𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
Open in Telegram
در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
Show more1 357
Subscribers
-124 hours
-77 days
-2130 days
Posts Archive
1 357
مهرانفر معلم دین و زندگی که سالای قبل تر هم دینداشت هم امید به زندگی، سال آخر دیگه حال هیچی رو نداشت نه کلاس، نه درس ، نه اینکه کفشای چرمی مامانبزرگیش رو واکس بزنه،نه اون روسری گل گلیاشو سرش کنه.مهر و آبان میومد
سر کلاس یه جواب سلام خشک و زیر زبونی از
روی اینکه امر واجب رو پشت گوش نندازه میداد
و مینشست روی میز چوبی آجری رنگ و رو رفته سر کلاس و میگفت خب فلان صفحه رو باز کنید از همین میز جلویی به نوبت پنج خط روخوانی کنید، معلوم بود حالات و احوالاتش عوض شده،دیگه به سر و صداها و خوراکی خوردنای سرکلاس هیچ توجهی نمیکرد، بیتفاوت بود،همینکه به اندازه حقوقش درس میداد و حقوقش رو حلال میکرد براش بس بود. همه خوندن و نوبت میرزایی رسید.
دانش آموزی که هرسال تابستونارو مهمون مدرسه بود، آوازه قشر مرفه بودنش همه جا پیچیده بود. کلاس جای اینکه رو دست معلما بچرخه اکثراً رو دست میرزایی میچرخید.یه روز سر کلاس درحالی که داشت به یه کم زور تر از خودش با ته خودکار پوست پرتقال پرت میکرد برگشت گفت: من حال این مهرانفر رو میگیرم میگی نه نگاه کن،هفته بعد صبح شنبه وقتی مهرانفر وارد کلاس شد تا اومد بگه از
ردیف جلو بخونین میرزایی پرید وسط حرفش و گفت:خانوم شما تو شورای شهر شرکت کردین؟
میرزایی مشت اولو بدون اینکه حریفش اصلا روحش خبردارشه محکم نثار کرد،مهرانفر برعکس توقع هممون که از خوشحالی مردمک چشمش باز شده بود و یه لبخند گنده رو لبش نقش بسته بود با صدایی رسا تر از هر وقت گفت:بله،جنس بلهش مثل وقتی بود که عروس سر سفره عقد درحالی که همه به اون چشم دوخته بودن و حالا اون نقش اول زندگی رو اون بازی میکرد بود،شادمان و مسرور از مرکز توجه بودن. هنوز تو شک بودیم که میرزایی ناجوان مردانه ضربه آخرو درست وسط صورت مهرانفر فرود آورد،گفت: پس الان اینجا،سر کلاس چیکار میکنین؟این هوش میرزایی نبود که راهش میبرد بلکه اون فرصت رو میشناخت میدونست که کلاس بدون معلم مثل تعطیلات رسمی میمونه، میرزایی همونجور نقشهش رو پیش میبرد همون طور که شیطان با کلی حیله در قامت یک مار
تونست سرنوشت همه انسان ها رو عوض کنه.همه زورش رو زد که این شهروند بیچاره رو از بازی بیرون کنه و موفق هم شد.مهرانفر تا دو هفته به
مدرسه نیومد اون رفت که زره بپوشه و تو نبرد زندگی شادی رو برای خودش و خانوادهش به
ارمغان بیاره.انتخابات شورای شهر برگذار شد ولی
هیچکس به مهرانفر رای نداده بود یا اگرم داده
بود اعلام نکرده بودن.بالاخره مهرانفر اومد مدرسه ،حالشو که بخوام توصیف کنم مثل اون سکانس از فیلم پیانیست بود وقتی که اشپیلمان از میون اون شهری که روی سرش خراب شده بود و راه رفتن از میون جنازه هایی که دورش بودن داشت ،مهرانفر نه تنها مرگ آمال و آرزوهاش رو به چشم دید بلکه خراب شدن شهری از امید که تو دلش ساخته بود رو هم به تماشا نشست.کرسی شورای شهر که نصیبش نشد آخر سر اومد و نشست پشت همون میز چوبی آجری رنگ و رو رفته،انگار از درون مرده بود کاملا مغموم بود.تنها واکنشش به اون همه سر و صدا یه کوبیدن دست به میز بود که از یه جایی به بعد همون کارم نکرد، خانوم معلم میخکوب شده بود،انگار بعد تحمل اون همه توسری که از بچگی خورده بود حالا دیگه یه میخ شده بود، تنها کاری که باید تو زندگیش میکرد این بود که سنگینی بار رو به دوش بکشه و تمام سعیشو بکنه که خم نشه مبادا بار از جا درش بیاره.چه آیینه ای دستش گرفته بود مهرانفر اون روز ، دین رو که نرسید بهمون یاد بده اما چه درسی از زندگی بهمون داد.
1 357
Repost from ahimé.
to whom shall I hire myself out? what beast should I adore? what holy image is attacked? what hearts shall I break? what lies shall I uphold?
1 357
میرم میشینم یه گوشه، یه چیزیمه ولی نمیدونم
چیه،چجوری بگم!مثل دلتنگیه ولی جنسش فرق
داره.همیشه دلتنگیا که از جنس عشق و عاشقی
نیست بعضی وقتا برای دیدن یه فیلم مسخرهس تو
سینما یا خوردن یه نوشیدنی تو کافهای تازه تاسیس
که طرف از بیتجربگی کند زده تو طعمش.میبینی
جنسش شبیه وقتیه که انگار قبلاً چیز بهتری رو تجربه
کردی ولی حالا هرچی اینور و اونور میگردی دیگه
چیزی مثل اون حس پیدا نمیکنی.دیگه اون حس
خوب رو چیزی به وجود نمیاره.
1 357
دوست داشتن هرچیزی یه عوارضی داره. مثله جمعه میمونه،من که دستگیرم شده این جمعه ها نیستن که دلگیرن،خاطرات گذشتن که بدون دعوت میاد و کنارت میشینه با آدم چایی میخوره ، راه میره،فیلم میبینه
کنارت دراز میکشه، مثل یه سایه. چمیدونم اینجور
وقتا نیمه های شب،میرم و پنجره رو باز میکنم. بلکه
یه چیزی تو وجودم یخ بزنه سرما بخوره و بره بلکه
بیخیالمون شه و دستشو از دور گردنمون برداره،به قول فرهاد رهاش کن بره رئیس.
1 357
اونایی که کمتر تو رو میشناسن بهت میگن خوش
به حالت،فکر میکنن آرامش تو و شادیت نتیجه بیخیالیته،فکر میکنن تو بلدی دنیا رو ندیده بگیری
خیال میکنن بدی ها رو حس نمیکنی،چمیدونم
دیوار شادیات به اندازه خنده هات بلنده، یه عده میشناسنت عمیق تر تورو دیدن میدونن بدیهای
دنیا رو خوب دیدی،دیدن ناراحتیهایی که رو
دلت سنگینی میکنه رو با چندتا خنده بلند از قلبت بیرون کنی،اونا میدونن همیشه قاعده ها برعکسه، آدمایی که زیاد میخندن شاد نیستن،قدر شادی رو اونی میدونه که قلب سنگین تری داشته باشه.
1 357
از من بپرسی میگم از همون اول شروع شد.
همون وقتی که اومدن برگه ها رو گذاشتن
جلوت،گفتن: بیا این نقشیه که باید بازی کنی
اینم دیالوگات.تو بهشون نگاه کردی ولی تا
اومدی بگی نه ، نمیخوام همشون رفتن.
وقتی رفتی صف وایسی گذاشتنت ته صف.
یادته! بعضیا دویدن که بهترین نقشا رو داشته
باشن، بعضیام رو سرانگشت پاشون وایسادن
تا نقشای بلندتر نصیبشون شه،نقشای اول برای
اونایی شد که دویدن ، نقشای دوم اونایی که
رو سر انگشتاشون راه میرفتن،اینجوری بود که
نمایش زندگی رو باهم شروع کردیم.این وسط
تعداد انگشت شماری هم آروم و آهسته ، قدم
زنان خودشون رو به سر صحنه رسوندن،نه
دویدن و نه انتخاب کردن،اینطور شد که یک
تعداد کمی از ما نقششون رو بی نقاب بازی
کردن.ما بازیگران فیلمنامه کمدی تاریکی بودیم
که عروسک گردانانش ما رو هدایت میکردند نه
خود ما.
1 357
از من بپرسی میگم از همون اول شروع شد.
همون وقتی که اومدن برگه ها رو گذاشتن
جلوت،گفتن: بیا این نقشیه که باید بازی کنی
اینم دیالوگات.تو بهشون نگاه کردی ولی تا
اومدی بگی نه ، نمیخوام همشون رفتن.
وقتی رفتی صف وایسی گذاشتنت ته صف.
یادته! بعضیا دویدن که بهترین نقشا رو داشته
باشن، بعضیام رو سرانگشت پاشون وایسادن
تا نقشای بلندتر نصیبشون شه،نقشای اول برای
اونایی شد که دویدن ، نقشای دوم اونایی که
رو سر انگشتاشون راه میرفتن،اینجوری بود که
نمایش زندگی رو باهم شروع کردیم.این وسط
تعداد انگشت شماری هم آروم و آهسته ، قدم
زنان خودشون رو به سر صحنه رسوندن،نه
دویدن و نه انتخاب کردن،اینطور شد که یک
تعداد کمی از ما نقششون رو بی نقاب بازی
کردن.ما بازیگران فیلمنامه کمدی تاریکی بودیم
که عروسک گردانانش ما رو هدایت میکردند نه
خود ما.
1 357
تن رنجور خود را از صندلی جدا میکنم، از
پنجره بیرون را نگاه میکنم،ظلمت است ،
سیگار روشن میکنم،از خانه ام خیلی دور
شدهام،در دل میگویم: اینجوری بهتر است.
گرترود استاین در واپسین دَم عمر چشمانش
را باز میکند و میپرسد: پاسخ چیست؟
سپس وقتی صدایی نمیشنود میگوید:
سوال چه بود! سپس چشم هایش را برهم
میگذارد.آلبوم عکس را باز میکنم،این ماییم
در زمانی خیلی دورتر از حال، پشت به مقبره
رو به دوربین ایستادیم،چشمانمان از آفتاب
سوزان تنگ شده، هی آنها را نگاه میکنم و به
یاد میآورم، در آغوش پدر بودم بعد با کلی
اصرار من را زمین میگذارد و میروم و داخل
حوضچه کنار حیاط میشوم ، سر خوش و
سرمست از اینکه وای چه کیفی میده،گوشه
حوض عزیز نشسته بود و با خوشحالی به من
خیره شده بود،عزیز خیلی مهربان و مظلوم
بود، همیشه تا میتوانست هرکه را که در حقش
بدی کرده بود به سادگی میبخشید،یک روز
صبح از خواب پاشد، معلوم بود دیگه خسته
شده،آب میوه اش را نوشید، شبش با پسرش
حرف زد و فردایش چشمهایش را بست.
هابیت نبرد پنج سپاه پیتر جکسون : کوچ به
شمال ،شمالها جایی هستند برای گذر از مرحله
ای و وارد مرحلهای دیگر شدن تا رسیدن به
شمال ها سختی ها باید کشید،شمال ها مقصد
نیستند شمال ها گذرگاهند،سفر به شمال ها
طولانی ست از آن سفر ها که وقتی در جاده میخوابی بد بیدار میشوی و باز میخوابی و
وقتی بیدار میشوی باز در جادهای.
همیشه چیزی در تعقیب آدم هست که هیچگاه
دلش به رحم نمیآید، شروع به دویدن میکنی
آنقدر میدوی تا پاهایت نایشان را از دست بدهند
خسته شوند،از حرکت سر باز زنند و بایستند و
منتظر باشی تا کسی،چیزی گریبانت را بگیرد
و به همه چیز پایان دهد.
1 357
متولد این دوران بودن مثل جوشی قرمز درست در
وسط پیشانیست، چیزیست که از اراده تو خارج بودهاست و تقصیر تو نبوده، ولی خب وسط پیشانی ات است،دستش بزنی زخم میشود خون میافتد و بیچاره ات میکند،دستش نزنی زشت و دلقکت میکند.
1 357
Repost from صدایـمبـزنآتـش
من مثل یک دنیای معمولی نیستم. من دیوانگیام را دارم. در بُعد دیگری زندگی میکنم و برای چیزهایی که روح ندارند، وقت ندارم.
- بوکوفسکی
1 357
یک چیزهایی قابل توصیف نیست.مرگ واقعه
ایست که آدم آن را تجربه میکند حتی اگر تمام
مردم دنیا کنارش نشسته باشند بازهم آدم آن
را به تنهایی تجربه میکند،اصلا تمام رویدادهای
مهم زندگی را آدم به تنهایی تجربه میکند،تولد،
مرگ، عشق،امتحان.مثل همان باری که باران
میبارید و بدون چتر یک کیلومتر را پیاده بی
آنکه بفهمم کی از کنار کافه مورد علاقه ام رد
شدم،گذر کردم،آن روز مفهوم همراهی و باهم
بودن برایم رنگ باخته بود،من از آدمها تنفر
داشتم، نفهمیدم چطور شد که با آن حال به خانه
رسیدم و خوابیدم و صبح دیگر آدم قبل نبودم.
حس تنفر و بیپناهی که تجربهاش کردم،اتفاق
های بزرگ زندگی آنهایی هستند که آدم آن را
به تنهایی تجربه میکند.مثل تنفر و بیپناهی.
احسان هم هرکار از دستش برمیآمد کرد اما
نمیتوانست حسش را از اولین روزی که پایش
را از مرز این خاک بیرون گذاشت توصیف کند،
اما نتوانست.درست مثل آدمی که عاشق میشود
حتی معشوقش هم نمیتواند در تجربه آن عشق
شریک شود.درست مثل یک ضیافت بزرگ است
که در انتهایی ترین لایه قلب آدم جاریست و
تنها مهمان آن خود آدم است و بس. ناتوانی در
انتقال حس تجربه شده؛ این سخت ترین بخش
آدم بودن است.
1 357
فرسوده میشی، دقیقا از همون جایی که احساس میکنی گیرافتادی ولی نمیتونی حستو توصیف کنی.
