Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓_𝖇𝖉𝖘𝖒
Open in Telegram
تنها کانال رسمی ببری خان(هانیه سابق، با نام سرخ پوستی: صاحب الجدار والزاویة)
Show more623
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1030 days
815
Post views
No data24 hours
No data48 hours
130.82%
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
623
#۵۲۶
علی یه سیگار روشن کرد و درحال خوردن چاییش گفت: بعد بابا گیر میده به من
_ حالا ندیدین خودش چه حرکاتی میزد...واقعا دود از کنده... باشههه نمیگم
_ بعد وحیده ۴ تا بچه انداختن... از مدرسه میومدم میدیدم خانوم تو رختخواب داره پسته میخوره چیشده؟سقط کردم
_ بعد منو سر یدونه اعدام انقلابی کردین
_ خفه شو یادم نندازا... بی تربیت... هانیه نشنوم رفتی از سکسمون به مامان چیزی گفتی، اون دهنش لقه ها میره به همه میگه
_ دیگه نمیگم
_ دیگه؟ یعنی تاالان گفتی؟
_ بخدا من نمیخواستم بگم گولم زد
_ یعنی چی با چی خر شدی؟
_ گفت من میدونم علی نمیتونه منم تعریف کردم ببینه چقدر توانایین😌
_ من بهت گفته بودم اون از اون راه وارد میشه برای چی باز گول خوردی هان؟
_ آخه خودم دلم میخواست گول بخورم... آخه اگه من گول نمیخوردم اونم اون دفعه رو که بعد ۴ دور تازه فهمیده بودن شورتش پاشه رو نمیگفت... اصلا بیاین بحثو عوض کنیم... میخواین از سجاد اینا بهتون بگم
_ نخییییر لازم نکردهههه
_ باشه باشه... آیوم باش آیوممم باش اصلا نیازی نیست خون کثیفتونو آلوده کنین من اصلا راستشو بهشون نگفتم الکی تعریف کردم
یکم چپ چپ نگام کرد و چون خنده اش گرفته بود روشو کرد اونور و گفتم: تازه اون که گفت مامان منم یه چیزایی گفت
_ وقتی تو تعریف میکردی کیا بودن ایشالا؟
_ هیشکی... همین خودمون
_ اون دختره هم بود؟ جلو اون گفتیییی؟
_ ازتون خوب تعریف کردم گفتم ده دور بی وقفه جلو عقب بالا پایین... نه نه عصبانی نشین... خوب چیکار کنم همه هی میگفتن بگو بگو که صفیه جون بگه... اصلا شما از داداش بهترین مطمئن باشین اون فقط مرتب تر میزنه... نه.. چیز... بیاین امروزو فراموش کنیم از اول شروع کنیم
_ کیو میزنه؟
_ هان؟
_ مهدی کیو میزنه؟
_ منو همه منو میزنن
_ صب کن ببینم.... جدی اینا رابطه اون مدلی دارن؟
_ نمیدونستین؟
نفس عمیقی از بینی کشید و با لبخند دلنشینی گفت: تو داری سعی میکنی منو گول بزنی... مهدی اگه بزنه اون دختره میمیره
_ آره اصلا نمیزنه... با هم از این حرفا نمیزنین؟
_ تو از کجا میدونی نسیم خودش بهت گفته؟
_ نه من بچه بودم دیدمشون
_ چند سالت بود؟
_ ۵..۶... آخه اینا که تابلوان
_ کجاشون تابلوئه؟
_ ندیدین داداش باهاش چجوری رفتار میکنه؟
_ مهدی کلا سگه... مز مز نکن بلند بگو جوابتو بدم
_ نه هیچی
با لبخند یه چایی دیگه ریخت و بعد اینکه تا نصف خورد لیوانو از بین انگشتاش کشیدم و درحال خوردن، خودمو فرو کردم تو بغلش و گفتم: به داداش نگینا تا آخر عمرم بابت اون فضولیام خجالت میکشم
از همونجا دستشو کشید رو سرمو گفت: نه نمیگم حالا میفهمم چرا اینقد رو من حساسه
623
#۵۲۵
بعد ده دیقه که تونست خودشو پیدا کنه دستشو گرفت به آجرای دیوار و بلند شد و درحال بستن کمربندش گفت: هانیه کاش ازت فیلم میگرفتم هروقت حوصله نداشتم میدیدمش
و چون زخم و زیلی بودم بغلم کرد و گفت:خوبی؟ جاییت نشکست؟
_ خوبم مرسی شما چطورین؟
_ منم خوبم... دلم میخواست یکم تنها باشیم همهش یکی پیشمونه
_ منظورتون صفیه جونه؟
_ آره... اون نگاه معنی خاصی داره؟
_ نه
از همونجا ماشینو قفل کرد و بعد بستن در باغ برگشت تو و طبق معمول اول رفت سر اجاق و گفت
_ تو که بالاخره میگی
و بعد اینکه اجاقو روشن کرد رفت تو ساختمون و تا منم وسایلمو ببرم تو، لباساشو عوض کرد و وقتی برگشتم داشت برای خودش چایی پررنگ میریخت
بی سر و صدا نشستم کنارش و به بارلاس که داشت خودشو کش میداد گفتم: هوی قرمساق، نمیری چیز میز بیاری بندازی تو منا
وسط تهدیدم علی نگاه چپی بهم کرد و گفت: هان داشتی یه چیزی میگفتی
_ نه چیزی نمیگفتم
_ در مورد مامانم بود
_ نه
_ بگو دیگه
_ جدی بگم؟ آخرش دعوام نمیکنین؟
_ چیه مگه... باشه بگو دعوات نمیکنم
_ 😁👉👈
_ خیلی باحاله؟
_ در مورد چیز کردنشون بعد خوب شدنشه
_ ای بی تربیتا برای چی میشینین اینارو بهم میگین؟ تو نگیا
_ نه خیالتون راحت
یکم درخت گردو رو نگاه کردم و یکمم علی خیره شد به استخر و بعد چند دیقه گفت: ماجرای خاصی داشت؟
_ مامان میگفت که بعد چندماه که خوب شدن اومده بودن خونه ما من دانشگاه بودم شما هم سرکار... کبلایی بهش اس ام اس داده که فندقو بخوابون بیا تو بالکن
_ ای بی شخصیت... داری تعریف میکنی؟
_ هه... من وسط ماجرا رسیدم خونه... برا همین چسبیده بود بهمون میخواست انتقام بگیره
_ همه چیزو دیدی؟
_ مامانتون عین خامه اس
_ هانیه
_ من چیکار کنم... دیدم از بالکن صدای جیرینگ جیرینگ میاد رفتم ببینم چیه که واااای مامانننننن خیلی خوردنیههههه
_ بابا دید تو دیدی؟
_ نه دیگه زود برگشتم آیفونو زدم ولی بعدش به مامان گفتم... اونم تقصیر خودش بود هی به من میگفت زیاد چیز نکنین و فلان بعد خودش تو بالکن داشت تو بز پزیشن.... باشه نمیگم
623
#۵۲۴
دم ماشین نگاهی بهم کرد و قبل اینکه چیزی بگه گفتم: آقا بخدا عین آدم رانندگی میکنم شما بخوابین
چون واقعا خسته بود دوباره لم داد روی سنگی که ۷۰۰ بار دیگه هم از روش لیز خورده بود و وقتی رسیدیم و بیدارش کردم نگاهی به دور و برش کرد و خیره شد بهم که گفتم: آیوم باش آیوم باش توضیح بدم
_ ....
_ شما اون دفعه قول دادین منو میبرین سد
_ خوب؟
_ بعد دیگه به قولتون عمل نکردین من خواستم بدقول نشین، چون تو ذهن بچه ها اگه باباهاشون تبدیل به آدم بدقول بشه چیز میشه
_...
_ دو دیقه نگا کنیم بریم... نگا کنیییین یه عالمه آببببب.... همشم خیسهههههههه بدویین بریم نگا کنیم
_ خیس دوس داری؟
_ چرا مثل مامانتون حرف میزنین؟
_ جواب بده
_ بله دوس دارم .... نریم نگا کنیم؟
دوباره سرشو تکیه داد به پشتی صندلی و بعد اینکه دستاشو روی سینه قفل کرد گرفت خوابید و چون حرکتش معنای: هرگهی میخوری بخور رو تداعی کرده بود میخواستم برم باغ بابا و بگم نگفتی کدوم باغ که بیدار شد و اول کمربندشو درآورد، دولایه کرد و بعد دوباره خوابید
چون یکم وضعیت خطرناک بود راه افتادم سمت باغ خودمون و بعد رسیدن هم چون هنوز خواب بود پیاده شدم و بعد باز کردن زنجیر یکم رفتم عقب و دوییدم و با لگد رفتم تو در که با توجه به اینکه دیگه تعمیر شده بود با شدت عجیبی کوبیده شد به دیوار و خودمم پرت شدم تو درخت گردو و درخت جوری تکون خورد که دوتا گردو تازه افتاد رو کله ام
بعد چند دیقه با بدبختی از پای گردو بلند شدم و بعد تکوندن خودم چرخیدم تا برم علیو بیدار کنم که چشمم افتاد بهش که کنار در تیر خورده و افتاده بود رو زمین و درحالی که از چشاش شر شر اشک میریخت و فیییییس فییییس صدا میداد شکمشو گرفت و گفت: وای... احمق
623
#۵۲۳
همون لحظه علی شونهمو گرفت و بلندم کرد و گفت: نمیفهمی زشته؟( پیس ایشدی: کار بدیه)
_ کار بد زیر لحا...
پشت دستشو گرفت جلو صورتم که ادامه ندم و اول دهنمو گرفتم که نزنه و گفتم: به خدا من اصلا اینو بلد نبودم مامان گفت یاد گرفتم
_ دیگه نمیارمت اینجا که ازش چیزی یاد نگیری
_ نهههههه نهههههه مَمَننننن بیا ترسمو بردااااار
تا ما دوباره مسخره بازی دربیاریم علی رفت بالا تا به امورات فندق رسیدگی کنه و خیالش که راحت شد برگشت و به صفیه جون که داشت آماده میشد گفت: کجا؟
_ مراسم فک و فامیلای بابات... شما نمیاین؟
_ نه والا، تازه تازه میتونم درست نفس بکشم
_ آره راست میگی نیاین... مراقب خودتون باشین
و درحال بستن در چشمکی بهم زد که علی هم دید و کلافه گفت: وای بروووو
بعد رفتنشون سریع یه چایی لیوانی پررنگ ریختم و آوردم برای علی که سررسید کهنه کبلایی رو که توش خیلییی منظم حسابهاشو نوشته بود رو بررسی میکرد
مثل همیشه به محض اینکه لیوانو گذاشتم روی میز برش داشت و بعد خوردنش سررسیدم گذاشت کنار و گفت: چیکار داری میکنی؟
_ فضولی
و دوباره سرمو کردم تو کیفش و بعد پیدا کردن هوبی توش دو دور دور افتخار زدم و داشتم با ته مونده چاییش میخوردمش که دستشو کشید رو سرم و گفت: حالت خوب شده ها
_ غبغبمم ناز کنین.... بغل گوشم....رو مماخم.....رو چشمام.... رو گوشام....الان خوب شدم
_ پس پاشو بیا
_ یه لحظه یه چیزی بگم؟
_نه پاشو بیا
_ آخه خدای نکرده صدامونو میشنون
_ میخوام ببرمت بیرون
_ نه
_ بله؟ نشنیدم
_ آخه من خستم
_ هانیه!
با صدا و لحن بدش سریع پریدم و بدون هیچ حرفی لباسامو پوشیدم و بعد اینکه به شکل خستگی ناپذیری به فندق گیر داد که باهامون بیاد و همه پادرمیونی کردن که ولش کنه راه افتادیم
623
#۵۲۲
و درحالی که از واکنشهای علی میترسوندش با زاری گفت: آخه چرا اینکارارو میکنی؟
_ داشتم تست میکردم ببینم خوب شده یا نه
_ آخه چرا باید با فرچه توالت خوب بشه؟
_ خوب میشه... تو نمیفهمی
_ تو میفهمی لابد نگا رنگ و روشو... پاشو باباجان تو چقد زود غش میکنی
و بعد اینکه زیر بغلامو گرفت و بلندم کرد، ولو شدم تو بغلش و بعد نیم ساعت که یکم خودمو پیدا کردم برای اینکه صفیه جون عذاب وجدان نگیره گفتم خوبم و کبلایی علیرغم میلش تنهامون گذاشت تا برام کمپوت و چیپس بخره که به علی نگم و تا رفت صفیه جون گفت: بیا اینجا ترستو بردارم
_ مامان
_ بله؟
_ الان من فقط از یه چیز میترسم
_ چی؟
_ شما
بعد اینکه یکم مثل ملیفسنت خندید یه تابه رو روی گاز داغ کرد و از ترس اینکه بچسبونتش به کونم فرار کردم تو خونه عطیه اینا و تو کمد رختخوابا قایم شدم
صفیه جون که ول کنش اتصالی داده بود تو فاصله خیلی کمی ازم دویید تو اتاق و درست لحظه ای که داشتم در کمدو میبستم تابه رو به عنوان یه مانع ایمن گذاشت لای در تا نتونم درو ببندم و در این راستا هیچ توجهی به انگشتای من که داشت درو میبست نشون نداد و بعد اینکه با معجزه الهی و زیر سایه دعای پدر و مادرم موفق شدم از سوختن نجات پیدا کنم فکر کردم مقاومت بی فایده است و خودمو تسلیم کردم تا هرکاری میخواد بکنه
صفیه جون که از تسلیم شدنم خوشحال بود درحال برداشتن بسته کبریت بهم اطمینان داد هیچ چیز خطرناکی وجود نداره و اصلا نیاز نیست نگران باشم و تنها کاری که باید بکنم اینه که دراز بکشم رو به قبله
تو حالت عادی خود این جمله میتونست باعث ترسم بشه ولی برای تموم شدن این کابوس کاری که گفته بودو کردم و بعد اینکه یه چادر کشید روم و روش پنبه چید یه لحظه صدای کشیده شدن کبریت و فیت! سوختن پنبه رو شنیدم و به شکل عجیبی حس کردم سبک شدم
صفیه جون سریع چادرو برداشت و بعد اینکه حیاطو چک کرد و مطمئن شد وقت داره دوباره تابه رو داغ کرد و آورد بالا سر من که هنوز عین جنازه سرجام بودم و یه لیوان آب نمکو درحال خوندن سوره های خاصی ریخت توش و بعد یکم بررسی گفت: ببین شکل چیزی که ازش ترسیدی افتاده توش
یکم به شکل عجیبی که تو تابه بود نگاه کردم و چون سرحال شده بودم و دنبال میرت میگشتم گفتم: شبیه چنگیزه
_از چنگیز ترسیدی؟ چنگیز باید از تو بترسه
وسط شیهه کشیدنمون علی نشست کنار پام و دستشو کشید رو پیشونیم و گفت: چیشد؟ چرا نمیخندی؟
یکم نگاهش کردم و چون لبخند خطرناکش گواه اتفاقات بدی بود دوباره دراز کشیدم و گفتم: مامان یبارم ترسمو بردار
623
#۵۲۱
بعد مرخص شدن برخلاف اصرارهای مامان رفتم خونه کبلایی اینا و تو روزهای آینده چون با هر لمسی عین سگ میترسیدم و گریه میکردم علی کلیه تنبیه های مراقبتی و غیر مراقبتی رو ملغی اعلام کرد و روز پنجم بعد اینکه بدرقه اش کردم بره سرکار، رفتم تو آشپزخونه تا برای خودم چایی بریزم که یه لحظه حس کردم یه صدایی اومد و تا چرخیدم با صفیه جون که با موهای قهوه ای وز وزی مثل سمندون و یه فررچه توالت تو دستش داشت میدویید سمتم و کبلایی دنبالش کرده بود مواجه شدم و چون صحنه خیلی سورئال بود خشک شدم سرجام
صفیه جون با یه دورخیز از دم آشپزخونه، موفق شد فرچه کثافتو بماله به دستم و همون لحظه کبلایی پس یقه شو گرفت و کشید عقب و گفت: احمق احمق
_ خودتی
_ الان مثلا حالش خوب شد؟
صفیه جون برای چک کردن تاثیر حرکت علمیش یکم مارو نگاه کرد و یهو جیغ زد: پخخخخخخ
و نه تنها من که کبلایی هم سرجاش تکون محکمی خورد و گفت: خدا لعنتت کنه زن
صفیه جون فرچه کثافت تو دستشو تکون داد و گفت: اگه ترسیدی بیا ترستو بردارم
_ لازم نکرده زحمت بکشی، بعد من میگم هانیه فلانه، هانیه جلو تو پروفسوره، همینه از قدیم میگن عروس شبیه مادر شوهر میشه اون گهو ببر بذار سرجاش همه جامونو کثافت کردی، علی بفهمه کل خونه رو آب میکشه دیگه هم نمیاد اینجا
و بعد اینکه همه رو فرشیارو جمع کرد و ریخت تو حیاط که بشوره صفیه جون با افتخار گفت: ترستو برداشتم دیگه نمیترسی
و بعد نهار برای اینکه به کبلایی نشون بده به خوبی درمان شدم وقتی حواسم نبود یه خیارشور پرت کرد رو پام که وقتی بیدار شدم کبلایی داشت همزمان با ریختن آبقند تو حلق من داد میزد: برو شناسنامه تو بیار بریم طلاقت بدم
623
#۵۲۰
و بعد ساعتهای طولانی علافی در این طرف و اون طرف بیمارستان، بعد اینکه از پام عکس گرفتن و فهمیدیم نشکسته، و شیشه هارو درآوردن و زخمامو پانسمان کردن و بابت گاز خر هم بهم کزاز زدن، چون سروصدا و جیغ و دادم زیاد بود چس مثقال مورفینم ریختن تو سرم و داشتم نعشه میشدم که کبلایی گفت: چطوری دخترم؟
_ به قول عبید زاکانی بعد یه عمر قرآن حفظ کردن و عبادت خالصانه! مست و خونی و کون دریده به دیدار حضرت رب خواهم رفت.
_ ای بی تربیت
تا خودمو بزنم به خماری و جوابشو ندم مامان و بابا و داداش رسیدن بالا سرم و سجاد نگاهی به دست مامان که دراز شده بود سمتش کرد و گفت: جسارته...
_ ای بابا چرا عینک عین هم میزنین
_ هانیه برا تولدمون خریده
با حرفش مامان متوجه من شد و بعد اینکه به بابا و داداش بوس دادم محکم بغلم کرد و درحال نگاه کردن به زخمام گفت: چیشدی تو؟
چون یکم بیحال بودم چشمامو بستم و کبلایی قضیه رو با سانسور برخی قسمتها تعریف کرد و تموم که شد مامان دوباره نگام کرد و گفت: حالت یجوریه انگار ده نفر بهت تجاوز کردن بعد ولت کردن رفتن
قبل اینکه چیزی بگم داداش دوباره برگشت بالاسرم و به بابا که با لپای قرمز و بغض نگام میکرد گفت:دکتر میگه تا تموم شدن سرمش بمونه بعد بریم... بیاین ما بریم بیرون اینجا تجمع نکنیم بهتره
و تا نق بزنم گفت: زهرا میمونه پیشتحح
به محض رفتنشون مامان نشست کنارم و خودمو فرو کردم تو بغلش و داشتم لوس میشدم که یه انم که شکمش تو حلقش بود و خودشو پیچیده بود لای پتو اومد تو و چون تریاژ بیمارستان بی صاحاب بود نشست رو صندلی
تا همراهش که به وضوح مرد کسخل و بی دست و پایی بود بره یکیو پیدا کنه مامان گفت: خانم چند ماهته؟
_۹ انگار دارم میزام
_ عع دکترت کیه؟ نگفتی کدوم بیمارستان بری؟
_ دکتر ندارم
_ میخوای طبیعی بزایی؟
_ بله
مامان یکم سر و ته سالنو چک کرد و چون مشخص بود کسی نیس به داد زنه برسه رفت پشت استیشن و بعد گرفتن فشار خون خانم باردار دم زا داشت فرمو پر میکرد که یه پرستار آقا درحالی که پاهاشو رو زمین میکشید و ماسکش زیر دماغش بود اومد و گفت: خانم داری چیکار میکنی؟
_ رسیدگی!
_ شما؟
مامان مثل همیشه که آماده میشد طرفو بدره خیره تو چشمای پرستار بیعار یبار جلوی چادرشو باز کرد و کیپ تر بست و داشت ادامهشو میگرفت زیر بغلش که خانم دم زا دردش گرفت و پرستار با مسئولیت به استناد اطلاعاتی که مامان ازش گرفته بود سریع کاراشو انجام داد و درحالیکه تو این فاصله مامان ۵ تا مریض سرپایی و یه مریض نیمه سرپایی رو فلای داد دکتر منو مرخص کرد و گفت: مامانت.... مامانت
_ میدونم... میدونم....
623
۵۱۹
و بی توجه به صدای ترک خوردن ساق پام درحالی که چیزه هنوز تو لباسم بود دوییدم سمت نردبون و دوتا پله رو با پا رفتم و بقیه رو در معیت نردبون با صورت سقوط کردم و عین لواشک پهن شدم رو زمین ولی بلافاصله جوری با جیغ پریدم که سجاد که اومده بود کمکم کنه هم ازجا پرید و یه جیغ دیگه زد و چون کمکم نمیکرد بی هدف دوییدم لای ترشیا و بعد شکستن اونا دوییدم سمت در طویله و بعد اینکه سگ جدیدشون پرید روم با جیغ برگشتم برم تو خونه که کبلایی یه سیلی با دوبرابر شدت سیلیای علی زد تو گوشم و مبهوت که وایستادم با وحشت گفت: جن دیدی؟
بلافاصله یادم افتاد چرا ترسیدم و میخواستم باز جیغ بزنم که علی دویید بیرون و تا خواست بغلم کنه با گریه گفتم: بارلاس موش اورد انداخت تو پیرهنم
علی و کبلایی سریع لباسمو تکوندن و چون موشه نبود یکم دوروبرو نگاه کردن که سجاد یه چیزی رو از دمش برداشت و چون مشخص بود کاملا له شده یاد دوباری که پام روی یه چیزی لیز خورده بود افتادم و باز شروع کردم به عربده کشیدن و خونه رو گذاشته بودم رو سرم که علی محکم بغلم کرد و بعد اینکه بهم آب قند دادن، فندقم اومد تو بغلم و علی قول داد خودش ببرتم تو حموم و داشتم آروم میشدم که حس کردم چیز نرمی خورد به گردنم و از تصور اینکه بازم بارلاس خر برام کادو آورده باشه با سر دوییدم تو حیاط جلویی و چون شتابم با حجمم هماهنگ نشده بود همونجوری با زاویه ۹۰ درجه صاف رفتم تو خری که بسته بودن جلوی در خره لطف کرد و چرخید و گوشت بازومو گرفت بین دوتا دندونش و داشت با نهایت قدرت گاز میگرفت که علی یه مشت محکم کوبید تو پیشونیش و تا یکم فکش شل شد بازومو از چنگش درآورد و تا به خودمون بیایم خره چرخید و جفت پاشو برد بالا ولی قبل اینکه فرود بیاره رومون، علی مثل دروازه بانا همونجوری که من تو بغلش بودم خیز برداشت سمت چپ و بعد اینکه از لگد خره جستیم صاف فرود اومدیم تو حوضچه کوچولوی لجنی که از طویله تغذیه میشد و تا بلند شدیم علی دویید تو دسشویی و بعد اینکه ۴ بار خودشو آب کشید همه روشونو کردن اونور و رفت تو حموم و بلافاصله آبگرمکن با صدای غریبی شعله کشید و درحالی که از زیر در حموم بخار شدیدی میزد بیرون کبلایی و صفیه جون دستمو گرفتن تا بلند بشم و تازه متوجه شدم پام جوری درد میکنه که نمیتونم بذارمش رو زمین و بااینکه کبلایی خودشم وسواسی بود ولی اجازه داد دستمو بندازم دور شونه اش و کمک کرد تا برم تو و تا رسیدیم به ورودی علی سریع با لپای قرمز اومد بیرون و گفت: هانیه ببخشید داشتم سکته میکردم
بدون اینکه منتظر جوابم باشه کمک کرد تا یه دوش سریع بگیرم و بلافاصله لباس تنم کرد و به سجاد گفت تا ماشینشو روشن کنه و وقتی به خودم اومدم تو بیمارستان بودم و چون به وضوح بیمارستان مذکور صاحب نداشت علی رفت پی آمپول کزاز و تا دکتر بیاد بالاسرم به سجاد گفتم: داداش به دکتر نگو قضیه سر موش بود
_ پس چی بگم
تا من سجادو راضی کنم، یه دکتر خسته اومد بالاسرم و گفت: چیشده؟
قبل سجاد گفتم: با خرس دعوا کردم
دکتر یه نگاه به کف پام که پر شیشه خورده بود، ساق پای آش و لاش، بازوی کبود و سر و صورت داغونم انداخت و به پرستار گفت: سرش ضربه خورده یه عکس بندازین
_ عکس دارم، سه در چهار، تو جیبمه
و دکتر ادامه داد: تست الکلم بگیرین
623
#۵۱۸
درحال کشیدن لپم سرشو یکم آورد جلو و با لحن خیلی مهربونی گفت: میدونم ولی عمدا بد میزنم که دردت بیاد، چون تو با هیچ راه دیگه ای آدم نمیشی
_ ولی خیلی بهتر شدم
_ ظهر دم تنور کتک خوردی بعد میگی بهتر شدی؟
_ از ظهر بهتر شدم دیگه، کار بدی نکردم
_ اصلا داری رکورد خوب بودنو میزنی
یکم قیافه مظلوم و معصوممو نگاه کرد و چون دلش برام سوخته بود خم شد و روی چشممو بوسید و تا خواست بره سمت لبام گفتم: گشنمه
کلافه سرشو بلند کرد و چون متوجه بود که کاملا آماده ام که برینم تو عیشش گفت: میمونی اینجا یا میای پایین؟
_ پایین چقد کار دارین؟
_ به اندازه گرم کردن غذاهای ظهر
_ میمونم
به محض رفتنش تکیه دادم به بالشتش و خیره شدم به آسمون و منتظر بودم شهاب سنگ رد بشه که صدای جیر جیر نردبون نشون داد داره میاد بالا و سریع دوییدم و بعد گرفتن سینی غذاها نشستیم زیر پشه بند و داشت تو سکوت پوست گوجه فرنگیشو میکند که گفتم: من سیر نشدم
_ با نون بخور اونقد خوشمزه میشه
_ نه از حرفاتون... بازم بگین
دو قاشق از برنج و یکم گوشت ریش شده رو با گوجه فرنگی ریخت لای نونی که ظهر خودش پخته بود و دوتا ترشی کوچولو هم گذاشت کنارش و تا لقمه اش کرد شیرجه زدم و بلعیدمش
بعد اینکه موفق شد انگشتاشو از دستم نجات بده یه سیلی نیمه محکم با پشت دست زد تو دهنم و گفت: ببین چقد بی ادب شدی! اگه میخوای بگو بدم بهت
_ بازم از این لقمه ها میخوام
_ باشه
و بعد اینکه کل ظرف غذاشو با نون خوردم داشتم با ظرف دوغ محلی خودمو خفه میکردم که غذای خودشو هم خورد و بعد جمع کردن غذا ها همونجوری که دستمال سفره رو پهن میکرد روی ظرفای کثیف زنگ زد به سجاد و بعدشم کبلایی و خیالش که راحت شد هیچ کدوم نمیان سینی رو هل داد بیرون پشه بند و گفت: بیا اینجا ببینم
بااینکه میخواستم برم اونجا که ببینه بیماری های روحی و روانی بر من غلبه کردن ولی قبل اینکه حسشو بپرونم گوشه تشک خفتم کرد و بعد بوس کردن چشما و لبام لباسامو درآورد و بعد از اینکه مجبور شدم با گاز گرفتن ملحفه صدای گربه تو گلومو کنترل کنم محکم بغلم کرد و همونجوری بدون لباس تو بغلش خوابم برد و صبح نور مستقیم خورشید داشت آتیشم میزد که حس کردم یه چیز نرم و یخ افتاد رو صورتم و از حس موهای زبر و مرطوبش جوری ترسیدم که از جا پریدم و چیز مذکور قل خورد و رفت تو یقه ام
از حسش روی سینه ام با وحشت از لای پرده پشه بند دوییدم بیرون و چون هیچ تعادلی نداشتم اول محکم کوبیده شدم به لبه پشت بوم
623
یه چیز بی ربط:
لطفا با من دوست نشین
من دوستیاتونو جدی میگیرم
توقع ایجاد میشه برام
مثلا اینکه بیام با زبون بگم چی میخوام و دوستم به تخمش بگیره ناراحتم میکنه
دست خودمم نیست
احمقم
لطفا هم نگید نه ما نمیکنیم
من ماهیت وجودیم اینجوریه که تکراری میشم
پس شماهم میکنین
مرسی❤️
623
#۵۱۷
یکم متفکر گوشه پشت بومو نگاه کرد و گفتم: یدونه اسپنک کردنو توصیف کنین... مثلا
_ اگه ساکت شی تمرکز کنم شاید بتونم
زیر بغلامو گرفت و کشید تو بغلش و چونهشو تکیه داد به سرم تا فکر کنه و برای اینکه نپرم وسط حرفش سرمو با دکمه پیرهنش گرم کردم و درست لحظه ای که دکمه کنده شد نچی کرد و گفت: نمیدونم چجوری باید توصیف کنم ولی اگه بخوام یه صحبت کلی درموردش داشته باشم، برای من اینجوریه که نسبت به هر سابی یه حس کاملا متفاوت دارم، مثلا در مورد یکیشون اینجوری بودم که صرفا کنترل کردنش برام لذت بخش بود، یکی دیگه داشتم، از طرحی های بیمارستان بود، یبار بهش گفتم کفش تق تقی نپوش چرت و پرت جواب داد، اومدم برم به دوستش گفت: منن باشارانماز( از پس من برنمیاد) اونو دوس داشتم اونقد بزنم نفسش قطع بشه... البته تحملشم واقعا بالا بود... درمورد تو
یکم نگام کرد و بعد اینکه با دیدن دکمه تو دستم خنده اش گرفت گفت: در مورد تو واقعا حس پدری دارم، گریه میکنی ناراحت میشم ولی میدونم اگه نزنم میری یه گند بزرگتر بالامیاری، همیشه نگرانتم اون لحظه هایی هم که باهات دارم خیلی برام لذت بخشه...ببین بهت رو ندادم که اون یکی دکمه رو هم بکنی
_ نه نمیکنم
_ باید حتما بزنم رو دستت؟
_ باشه چقد خسیسین... بقیه شو هم بگین دیگه
_ چی بگم گفتم دیگه
_ مثلا وقتی منو میزنین چجوری میشین؟
_ وقتی تورو میزنم....مثلا پریروزو بخوام بگم اونقد از دست کارات عصبانی بودم که قشنگ توانایی داشتم گردنتو بشکنم، به خودمم قول دادم کوتاه نیام.... بااینکه خیلی مظلوم شده بودی دلم برات میسوخت
_ قسمت کتکشو بگین کتک
کف دستشو محکم کشید رو صورتش و گفت: خدایا تو چقد احمقی... باشه ببین برای من جزئیات خیلیییی مهمه وقتی هم تنبیهت از یه کشیده ساده فراتر میره، با اینکه قرار نیست نتیجه رو کسی غیر خودم ببینه، دوست دارم بی نقص باشه... موقع زدن هم همین جزئیاته که برام لذت بخشش میکنه... مثلا اینکه وقتی ترکه رو بلند میکنم ناخودآگاه عضلهت یکم جمع میشه... یا خوردن اولین ترکه روی پوستی که قبلش بخاطر دست یا کمربند قرمز شده و یه خط صاف سفید ایجاد میکنه و کم کم خطه پررنگ تر میشه...
_ کمربند چجوریه؟
_ بستگی داره چجوری بزنم،ولی صداش و موجی که میسازه و بعد کل قسمتی که خورده قرمز میشه
_ آقا دقت کردین چقد بد میزنین؟ با هرچی بزنین تو همون اولی قرمز میشه... چیز مورد علاقهتون کدومه؟
_ دست چون ذره ذره داغ شدن پوستت رو حس میکنم صداشم قشنگه
_ ولی با دست خیلی بد میزنین خیلی دردم میاد
623
#۵۱۶
و بعد اینکه با آرامش کلی کار زائد انجام داد دیگه داشتم جلوی تلوزیون کپک میزدم که رفت تو حیاط پشتی و بعد نیم ساعت برگشت و درحال برداشتن لحاف و تشک گفت: نمیای؟
سریع خوراکیای باقی مونده رو برداشتم و دنبالش رفتم و بعد اینکه پشمام از اینکه میتونه خودش و لحاف و تشک رو باهم از نردبون ببره بالا ریخت با یکم استرس از نردبون قدیمی و گنده که جیر جیر صدا میداد بالا رفتم و پریدم زیر پشه بند.
علی اول تشکارو روی فرشی که از قبل پهن کرده بود پهن کرد و بعد بالشتشو تکیه داد به لبه خشتی پشت بوم و تکیه داد بهش و چون بهترین جا تو اون قسمت بغلش بود خودمو فرو کردم زیر بغلش و بعد یکم ورجه وورجه جای مناسبو پیدا کردم و چون ساکت بود گفتم: بابایی من کار بدی کردم؟
_ نه
_ الان از دستم ناراحتین؟
_ نه
_ پس دختر خوبیم؟
_ نه
_ پس چی؟
_ دختر خیلی بدی هستی ولی الان کار بدی نکردی که بخوای استرس بگیری
_ آخه گفتین صاف برم بیام من صاف رفتم ولی صاف نیومدم
همزمان که با نوک انگشتاش کف سرمو میخاروند گفت:
_ منظورم این بود نری سد... بچرخ رو کمرت بخواب آسمونو نگاه کن
سریع چرخیدم و بعد یکم نگاه کردن به آسمونی که دیگه داشت کاملا تاریک میشد گفتم: عع ستاره هارو
_ آره بذار کامل تاریک بشه همهشونو میتونی ببینی
_ چقد ترسناکه
_ آره
_ بابایی اون چیه؟
چیز عجیبی که گوشه پشت بوم افتاده بود و نگاه کرد یکم خودشو کش داد تا دستش برسه و بعد برداشتنش گفت: شلاقه
و دادش بهم
یه چیز چرمی رو خیلی نامرتب و به اندازه یه کمربند نازک بریده بودن و گره زده بودن به سر یه چوب کج و کوله و گفتم: چقد زشته... چرا من این چیزارو میبینم یه جوری نمیشم ولی دوستام یجوری میشن
_ اونام اینو ببینن هیچ جوری نمیشن این شلاق چوپوناس هیچ حالت جنسی نداره
_عع؟
_ بله ... یجوری شدی آره؟ گوسفند خر
_ میگم که... من خیلی دوس دارم یبارم یه سشنو از زبون یه دامیننت بخونم
_ خوب؟
_ ولی اصلا ندیدم
_ هوم
_ شما نمینویسین؟👈👉
_ من وقت دارم برای این کارا؟ وقتم داشته باشم نمیتونم... اصلا بده ببینم تو چطوری مینویسی
_ از اینستا؟
_ از هرجا راحتی
از نوت گوشیم اخرین پارتهای خاطرات خودمونو تقدیم حضورش کردم و بعد اینکه برای هر خطش صدتا ایراد گرفت یکم پررو شدم و گفتم: جدی نمیتونین بنویسین؟
623
#۵۱۵
یکم که رفتیم وایستادم و برگشتم و گفتم: من میخوام برم سد
و اینبار بدون اینکه وقت و انرژیشو برای بحث و جدل با من هدر بده زیر بازومو گرفت و به وحشیانه ترین شکل ممکن کشوند تا پایین تپه و داشتیم برمیگشتیم که دلش سوخت و گفت: سجاد پیام داده که شب میرن شهربازی نمیان، آبا اینا هم دارن میرن روستای مادریش برای ختم قطعا شب نمیان تنهاییم
_ آخ جون😍 چیز میکنیم؟
_ آره دیگه اگه مثل طفلان مسلم تو دشت و صحرا اسیرم نکنی از خستگی نمیرم... هوم؟ سد یا چیز؟
_ سد
_ سد یا چیز تو پشت بوم؟
_ سَ...چیز تو پشت بوم چجوریه؟... آخه میخوام لج کنم
_ دیگه میل خودته
_ الان اگه سر و صدا کنم میاین پیاده بریم سد؟
_ نه
_ بعد چیزم نمیکنیم؟
_ نه دیگه اعصابم خورد میشه
_ من عقل ندارم... عییییی عییییییییی
با خنده دستشو دورم حلقه کرد و بدون مقاومت باهاش رفتم و وقتی رسیدیم دم در یه ۵۰ تومنی بهم داد و گفت: میری خوراکیاتو میخری صاف برمیگردی، هانیه! صاف برمیگردی خونه فهمیدی؟
_ چشم برای شما چی بخرم؟
_ نه من نمیخوام
تا اون بره تو با خستگی خودمو کشوندم تا بقالی سر کوچه و بعد خریدن چیپس فلفلی و پفک و بستنی و سایر مخلفات داشتم برمیگشتم خونه که چشمم افتاد به گله های درحال بازگشت و پسرعمو با دیدنم سلام و احوال پرسی طولانی رو استارت زد و درنهایت گفت:کی اومدین؟
_ امروز صبح... اینا شنگول منگول منن؟
دوتا گاو گنده قهوه ای که پشتش وایستاده بودن رو نشونم داد و گفت: نه شنگول منگول اینان، اونام گوساله هاشونن
_ میشه باهاشون بازی کنم؟
و بدون اینکه منتظر جوابش باشم وارد گله شدم و چون گوسفندا منو پشمشونم حساب نکردن رفتم سراغ بزغاله ها و داشتم بزغاله سیاه و سفیدی که رو سرشم شاخ داشت رو بوس میکردم که علی درو کامل باز کرد و مثل پزشکیان اومد بیرون و بعد اینکه خیلی طولاااانی با پسرعمو احوال پرسی کرد در جواب تعارفاشون که برای شام بریم گفت: نه مزاحم نمیشیم مهمون داریم امشب
و بازومو گرفت و با ملایمت و خشونت همزمان فروم کرد تو خونه و به محض اینکه درو بست اول دوییدم تو خونه ولی بعد یادم افتاد کار بدی نکردم و اومدم بیرون و گفتم: من صاف برگشتم خونه ولی شما نگفته بودین تو راه واینستم
یه نفس عمیق کشید و با لبخند محو گفت: اوکی برو تو
_ نمیریم پشت بوم؟
_ چرا پشت بومم میریم
623
#۵۱۴
_ گندمزار
_ آره
_ خوب کجا باید بریم؟
_ از اینور بیاین
و از مسیر سنگی تپه راه افتادم و بعد چند دیقه که تو سکوت و تو یه مسیر مارپیچ از تپه بالا رفتیم علی گفت: خیلی حس بدی دارم که دنبال تو راه افتادم
_ نه به خدا سرکاری نیس
به محض تموم شدن حرفم وایستاد و گفت: هانیه زیر آفتاب تو این گرما داری منو کجا میبری؟
_سد
_ کدوم سد؟ علویان؟
_ اسمشو که نمیدونم یبار همین جوری رفتم پیداش کردم
_ آخه مگه تو بزی که راه میوفتی بی هدف میری؟ میدونی چقد راهه؟
_ دوبرابر همین که اومدیم
_ تا سد دوبرابر همین که اومدیم راهه؟ دورتره ها
_ نه بالای تپه دوبرابر همین که اومدیمه بعدش دیگه سرازیری میشه
_ هانیه واقعا همینجوری سرخود افتادی تو صحرا رفتی از کوه بالا و پایین و ... رسیدی به سد؟
_ بله
_ بعد چرا به من گفتی آب نیارم؟
_ تو راه چشمه هست
_ اصلا چجوری برگشتی؟
_ از همون راه که رفته بودم👈👉
_ پیاده؟
_بله
_ پس کون گشادیات برا منه آره؟یه آب بگم بهم بده جون به عزرائیل میدی، بعد راه افتادی دوتا ده راه رفتی و برگشتی
_ 👉👈
_ بیا ببینم
_ کجا؟
_ خونه! مگه خرم دنبال تو راه بیوفتم راهی که با ماشین نیم ساعته پیاده برم
_ از مناظر راه لذت نمیبرین؟
یکم یه وری شد تا راه باز بشه و با دستش به مسیر برگشت اشاره کرد و گفت
_ بیا برو... بیا....هانیه حرف گوش کن نمیخوام امروز دیگه بزنمت
_ آخه سد باحاله
_ فردا با ماشین میبرمت
_ چیپس میفروشن
_ بیا بریم از بقالی برات میخرم
_ دوسمم دارین؟
_ نه مریضم که خودمو علاف تو کردم... البته که هستم
623
#۵۱۳
با اینکه میدونستم الان حتما پای علی خواب رفته یکم طول کشید تا مغزم فرمان بده که بلند بشم و تا نیم خیز شدم با دیدن صفیه جون کتری به دست گفتم: مامان به منم بدین
و چرخیدم سمت علی که یه پاش به عنوان بالش برای من دراز بود و اون یکی جهت احترام به بزرگتراش جمع و چون قیافه اش معمولی بود بدون استرس تکیه دادم به پشتی و گفتم: زیاد خوابیدم؟
_ نه ۴۰ دیقه
و چایی رو از صفیه جون گرفت و داد بهم و گفت: بابا از اون شکلاته به هانیه هم میدین؟
کبلایی سریع دستشو کرد تو جیبش و چندتا شکلات تلخ خارجکی درآورد و چون اینبار گریه ام نگرفت با لبخند گفت: بمونیم و یا بریم؟
چون من دهنم پر بود علی گفت: برا من فرق نداره من تا آخر هفته مرخصی دارم
_ باغ هم کارش تموم شده
_ امسال چه زود جمع کردین
_ چیزی نبود، همه رو بارون و تگرگ زده بود دیگه، عوضش وضع گاو و گوسفندا خوبه
و نشست کنارم و بعد اینکه لم دادم تو بغلش گفت: پس موندیم؟
_ فندق بدون ما نمیمونه ها
_ میان دیگه
_ حله پس موندیم
تا کبلایی رفت صفیه جونو راضی کنه گفتم: ساعت چنده؟
_۴
_عع من فک کردم دیگه ۸ ایناس از تابستون متنفرم....
_ آره چقد بیکاریم...چیکار کنیم تا شب؟
_ این پشت یه بهشت هست بیاین بریم نشونتون بدم
با اینکه من همینجوری گفته بودم بلند شد و منم تو عمل انجام شده قرار گرفتم و خودمو رو تخت کشیدم تا لبه و بعد پوشیدن کفشام داشتم میرفتم بیرون که دستمو گرفت و کشید سمت شیر آب و درحالی که مشتشو پرآب میکرد گفت: از خواب پامیشی دست و روتو بشور
و چون داشت صورتم و بخصوص گوشه چشمامو میسابید چیزی نگفتم که تمرکزش بهم نخوره و تموم که شد تا دستمال بیاره صورتمو با آستینام خشک کردم و گفتم: خوب بریم
_ ضدآفتاب بزن...بیا این کلاهم بذار....آب بردارم؟
_ نه نمیخواد
سری تکون داد و بعد سفت کردن بند کفشام راه افتادیم و بعد از رد شدن از چشمه گندیده پشت خونه آبا و دوتا زمین پهناور گندم رسیدیم به تپه مدنظر من و چون خورشید کم کم داشت غروب میکرد گفتم: وای به به مزرعه موقع غروب چه قشنگه
623
﴿إِنَّ الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلائِكَةُ أَلّا تَخافوا وَلا تَحزَنوا وَأَبشِروا بِالجَنَّةِ الَّتي كُنتُم توعَدونَ﴾
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
