Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓_𝖇𝖉𝖘𝖒
Open in Telegram
تنها کانال رسمی ببری خان(هانیه سابق، با نام سرخ پوستی: صاحب الجدار والزاویة)
Show more623
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1030 days
815
Post views
No data24 hours
No data48 hours
130.82%
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
623
#۵۱۲
تا جای ممکن خودمو کشیدم سمت صفیه جون و علی بعد گذاشتن دیسها نشست کنارم و بعد اینکه همه غذا کشیدن بدون اینکه چیزی بگه بشقابمو برداشت و بعد ریختن برنج و گوشت و سیبزمینی و گوجه دوباره گذاشتش جلوم و گفت: ترشی میخوری یا سالاد؟
_ گوشت زیاد خوردم ته دلمو گرفته... میل ندارم
با قیافه بی روح یکم نگام کرد که پیامِ: "خودتو چس نکن نهارتو کوفت کن" رو به خوبی ازش دریافت کردم و به محض خوردن اولین قاشق اشتهام دوباره برگشت و بعد خوردن نهار میخواستم باز کمک کنم که کبلایی بشقابای تو دستمو کشید و گفت: بده من دستامم چرب شده میخوام بشورم
با اینکه خیلی مقاومت کردم ولی نشد و طبق پیشبینیم تا نگاش کردم چشمای من پر شد و گوشه چشمای کبلایی یکم به سمت پایین متمایل شد و بعد برداشتن ظرفا رفت تو و بعد از اینکه به روش مشابه همه رو متقاعد کرد برن بیرون تا خودش ظرفارو بشوره هرکی رفت پی کاری و منم نشستم گوشه تخت و خیره شدم به حیاط بزرگ و عجیب
شیشه های زیر زمین از دیوار بغل در ورودی شروع شده بودن تا ته دیوار روبروش که نشون میداد زیرزمین به اندازه کل خونه است و با خودم فک کردم جنای توش چه حالی میکنن و داشتم قدمت نرده های ایوان و پنجره هارو محاسبه میکرد که رسیدم به درخت توتی که زیرش بودم و از گوشه چشم علیو نگاه کردم که دستاشو پشت سرش قفل کرده بود و از لای برگا ابرارو نگاه میکرد
بااینکه همه وجودم شده بود انگشت تا فرو بره تو پهلوش خودمو کنترل کردم و میخواستم برم تو کار کاشیای کف حیاط که گفت: تحلیل حیاط تموم شد؟
_ نه کاشیاش مونده... کارم دارین؟ میخواین دعوام کنین؟
_ نظر خودت چیه؟ تو جای من بودی یه بچه احمق مثل خودت داشتی چیکار میکردی؟ میزنمت بعدش یه جوری مظلوم میشی دلم کباب میشه، نمیزنمت حس میکنم یکی عصبای مغزمو گذاشته لای هاون داره میکوبه، تو بگو من با تو چیکار کنم؟
_ زدین دیگه
_ زدم، صبحم زده بودمت، یجوری هم زده بودم که حداقل تا عصر درست بشی، بخدا هانیه تو اگه آدم باشی با همون چند دیقه ای که جلوی بابا تحمل کردی یه ماه حداقل دست از پا خطا نمیکنی... گریه نکن... باشه بیا اینجا
و همزمان خم شد و دستشو انداخت زیر بازوم و کشید سمت خودش و بعد اینکه نشستم تو بغلش و یکم موهامو ناز کرد گفت: بیینم صورتتو
_ جای دستتون مونده؟
_ آره خیلی محکم زدم
دوباره دستاشو دورم قفل کرد و منو چسبوند به سینهش و بخاطر پر بودن شکمم و راحت شدن خیالم داشت چرتم میگرفت که لیزم داد پایین و بعد اینکه سرمو روی پاش تنظیم کردم قشنگ خوابم برد و وقتی بیدار شدم هنوز سرم روی پاش بود ولی چادر صفیه جونو انداخته بودن روم
623
#۵۱۱
و داشتم دنبالشون میرفتم که چرخید و یکم خیره نگام کرد و بعد اینکه با باباش رفتن تو حیاط دوییدم تو اتاق و داشتم سعی میکردم از زیر پرده حرفاشونو گوش بدم که با انگشت و مدل در زدن کوبید به شیشه و گفت: برو پیش مامان
چون هنوز وحشی بود و منم تازه کتک خورده بودم دوییدم تو حیاط پشتی و داشتم کمک میکردم گوشتای بزرگ سرخ شده رو بریزن تو ظرفای سفالی خیلی خیلی بزرگ و تو روغن غرقشون کنن که کبلایی با قیافه متفکری اومد تو حیاط و حس کردم زیر نگاهش دارم له میشم و داشتم فکر میکردم اگه بابا جاش بود و میفهمید داداش اینکارو میکنه الان کدوم قسمت داداشو داشتیم سرخ میکردیم که علی هم اومد و گفت: آبا کنار گوشت چیزی میذاری؟
_ سیبزمینی و گوجه
_ کس دیگه ای هم میاد؟
_ نه خودمونیم فقط
بعد از اینکه کار گوشتا تموم شد تا آبا اینا ظرفای بیشماری که کثیف شده بودو بشورن برگشتم تو خونه و خیره به دستاش که سیبزمینی هارو خلال میکرد گفتم: من سرخشون کنم؟
_ آره، فقط روغنش داغه از بالا نریز
چون چس نکرده بود خیلی خوشحال شدم و یه مشت سیبزمینی برداشتم و از نزدیک ترین فاصله ممکن ریختم تو روغن داغ و داشتم با دقت هم میزدم که گوجه فرنگیای کوچولورو درآورد و بعد نصف کردنشون گذاشت تو بشقاب کنار سیبزمینی های باقی مونده و گفت: اینارو صدام کن خودم بیام و بعد اینکه برای همه چایی ریخت گفت: تو هم میخوری؟
_ نه مرسی
_ سرخ کردی سفره و وسایلشو آماده کن ببر تو حیاط
_ چشم
_ ببینم صورتتو... چرا بغض میکنی باز؟
یکم نفس کشیدم که لبامو جمع کنم و بعد اینکه موفق نشدم سینی چایی رو برد تو حیاط پشتی و از نبودش استفاده کردم و شعله گازو تا حد مرگ بردم بالا و بعد اینکه خیلی سریع سیب زمینیا سرخ شدن ریختم تو دیس گل سرخ کوچولو و گذاشتم کنار گاز
و بعد برداشتن سینی وسایل نهار رفتم تو حیاط جلویی
یه تخت چوبی خیلی بزرگ که حداقل ۳۰ نفر روش جا میشد گوشه حیاط، جلوی ایوان و زیر درخت توت گذاشته بودن و چون پروسه آماده سازیش سخت بود هروقت میخواستن سفره پهن کنن میرفتم تو دشویی ولی این دفعه مجبور شدم خودم اول حیاطو آب پاشی کنم که خنک بشه و بعد با مرمی( جارو دستی خیلیییی نرم) روی تختو جارو کنم و فرش قرمز و کهنه لوله شده کنارشو باز کنم و پهن کنم روی تخت و بعد اینکه با جارو دستی خیس روی اونم جارو کردم که برق بزنه، سینی وسایل نهارو گذاشتم روی تخت
چون صدای کسی نمیومد مشخص بود هنوز تو حیاط پشتی مشغولن و تکیه دادم به دسته چوبی تخته و از لای برگای درخت توت خیره شدم به ابرای قلمبه که برا خودشون تو آسمون ول بودن و چون مغزم یجور خاصی خالی و آروم بود داشت خوابم میبرد که آبا گفت: صفیه اون شیشه ترشی فلفلم بیار
و بجای اینکه دمپایی رو کامل پاش کنه،پاهاشو گذاشت روش و همونجوری که رو زمین میکشید رسید به تخت و گفت: پا نشو
چون دیر گفته بود و من دیگه پاشده بودم کمک کردم تا سفره رو پهن کنیم و ظرفای خورشتو بچینیم و داشتم سعی میکردم قدیمی ترین قاشقو انتخاب کنم که علی با دیس برنج اومد و صاف نشست کنارم و گفت: یکم برو اونور
623
#۵۱۰
_ نه دیگه حرف گوش کن شدم... برم سالاد درست کنم
_ کردم
_ برم ظرفارو بشورم
_ بابا شست
_ برم نون بپزم
_ میوفتی تو تنور
_ نه نمیوفتم بلدم
_ باشه برو
به محض اینکه آرنجشو برداشت دستای چربمو با دامن آبا پاک کردم و پریدم تو اتاق و چون چونه های خمیر و وردنه و اون بالشت مخصوص آماده بود با ژست بانوی اول دربار نشستم بغل تنور و در چوبیشو برداشتم و متوجه شدم که اولین باره که باید با خاموشش کار کنم و چون نمیخواستم برگردم تو حیاط و دشمن شاد بشم یکم دورو برمو نگا کردم و داشتم شیر گاز بغل دیوارو باز میکردم که علی اومد تو اتاق و گفت: چیکار میکنی؟
_ تنورو روشن میکنم
_ با اون؟
پس با چی؟
_ آخه وقتی بلد نیستی چرا نمیپرسی
_ بلدم
_ آره مشخصه
با فندکش اول یه سیگار روشن کرد و بعد یه تیکه تخته نازکو و بعد اینکه آتیش گرفت انداختش کف تنور که الان میدیدم پر چوب نازک و زغاله و ظاهرا آغشته به نفت بودن که یه آتیش بزرگ درست شد و تا خیز برداشتم از روش بپرم جوری زد تو گوشم که سرم چرخید و گفت: اینجا...سر تنور... هیچ غلط اضافه ای نمیکنی... گریه هم نمیکنی... قورت بده ببینم
همونجوری که دستم رو صورتم بود و زیرش هی داغتر میشد به زور اشکامو قورت دادم و تا من رو خودم مسلط بشم با یه چوب جادویی نسوز زغالای کف تنورو که دیگه شعله نمیکشیدن ولی قرمز و سفید بودن هم زد و بدون اینکه منتظر من باشه یکی از چونه هارو پهن کرد و کمثل شاطرهای پروفشنال خم شد تو تنور و نون و چسبوند به دیوارش و داشت دومیو پهن میکرد که کبلاییِ سرگردان، اومد تو و گفت:تو چرا؟
_ پس کی؟
_ هانیه
_ هانیه نون پخته بلده؟
_ هربار بیایم میپزه... اونجوری نگا نکن خودش همیشه اصرار میکنه
علی بعد چسبوندن نون دوم یکم صاف تر نشست و داشت سومیو پهن میکرد که کبلایی یکم نگام کرد و گفت: صورتت چیشده؟
_ خورد به دست آقا
کبلایی یکم با ناباوری من و یکم علیو که بدون توجه به ما با شدت درحال پختن نون بود نگاه کرد و با چشمای گرد گفت: بچه رو گرفتی زدی؟
با اینکه لحنش خیلی ترسناک بود علی با شجاعت مثال زدنی گفت: وقتی نمیفهمه نباید رو تنور داغ بچه بازی دربیاره...
_ علی زنتو میزنی
_ میزنم... وقتی نمیفهمه چیکارش کنم
_ بگو نرو سر تنور
_ چندسالشه؟
کبلایی یکم منو که دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم و نمیفهمیدم چرا وایستادم همونجا و نمیرم بیرونو نگاه کرد و از شل شدن شونه های شق و رقش فهمیدم تسلیم شده و گفت: باشه ولی نباید بزنی
و بعد چند دیقه که علی بدون اینکه سرشو بلند کنه نونای پخته شده رو درآورد و پرت کرد رو پارچه با یه پارچه قرمز که لاش یخ توی کیسه فریزر بود برگشت و تا دستشو دور شونه هام حلقه کرد ناخودآگاه بغلش کردم و زدم زیر گریه
همزمان که خیلی ناشیانه سعی میکرد دلداریم بده یخو گذاشت رو صورتم و بعد چند دیقه که آروم تر شدم و هیجان خیلی وحشتناک اولش خوابید علی پارچه نونارو گذاشت کنار و بعد یه نفس عمیق گفت: بیا اینجا
از اینکه جلوی باباش عین سگ باهام حرف بزنه موجبات لذت بینظیر و درعین حال سنگینیو برام فراهم کرده بود و داشتم نمیتونستم که یکم مهربون تر گفت: بیا اینجا یه چیزی نشونت بدم
با احتیاط از بغل یخ کبلایی اومدم بیرون و با یکم ترس رفتم جلو تر که دستمو گرفت و نشوند کنارش و گفت: دست بزن به اینجا
به گوشه تنور که با چوب تو دستش بهش اشاره کرده بود نگاه کردم و گفتم: داغ نیس
_ داغ باشه نمیگم دست بزنی
با احتیاط دستمو کشیدم به گوشه تنور که بخاطر لیز بودنش سر خورد و داشتم با کله میرفتم توش که از پشت یقه مو گرفت و گفت: دیدی رو چی داشتی میپریدی؟ من ده بار بهت نگفتم از اینجا تا بهداری هم حداقل ۲ ساعت راهه؟ نمیگی بیوفتی تو تنوری که اونجوری شعله میکشه تا من درت بیارم نصف تنت جزغاله میشه؟
_ من نمیدونستم لیزه
_ باید بدونی... باید بدونی
از صدای بلندش تقریبا چسبیدم به زمین و کبلایی که برعکس من متقاعد شده بود نشست کنارم و گفت: هانیه علی راست میگه تنور تو ظاهر یه چاه گرد ساده اس ولی خیلی چیز خطرناکیه حتی خاموششم خطرناکه و آدم کشته چه برسه روشنش
علی که هنوز از متنبه کردنم سیر نشده بود گفت: میدونی بیوفتی توش بسوزی چی میشه؟ تا من ببرمت بهداری،از اونجا بفرستن مراغه از اونجا اعزام کنن تبریز چه زجری باید بکشی؟
کبلایی با تاسف گفت: دور از جونش
علی با بی رحمی و بی توجه به اشکام که رو صورتم قل میخوردن ادامه داد: تو اصلا میدونی با مریض سوختگی چیکار میکنن؟ میدونی سوختگیارو با رنده میکنن؟
و چون پشمام ریخت و مطمئن شد ترسیدم با همون اخم و قیافه شمری بلند شد و گفت: بابا یه لحظه اگه میشه بیاین من یه چیزیو براتون توضیح بدم
623
#۵۰۹
به محض پیاده شدن دنبالش پریدم پایین و گفتم:جدی میتونین یه کاری کنین غذا نخورم؟ میخوام لاغر... وای بوی گوشت سرخ شده میاد
_ دارن قورمه درست میکنن
_ الان؟
_ پس کی؟
_نمیدونم ولی فک کنم اول پاییز درست میکنن
_ اینا هروقت عشقشون بکشه هرچی بخوان درست می... هانیه نمیری نوک بزنی
_ نه
_ دستت به گوشتا بخوره من میدونم و تو
قبل اینکه چشم جانانه ای تحویل بدم آبا درو باز کرد و با دیدنم گفت: الهی من قربونت برم بیا بغلم ببینم
اینکه آدم غیر احساساتی مثل آبا اینقد بهم محبت کنه یکم عجیب بود و همونجوری که تقریبا توسطش خفت شده بودم منو کشوند توو خونه و گفت: برنج میپزی تا گوشتا آماده بشه؟
_چشم
_یه سرم برو حیاط پشتی
و رو به علی که داشت فر میخورد گفت: پاتو بذاری تو حیاط پشتی مردی
_ چرا؟
_ تو پات سنگینه بری تو حیاط تا پس فردا هم تموم نمیشه
من: خیلی هم پاش سبکه چرا اونجوری میگین به بچه ام؟
_ بیا برووووو کاری که گفتمو بکن زود، نونم باید بپزی
_ وا اسیر گرفتین منو؟
_ همینه که هست زود باش کار داریم ، زود زود
تحت تاثیر جوی که داد با سرعت نور دوییدم تو حیاط پشتی تا به مناسبت قدمم کارا سرعت بگیره و از دیدن گوشتای گنده غلطان در روغن کف و خون قاطی کردم و داشتم گوشت متصل به استخون تو دستمو به نیش میکشیدم که علی آرنجشو گذاشت رو شونه ام و گفت: نگفتم نوک نزن؟
_ نوک نزدم مامان داد
صفیه جون که بلافاصله بعد رسیدن لباساشو عوض کرده بود و با کفگیر چوبی بزرگ تو دستش نشسته بود پای تابه بزرگ گفت: من دادم، برنج پختی؟
من: ای وای الان
قبل اینکه برم علی بازومو گرفت و برگردوند سرجام و گفت: گذاشتم دم بکشه
_ بیاین یه گاز بزنین
_ نمیخورم
_ وای گفتین نوک نزن نگفتین که اگه دادن نخور
_ یجوری حرف نزن انگار اگه میگفتم نمیخوردی
623
#۵۰۸
چون یکم جدی بود و ساق پاهام بخاطر برخورد با شلوار میسوخت ترجیح دادم بیشتر از اون سر به سرش نذارم و به کبلایی گفتم: نرسیدیم؟
_ هنوز تو کوچه ایم
_ کی میرسیم
_ هانیه هنوز تو کوچه ایم
_ آخه من گشنمه
_ صبحونه خوردی که
_ باشه بازم گشنمه
_حتما بعدشم تشنه ات میشه
_ عع از کجا فهمیدین؟
_ چون هر بار این مسیرو میریم برنامهت همینه، بعدشم دسشوییت میگیره
_ ای وای برگردین
_ چی جا گذاشتی
_ میخوام برم دسشویی... دم این مسجد نگه دارین... رد نشین.... این مدرسه بازه.... ای وای کلیه هام
و ماشینو گذاشته بودم رو سرم که علی مچ دستمو گرفت و قبل اینکه توحش بیشتری بروز بدم یکم خیره شد تو چشمام و گفت: بیا سرتو بذار رو پام یکم بخواب
_ نه من میخوام اذیت کنم
_ باشه سرتو بذار اینجا اذیت کن
بدون اینکه اختیاری رو کله ام داشته باشم سرمو گذاشتم رو پاش و دستشو گذاشت رو سرم و بدون اینکه ناز کنه خیلی سریع خوابم برد و وقتی بیدارم کرد دم خونه آبا بودیم و میخواستم پیاده بشم که باز مچ دستمو گرفت و بعد اینکه صفیه جون و کبلایی پیاده شدن گفت: هانیه نمیری چیز میزای آبارو بخوریا
_ من که بای سکشوال نیستم
_ میبرمت کنار چشمه یجوری میزنمت که صدای سگ بدیا
_ وای چقد بداخلاق، چشم نمیخورم
_ ببینم سر خوردنی خودتو کوچیک کردی نگا نمیکنم کجاییم یا کی پیشمونه یجوری پشیمونت میکنم یه هفته چیزی از گلوت نره پایین
623
#۵۰۷
_ چرا اینو از سرتون بیرون نمیکنین؟ من اینو نمیزنم
_ آخه پس چرا...
رو به کبلایی که دیگه نمیخندید گفت: اونقد گفتین رفته رسیده به گوش باباش دیروز نمیدونین منو با چیا تهدید میکرد
_ تو هم یتیم گیر آورده بودی اون اولا، وحیده هم ترسیده بود صفیه هم یکم مدیریت بحرانش ضعیفه
قبل از اینکه کسی جواب بده صفیه جون گفت: مدیریت بحران مامان تو قویه...پاشین بریم الان زنگ میزنن بحرانمونو مدیریت میکنن
تا دیس و ظرفای دم دستمو ببرم تو آشپزخونه تلفن زنگ زد و تا کبلایی به مامانش اطمینان بده که داریم میایم و قطعا تا نهار میرسیم و نیازی نیس اعصاب خودشو خورد کنه به زور وایستادم سر سینک و تا من ظرفارو بشورم علی ایناهم جمع کردن و علی گفت: فندق کو
_ با سویل میره باغ
_ بیخود میکنه
و از راهرو داد زد: فندق بیا پایین ببینم
تا علی بحران فندقو مدیریت کنه کبلایی نگاهی بهم کرد و گفت: واقعا زندگی با این وحشی سخته... دور برنمیداری!
و روبه علی ادامه داد: تعطیلاته، نه کلاس زبان داره نه چیزی چرا بیدارش میکنی
_ اینو یکم شل میکنی کلا از کنترل خارج میشه، از کی اجازه گرفته با سویل بره باغ؟
_ باشه حالا دعواش نکن
_ دعواش نمیکنم
من: آقا همون قیافه تون ۵ تا دعوا...نیست دعوا نیست اصلا
و بعد اینکه کبلایی پادرمیونی کرد و با کمک قیافه مظلوم سویل و فندق تونستیم علیو متقاعد کنیم که شل کنه خیلی سریع وسایل و گربه هارو برداشتیم و داشتم با فندق خداحافظی میکردم که کبلایی گفت: هانیه بیا برو جلو
_ نه
_ یبار بگو چشم
_ نه من جلو نمیشینم
_ بیابرو
_ نمیخوام، راه طولانیه همش باید کج بشینم پشتم نباشه
و بعد ده دیقه زد و خورد علی گفت: بابا اصلا شما و مامان جلو باشین ما عقب
و بااینکه احتمال نیشگون بالا بود حرفی نزدم و بعد اینکه هرکی سرجای خودش مستقر شد یکم خودمو کشیدم وسط و به علی که با اخم تو گوشیش بود گفتم: من امروز دختر خوبی بودم
_ تازه ۸ صبحه
_ باشه من روزای قبل تا ۸ صبح ده جارو ترکونده بودم
623
#۵۰۶
_سرخود که نمیتونین قرص بخورین
_برای ما قرص هست برای آدمای مثل تو دارویی نیس؟
_ مگه من چجوریم؟
_ آخه چرا وقتی میتونی این کاردو آرووووم بکشی رو کره، یه لایه مرتب برداری بزنی رو نونت، اینجوری شرحه شرحه اش میکنی؟
نون تو دستمو گذاشتم تو سفره و یکم خودمو کشیدم عقب و گفتم: اصلا نمیخورم که اینقد ناراحت نشین
صفیه جون که دیگه قطعا طرف من بود مشت نیمه محکمی به بازوی کبلایی زد و گفت: جیگرت بسوزه چرا بچه رو ناراحت میکنی؟
_ چیزی نگفتم که بهش
صفیه جون رو به من گفت
_ بیا بخور، تو هرجور دلت میخواد بخور اونی که وسواس داره نگا نکنه
و بلند شد تا دور دوم چایی رو بیاره و تا رفت یکم با ابروهام به کبلایی حرص دادم که گفت: اون شوهرت میاد دیگه
_ بیاد من که ازش نمیترسم
_ اصلا نمیترسی
_ اصلا نمیترسم، ولی خوب اون طفلک یکم از من میترسه
_ عع
_ بله چون من جوون و زیبا و شادابم خیلی کنارم اینسیکوره
_ آهان
_ بله به هرحال وقتی اَزواج تو یه سطح نباشن و یکی از اون یکی خیلی بالاتر باشه...
وسط حرفم چرخیدم تا ببینم اونی که داره لقمه مو میخوره کیه و با دیدن علی که با دقت گوش میداد اول دوییدم سمت اتاق و بلافاصله یادم افتاد دررو نداره و چرخیدم تا برم تو راهرو و چون ممکن بود سجاد بیاد و حجاب نداشتم دوییدم تو آشپزخونه و به محض اینکه شیهه های کبلایی قطع شد منم خون به مغزم رسید و گفتم: شما کی برگشتین؟ چرا عین مار میخزین؟ چرا نرفتین سرکار؟
_ مترون زنگ زد گفت نیا
_ چرا؟
_ مثل اینکه باز کرونا پیک زده
_ ای وای
_ بیا بشین
_ نه دیگه من سیر شدم
بدون اینکه حرفی بزنه با سر به کنار خودش اشاره کرد و آروم نشستم و داشتم روی کره رو صاف میکردم که گفت: بابا این اذیتتون کرده؟
قبل اینکه کبلایی آدم فروش چیزی بگه صفیه جون گفت: این بچه اصلا کسیو اذیت میکنه؟ طفلک از صبح سرپاس همش داره کمک میکنه اینهمه این بابات بهش گیر میده یه کلمه چیزی نمیگه... تو هم اینقد اذیتش نکن.. بفهمم میزنیش شیرمو حلالت نمیکنم
پ.ن: یادم نیس چرا برگشته بود فک کنم زنگ زده بودن که دو سه روز نیا
623
#۵۰۵
_مادر شوهر همونجوری میشه دیگه
_ کی گفته پس چرا مال من اینقد مهربون و خوبه؟
کبلایی کلافه دستی به سر و روش کشید و با ناشیگری گفت
_ مگه چیکارش کردن؟
_ یه مرد بعد ازدواج باید الویتش خانوادهش باشه نه مادر و مادربزرگش
کبلایی با چشمهای سرگردون خیره شد بهم و صفیه جون بعد اینکه با احتیاط نیمروهارو پشت و رو کرد که زرده هاشون پخش نشه و عسلی بشه چرخید سمت من و گفت: آفرین دقیقا... هربار بحثمون میشد طرف مادرشو میگرفت من تنها میموندم
به محض گفتن جمله آخر بغض گلوشو گرفت و میخواستم برم سمتش که کبلایی نگاه ابلیسانه ای به من انداخت و درحال بغل کردن صفیه جون گفت: الهی من بمیرم که تو تنها میموندی
چون خودم با این ترفند شیطان صفتانه فریبها خورده بودم گفتم: ای وای مامان گول نخور
ولی دیگه دیر بود و درحالی که خارها گل شده بودن کبلایی صفیه جونو تو بغلش برد سر سفره و ازش خواست بشینه و خودشو خسته نکنه و تا اومد تو آشپزخونه خیز برداشتم سمت پنجره پشت ظرفشویی که بپرم تو حیاط پشتی و همون لحظه پشت گردنمو گرفت و با خنده گفت: پس من مامانیم آره
_ هم مامانی هم خیلی پلید
_ عصر اون شوهرت میاد دیگه ببینم بازم اینجوری بلبل زبونی میکنی؟
_ هه منو از کی میترسونین؟
بدون اینکه جوابمو بده با آرامش نیمرهارو کشید تو دیس و روشون یکم فلفل قرمز پاشید و تا ببره سر سفره چایی ریختم و نشستم کنار صفیه جون و داشتم برا خودم نیمرو میکشیدم که کبلایی گفت: هانیه یه سوال بپرسم؟
_ جانم
_ علی تورو میزنه؟
_ نه
_ آخه پس چجوری تحمل میکنه
_ وا
_ خوب زن حسابی یه نیمرو میخوای برداری زدی زرده همه رو پاره کردی
_ عع نباید میکردم؟
_ هانیه کاملا عمدی قاشقتو فرو کردی توش بعد میگی نباید میکردم؟
_ وا چه حساسین نگا چقد قشنگ شد
_ از قرصای علی اینجا هست؟
623
#۵۰۴
و بعد برداشتن وسایلش گفت: هانیه شب نیام همه هی بگن هانیه اینجوری کرد اونجوری کرد، نری وسایل آبارو بخوری آبروی منو ببری، خوب؟
_چشم
_ نیام ببینم با خر رفتی گم و گور شدی
_چشم
_ گوساله مردمم به فرزندی قبول نمیکنی خوب؟
_ چشم... فقط کمک میکنم... چرا اونجوری نگام میکنین؟
_ اصلا بیا بریم تبریز باهم بیایم
_ نه من میخوام بمونم با حسین میخوایم بریم تو آب شو... نه میخوام به آبا کمک کنم خیارشور درست کنه
با اینکه مشخص بود دلش نمیخواد تنهام بذاره یه دور دیگه همه چیزو بهم یادآوری کرد و بعد از مطرح کردن ضمانت اجراهاشون به سختی راضی شد دست از سرم برداره و بره و تا رفت با حس رهایی نفس راحتی کشیدم و داشتم الویت بندی میکردم که اول صفیه جونو فشار بدم یا کبلایی رو اذیت کنم که کبلایی با یه پارچه بزرگ پر نون اومد و بعد اینکه از راه پله داد زد تا سجاد اینا هم بیان گفت: هانیه بیا کمک
_ چرا باز عجله داریم؟
_ قراره بریم روستا
_ واه واه چقد مامانی هستین شما طفلک مامان که همش باید با مادرشوهر بسازه
صفیه جون قشاق بزرگ بلندو فرو کرد تو ظرف کره حیوانی و یه قاشق بزرگ روغنو کوبید تو تابه روحی و گفت: از ۱۵ سالگی عمر منو سابیدن
و میخواست تخم مرغارو بشکونه تو تابه که کبلایی گفت: صب کن کره آب بشه
_ آره من بلد نیستم که تو باید یادم بدی
_ ای بابا تو چرا باز لج کردی؟
با اینکه مخاطب سوالش صفیه جون بود خیره شد به من که در تلاش برای قورت دادن خنده ام بودم و گفت: زشته اینقد فتنه نکن، بزرگ شو، خجالت بکش
_ فتنه چی؟ اذیتش کردن دیگه مشخصه
623
Repost from N/a
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
هایهای گریه در پای توام آمد به یاد
#رهی_معیری
623
#۵۰۳
سریع تو بغلش چرخیدم و دستشو که انداخته بود گرفتم و داشتم با انگشتاش بازی میکردم که یهو گفتم: واقعا شبنمو بیشتر از من دوس داشتین؟
_ هانیه خوابم میاد
_ به اونم میگفتین خوابتون میاد؟
_ میدونی اگه خوابم بپره چی میشه؟
_ نه چی میشه؟
یکم جوابمو نداد و دستشو تکون تکون دادم که با صدای سستی گفت: نکن صب باید برم سرکار مریض میشم
_ آخه نگفتین اگه خوابتون بپره چی میشه
و با احتیاط برگشتم سمتش
چون تو خواب عمیق بود دلم نیومد بیدارش کنم و داشتم مژه هاشو نگاه میکردم که بیدار شد و درحال غلت زدن گفت: عع بیداری؟
_ من کاری نکردم بیدار بشینا، نچرخین دیگه دستتون میره اونور
قبل تموم شدن حرفم دوباره صدای نفساش منظم شد و بااینکه حوصلهم سررفته بود اذیتش نکردم و داشتم تو تلگرام کسچرخ میزدم که گوشیو از دستم کشید و درحالی که قلبم تو شرتم میزد سیخ نشستم و منتظر بودم برینه بهم یا کاری کنه که یه نفس کوتاه کشید و بعد زدن عینکش دقیق تر چتو خوند و گفت: چه حوصله ای داری جواب اینارو میدی؟
و گوشیو انداخت تو بغلم و دوباره خوابش برد
و چون میترسیدم دفعه بعد عصبانی بشه گوشیو خاموش کردم و خیلی زود خوابم برد و داشت سردم میشد که حس کردم یه نفر داره شونه هامو میماله و تا بیدار شدم گفت: سلام عزیزم
_ سلام بابایی دارین میرین؟
_ بله ولی قبلش با شما کار دارم
_ نه دیگه توروخدا
بدون اینکه چیزی بگه لحاف و تشکشو برداشت و چون استرس گرفته بودم نشستم سرجام و گفتم: قول میدم دختر خوبی بشم
_ میدونم دختر خوبی میشی
_ بابایی توروخدا
_ پاشو...پاشو اذیت نکن، میدونی که کوتاه نمیام
_ اصلا با چی میزنین؟ باباتون میشنوه
_ رفته نون بخره مامانم رفته پیاده روی
_ اه شانس منو ببینا... من اصلا هیچ جام سالم نیس
_ مهم نیس پاشو وایسا
_ نه نه ساق پام نه
_ میدونی چرا میزنم؟
_ چرا؟
_ که این نه نه گفتنا از سرت بیوفته پاشو ببینم
با لب و لوچه آویزون بلند شدم و چون طبق معمول ساقام لخت بود بدون هیچ مشکلی ترکه رو برداشت و تا نشست کنار پام گفتم: چندتا میزنین؟
_ ۱۰ تا
_ وای زخم میشه
_ عیب نداره
به محض تموم شدن حرفش ترکه جوری کوبیده شد به ماهیچه پشت ساق پام که نفسم از دردش قطع شد و بی توجه به بالا پایین پریدنم ۹ تای بعدیو پشت سر هم زد و ترکه رو گذاشت پشت قرنیز کمد و گفت: بچرخ ببینم
_ زخم شد؟
_ نه... ولی خیلی قرمز شده، جاش کبود میشه شلوارک نپوش
_ شلوارم نمیتونم بپوشم اخه
_ دامن بپوش
_چشم
همونجوری نشسته یکم نگام کرد و چون دلش سوخته بود دستاشو باز کرد که برم بغلش و بعد بوس کردن سرم گفت: راستی جایزهت
با شنیدن حرفش دردم یادم رفت و تا یه دفتر خوشگل از کیفش درآورد هوش از سرم پرید و داشتم بررسیش میکردم که گفت: دیگه سفارش نکنما مراقب خودت و فندق باش
_ کی میاین؟
_برای شام میرسم
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
