ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

الذهاب إلى القناة على Telegram

در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f

إظهار المزيد
1 364
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-2130 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from ahimé.
to whom shall I hire myself out? what beast should I adore? what holy image is attacked? what hearts shall I break? what lies shall I uphold?

میرم می‌شینم یه گوشه، یه چیزیمه ولی نمی‌دونم چیه،چجوری بگم!مثل دلتنگیه ولی جنسش فرق داره.همیشه دلتنگیا که از جنس عشق و عاشقی نیست بعضی وقتا برای دیدن یه فیلم مسخره‌س تو سینما یا خوردن یه نوشیدنی تو کافه‌ای تازه تاسیس که طرف از بی‌تجربگی کند زده تو طعمش.میبینی جنسش شبیه وقتیه که انگار قبلاً چیز بهتری رو تجربه کردی ولی حالا هرچی اینور و اونور میگردی دیگه چیزی مثل اون حس پیدا نمیکنی.دیگه اون حس خوب رو چیزی به وجود نمیاره.

دوست داشتن هرچیزی یه عوارضی داره. مثله جمعه میمونه،من که دستگیرم شده این جمعه‌ ها نیستن که دلگیرن،خاطرات گذشتن که بدون دعوت میاد و کنارت میشینه با آدم چایی میخوره ، راه میره،فیلم میبینه کنارت دراز می‌کشه، مثل یه سایه. چمیدونم اینجور وقتا نیمه های شب،میرم و پنجره رو باز میکنم. بلکه یه چیزی تو وجودم یخ بزنه سرما بخوره و بره بلکه بیخیالمون شه و دستشو از دور گردنمون برداره،به قول فرهاد رهاش کن بره رئیس.

اونایی که کمتر تو رو میشناسن بهت میگن خوش به حالت،فکر میکنن آرامش تو و شادیت نتیجه بیخیالیته،فکر میکنن تو بلدی دنیا رو ندیده بگیری خیال میکنن بدی ها رو حس نمیکنی،چمیدونم دیوار شادیات به اندازه خنده هات بلنده، یه عده میشناسنت عمیق تر تورو دیدن میدونن بدی‌های دنیا رو خوب دیدی،دیدن ناراحتی‌هایی که رو دلت سنگینی می‌کنه رو با چندتا خنده بلند از قلبت بیرون کنی،اونا میدونن همیشه قاعده ها برعکسه، آدمایی که زیاد می‌خندن شاد نیستن،قدر شادی رو اونی میدونه که قلب سنگین تری داشته باشه.

از من بپرسی میگم از همون اول شروع شد. همون وقتی که اومدن برگه ها رو گذاشتن جلوت،گفتن: بیا این نقشیه که باید بازی کنی اینم دیالوگات.تو بهشون نگاه کردی ولی تا اومدی بگی نه ، نمی‌خوام همشون رفتن. وقتی رفتی صف وایسی گذاشتنت ته صف. یادته! بعضیا دویدن که بهترین نقشا رو داشته باشن، بعضیام رو سرانگشت پاشون وایسادن تا نقشای بلندتر نصیبشون شه،نقشای اول برای اونایی شد که دویدن ، نقشای دوم اونایی که رو سر انگشتاشون راه میرفتن،اینجوری بود که نمایش زندگی رو باهم شروع کردیم.این وسط تعداد انگشت شماری هم آروم و آهسته ، قدم زنان خودشون رو به سر صحنه رسوندن،نه دویدن و نه انتخاب کردن،اینطور شد که یک تعداد کمی از ما نقششون رو بی نقاب بازی کردن.ما بازیگران فیلمنامه‌ کمدی تاریکی بودیم که عروسک گردانانش ما رو هدایت میکردند نه خود ما.

از من بپرسی میگم از همون اول شروع شد. همون وقتی که اومدن برگه ها رو گذاشتن جلوت،گفتن: بیا این نقشیه که باید بازی کنی اینم دیالوگات.تو بهشون نگاه کردی ولی تا اومدی بگی نه ، نمی‌خوام همشون رفتن. وقتی رفتی صف وایسی گذاشتنت ته صف. یادته! بعضیا دویدن که بهترین نقشا رو داشته باشن، بعضیام رو سرانگشت پاشون وایسادن تا نقشای بلندتر نصیبشون شه،نقشای اول برای اونایی شد که دویدن ، نقشای دوم اونایی که رو سر انگشتاشون راه میرفتن،اینجوری بود که نمایش زندگی رو باهم شروع کردیم.این وسط تعداد انگشت شماری هم آروم و آهسته ، قدم زنان خودشون رو به سر صحنه رسوندن،نه دویدن و نه انتخاب کردن،اینطور شد که یک تعداد کمی از ما نقششون رو بی نقاب بازی کردن.ما بازیگران فیلمنامه‌ کمدی تاریکی بودیم که عروسک گردانانش ما رو هدایت میکردند نه خود ما.

Tamino-Indigo-Night-128.mp34.26 MB

Tamino-Habibi-128.mp35.05 MB

از یه جایی به بعد همه چیز عوض میشه.

تن رنجور خود را از صندلی جدا میکنم، از پنجره بیرون را نگاه میکنم،ظلمت است ، سیگار روشن میکنم،از خانه ام خیلی دور شده‌ام،در دل میگویم: اینجوری بهتر است. گرترود استاین در واپسین دَم عمر چشمانش را باز می‌کند و می‌پرسد: پاسخ چیست؟ سپس وقتی صدایی نمی‌شنود میگوید: سوال چه بود! سپس چشم هایش را برهم میگذارد.آلبوم عکس را باز می‌کنم،این ماییم در زمانی خیلی دورتر از حال، پشت به مقبره رو به دوربین ایستادیم،چشمانمان از آفتاب سوزان تنگ شده، هی آنها را نگاه میکنم و به یاد می‌آورم، در آغوش پدر بودم بعد با کلی اصرار من را زمین میگذارد و میروم و داخل حوضچه کنار حیاط میشوم ، سر خوش و سرمست از اینکه وای چه کیفی میده،گوشه حوض عزیز نشسته بود و با خوشحالی به من خیره شده بود،عزیز خیلی مهربان و مظلوم بود، همیشه تا می‌توانست هرکه را که در حقش بدی کرده بود به سادگی می‌بخشید،یک روز صبح از خواب پاشد، معلوم بود دیگه خسته شده،آب میوه اش را نوشید، شبش با پسرش حرف زد و فردایش چشمهایش را بست. هابیت نبرد پنج سپاه پیتر جکسون : کوچ به شمال ،شمال‌ها جایی هستند برای گذر از مرحله ای و وارد مرحله‌ای دیگر شدن تا رسیدن به شمال ها سختی ها باید کشید،شمال ها مقصد نیستند شمال ها گذرگاهند،سفر به شمال ها طولانی ست از آن سفر ها که وقتی در جاده می‌خوابی بد بیدار میشوی و باز می‌خوابی و وقتی بیدار میشوی باز در جاده‌ای. همیشه چیزی در تعقیب آدم هست که هیچگاه دلش به رحم نمی‌آید، شروع به دویدن می‌کنی آنقدر میدوی تا پاهایت نایشان را از دست بدهند خسته شوند،از حرکت سر باز زنند و بایستند و منتظر باشی تا کسی،چیزی گریبانت را بگیرد و به همه چیز پایان دهد.

متولد این دوران بودن مثل جوشی قرمز درست در وسط پیشانی‌ست، چیزیست که از اراده تو خارج بوده‌است و تقصیر تو نبوده، ولی خب وسط پیشانی ات است،دستش بزنی زخم میشود خون می‌افتد و بیچاره ات می‌کند،دستش نزنی زشت و دلقکت میکند.

من مثل یک دنیای معمولی نیستم. من دیوانگی‌ام را دارم. در بُعد دیگری زندگی می‌کنم و برای چیزهایی که روح ندارند، وقت ندارم. - بوکوفسکی

یک چیزهایی قابل توصیف نیست.مرگ واقعه ایست که آدم آن را تجربه می‌کند حتی اگر تمام مردم دنیا کنارش نشسته باشند بازهم آدم آن را به تنهایی تجربه می‌کند،اصلا تمام رویدادهای مهم زندگی را آدم به تنهایی تجربه می‌کند،تولد، مرگ، عشق،امتحان.مثل همان باری که باران می‌بارید و بدون چتر یک کیلومتر را پیاده بی آنکه بفهمم کی‌ از کنار کافه مورد علاقه ام رد شدم،گذر کردم،آن روز مفهوم همراهی و باهم بودن برایم رنگ باخته بود،من از آدمها تنفر داشتم، نفهمیدم چطور شد که با آن حال به خانه رسیدم و خوابیدم و صبح دیگر آدم قبل نبودم. حس تنفر و بی‌پناهی که تجربه‌اش کردم،اتفاق های بزرگ زندگی آنهایی هستند که آدم آن را به تنهایی تجربه می‌کند.مثل تنفر و بی‌پناهی. احسان هم هرکار از دستش برمی‌آمد کرد اما نمی‌توانست حسش را از اولین روزی که پایش را از مرز این خاک بیرون گذاشت توصیف کند، اما نتوانست.درست مثل آدمی که عاشق می‌شود حتی معشوقش هم نمی‌تواند در تجربه آن عشق شریک شود.درست مثل یک ضیافت بزرگ است که در انتهایی ترین لایه قلب آدم جاریست و تنها مهمان آن خود آدم است و بس. ناتوانی در انتقال حس تجربه شده؛ این سخت ترین بخش آدم بودن است.

SEVERANCE S01E01
SEVERANCE S01E01

فرسوده میشی، دقیقا از همون جایی که احساس می‌کنی گیرافتادی ولی نمیتونی حستو توصیف کنی.

Repost from vkive
دست کم نگرفتن خودت، تنها لطفیه که می‌تونی به آدمی که هستی بکنی‌.

هرروز تقریباً چند ساعتی طول می‌کشد، که بتوانم دست و پایم را به بدنم پیچ و مهره کنم عقلی که به خواب رفته را سر جایش بیاورم و چشمی که خسته‌ است از دیدن را باز کنم،بلند که شدی بعد از چند دقیقه‌ای گیج و منگ بودن سعی می‌کنی به خودت دلیلی بدهی برای اینکه:خب حالا چرا باید زندگی کرد! سعی می‌کنی خوبی های زندگی را مرور کنی اما دیگر باید آستین بالا بزنم و لیستی از قبل آماده کنم که هرروز پِیِ‌دلیل در شیارهای مغزم پرسه نزنم.تنها تماس تلفنی هم برای یک خداحافظی بود که البته اشتباه نکنید! این بخش خوب زندگی بود،تا آن زمان که هیچ احدی کاری به کار آدم ندارد.

THE BEAR
+1
THE BEAR