توله سگ برسه میکشمت
رفتی درخواست طلاق دادی ؟
لباسمو به خودم چسبوندم با مظلومیت گفتم
- من...نمیخوامت...اونجات گنده ست
- توله سگ تو تا صبح زیرم ناله میکنی الان واسم ناز میکنی؟
بخواب ببینم این لامصب ترکید
- نمیخوام...من طلاق میخوام
تنم رو روی تخت پرت کرد
- جوری جرت بدم که یه هفته پنگوئنی راه بری
https://t.me/+f5D8xCzs2LQ0YmY8 | 136 |
| 10 | تایماز خان خسروشاهی
مردی بی رحم و متعصب...
رئیس کارخونه ای بزرگ که منشیش دختر کوچولوی لوندیه که بهش میگه پرنسس...
بعد از یه ازدواج صوری با منشیش همخونه میشه و هر روز تو دفتر...🔞
https://t.me/+f5D8xCzs2LQ0YmY8
#رئیس_منشی | 743 |
| 11 | #پارت۵
- خونبها رو برای شب آماده کنید... امشب زفاف دارن با خانزاده.
صدای زنی که این را گفت بر سرم کوبیده شده و مانند جسدی بیجان، خیرهی زن پیری ماندم که به سویم میآمد.
- پاشو دختر جون، باید اول چک کنم که باکره باشی.
با بغض نشستم.
-اما... اما هنوز مراسم تموم نشده!
زن دستهای زمختش را جلو آورد و بازویم را چنگ زد.
- بدو بخواب دختر جون... لنگاتو خوب باز کن وقت ندارم.
با بغض به ناچار دراز کشیدم.
شرم مانع میشد تا خودم لخت شوم.
دستم را محکم به کمربند لباسم گرفتم.
-نمیشه چک نکنید خانم؟
بدون توجه به چشمهای پر از اشکم با خشونت کمر شلوارم را پایین داد.
-چه سفید مفیدم هستی عروس خانم. امشب زیرِ اون نره غول که همه اینا سیاه و کبود میشن!
ریز ریز خندید و بین پایش را با دقت وارسی کرد.
صدای باز شدن در اتاق موجب شد من در جایم بپرم و قابله هین کشید.
سریع شلوارم را پوشیدم.
مرد با خشم داد زد.
-کی بهت اجازه داد لنگای خونبس منو بالا ببری فرحناز.
زن با تته پته جواب داد.
-مادرتون گفتن دختر بودنش و چک کنم صامد خان...
پس صامد خانی که کل روستا از او ترس داشتند و قرار بود من زنش شوم این است؟
زیر چشمی نگاهش کردم.
قابله حق داشت نره غول بخواندش!
-دختر بود حالا؟
زن سریع جواب داد.
-ندیدم آقا...الان نگاه میکنم.
مرد با خشم داد زد.
-بیرون بمون خودم نگاه میکنم.
فرحناز سریع چشم گفت و اتاق را ترک کرد.
مرد با چند قدم خودش را به من رساند.
-شلوارت و در بیار ببینم دختری..
با بغض نالیدم.
-دخترم خان!
اما نبودم. من قبلا عقد کرده بودم و طلاق گرفته بودم.
پوزخندی زد و دستش سوی کمربندش رفت.
-تو زبون خوش حالت نمیشه، بهتره با چیز دیگه ثابت کنیم دختری توهم اینجا توی خونت وول بخوری بچه!
این را گفت و رویم خیمه زد.
چشمهایم درشت شد و دستهای داغ او بر کمر شلوارم نشست.
بی حرکت مانده بودم و همینکه پایین تنمهام را برهنه کرد، ضربه محکمی به داخل بدنم زد و جیغ هایم به هوا رفت.
دنیا برایم تاریک شد زمانی که بدنش را تکان داد و دوباره ضربه زد.
خیسی خون را حس میکنم اما چشمهایم سیاهی میروند و دیگر تحمل ندارم.
https://t.me/+nR1Sj1gMWno0NDRk
https://t.me/+nR1Sj1gMWno0NDRk | 2 066 |
| 12 | من پرینازم...شش ماه بعد ازطلاقم بخاطر نداشتن حامی و از سر بی کسی و بی پولی صیغه ی یه شبه شدم❌
از شانس بدم فیلم رابطمون به بیرون درز پیدا کرد و از اونجایی که چهره ی من تو فیلم کاملا ماته تنها مظنون از نظر اون مرد وحشی و خشن منم.😰😥
حالا اون من و به جرم گناه ناکرده به اسارت گرفته و هر شب بدون توجه به خواست من، مثل یه حیوون باهام رابطه برقرار میکنه، من و می خوابونه رو میزِ کارش، دست هام و می بنده و از پشت کاری می کنه که...
https://t.me/+lwQbKX6SpcwwODA8
عاشقانه+18 بزرگسال❌ | 92 |
| 13 | _ باکــره نیسـتی که؟❌🔞
با لرز شدید لب زدم: _ نه آقــــا...
شورتـمو کـنار زد و با یه غرش، خودشو وارد کرد اما با جـیغی که کشیدم نگاهش رنگ خون گرفت:
_ باکـــرهای که توله سگگگگ!❌
https://t.me/+lwQbKX6SpcwwODA8 | 1 404 |
| 14 | -از قصاص بابام بگذر... تو رو خدا... هر کاری که بگی برات میکنم حماس.
عاشق هم بودیم. قرار بود بیاد خواستگاریم که اون اتفاق نحس افتاد و حالا جلوی دادگاه داشتم برای نجات جون بابام از عشقم خواهش میکردم.
نگاهش دیگه مهربون نبود.
سیاه برادرش و به تن داشت و پر از خشم و نفرت بهم چشم دوخت و بالاخره داد:
-یه شب صیغهم میشی... یه عمر نوکرم...
تمام تنم از حرفش به رعشه افتاد.
یادش رفته بود چطور عمرم و جونم صدام میکرد؟
بابام قاتل برادرش بود و حالا اون دنبال تلافی بود و پرسید:
-نظرت... قبوله؟
ولی من هنوزم دوستش داشتم.
هنوزم مردِ مهربون قلبم بود.
دستهام روی مانتوم چنگ شدن و صدام لرزید تا گفتم:
-هر چی تو بخوای.
سوار ماشینش شدم. وقتی به عمارتش رسیدم وحشت تموم وجودم و گرفت.
پشیمون شده بودم. ولی آدمهاش مسلح دور تا دور عمارتو پوشش داده بودن و یکهو صداش و نزدیک گوشم شنیدم:
-فکر فرار بزنه به سرت سوراخ سوراخت میکنن دلجو.
ترسیدم از این که ذهنم و خونده بود.
از این همه سرد و بیرحم بودنش وحشت کردم. وقتی وارد ساختمون شدیم همه رو با فریادش بیرون کرد.
تموم رویاهای دو نفرهمون دود شده و یه مشت حسرت ازش برامون مونده بود.
آرزوی عروس حماس شدن حالا شده بود عذاب.
حماس خودش صیغه محرمیت خوند و دستور داد تا تو اتاق خوابش منتظرش باشم.
وقتی اومد شبیه عشق مهربونم نبود.
مثل یه گرگ درنده بود. رحم و مروت نداشت.
افتاد به جونم و بیتوجه به التماس و ضجههام تا سفیدی صبح تموم نفرت و عقدههاشو از بابام با تنم تلافی و بعد رهام کرد و رفت.
دو ماه بعد
روی دستهام جای پنجههای سگهاش زقزق میکرد.
روزگارم از سگهاش سیاهتر بود و کارم شده بود رسیدگی به دوبرمنهای وحشتناکش.
دیگه هیچی از اون مرد خوش قلب و مهربونم باقی نمونده ولی بازم دلم براش تنگ شده بود.
درسته که بابام خبط کرده بود، ولی من چه گناهی داشتم؟
اصلاً چطور دلش میاومد عشقشو بفرسته تو لونهی سگهاش؟
ظرفهای غذای سگهارو پر کردم که همون موقع خرناس کشیدن.
وحشت زده از صداشون عقب رفتم که پام به چیزی گیر کرد و با شکم افتادم روی زمین.
درد وحشتناکی تو شکمم پیچید و صدای پارس سگهاش بلند شد.
اشک از کنج چشمم راه گرفت.
دلم شکسته بود و هیچکس به دادم نمیرسید.
-باز چه غلطی کردی؟ هر روز دردسری دلجو.
صداش قلبم و مچاله کرد. بالاخره بعد دو ماه و اون شب لعنتی برگشته بود.
به زور ایستادم و دستم روی شکمم مشت شد.
دلتنگ نگاهش کردم. ریشهاش بلند شده بود و موهاش نامرتب بودن.
دیگه خبری از اون حماس جنتلمن نبود.
لب گزیدم و گفتم:
-ببخشید... الان جمع میکنم همهرو.
خواستم تکون بخورم ولی حس کردم لباسم خیس و لزج شد.
ترسیده به لباسم نگاه کردم و که صدای نگرانش و دوباره شنیدم:
-اون خونه دلجو... طوریت شده!
نفهمیدم چی شد. انقدر فشارم پایین بود که از همون لحظه از هوش رفتم.
وقتی چشم باز کردم روی تخت همون اتاقی بودم که دو ماه قبل توش زن حماس شده بودم.
صدای پچ پچ خدمتکارهارو شنیدم.
داشتن به هم میگفتن:
-طفلک دختره حاملهست... بینوا خبر نداره که حکم قصاص باباشم اومده.
دنیا دور سرم چرخید.
من بچهی حماس و حامله بودم و اون به حکم بابام رضایت نداده بود؟
یک لحظه تموم تنم پر از جنون شد.
میدونستم که اسلحهش و کجا میذاره.
در کشو رو باز کردم و تا اسلحه رو برداشتم صداش و شنیدم:
-چکار میکنی دلجو؟
سر اسلحه رو روی شکمم گذاشتم و نالیدم:
-خیلی نامردی... خیلی بیمعرفتی حماس.
رنگ از صورتش پریده بود. چشمهاش روی صورتم دودو زد و برای اولین بار خواهش کرد:
-اون خطرناکه عزیزم... بیارش پایین... نکن دلجو.
از زور شوک و غم خندیدم:
-حالا شدم عزیزت؟ حالا که بچهت تو شکممه؟ حالا که از اون سگدونی کشیدیم بیرون؟
صورتش سرخ شده بود و نفس نفس میزد:
-بذار حرف بزنیم... از چی عصبانی شدی؟
اسلحه رو بیشتر به شکمم فشار دادم.
گوشت دلم درد گرفت و دلم برای طفلم سوخت.
دیدم که قدمی جلو اومد و فریاد زدم:
-به خدا بیای جلو شلیک میکنم... نامرد تو بابام و کشتی... تو بهم قول داده بودی حماس.
دستش و بالا گرفت و گفت:
-بذار برات توضیح بدم... اشتباه متوجه شدی همه چیزو...
اشک دیدم و تار کرده بود. هق زدم:
-بابام الان بالای چوبهی داره... تو از اشتباه میگی؟
به خودم لرزیدم و نفهمیدم کی نزدیکم شد.
خواست اسلحه رو از دستم بگیره ولی مقاومت کردم.
التماس کرد:
-ولش کن دلجو... نکن قربونت بشم.
دستم روی ماشه بود که کشیدش.
دیر شده بود. حتی برای عشقمون و نالیدم:
-حالا تو قاتل زن و بچهتی حماس... تا آخر عمرت با این عذاب بسوز.
صدای بلند شلیک تیر تموم گوشم و پر کرد و فریاد حماس نفسم و بند آورد:
-دلجو... دورت بگردم... چی شدی؟
بالاخره به آرزوم رسیدم. تو بغل عشقم جون میدادم و...
https://t.me/+s2D_NDIiUKZjNmE8
https://t.me/+s2D_NDIiUKZjNmE8 | 1 878 |
| 15 | ـ یا مادر زنده میمونه یا جنین...
دست های دلربا را که روی تخت بیمارستان بود فشرد و با اشک لب زد.
ـ تورو جان هرکی دوس داری دلربا، رضایت نده به مرگ خودت... این بچه بدون مادر بزرگ بشه؟
دلربا خیره به چشم های اشکی دختر خاله اش لب زد.
ـ با پدرش بزرگ میشه مریم... وقتی من رفتم اون فلش رو بده به انوشیروان، دخترمون که به دنیا بیاد دیگه ضرری بهش وارد نمیکنه...
مریم با بغض زمزمه کرد.
ـ چطور این حرف رو میزنی ؟ انوشیروان جونش واسه تو و بچهتون در می رفت! چطور میگی قصد سقط دخترتون رو داشته؟
لب های خشکش را با زبان تر کرد و زمزمه وار گفت.
ـ خودم شنیدم مریم... مامانش داشت با خدمتکار حرف می زد! گفت انوشیروان خواسته هرطور شده بچه رو سقط کنن، با گوشای خودم شنیدم.
مریم که اشک تمام صورتش را خیس کرده بود هق زد.
ـ من باورم نمیشه، نباید بی حرف از خونه فرار می کردی، باید از انوشیروان می پرسیدی... هرچی نباشه صیغهاش بودی، میخواست به زور بچه رو سقط کنه؟
صدای فریاد دلربا بالا رفت.
ـ اگه میکرد چی؟ دستم به کجا بند بود؟ میتونستم جلوی انوشیروان سلحشور وایسم؟ بگم بچهام رو میخوام؟
ـ خب الان چی؟ الان که بچه هست و تو نیستی چه فایده ای داره! توروخدا دلربا، بذار زنگ بزنم بیاد... اگه واسهات قلب پیدا کنه دوتاتون زنده میمونین.
سرش را به طرفین تکان داد.
ـ بچه رو زنده نمیذاره، من بدون بچهام دنیا رو نمیخوام مریم... بذار برم.
اشاره ای به پرستار داد و زمزمه کرد.
ـ برگه ی رضایت رو امضا کردم، بریم اتاق عمل.
دست هایش شل شد و دست های سرد مریم را رها کرد، وارد اتاق عمل که شد دخترک بی جان روی صندلی ها نشست...
چند ماه پیش را به خاطر آورد که دلربا با ترس به خانه ی او آمده بود، میگفت که مادرشوهرش میخواسته با داروی گیاهی جنینش را سقط کند...
میگفت که مادر شوهرش با خدمتکارشان حرف می زد، و بین حرفایش گفته بود :« انوشیروان میخواد بچه سقط بشه.»
با بغض و اشک به دیوار سفید بیمارستان خیره شد، نمی توانست...
نمیتوانست پای قولش بماند، نمی توانست دختر خاله ی عزیزش را با دستان خودش خاک کند.
تلفن را برداشت و شماره ی انوشیروان را گرفت.
صدای بم مردانه اش پشت تلفن نشست.
ـ دلربا؟
با تلفن دلربا تماس گرفته بود...
ـ دلربا؟ خودتی دورت بگردم؟ خانومم؟ دردت تو جونم؟
صدای بغض دار مردانه اش را که شنید، نتوانست باور کند این همان مردیست که خواهان مرگ بچهاش بوده است.
ـ من مریمم، دخترخاله ی ناتنی دلربا... اگه میخوای دلربا رو ببینی باید بیای بیمارستان آقای سلحشور.
انوشیروان، مریم را نمی شناخت، از وقتی که دلربای بی کس را در شهر پیدا کرده بود او را تر و خشک کرده بود و پناهش داده بود.
ـ بیمارستان؟ شما کی هستین؟ خانم محترم از تلفن همسر من زنگ زدین!
ـ آقای سلحشور، همسرتون در حال زایمان هستن... من دخترخالهاشم و متاسفانه دکتر گفته یا مادر زنده بیرون میاد یا بچه!
صدای فریاد انوشیروان بلند شد و غرید.
ـ منظورتون چیه؟ با کدوم رضایت! کدوم خراب شده ای بدون رضایت پدر بچه رو به دنیا میاره!
لبش را گاز گرفت، دلربا رضایت او را جعل کرده بود... صدای فریاد او باز هم بلند شد.
ـ آدرس اون خراب شده رو برام بفرستید خانم محترم! من اجازه نمیدم نه بچهام نه همسرم از دست برن... هرطور شده، به هر قیمتی! شده تا آمریکا میبرمش ولی نمیذارم بچهمون بمیره.
یک تای ابروی مریم بالا رفت... زمزمه کرد.
ـ دلربا رضایت داد که بچه به دنیا بیاد، و خودش...
او که مات و مبهوت پشت تلفن مانده بود، مریم زمزمه کرد.
ـ آدرس رو پیامک میکنم.
ادرس را پیامک کرد و روی صندلی نشست، حالا گویا قلبش آرام گرفته بود.
دیگر مسئولیت هیچ چیز به روی دوشش نبود!
با دیدن حراست و مردی کت و شلوار پوش که به سمتش می آمدند از جا بلند شد، مرد خوش پوش رو به حراست گفت.
ـ جلوی عمل رو بگیرید.
به سمت مریم رفت و غرید.
ـ از بستگان خانم دلربا شفیعی هستید؟
ـ ب..بله.
ـ من رییس بیمارستانم، آقای انوشیروان سلحشور تماس گرفتن، این عمل کنسله تا خودشون تشریف بیارن.
ابروهای مریم بالا پرید و لب زد.
ـ مگه ایشون چه کارهان؟
رییس بیمارستان که گویا هول کرده بود غرید.
ـ پدر بزرگ ایشون موسس اینجا بودن، ایشون مالک بیمارستان هستن خانم، همسرشون حق ندارن زایمان کنن...
https://t.me/+b-xkNO3EuMwzMGM8
https://t.me/+b-xkNO3EuMwzMGM8
صیغه سکسی🔥 دختر کوچولوی دبیرستانی سکسی که صیغهی مرد پولداری میشه!
انوشیروان سلحشور، یه عیاشِ هوسباز که با پول و جذابیش میتونه هر دختری و شیفته کنه!
اما این یکی فرق داره، این یکی از سر اجبار تن میده به صیغه شدن...
اما برای انوشیروان، یه تجربه متفاوت و جذابه!
دختر باکرهای که میخواد تن به همخوابه بودن نده و...🥹💦🔞
#دارای_صحنههای_باز🍑 | 1 547 |
| 16 | - حتما الان انقد تو روستا کار کردی ممههات سوخته تو آفتاب!
دلربا با خشم نگاهش کرد.
- مگه لختی کار میکنم که بسوزه؟
انوشیروان شانه بالا انداخت.
- بالاخره خم میشی آفتاب میخوره.
- نخیرم، هنوزم سفید و نرمن.
انوشیروان پوزخند زد و در دلش شیطنت به طغیان افتاد.
- اصلا معلومه زشت و آفتاب سوخته شدن که همچین جوش میزنی!
دلربا چشم تنگ کرد و سمتش برگشت.
- نشونت میدم تا ببینی هنوز از دافای دورت بدنم نرم و براق تره!
وقتی لباسش را پایین کشید، انوشیروان نزدیکش رفت.
- بازم گول خوردی کوچولو!
متعجب بود که سینهی برهنهاش داغ شد و...🔥🙈❌
https://t.me/+b-xkNO3EuMwzMGM8 | 2 056 |
| 17 | مادرمن خدمتکار خونهشون بود و منم از بچگی برای تمیزکاری و خم و راست شدن جلوشون، رفته بودم خونهشون.
نفهمیدم چی شد که دلم رو به پسر چشم و ابرو مشکی و بد اخلاق سلطانیها باختم.
اما میدونستم باید بزنم توی دهن دلم چون محاله پسر شاه با دختر گدا ازدواج کنه.
اما وقتی خواهرش عاشق برادرم شد و حامله شد
سامین من رو دزدید تا انتقام ابروی رفتهی خانوادشون رو از من بگیره.
https://t.me/+cMLqM7uu2vRlMjg0 | 492 |
| 18 | -نزن، بخدا یه بار دیگه بزنی، خودمو میکشم.
نیشخندی زد و دوباره و محکمتر کمربندش رو روی پاهام کوبید
-تو اگه عرضهی خودکشی داشتی، همون شب اول که فهمیدی جای داداشم، عقد من شدی خودتو میکشتی!
خم شد روی تن کبود و زخمیم و بیرحم گفت:
-تو هم مثل اون بابات، عرضهی هیچکاری رو نداری! جفتتون بیعرضه و نفرتانگیزین.
وحشیانه توی شکمم کوبید و غرید:
-همینجا میمونی تا باباجونت بیاد تسویه حساب کنه، بعد طلاقت میدم.
عقب که رفت، چاقو رو روی دستم گذاشتم و...
https://t.me/+FRxggeJg0oVmN2Nk
انتقامی ❌ | 851 |
| 19 | -سینه هاتو بنداز تو سوتین تا همین فندکو نگرفتم زیرش!
از قصد داشتم جلوش جولون می دادم تا بی طاقتش کنم
-سینه های من به تو چیکار دارن وا... سوتین سرطان میاره تو خونه نمیزنم!
سیگارشو با حالت خاصی رو میز خاموش کرد و سمتم اومد
-که سینه هات به من چیکار دارن آره؟ حالا که انداختیشون بیرون باید جواب اونی که بلندش کردی هم بدی!
با خندا خواستم پا به فرار بذارم که دستای پر حرارت و داغشو چنگی به نوک سینه هام زدن و...
https://t.me/+FRxggeJg0oVmN2Nk
پسره انقدررررر هاته که منم داغ کردم با کاراش🫠🔥 | 1 636 |
| 20 | -دیشب صدای تلق و تولوق تختتون می اومد پدر جان، این بچه ضعیفه آراااامشتو حفظ کن!
عسل با خجالت سر پایین انداخت که میرسعید چپ چپ به پسر بی حیایش نگاه کرد!
-حالا درسته چند سال از زن به دور بودی ولی قرار نیست همشو یه جا خالی کنی که پدر من، من آمادگی داداشی شدن ندارم!
-توله سگ ببند دهنتو زنم آب شد!
خم شد و پس گردنی ای نثارش کرد!
-از امشب تا وقتی اینجایی زنونه مردونه می کنیم سبحان خان، زنا پیش هم می خوابن من و تو هم پیش هم!
سبحان وارفته و با حسرت به نامزدش خیره شد که...😂❌
https://t.me/+CGuSFFyf7BUzZDFk
این رمان کر کر خنده اس!!! پدر و پسر باجناق شدن واسه هر چیزی کلکل میکنن حتی رابطهشون🙈🔥😂😂 | 2 629 |
