Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓_𝖇𝖉𝖘𝖒
Open in Telegram
تنها کانال رسمی ببری خان(هانیه سابق، با نام سرخ پوستی: صاحب الجدار والزاویة)
Show more623
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1030 days
815
Post views
No data24 hours
No data48 hours
130.82%
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
623
#۵۴۴
و چون قصد نداشت خیلی بهم روبده چیزی نگفت ولی داشت سیرارو خراب میکرد که گفتم: اون سیرارو خلال کنییییین خلااااال
_ خیلی داری حرف میزنی
_ اول تو روغن تفت بدین نرم که شد نعنا بزنید .... بابایی چرا حرف گوش نمیدین آخه من اونو نمیخورم
_ نمیخوری؟
_ چرا میخورم ولی شما خیلی بی ادب و بدین خیلییییی... اون کاسه بزرگه برای کیه؟
_ برای منه
_ باشه پس من اون کاسه کوچیکه رو میخوام... عع چرا چشماتون مهربون شد؟
_ دلم سوخت برات
_ آره خیلی طفلک و مظلومم
_ بیا
_ نه اون برای شماست
_ داشتم اذیتت میکردم... هانیه من میرم یکم دراز بکشم... پاشدم دختر خوبی بودی که هیچی، نبودی برمیگردیم مثل قبل میشیم
_ نه بخدا دیگه حواسمو جمع میکنم
بعد اینکه سرمو محکم چسبوند به سینه اش و ماچ کرد رفت بخوابه و منم بعد خوردن آش و جمع کردن آشپزخونه رفتم تو اتاق و داشتم هیچ کار بدی نمیکردم که یهو از خواب پرید و گفت: چه غلطی داری میکنی
_ هیچی
_ هانیه من فقط چند ثلنیه به تو رو دادم اومدی نشستی اینجا چیکار میکنی؟
_ کار بدی نکردم که فقط نگاه کردم
_چیشو نگاه کردی؟ هان؟
_بابا چرا نگران میشین فقط برای من جالب بود که شما دمتون جلوتونه
_ دمم؟
_ این
_ چنگیزو میگی؟ پاشو بدو اون ترکه رو بیار ببینم تو باز دلت کتک میخواد؟
_ نه نه ایناهاش گذاشتمش سرجاش
623
#۵۴۳
بدون اینکه جوابمو بده یکم تاپ تاپ تاپ زد رو سرم که مثلا داره ناز میکنه و چون چیزی نگفت گفتم: از دلم درنمیارین؟
_ آش میخوای دیگه
_ آفرین
_ باشه ولی بیام ببینم سر کلاس نیستی کتکه
_ هیچ جام سالم نیس
_ اصلا برام مهم نیس
برای اینکه یه وقت فک نکنه پوست کلفت شدم و باز بره تو اون فاز ترسناکش و آش بماله رفتم سر لپ تاپ و داشتم با دقت ضمان ضم ذمه به ذمه رو نمیفهمیدم که حس کردم هوای کنارم داره تکون میخوره و تا پریدم علی نگاهی به صفحه لپ تاپ کرد و گفت: ببین اینجوری میکنی بعد که گرفتم عین سگ زدمت میری تو اون پیجت چرت و پرت مینویسی که، درحال کج کردن دهنش ادامه داد، بابایی من از مستر بودنش سو استفاده میکنه
_ یه لحظه خوابم برد وگرنه داشتم گوش میدادم به خدا
_ نیم ساعته کلاست تموم شده تو تنها کسی هستی که موندی تو کلاس دروغگوی بدبو
_ خیلی هم خوش بوام شما بعد کرونا کربو شدین
_ کاش واقعا کربو میشدم اتاق گازه اینجا
_ دروغ نمیگم داشتم گوش میدادم ایناها جزوه نوشتم
با نگاه چپی کاغذو گرفت و بعد نگاه کردنش گفت کشور کماندو چیه؟
_ نمیدونم استاد گفت
یکم با چشمای تنگ و متفکر نگام کرد و گفت: کامنلو نیست؟
_ یعنی چی؟
_ دقیق نمیدونم گوگل کن ببین یعنی چی.... اینو غلط نوشتی ضمان ضم ذمه به ذمه دوتای اول با ض صابونه دوتای دوم با ذ... این چه جزوه ایه
_ بخدا همین شکلی درس داد
_ آخه این شبیه همه چی هست بجز تجارت
_ بخدا همش اینجوری کلمه های سخت سخت گفت اصلا نفهمیدم... بخدا داشتم گوش میدادم من دیگه حرف گوش کن شدم
_ باشه... باشهههه اونجوری زود زود بغض نکن عع... گفتی منم قبول کردم... پاشو بیا
_ وای آمادست؟ راستی این ضم ضم چیه؟
_ من اصلا توان ندارم اینارو بهت یاد بدم
_ بلدین؟
یکم چشماشو رو هم فشار داد و بعد اینکه یکمم با لباش بازی کرد و قشنگ ترسیدم چرخید سمتم و نه تنها ضمان ذمی که ضمان نقلیو هم برام توضیح داد و پشمام که ریخت چرخید سمت گاز و زمزمه کرد: بویونون جوجه سی دونین خروسونا قوقولداماخ اورگدیر( جوجه امروز به خروس دیروز یاد میده چجوری قوقولی قوقو کنه)
_ من جوجه ام؟... اون سیرارو خلال خلال کنین... چرا همه چیو بلدین مامان میگفت این پسره گرگه ها
_ اون بیست سالی که قبل جنابعالی تو این دنیا بودمو خواب که نبودم داشتم همینارو که جنابعالی تازه یادمیگیری یاد میگرفتم
_ عااااح من هلااااک مردای دانا و خردمندم
623
#۵۴۲
_ نمیخوام
_ عع چرا؟
_ چون سبک رفتارتون با گربه ها مبتنی بر خشونته، میرم یکیو پیدا میکنم سبک رفتارش مبتنی بر بوجی موجی باشه
_ راستی گفتی خشونت یادم افتاد، تو مگه کلاس نداری؟
_ دارم
_ پس چرا اینجایی؟
_ آنلاینه
_خوب؟
_خوب
_ آخر ترم قراره چیکار کنی؟
_ بدم آبجی جام امتحان بده
_ جان؟
_ بدم آبجی بجام امتحان بده
_ مهدی هم میشینه تو تقلب کنی
_ اون خودش وقتی شما مریض بودین امتحان درمانمو داد ۲۰ شدم
_ من نمیشینم تقلب کنی
_ بهتون نمیگم که رمزمو میدم بهش از خونشون امتحان بده
با اینکه مقاومت کرد نخنده موفق نشد و بعد اینکه یکم شکمش پرید و خیلی زود هم کنترلش کرد با انگشتش مدل در زدن زد به سرم و گفت: برو بشین سر درس و مشقت کلاهمون نره تو هم
_ کلاهمون اونقد رفته تو هم که دیگه... چشم
_ فقط ده ثانیه به روت بخندم دیگه تمومه؟
_ تمومه....الان بازم باباییم شدین؟
_ من همیشه باباییت بودم ولی از دستت ناراحت شده بودم نیاز دیدم یکم کمتر لوست کنم
_ یعنی الان باز مثل قبل لوسم میکنین؟
_ الان دقیقا دارم چیکار میکنم؟
_ پس میشه کمرمو بخارونین؟.....یکمم اینجای گردنمو....غبغبم....لپم.....کله ام.... خیلی بدین من ناراحت بودم
623
Repost from N/a
#۵۴۱
_ من اینو دوس ندارم
_ قرار نیس دوس داشته باشی، قراره یادبگیری
_ یادگرفتم
_ آره با همین سرعتی که یاد گرفتی قراره از یاد ببری
_ بخدا نمیبرم توروخدا
_ چند دیقه پیش یه حرف خیلی قشنگی زدی، آدم یه اشتباهو چند بار تکرار میکنه؟
_ گه خوردم
_ مثل آدم حرف بزن عع
_ چشم
_ من خیلیییییی به تو رو دادم کم مونده بیای برینی رو سرم هی من کوتاه میام هی تو دور برمیداری، هی من هیچی نمیگم هی تو پرروتر میشی یجا باید ترمزتو بکشم یا نه؟
و بی توجه به اشکها و مظلومیتم کل ماه بعد رو از هیچ گونه آزار و اذیتی فروگذار نکرد و با وجود اسپنکهای مراقبت صبحگاهی و تحقیرهای شاخ فیل شکن افتر کرها رو خلاصه کرد به یه پماد و حداکثر یه لیوان شیر گرم و کم کم که مطمئن شدم دیگه دوسم نداره، بی سروصدا مینشستم تو اتاق و سرم گرم مشقام بود و وقتایی هم که خونه نبود خونه رو مرتب میکردم و چون مود فندق کاملا وابسته من بود اونم سرشو گرم کارای خودش کرده بود و دیگه بشقاب نمیزد به دیوار اتاقش و چون این حالتهاش مامانو نگران کرده بود، بین من و فندق الویت بندی کرد و مثل همیشه که هرکسی بر من مقدم میشد فندقو برد باغ تا از آخرین روزهای نسبتا گرم استفاده کنن و خوش بگذرونن
بعد رفتن فندق چندتا تیکه ظرفی که کثیف شده بودو شستم و داشتم با حوله نرم صورتی سینکو خشک میکردم که تکیه داد به کابینت و گفت: دستت درد نکنه
_ خواهش میکنم
_ قهری؟
_ نه فقط دیگه آدم شدم
_ راحت تر از چیزی که فکر میکردم آدم شدی
_ بله چون من اصلا کار بدی نکرده بودم
_ باز به روت خندیدم؟ کار بدی نکرده بودی؟
_ تنها گناه ما طمع بخشش تو بود/ما را کرامت تو گنه کار کرده است
همزمان با جمله آخر یه قطره اشک چکید رو گونه ام و دستمو گرفت و محکم کوبیده شدم به سینهش و بعد چند دیقه که خیلی محکم بغلم کرد و یه مقدار جزئی هم نازمو کشید گفت: من نمیخواستم باهات اینجوری رفتار کنم خودت کردی
_ من با سرتون ور نمیرفتم
_ مشکل اصلا اون نبود، خودتم میدونی.. بسه دیگه چرا هی شدیدتر گریه میکنی
_ دیگه فک کردم دوسم ندارین، میخواستم برم گربه یکی دیگه بشم
_ تو تا آخر عمرت گربه منی، غلط میکنی بری گربه کس دیگه ای بشی
623
#۵۴۰
برم؟ کجا برم؟
با اینکه تو مغزم پرسیده بودم گفت: دسشویی
و تازه متوجه شدم چقد جیش دارم و بعد از اینکه با بدبختی بلند شدم و یکم زانوهامو فشار دادم تا بهتر بشن رفتم دسشویی و وقتی برگشتم تکیه داده بود به دیوار کنار گاز و خیره به تابه خالی کفگیرو تو دستش میچرخوند
بااینکه میترسیدم بهش نزدیک بشم از شدت درد رفتم تو و بدون اینکه سرشو بچرخونه نگاه چپکی بهم انداخت و سرشو به نشونه چیه تکون داد
بخاطر گیره رو زبونم نمیتونستم حرف بزنم برای همین بهش اشاره کردم که گفت: آره بهت میاد
_ میشه درش بیارین؟
_ چی؟
_میشه درش بیارین؟
_ نمیفهمم چی میگی ولی اگه سوالت درمورد اینه که کی درش میارم... فعلا جاش خوبه...جلو چشمم نیا آب دهنت آویزونه حالمو بهم میزنه
بااینکه اون تو مستر بودن تجربه داشت و خیلی هم خوب داشت از تجربه اش استفاده میکرد منم دستی بر آتش برت بودن داشتم و بدون اینکه قیافه مظلوممو تغیر بدم جوری دماغمو با صدای خارت و خورت و شارت و شورت کشیدم بالا که جمع شدن گلوشو از بیرونم دیدم ولی قبل اینکه ادامه بدم گفت: گمشو تو اتاق تا نگفتم نمیای بیرون، یه دستمالم بردار اون سر و صورتتو تمیز کن
و با قیافه ای که جمع شده بود برگشت سمت تابه تا به ادامه اکتشافاتش برسه و خسته و کوفته با کون پاره برگشتم تو اتاق و چون نمیشد ولو بشم گوشه تخت جمع شدم تو خودم و داشتم گریه میکردم که دستمالو از دستم گرفت و گیره رو که دیگه خیس و چندش بود از زبونم کشید
تا بره دستشو بشوره زبونمو کشیدم تو دهنم و داشتم به سختی آب دهنمو قورت میدادم تا گلوی خشک شدم خیس بشه که نشست کنارم و گیره هارو بدون باز کردن کشید و حس کردم از دردش کبود شدم و بدون توجه به گریه ها و زار زدنام گیره هارو انداخت توی جعبه و گذاشت تو کشوش و میخواست بره بیرون که گفتم: بغلم نمیکنین؟
_ یبار دیگه بگو
_ بغل میخوام
_ دفعه بعدی که چیزی میخواستی، ببین اصلا لیاقتشو داری؟
623
#۵۳۹
وقتی کمربندو پرت کرد روی میز نفس راحتی کشیدم و خودمو ول کردم ولی بعد چند دیقه با دیدن ترکه ای که گذاشت روی میز ازجا پریدم و میخواستم بچرخم که دست چربش و بدون هیچ ملایمتی کشید روی باسنم و بعد از اینکه پوست سرخ و کباب شدمو عین خمیر نون ورز داد ترکه رو برداشت و نوکشو که کشید به کشاله رونم خودم پاهامو باز تر کردم و با شجاعت مثال زدنی میخواستم چیزی بپرسم که خیلی آروم گفت: سییییییسسس
وقتی خفه شدم، ترکه رو گذاشت رو لپ چپ باسنم و بلندش کرد مغزم حس کرد الانه که ترکه بخوره روی پوستم و ناخودآگاه یکم خودمو کشیدم سمت مبل و درست همون لحظه ترکه با صدای زشتی خورد روی ساق پام و تا از شوک دربیام دومی رو زد روی رونم و چون فقط میزد رو پای چپم نوکش خورد به پوست نرم آنجلینا و سومی روی باسنم و بی توجه به پیچ و تاب ناقصی که روی مبل میخوردم اونقدر ضربه های نامرتبشو ادامه داد که دیگه حس کردم سمت چپ بدنمو از دست دادم و گفتم: توروخدا یه چیزی بگم؟
_ بگو... تحملت تموم شده؟
_ حس میکنم داره خون میاد
_ حست هم عین خودت احمقه... بیا اینورتر
_چشم
و بعد از اینکه دقیقا همون کارو با سمت راستمم کرد و از نفس افتادم، یه دسته نامرتب از موهامو گرفت و جوری کشید که سریع وایستادم سرپا و بعد از زدن گیره های زشت تو دستش به نوک سینه هام گفت: زبونتو بیار بیرون
و گیره سومم زد به زبونم و گفت: اینجارو مرتب میکنی بعد میری کرنر تایم، رو زانوهات، دماغتم میچسبونی به گوشه دیوار، تکون بخوری از اول میریم
خیلی سریع باوجود وضعیت اسفناکم کمربند و ترکه رو برداشتم و دوییدم تو اتاق و بعد از درست کردن کوسن مبل خیلی سریع خودمو فرو کردم تو گوشه دیوار که قیافه نابودم با اون گیره تو دهنمو نبینه و فکر میکردم تو پوزیشنی که میخواد هستم که نشست روی مبل کنار آشپزخونه وگفت: دستاتو بذار روی سرت... زانو هاتو بیار عقبتر،پاها باز... بازتر... من باید از همینجا تا زیر شکمتو ببینم، دستاتم تو هم حلقه نکن، از هم فاصله داشته باشن
پاهامو کامل باز کردم و یکم باسنمو فشار دادم پایینتر که کل وزنم افتاد رو زانوم و چون پاهام خیلی باز بود تلاشم برای اینکه زانوهامو جابجا کنم به جایی نرسید وپیشونیمو چسبوندم به دیوار و چشمامو بستم و بعد چند ثانیه که هول و ولام خوابید فهمیدم کرنرتایمای قبل این درواقع شهربازی بود
اینکه دستام از هم فاصله داشت باعث فشار به بازوهام میشد و چون ورزش نمیکردم خیلی زود هم خسته شدن، درد زانوهام که کل وزنم روشون بود یه طرف، یه قطره لزج که از بین پام آویزون شده بود و مطمئن بودم داره میبینتش از طرف دیگه چنان فشار روحی و جسمی بهم میاورد که دیگه کم کم حس کردم دارم سکته میکنم و داشتم واقعا میکردم که گفت: میتونی بری
623
#۵۳۸
یکم همونجوری از پایین نگام کرد و دیگه داشتم پس میوفتادم که بلند شد و بی توجه به صدای تلپ افتادنم جلوم زانو زد و گفت: من دیگه خیلی باهات راه اومدم یکمم تو مکمل من میشی
_ نه نمیخوام
_ نظر نپرسیدم
قبل اینکه چیز دیگه ای بگم پستونکو از تو انگشتم درآورد و پرت کرد تو سطل آشغال و تا بفهمم داره چه اتفاقی میوفته دستشو برد پشت سرم و کلیپس موهامو باز کرد و دستشو برد لای موهام
با اینکه هیچ وقت موهامو نمیکشید با هرباری که انگشتاش میخورد به کف سرم یه پیچ به پیچای دلم اضافه میشد و درست لحظه ای که داشتم کم میاوردم چنگ محکمی به موهای پشت سرم زد و بلند شد و همونجوری که سرمو پایین نگه داشته بود کمربندو از روی میز برداشت و راه افتاد سمت هال و چون توجهی به شلوارم که کنار زانوهام بود و نمیذاشت درست راه برم نشون نمیداد دو قدم راه به اندازه صدسال طول کشید و وقتی رسیدیم به مبل مدنظرش تقریبا پرتم کرد و از اونجایی که همیشه شل بودم محکم خوردم به ستون و بااینکه خیلی دلم میخواست هق هق گریه کنم از ترسم دستامو فشار دادم رو دهنم که صدام در نیاد و تا نگاش کردم متوجه شدم منظور نسیم از برق ترسناک توی چشم چیه و حس کردم چشماش اونقدر ترسناک شده که اگه یکم بیشتر نگاش کنم خشک میشم و سریع بلند شدم و سرمو انداختم پایین
وقتی گفت: لباساتو دربیار
حس کردم دارم از سردی صداش یخ میزنم و همونطوری که با سرعت نور لباسامو درمیاوردم فکر کردم واقعا ترسناک شده یا من زیادی تو نقشم غرق شدم
که آستیناشو تا زد و با سر به مبل اشاره کرد
میخواستم مثل همیشه رو خود کاناپه دراز بکشم ولی گفت: رو دسته اش
بدون مقاومت خم شدم رو دسته مبل وقتی دوتا سیلی خیلی آروم به زیر باسنم زد خودمو کشیدم بالاتر که پوزخندی زد و کمربندو دولایه کرد و گفت: تکون بخوری محکم تر میزنم، دستت بیاد عقب محکم تر میزنم، چیزی غیر التماس بشنومم محکم تر میزنم
و جوری کمربندو کشید زیر قلمبه باسنم که اول تو مغزم جیغ زدم و درست وقتی میخواستم از گلوم بدمش بیرون یاد حرفش افتادم و دستامو محکم فشلر دادم روی دهنم و بی توجه به صدای گریه هام که از پشت دستم میزد بیرون بدون هیچ مهلتی و پشت سر هم اونقدری زد که دیگه کنترلم از دستم خارج شد و دستمو بردم عقب ولی با تصور اینکه محکم تر بزنه دوباره برش گردوندم و داشتم زار میزدم که دوباره موهامو گرفت و سرمو کشید عقب و بعد اینکه نگاه بی حسی بهم انداخت گفت: این گریه ها همشون الکین،تو پوست کلفت تر از این حرفایی
_ بخدا نیستم
_ بهم اعتماد کن، هستی
623
#۵۳۷
_ وای توروخدا با کمربند نه
_ میخوای با دستم بزنم؟
_ از اونا که از صدتا کمربند بدتر درد میگیره؟
_ آره
_ نه... نمیشه با صحبت حلش کنیم؟
_ نمیری؟
_ نه نه میرم، بیارم همینجا؟
_ بله بی زحمت
_ چشم
سریع دوییدم تو اتاق و کمربند مشکی آویزون از کمدو برداشتم و برگشتم تو اتاق ولی قبل اینکه بدمش بهش مقاومت نهاییو کردم و گفتم: نمیشه اول ظرفارو بشورم؟
_ نه
_ آخه همه کارارو شما میکنین
_ عیب نداره نگهشون میدارم بعد تنبیهت برو بشور
_ آخه اون موقع خسته و کوفته میشم دیگه نمیتونم تمیز بشورم
_ اصلا نگران نباش درستش میکنیم
_ وای من دارم سکته میکنم چرا اینقد ترسناک میشین
_ هانیه من با هر بنی بشری بجز تو اینجوری رفتار کنم چشم بسته فقط میگه چشم، تو یک ساعته داری چونه میزنی بیا اینجا ببینم
چون تو جمله آخرش صداشو بلند کرده بود دیگه تعلل رو جایز ندونستم و دوییدم جلو و چون خودش داشت دکمه لباسمو باز میکرد دستامو گذاشتم رو شونهش و وقتی شلوارمو کشید پایین چشمم افتاد به یه تار موم که رو سرش بود و آروم برش داشتم و میخواست گیگیلیش کنم و بندازمش رو زمین که باهاش چشم تو چشم شدم و چون یکم گوشه چشماش چین خورده بود سریع مورو گذاشتم سرجاش و گفتم: بخدا من بدشانسم
623
#۵۳۶
بدون اینکه نگام کنه با تاسف سری تکون داد و سریع متوجه شدم چی گفتم و گفتم: نه من داشتم با خودم حرف میزدم...ببخشید... ببخشید دیگه اونجوری نگام نکنین...چرا هیچی نمیگین؟
_ دارم فکر میکنم باید با تو چیکار کنم؟
_ همیشه نقشه هاتون با شکست مواجه میشه یبارم همینجوری پارتیزانی... بله ببخشید فک کنید من چیزی نمیگم
_ باز چته؟
_ ترسیدم قاطی کردم
_ از چی ترسیدی؟
_ از شما
_ یعنی تو از من میترسی؟
_ قبلا هم گفتم من از شما میترسیدم، میترسم، و وای خواهم ترسید
_ میترسیو وضعت اینه
_ نه نه خط کش نه
_ وای احمق مگه میشه با خط کش بیست سانتی کسیو زد؟
_ آدم اگه بزن باشه با ده سانتی هم... نه نمیشه اصلا نمیشه زد
_ چطوره اول یه فکری به حال زبونت بکنیم؟
_ فکر بدون گیره کاغذ دیگه نه؟ اونو بزنین به زبونم من چجوری سیف ورد بگم آخه... نه من اونو نمیخوام
بی توجه به عز و جزم از اتاق رفت بیرون و دیگه داشتم از استرس سرگیجه میگرفتم که با پستونک تو دستش برگشت و اول نشست پشت میز و بعد دستمو گرفت و با ملایمت خیلی ترسناکی کشید تا بشینم روی پاش و درحال نوازش کردن موهای پیشونیم پستونکو گذاشت تو دهنم و گفت: دیگه از آدم شدنت ناامید شدم... همینکه موقتا تحت کنترل باشی برام کافیه... اون اشکارم نگه دار لازمشون داری
_ نه نه ناامید نشین به خدا قول میدم آدم بشم
_ یبار دیگه درش بیاری بدجوری پشیمون میشی
سریع پستونکو فرو کردم تو دهنم و بعد اینکه شونهمو فشار داد و مطمئن شدم هنوز دوسم داره گفت: پاشو برو کمربندمو بیار
623
#۵۳۶
بدون اینکه نگام کنه با تاسف سری تکون داد و سریع متوجه شدم چی گفتم و گفتم: نه من داشتم با خودم حرف میزدم...ببخشید... ببخشید دیگه اونجوری نگام نکنین...چرا هیچی نمیگین؟
_ دارم فکر میکنم باید با تو چیکار کنم؟
_ همیشه نقشه هاتون با شکست مواجه میشه یبارم همینجوری پارتیزانی... بله ببخشید فک کنید من چیزی نمیگم
_ باز چته؟
_ ترسیدم قاطی کردم
_ از چی ترسیدی؟
_ از شما
_ یعنی تو از من میترسی؟
_ قبلا هم گفتم من از شما میترسیدم، میترسم، و وای خواهم ترسید
_ میترسیو وضعت اینه
_ نه نه خط کش نه
_ وای احمق مگه میشه با خط کش بیست سانتی کسیو زد؟
_ آدم اگه بزن باشه با ده سانتی هم... نه نمیشه اصلا نمیشه زد
_ چطوره اول یه فکری به حال زبونت بکنیم؟
_ فکر بدون گیره کاغذ دیگه نه؟ اونو بزنین به زبونم من چجوری سیف ورد بگم آخه... نه من اونو نمیخوام
بی توجه به عز و جزم از اتاق رفت بیرون و دیگه داشتم از استرس سرگیجه میگرفتم که با پستونک تو دستش برگشت و اول نشست پشت میز و بعد دستمو گرفت و با ملایمت خیلی ترسناکی کشید تا بشینم روی پاش و درحال نوازش کردن مکهای پیشونیم پستونکو گذاشت تو دهنم و گفت: دیگه از آدم شدنت ناامید شدم... همینکه موقتا تحت کنترل باشی برام کافیه... اون اشکارم نگه دار لازمشون داری
نه نهناامید نشین
623
#۵۳۵
چون احساس کردم اوضاع امنه همونجا دراز کشیدم و داشتم خواب میدیدم که یه نفر محکم شونه مو فشار داد و میخواستم فحش بدم که حس کردم این دست گنده لای موهام با دست یخ علی متفاوته و سریع سیخ نشستم و گفتم: وای سلام داداش
_ وای علیک سلام آبجی
_ شما کی اومدین؟
_ یه نیم ساعتی میشه میخواستم ولت کنم بخوابی دیدم خطر مسمومیت...
_ تو خواب که نمیفهمم
_ خوب الان که بیداری
_ نه این زیر لحاف گیر کرده بود
_ اه کثافت... انگار پاجانه... پاشو بشین دیگع
_ خوب خیلی نزدیکین من تکون بخورم دعوام میکنین
یکم چپ چپ نگام کرد و بعد اینکه جابجا شد آروم آروم از زیر روتختی که علی روم کشیده بود اومدم بیرون و تو این فاصله علی تو سکوت پذیرایی کرد و داشتم به محیا حمله ور میشدم که پرید تو بغل علی و گفت: توروخدا شما هم بیاین بریم مسافرت
_ من باید برم سرکار
_ اگه نرین چی میشه؟
_ اون وقت چجوری برای عمه جون غذا بخرم؟
_ فقط میری سرکار که برای این غذا بخری؟
_ برای هانیه و بایلان و بارلاس دیگه
و بعد اینکه تا حد ممکن توسط محیای خر تحقیر شدم رضایت دادن عزم رفتن کنن و بعد خوردن شام فندقو هم بردن که ما از صبح بدخواب نشیم و به محض اینکه موفق شدن فندقو از تو حلق من خارج کنن و درو ببندن دوییدم تو اتاق و داشتم دنبال کلید میگشتم که علی کف دستشو با ملایمت گذاشت روی در و با زوری که همچنان باعث تعجبم میشد هولش داد و اومد تو
چون درست جلوی در وایستاده بود و راه فرار نداشتم گفتم: سلام
بی توجه به قیافه مظلومم نشست روی صندلی و درحال بررسی دفترم گفت: یه مدت ولت کردم به حال خودت،گفتم دیگه بزرگ شده زشته بزنمش...
_ آخه یه آدم یه اشتباهو چندبار تکرار میکنه؟
623
#۵۳۴
و بعد اینکه تلاشهایی در جهت تولید مثل انجام دادیم اول من رفتم حموم و تا علی هم بره، رفتم دنبال فندق و تا خانم چیتان پیتان کنه و بیاد پایین حس کردم خیلی گرسنمه و رفتم تو فست فودی روبروی کوچه بابا اینا و بعد خرید ملزومات نهار، همراه فندق رفتیم خونه
علی حوله به سر درحال تمیز کردن خاک گربه ها به کیسه تو دستم اشاره کرد و گفت: اونا چین؟
_ ساندویچ
از همونجا که نشسته بود یکم خیره نگام کرد و چون جواب سلام فندقو با سرش داد حس کردم یکم اوضاع خیطه و سریع گفتم: با پول خودم خریدما
و ابروهایی که رفتن بالا باعث شدن یکم بترسم و سریع تر گفتم: یعنی رفتم با کارت شما بخرم
_ چیشد نخریدی؟
_ سه بار رمزو غلط زدم کارت سوخت؟
_ نشنیدم
_ سه بار رمزو غلط زدم کارت سوخت
_ ۳ بار رمزو غلط زدی کارت سوخت؟ کدوم کارتم بود
_ آیوم باش آیوم باش طوری نیس که فردا میریم درستش میکنیم دیگه
_ کدوم کارتم بود؟
_ کارت حقوقتون👈👉
_ هانیه من از دست تو چیکار کنم؟
قبل اینکه جوابشو بدم کیسه رو دادم به فندق که میزو چیده بود و علی بعد شستن دستاش نشست پشت میز و گفت: من نهار درست کرده بودم
_ برای شام میخوریم دیگه
بدون اینکه جلوی بچه بدفاز بازی دربیاره غذامونو خوردیم و بعد از نهار از شدت سنگینی دراز کشیدم رو مبل و داشتم میخوابیدم که داداش زنگ زد و علی چون درگیر گرفتن ناخونای بایلان بود زدم رو اسپیکر و بعد اینکه خیلی محترمانه سلام و احوال پرسی کردن داداش گفت: ببین یه چیزی میگم بگی نه من میدونم و تو
_ نه
_ تقصیر تو نیست،بالاخره ۶ ساله تنت داره میخوره به تن اون هانیه احمق
قبل اینکه بپرم وسط حرفش علی گفت: هیچ ربطی به هانیه نداره، میدونم میخوای فندقم ببری دیگه
_ بابا بچه دلش میخواد
_ اگه حاجی اینا میومدن میذاشتم
_ رضا اینا بودنم اون تو ماشین من بود
_ پس کلا نه
_ غلط کردی
_ مهدی خون از دماغش...
قبل اینکه حرفش تموم بشه داداش قطع کرد و چون مشخص بود چس کرده علی سریع زنگ زد و درجهت درآوردن از دلش فندقم سپرد بهشون که برن شمال و داشت چرتم میگرفت که داداش گفت: شما هم بیاین
و تا من سیخ بشینم و جلوی علیو بگیرم گفت: آره دروازه خداحافظی کنیم شمال ببینمت
_ اونم دوروز بعد
_ قشنگ خودت واقفی
_ آره ولی تاحالا شده تصادف کنم؟
_ با چی تصادف کنی؟ اصلا هیچ ماشینی جلوت نیس،تو از همه جلوتری
_خواهش میکنم... نمیاین؟
_ نه
_ بده هانیه رو ببرم
و بعد اینکه هارهار خندید بعد خداحافظی قطع کردن و علی به فندق که خیلی محجوب نشسته بود بالای سر بارلاس و ماساژش میداد گفت: اگه میخوای باهاشون بری وسایلتو جمع کن
623
#۵۳۳
قبل اینکه بریم سمت ماشین چشمم افتاد به بانک کتاب و علی گفت: چیزی لازم داری؟
_ دفتر زبان ندارم
_ داری
_ دفتر زبان زشت دارم دفتر زبان خوشگل ندارم
_ فقط یه دفتر میخری میایم بیرون
_ برا فندق
_ فندق هیچی لازم نداره، فقط یه دفتر میخری میایم بیرون فهمیدی؟
_ بله
_ برو تو
_ نه شما بفرماییید
_ هانیه برو تو
_ تو روخدا شما بفرمایید تو روی جسدم نگاه کنید، لش مرده مو بغل کنید، مشکیمو بپوش...
وسط حرفم بازومو گرفت و تقریبا هولم داد تو و صاف رفت سراغ دفترا و بعد اینکه با هیچ تهدیدی موفق نشد جلومو بگیره ۱۲ تا دفتر و خودکار و چرت و پرت برداشتم و بعد حساب کردن اومدیم بیرون و همونجوری که میکشیدم سمت ماشین گفت: این کاراتو قشنگ تو ذهنت نگه دار
_ اینو دفتر خاطرات میکنم، الان میرم توش مینویسم چون کمرنگ ترین مدادها از قوی ترین حافظه ها ماندگارترن
_ برداشتی جمله دفترکاظم قلم چیو حفظ کردی؟
_ خودتونم حفظین که فهمیدین دیگه
_ من ده سال کار کردم هی دیدمش
_ منم دوبار کنکور دادم هی دیدمش
_ این جواب پس دادناتم تو اون دفترت بنویس
_ چشم
به محض رسیدن به خونه رفتم تو اتاق و داشتم از روی حروف مینوشتم که آرنجشو تکیه داد به میز و گفت: چیکار میکنی، اینارو که بلدی
_ تلفظشون فرق میکنه
_ با نوشتن داری تلفظشونو یادمیگیری؟
_ پس چجوری یاد بگیرم؟
_ بجاش بیا از رو کلمه ها بنویس
_ کدوما؟
درحال ورق زدن کتاب، دفترو از زیر دستم کشید و ۱۲ تا کلمه رو یک سطر درمیان برام نوشت که از هرکدوم دو سطر بنویسم و رفت تا برنجشو نجات بده
یکم سر مشقارو نگاه کردم و دمر دراز کشیدم و داشتم مینوشتم که تا بفهمم چیشده یه حجم بزرگی بهم حمله کرد و اول قلم داد رو کمرم و بعد از اینکه از هر لپم ده دوازده تا ماچ محکم کرد گفت: بخدا میخورمت
_ نه نه من خامم... چیشد شیرتون سررفت؟
_ سررفت... بچه خر ابله
یکم محکم بغلم کرد و داشتم میمردم براش که جابجام کرد که از حالت مورد تجاوز به حالت بغل عاشقانه تبدیل بشیم و گفت:
مرا تُرکیست مشکین موی و نسرین بوی و سیمینبر
سُها لب، مشتری غبغب، هلال ابروی و مهپیکر
چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ
بود گلبیز و حالتخیز و سِحرانگیز و غارتگر
_ حالت خیز یعنی چنگیزانگیز؟
_ یبار گذاشتی من یه شعر عاشقانه بخونم برات؟
_ آخه دست خودم نیس که
_ میدونم دیگه
623
#۵۳۲
چون مدل نگاهش عوض نشد آروم رفتم رو پنجه پام و ماسکارو از یه گوشش درآوردم تا چک کنم ببینم به اینهمه شیرینیم میخنده یا نه و چون نمیخندید با احتیاط بند ماسکو برگردوندم پشت گوشش و یکم دور و برمو چک کردم و گفت: واااای چه گربه چاقیییی... عع درخت کیری... چیز کیوی.... باشه ببخشید دیگه حرف بد نمیزنم
_ درخت چی؟
_ کیوی
_ این درخت کیویه؟
_ بله ولی چون تبریز سرده میوه نمیده همینجوری عین کی...ام چیز... عین... شلغم شلغم... عین شلغم مونده اینجا...ببخشید
_ فقط یه ماه ولت کردم به حال خودت این وضعیت دهنت و حرف زدنته، اون روزم جلو مهدی به نسیم گفتی نکنیمون
_ گفتم نکنیمون؟
_ بله
_ پس چرا داداش چیزی نگفت؟
_ نشنید
_ کاش اون میشنید شما نمیشنیدین...ناراحت نشین دیگه دیگه نمیگم ببخشید
_ خیلی خوب بیا بریم
و اول ماسکاهارو درآورد و بندهاشونو دوباره مرتب کرد و بعد راه افتادیم و همونجوری داشتم پشت سرش میرفتم که وایستاد جلوی یه موسسه و کارتشو درآورد و گفت: برو ثبت نام کن
_چی؟
_ کلاس فرانسه... اگه حضوری داشت اونو بنویس... این ماسکتم درست بزن نصف دماغت بیرونه
چون اخماشو باز نمیکرد چشمی گفتم و از پله ها دوییدم بالا و به آقای بسیار شایسته با صدای بسیار بم و قیافه بسیار زیبای پشت پیشخوان شرایطو گفتم و بعد اینکه کلاسو ثبت نام کردم و کتابارو به دوبرابر قیمت کلاس فرو کرد بهم پریدم پایین
623
#۵۳۱
و چون بخاطر حضور فندق خیالم جمع بود تکیه دادم به صندلی ولی تا چشمم افتاد به اینستا یکم خودمو جمع کردم و صاف تر نشستم که ببینم چیو چک میکنه
علی که به وضوح از ترسیدنم غرق لذت شده بود چندتا چت اولو که اسمشون دختر بودو رد کرد و گفت: این کیه؟
_ مرضیه
_سلام برسون... این کیه؟
_ مهران
_ حالش بهتر شد؟...این کیه؟
_ آره فک کنم...اونو نمیشناسم
زرتی زد رو چت که مستره نوشته بود بریم تو رابطه و گفته بودم متاهلم و جواب داده بود مشکلی نداره و گوشیو برد جلوی دهنش و گفت: داداش اگه اجازه بدی من یکم مشکل دارم
و گوشیو داد به خودم و بعد اینکه کارامونو کردیم داشتم موهای فندقو میبافتم که علی اومد تو اتاق و گفت: اینجا نمیخوابیا
_ گریه میکنما
_ گریه کن... منو تهدید میکنی؟ اون حرکت رو من تاثیر نداره
_ پس چرا مامان میکنه تاثیر داره؟
_ اون فقط لپاشو باد نمیکنه چشماشم چپ میکنه... نکن احمق...خیلی خوب فقط امشبا
بعد اینکه فندقو فرو کردم تو بغلم دوتایی و خیلی آروم خزیدیم تو بغل علی و در نهایت محبت و عشق خوابمون برد
روز بعد راس ساعت ۷ علی بیدارم کرد و بعد اینکه فندقو رسوندیم خونه مامان اینا، رفتیم دانشگاه و داشتم میرفتم که پشت مانتومو گرفت و گفت: کجا؟
_ از اینور نیس؟
_ اون ور میره شیمی... نرو اون طرف،زده الهیات... اون داروی قدیم نیس؟... وای هانیه چرا عین گوسفند هر جا مسیر میپیچه تو هم میپیچی؟
_ پس چیکار کنم؟
جلوی نقشه بزرگی وایستاد و گفت: نگاه کن، اینجاس، الکی اینهمه اومدیم
و دستمو گرفت و قدمهاشو تند کرد تا نتونم جلو بزنم و وقتی رسیدیم جلوی دانشکده گفت: چه نمای زشتی داره
بدون اینکه منتظر جوابم باشه ماسک دومشو از جیبش درآورد و بعد چفت کردن تمام راه های تنفسیش دوباره دستمو گرفت و کشید تو ساختمون و از دم در آموزش با مسئولش خوش و بش خیلی گرمی کرد و پرسید: کلاسای ترم اول از کی شروع میشه؟
خانومه برعکس آموزش داروسازی بدون چس کردن خودش کاملا برامون توضیح داد که کلاسا چطوری و تو چه سایتی تشکیل میشن و بعد اینکه درمورد استادایی که سختگیر تر هستن هم اطلاعاتی بهم داد وایستادم کنار تا علی شرایط تطبیق دادن عمومیا و ... رو هم بپرسه و کاراش که تموم شد اومدیم بیرون و گفت: بیا بریم چاله عمران
_ آقا اون موقع روحانی رئیس جمهور بود کارمون نداشتن الان رئیسیه میگیرن کونمونو پاره میکنن
_ هانیه من یه مدته کاریت ندارم هی داری بی ادب تر میشی، بعدشم زن و شوهریم غلط میکنن چیزی بگن
_ اینا این چیزارو میفهمن؟
یکم جلوم صاف وایستاد و یه تای ابروشو داد بالا و با اینکه میدونستم منتظر چیه گفتم: بلبل عجب میخونه
_ الان چی باید بشنوم
_ چی باید بشنوین؟
_ دیگه حرف بد نمیزنم
_ آفرین به شما پسر خوبی هستین
623
#۵۳۰
تا اومدن جوابای کنکور همه فکر و ذکرم عادت دادن چشم مامان به نداشتن چادر بود و چون ناموفق بودم بابا و داداش هم برام قیافه میگرفتن و دیگه داشتم نمیتونستم که علی تکیه داد به در و گفت: دقیقا داری چیکار میکنی؟
_ دارم پاکنویس میکنم
دفتر فندقو از زیر دستم کشید و گفت: من نگفتم ببریش کلاس زبان،خودت بردی بعد مشقاشو مینویسی؟ چه مرگته آخه؟
_👉👈
یکم نگام کرد و با اینکه منتظر بودم دعوام کنه زانوی چپشو تکیه داد به زمین و درحالی که پشت انگشتاشو میکشید به لپم گفت: دلت مشق نوشتن میخواد؟ برا همین مینویسی؟
_ آره
_ خوب برو کلاس زبان ثبت نام کن
_ رفتم تو تعیین سطح انداخت اینتر،من ادونسم
_ برو یه زبان دیگه یادبگیر، فرانسوی مثلا
_ کجا برم؟
_فردا برو چندتا موسسه چک کن
_ الان بابت این دعوام نمیکنین؟
_ نه کاریت ندارم... پاشو بیا شام... فردا هم زنگ بزن دانشگاه ببین کلاساتون کی شروع میشه
_ امروز زنگ زدم برنداشتن
_ با این حساب فردا برو ببین کی شروع میشه...باشه باهات میام
به محض تموم شدن جملهش پاشو ول کردم و دوییدم تو آشپزخونه و با دیدن ظرف تاس کباب گفتم: وای یه بویی میومد من فک کردم این مرد سوپ پخته، تراماتایز شدم
با خنده گفت: اون توییترو پاک کن
و بعد اینکه ظرف تاس کبابی که تهش یکم سرخ شده بودو گذاشت رو میز گفتم: نه خوشم میاد فضای نخبگانیه
_ انگار فارسی چهارم دبستانه، این مرد در باران آمد، دخترک با اسب رفت، کجاش نخبگانیه؟ یه لحظه بده گوشیتو
و بعد بالا پایین کردن توییترم گفت: چه عجب اینجا دعوا نکردی
_ تو ریپلایاس
بعد چند دیقه که با فندق نصف ظرفو خوردیم گوشیو داد و گفت: باورم نمیشه میتونی همچین کلماتیو استفاده کنی
_ خیلی در برابر پذیرفتن دهن خراب من مقاومت میکنین
623
♫! Acımasızsın, isyankârsın Vefasızsın, riyakârsın Hem günahsız hem günahkârsın!♫! Hayat gibi!♫!!♫!
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
