Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓_𝖇𝖉𝖘𝖒
Open in Telegram
تنها کانال رسمی ببری خان(هانیه سابق، با نام سرخ پوستی: صاحب الجدار والزاویة)
Show more623
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1030 days
815
Post views
No data24 hours
No data48 hours
130.82%
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
623
#۵۵۸
بابا با قیافه بشاش و کمی شیطون نگامون کرد و چرخید و به داداش که دیگه رذالتو از حد گذرونده بود گفت: داره میخنده
_ به چی؟
_ با دود سیگارش ابر درست میکنه اینم میپره باهاش بازی میکنه
_بزن گردنشو بشکون تو نمیدونی چرا زدی ولی اون قطعا میدونه چرا خورده
بابا درحال بالا زدن آستینش گفت: ببخشید علی جان این مهدی معمولا حس ششمش خوب کار میکنه
_ میخواین منو بزنین؟ چرا؟
_ من نمیدونم ولی تو میدونی
_ بابا بیخیال توروخدا.... شما چقد لاغر شدین
بلافاصله نگاهم افتاد به سویشرت بابا که سرشونه هاش افتاده بود و بلافاصله داداش اومد تو بالکن و گفت: دیدی اینم میگه بیا بریم آزمایش بدیم
_ ببین گفتم این حس ششمش خوب کار میکنه ها همون لحظه باید میزدمت
علی بی توجه به قهقهه های من و بابا با جدیت گفت: رژیم گرفتین؟
_ رژیم پروتئینی گرفتم مصرف دخانیاتت تموم شد بیا برا من و برادر زن عزیزم ژامبون تنوری بزن
و از همونجا عربده زد: حاج خسرو ژامبون تنوری یا ساده؟
و بیتوجه به جواب کبلایی که میگفت آش سیرش کرده رفت تا با دایی مجبورش کنن غذا بخوره
به محض رفتنش با نگرانی به داداش گفتم: چرا لاغر شده؟
_ نمیدونم نمیاد بریم آزمایش
_ باهاش قهر کنین
_ کردم... نمیاد
_ وای حتما یه چیزیش هست از ترسش نمیاد
_ منم نگرانیم از همینه
623
#۵۵۷
داداش با اشاره دست علی چرخید سمتم و با دیدنم که خودمو کش داده بودم که تو هالوژنارو نگاه کنم داد زد: تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه گربه ای؟
_ میو
و بعد اینکه به دمپایی که با برد ۴۰۰ متر و سرعت ۲۰۰۰متر بر ثانیه با زاویه ۷۵ درجه عمود به سمتم شلیک شد جاخالی غیر موثر دادم، با شدت به بغل رونم برخورد کرد و در اثر ایجاد جراحات وارده از روی کانتر پرت شدم رو زمین ولی به لطف فرشهای هریس کلفت صدمه بیشتری ندیدم و داشتم از درد عربده میزدم که علی از روی زمین جمعم کرد و به داداش گفت: بجای اینکه به من گیر بدی رو اون اخلاق سگت کار کن، کذاب از تو خوش اخلاق تره
_ زرت پرت نکن بابا... کجا؟
_ میرم سیگار بکشم میای؟
قبل داداش با ذوق گفتم: من من... من میام
علی یکم شونه هامو فشار داد و به داداش گفت: تو هم برو ببین کیو پیدا میکنی به جونش غر بزنی
و داداش ظاهرا ترجیح داد یکم فاصله بگیره که ما تنها باشیم و دمپاییشو برداشت و رفت بیرون
علی یکم مسیر رفتنشو نگاه کرد و یکم خیره شد تو چشمای من ولی قبل اینکه بترسم زیپ کاپشنشو کشید بالاتر و راه افتاد سمت بالکن اون یکی طرف ساختمون
با اینکه چیزی بهم نگفته بود عین دم افتادم دنبالش و تا سیگارشو روشن کرد گفتم: سرفه کنین باباتون میاد گردنتونو میشکونه
_ نمیکنم
و یکم سرشو بلند کرد و بعد فوت کردن دود سیگار گفت: هانیه چرا خوب نیستی؟
_ همش تقصیر شماست دیگه فک کردم دیگه دوسم ندارین
_ هانیه آدم یکیو دوس نداشته باشه حتی نمیتونه تو روش نگا کنه
_ نه این کفِشه، من تهشو میخوام
_ من تا تهش دوستت دارم چرا اینقد مضطرب میشی آخه
_ اونو فوت کنین من بگیرم
_ من دارم با تو جدی حرف میزنم
بی توجه به حرفش رفتم رو پنجه پام و داشتم دودی که موقع حرف زدن از دهنش در اومده بودو با دستم پخش میکردم که لجش گرفت و کام بعدی سرشو کامل بلند کرد و صاف دودو داد سمت آسمون و برای اینکه اون برنده نشه از شونه هاش گرفتم و داشتم دودارو میخوردم که گفت: بیا پایین ببین میتونی اینو بگیری؟
از روی پاهاش اومدم پایین و دودی که مثل حلقه داده بود بیرونو گرفتم و بعد ده دیقه بازی کردن دیگه کسخلمون در رفته بود و خودشم میرفت رو پنجه هاش که دودو بالاتر بده و من دستم نرسه و داشتم میرفتم رو نرده که با صدای سرفه بابا سریع پریدم پایین و علی خیلی زود سیگارشو بین اون یکیا خاموش کرد و زیر سیگاریو کشید پشتش
623
#۵۵۶
_ بعد چی شد؟
_ هیچی اینکه یه اینترن گدا بود که از قضا متاهلم بود هرچی درمیاورد میریخت تو جوب... منم که بهم ربطی نداشت من سرنشین بودم.... دیگه میثم آهنای موتورو فروخت خسارت تاکسیو داد
به محض تموم شدن خاطرهش فکر کردم اگه من جای میثم بودم دیگه با این دوتا رفاقت نمیکردم و میخواستم قبل و بعدشو تحلیل کنم که پیازارو ریخت تو روغن و تورتای آب شده و بعد پاشیدن نمک و فلفل و ادویه نایلون های نخود و لوبیا و عدس پخته فریز شده رو برداشت ولی قبل اینکه بریزه تو دیگ دو قاشق از پیازارو برداشت و بعد ریختن مواد لازم آب و آب قلمم ریخت و تا جوشید، یکم سبزی ریخت توی دیگ و بلافاصله بوی آش بلند شد و میخواستم نق بزنم که با سرش به بغل خودش اشاره کرد و سریع نشستم کنارش و پیاله پیازو داد بهم و تا با پیازای شیشه ای چرب خوشمزه مشغول بشم رشته هارو هم ریخت تو آش ولی قبل اینکه درشو ببنده داییم گفت: یه لحظه اون ملاقه رو بده
و درحال هم زدن آش شروع کرد به خواستن حاجتهای تماما غیر شرعی و منافی عفت و بعد تموم شدن حاجتاش زن داییم هم با جدیت ملاقه رو گرفت و بدون اینکه کسی خندهش بگیره حتی داداش هم دیگو هم زد و حاجت خواست و وقتی تموم شدن آش پخته بود( ما تو آشپزی آذربایجانی کانسپت جا افتادن نداریم، مواد بپزه میخوریم😆) و تا علی تو پیاله های گل سرخ جهیزیه مامان برای هممون آش بکشه صفیه جون و دخترداییم با تابه های پیاز و نعنا داغ اومدن
مثل همیشه آشمو داغ داغ بلعیدم ولی قبل اینکه چیزی بگم نگاه کردم که آیا علی هم خورده یا نه که متوجه شد و پیاله شو گرفت سمتم و گفت: میخوای؟
_ نه میخواستم مطمئن بشم خوردین
_ اگه بازم خواستی بگو هست
قبل از اینکه بقیه آششونو تموم کنن مامان اخطار داد خودمونو سیر نکنیم که برای ساندویچای تنوری هم جا بمونه و خانما باهم و مردا هم باهم مشغول بحثای سنگین و غیر جذاب شده بودن که فکر کردم من اصلا توی ساختمونو کامل ندیدم و بدون اینکه چیزی بگم خزیدم توو و تو حال و احوال خودم بودم که در ورودی باز شد و علی گفت: بابا میگم حالش بد نیست، فقط میخواد کل سوراخ سمبه های اینجارو بگرده که شب راحت بخوابه
و داداش در جواب از لای دندوناش و با حرص گفت: این خصلت گربه هاس
_ خوب چرا عصبانی میشی؟
_ خواهر من گربهس که محیط جدیدو بررسی کنه که احساس ناامنی نکنه؟
_نیست؟ پس اونجا چیکار میکنه؟
623
Repost from کاف
وزارت بهداشــت اعلام میکند ســرطان پســتان و دهانه رحم شایعترین ســرطان زنان ایران اســت و حدود ۵۰ درصد سرطانها قابل پیشگیری است اما وقتی رسانهها از متولیان این وزارتخانه میپرسند چرا واکسیناسیون HPV در برنامه واکسیناسیون ملی نیست؟؟؟، پاسخ میشنوند نیازی نیست!!!!!/"سانسور درد"
/شرق
💬Sahar Azad
ClovE @Kafiha
623
#۵۵۵
و چون اصرار کردیم تعریف کنه با حرارت گفت: آقا من رفتم تهران یه وانت خریدم اینم با خودم بردم که تنها نباشم، فروشنده گفت تاحالا وانت روندی؟ این گفت من اله وانت سوررم( من کارم روندن وانته) اون موقع هم حاجی یه آزرای مشکی خریده بود انداخته بود زیر پای این
_ ننداخته بودم، ازم دزدیده بود
_ آره...تا نشستیم پشت وانت به هوای آزرا یه گاز داد پشت وانت یه دور رفت اونور یه دور رفت اینور وسط میدان آزادی یه چرخ زد، فروشنده گفت کاملا مشخصه وانتی اله سن سورسن( کارت روندنه وانته)
داداش با قیافه بشاش گفت: تا تبریز آوردمش یا نه
_ ببین من چی بودم که تو بار اولت بود وانت میروندی منم نشسته بودم پیشت... اونم رو صندلی جلو سلطان اعتمادم
_ سلطان اعتماد علیه که اولین بار موتور روندم نشست ترکم
_ بعد چی شد
_...
_ مهدی بعدش چیشد
_ هیچی رسیدیم به مقصد
علی که از خورد کردن دوکیلو پیاز زرد گنده ای که از راه بستان آباد خریده بود تازه فارغ شده بود بعد شستن دست و صورتش با خنده نشست کنار دیگ و گفت: این میثم با حقوقش یه موتور خریده بود، اونم مثل تو چون بلد نبود زنگ زد به این، ماهم باهم رفتیم،طرف گفت تاحالا روندین؟ این گفت: آره
نشست پشت فرمون، بعد من نشستم،بعد میثم
یکم با وسایل موتور ور رفت بعد راه افتاد اول با پاهاش میبرد جلو بعد یادگرفت چجوری کنترل کنه، پنج دیقه همه چیز خوب بود عین ماشین تو ترافیک وایمیستاد و اینا، یهو یه موتور ازمون سبقت گرفت این گفت: من چیم از اون کمتره؟
بعدش دیگه من دیگه هیچی نفهمیدم فقط یه باد شدیدی میزد تو صورتم تو پیچا صورتم حرارت آسفالتو حس میکرد میثمم از پشت محکم بغلم کرده بود داد میزد: ساخلا( نگه دار)
اینم از لای ماشینا ویراژ میداد اینور اونور یهو یه زنه تو ترافیک تصمیم گرفت از ماشین پیاده بشه زارت درو باز کرد ماهم رفتیم تو در
_ هیچیتون نشد؟
_ دوتا چهارراه طول کشید بتونه نگه داره، کل مدت در تاکسیو هم با خودمون بردیم
623
#۵۵۴
و بعد اینکه رفتیم اباذر و فهمیدیم وقت گرفتن از منشیش سخت تر از بهترین ولی پولکی ترین ارتوپدای تبریزه مامان نگاهی به صفیه جون انداخت و با شیطنت گفت: بریم باغ ما؟
_ آخه به مردا نگفتیم
_ خوب میگیم
و تا راه افتاد گفتم: مامان علی نمیاد سردش میشه
_ تو بگی نمیاد من بگم میاد
و درحال رانندگی زنگ زد به علی و چون پلیس با خنده به گوشیش اشاره کرد سریع وصل کرد به بلوتوث ماشین و درجواب سلام و احوال پرسی علی گفت: برو خونتون لباس گرم بردار بیا باغ ما
_ الان؟
_ آره شب قشنگ میشه
_ مامان الان تو این سرما بریم باغ؟
_ تو بمون توو
_ مگه گرمایش تورو درست کردین؟
_ آره خیالت راحت
_ مامان سرما میخورما
_ تو تاحالا از من دروغ شنیدی؟
_ نه ولی لحنتون رگه هایی از مردم آزاری داره
_ نه اونو چون میخوام مجبورت کنم آش دوغ برامون بپزیه
_ تو حیاط؟
_ آره دیگه
_ پس من برم کاپشنن زادان بردارم بیام
_ بقیه رو هم بیار
_ چشم
_ وسایل آش و شامم نخرین من میخرم
_ شامو شما بخرین آشو من میخرم
_ باشه منتظرتونم
بعد اینکه خیالمون از مردا راحت شد وسایل پیتزا و ساندویچ و کلی چیپس و پفک هم خریدیم و وقتی رسیدیم مامان چندتا بوق زد و به صفیه جون که میگفت: فک نکنم رسیده باشن
گفت: مهدی رانندگی نمیکنه پرواز میکنه
بلافاصله با تموم شدن حرفش داداش درا رو باز کرد و به مامان گفت: دایی اینام دارن میان
و مثل همیشه اول حالم گرفته شد که باز زیاد شدیم و بعد یادم افتاد غذا خیلی زیاده و خطری تهدیدم نمیکنه
دایی اینا ده بیست دیقه بعد از رسیدن ما رسیدن و محیا و فندق با دختر دوهتور که اسمشو از رو فندق کش رفته بودن رفتن پی بازی و تا همه جمع شدن دوهتور مثل همیشه جمعو دست گرفته بود و سخت درحال تعریف و تمجید از کبلایی و اخلاق بینهایت مودبانهش بود که مامان دیگ بزرگ و ملاقه رو تحویل علی داد و بعد اینکه صندلیارو دوره چیدیم بحث رفت سمت رانندگی داداش و پسردایی دومم گفت:مهدی یادته تهران بودی وانت منو تحویل گرفتی؟
623
#۵۵۳
نسیم دهنشو باز کرد که چیزی بگه ولی قبلش مامان صداش کرد و تا رفت داداش گفت: هانیه بیا یه رازی بهت بگم
_ بگین
_ من نمیدونستم این اینقد خوشگل میشه رضا گفت بگیرش پشیمون نمیشی
_ زشت بود؟
_ مو بود کلا، اصلا قیافهش دیده نمیشد
_ شما مو میدیدین بابا پیچش مو
_آره من اصلا حواسم بهش نبود زیادم دردری بود اعصابم خورد میشد رضا اونقد گفت گفت حواسم جمع شد شانس آوردم... البته اونم شانس آورد شوهر مثل منو از کجا میخواست پیدا کنه؟
_ ووووی قربونتون بشم
_ تفی نکن دیگه اه... حالا هم جمع کن خودتو قشنگ سرحال شو اون بچه هم گناه داره بخند آفرین آفرین ببین وقتی میخندی چقد بانمک میشی پاشو بریم
_ من خوابم میاد
_ بله؟
_ نیام دیگه
_ پاشو... لباس زیرم نپوشی آویزون میشن
_ ای بابا چرا میبینین آخه
_ کور که نیستم
_خوب حداقل به روم نیارین
_ این نکته خوبی بود... پس چجوری نشون بدم سادیسم دارم؟
_ اصلا نیاز نیس نشون بدین مشخصه... داداش ما خانوادتا خیلی بی حیاییم
_ آره دقت کردی؟
_ آره لابد همش تقصیر پاجانه
_ بخدا تقصیر اون و عموئه من خیلی چیزارو نمیفهمیدم عمو نشونم میداد... هانیه نیای بداخلاق بشم گریه نمیکنیا
_ نه نه اومدم برین بیرون خودمو جمع کنم بیام
و دیگه داشتیم درگیر میشدیم که چشمم افتاد به یه کله شیطون که از لای در مارو نگاه میکرد و تا دید دیدمش گفت: دارین پشت سر من حرف میزنین؟
داداش دوباره جدی شد و گفت: داریم در مورد اینکه تو اینو میزنی حرف میزنیم
_ اصلا میشه اینو زد؟
_ چرا نمیشه؟ بچه بود یه جوری میزدمش صدای غاز درحال پرواز میداد
با یادآوری خاطرات خوشم قهقهه زدم و علی با ژست نه من اصلا دست رو زنم بلند نمیکنم اومد تو وگفت: بعد الان برای من حامی حقوق حیوانات شدی
_ من خیلییی سعی کردم مثل آدم باهاش رفتار کنم ولی تا کتک نمیخورد درست نمیشد
_ میدونم الانم گاهی یه کارایی میکنه حس میکنم دلش کتک میخواد
_ بعد تو چیکار میکنی؟
_ منم دلم خیلی چیزا میخواد مگه آدم دلش هرچی بخواد باید فراهم بشه؟
و درحال هرهر و کرکر رفتن بیرون و بلافاصله کبلایی بابا و داداشو متقاعد کرد بدون سرگردان شدن تو اتاقا باهاش برن تو پارک اون سر شهر پیاده روی و لذت از هوای پاک و به محض خروج مردا مامان به صفیه جون که با قیافه درهمی زانوشو میمالید گفت: پاشین بریم اباذر
623
#۵۵۲
_ چه خوب
_چی؟
_ اینکه بین تو و اون اونی که بدبخت شد اونه
_ داداش خیلی بیرحمین
_ آره میدونم... مرض دارم دست خودم نیس... گریه نکن بابا بیا اینجا از سرشم زیادی.. حالا نمیدونی چی دوس داره چی نه که اهمیتی نداره
_ چرا میدونم چی دوست داره
_ چی؟
_ مرغ سرخ شده با هویج سرخ شده خشک با برنج
_ آفرین بیا یه تقلبم بهت برسونم
_ چی؟
_ هرچیو زیاد پخت یعنی خیلی دوس داره، چیزیو دوست نداشته باشه اصلا درست نمیکنه مگه اینکه مجبور بشه
_ یعنی آش خیلی دوس داره؟
_ آره... بابا چرا گریه میکنی آخه
_ آخه هرچی آش میپزه من میخورم نمیذارم برای اون بمونه
_ عیب نداره همون یه ذره کافیشه
_ نه یه ذره هم نمیدم بهش
_ هانیه تو از منم مریض تری
_ من فک میکردم برای من درست میکنه خودش دوس نداره حتما سوپ گوشواره هم خیلی دوس داره آره؟
_ اونم بهش نمیدی نه؟
_ بگین یه قاشق... همه رو عین قحطی زده ها میخورم
_ عیب نداره از این به بعد یه ذره هم برای اون نگه دار
_ هی هر دفعه بیشتر درست میکنه هی من بیشتر میخورم
یکم با لبخند دلسوزانه ای نگام کرد و گفت: عیب نداره نوش جونت
_ همش تقصیر خودشه چرا بهم نمیگه؟
_ رو آدمیتت حساب باز کرده دیگه
بعد اینکه یکم تو بغلش لوس شدم و موهامو به عنوان نوازش کشید و تو هم گره زد دیگه دز مهربونیش تموم شد و داشت گیردادناشو به وزن و درس و زندگیم شروع میکرد که نسیم درو کوبید و با ژست لاتی وارد شد و گفت: خُبه خُبه خواهر برادر خوب خلوت کردینا
داداش درحالی که دلش ضعف میرفت نگام کرد و گفت: میبینی چه لات شده؟
_ خیلی دافه
_ میبینی چه داداشی داری دیگه سرش از تخم در نیومده رو هوا زدمش اصلا نذاشتم کسی بفهمه تو این خونه همچین دختری هست
_ بهتون افتخار میکنم
623
#۵۵۱
چون نمیفهمیدم چرا دارم ناراحت میشم همزمان با داداش که میپیچید به مامان زدم به شوخی و خنده و داشتیم شیهه میکشیدیم که کبلایی و بابا و بعدش علی رسیدن و بعد نهار هرکی یه ور لم داده بود و باهم حرف میزدم و میخواستم نشسته چرت بزنم که حس کردم راحت نیستم و رفتم تو اتاقم که سوتینمو دربیارم و تا چرتم گرفت تقه ای به در خورد که از شدتش فهمیدم داداشه و سریع خودمو جمع و جور کردم و سوتینم فرو کردم زیر بالشت و گفتم: بله
بلافاصله درو باز کرد و اومد تو و نشست روی تخت و بدون اینکه بهم مهلت بده با همون نگاه عجیب غریب ترسناکش خیره شد تو چشمام
با اینکه جدیدا سیلی نخورده بودم نگاهش جوری بود که حس کردم چیزی تو صورتم دیده ولی قبل اینکه دستم بره بالا و خودمونو لو بدم گفتم: چیشده؟
_ تو باید بگی
لحنش برخلاف اخمش مهربون بود برای همین حواسم از نگاهش به بدنم که عین سنگ سفت کرده بودم معطوف شد و تا خودمو شل کردم گفت: هانیه خوبی؟ زندگیت خوبه؟ میخوای به نسیم بگم طلاقتو بگیره؟
_ وا
_ اذیتت میکنه؟
_ علی؟
_ آره... چرا مثل قبل نیستی
_افسردگی فصلیه لابد... خوبما
_ نیستی، این بچه هم نگاهش به صورت توئه
_ فندق؟
_ آره
_ یکم علی از دستم ناراحت بود برای همینه خوبیم الان
_ یه چیزی میپرسم زود بدون فکر جواب بده، الان دقیقا این لحظه چی داره اذیتت میکنه؟
_ من چرا هیچی درمورد علی نمیدونم
همزمان که از جوابم و ترفند ناجوانمردانهش برای حرف کشیدن تعجب کردهبودم یکم مثل جومونگ خیره تو چشمام فکر کرد و گفت: چون تو از وسط وارد شدی
_ چی؟
_ من و علی وقتی دوست شدیم جفتمونم بچه بودیم باهم بزرگ شدیم،تو هم وقتی ازدواج کردی بچه بودی ولی علی دیگه بچه نبود
_ من نمیفهمم تاثیرشو
_ وقتی بچه ای خیلی چیزارو میگی علی هم وقتی بچه بود اینارو به من گفته برای همین میدونم
_ به من هیچی نمیگه
_ شاید چون مهم نیس براش یا اینکه همیشه از نظرش بچه ای
_ از نظرش یه بچه احمقم
_ میخوای برم بزنمش
_ آخه برای چی؟
_ همینجوری... که بفهمه رئیس کیه اذیتت نکنه
_ اون که منو اذیت نمیکنه من اونو اذیت میکنم
623
#۵۵۰
آقای شکسته بند که یه چیزی حدود آقا سن داشت نگاه خندونی به کبلایی انداخت و گفت: خانومتونه؟
_ نه
_ عع؟
_ بله من هیچ نسبتی با این دوتا ملعون ندارم
وسط هر هر و کرکرهای من و شکسته بند و اخم و تخم کبلایی، علی با اخم در مغازه رو باز کرد و بعد سلام و احوال پرسی گفت: شماها اینجا چیکار میکنین؟
_ مامان پاش درد میکرد بابا گفت بیایم دکتر ببینه
آقای شکسته بند که مثل سایر اصناف و کسوب محل با علی رفیق بود گفت: بیا سینه تو فوت کنم خوب شو
_ فوتت مسیحاییه؟
_ والا مامانت اومده پاشو دراز کرده نه میذاره دست بزنم نه نگا کنم منم دیگه باید فوت کنم دیگه
_ ببین تو دیگه داری شوخی ناموس میکنی
وسط هارهار خندیدن شکسته بند و علی و کبلایی خیارشورا رو از دست کبلایی و سوییچو از دست علی گرفتم و همراه صفیه جون که مشخصا زانوشو ترکونده بود برگشتیم خونه و داشتم دورچین ماکارونیو کامل میکردم که علی و کبلایی اومدن و حس کردم از اینکه گاهی باهم صمیمی میشن خیلی خوشم میاد
بعد نهار فوق خوشمزه ای که اونقد خوردم که باد کردم مامان زنگ زد و وقتی فهمید مهمون داریم گیر داد که نهار روز بعد بریم خونهشون و بعد اینکه صفیه جون تعارفات معمول" نه مزاحم نمیشیم، نمک پرورده ایم خدا سفره تونو باز نگه داره " و... رو انجام داد قرار شد فردا بعد تموم شدن کلاس فندق بریم.
روز بعد کبلایی تنهایی رفت بازار تا خریدهاشو بکنه و از اونجا بیاد و ماهم رفتیم خونه مامان اینا
مامان طبق عادتش که همیشه برای خودمون عن میپخت و برای مهمون سنگ تموم میذاشت همه چیزو آماده کرده بود و داشتم تو آشپزخونه فر میخوردم که داداش اینا هم رسیدن و مامان بهم گفت ترشیارو آماده کنم تا وقتی علی و کبلایی اومدن غذارو بکشیم و داشتم ترشیای بادمجون و پیازو میخوردم که داداش رفت سر تابه خورشت و بعد یکم بررسی، دوتا چنگال برداشت و شروع کرد به ریش ریش کردن گوشتا
مامان که از حضور همزمان من و داداش بالاسر غذا احساس عدم امنیت کرده بود اومد پیشمون و گفت: چیکار میکنی؟ گفتم بچین تو ظرف نگفتم که بخور... مهدی تو چیکار داری میکنی؟
_ دارم چربیاشونو جدا میکنم
_ چرا؟
_ علی اینارو ببینه نمیخوره
_ خوب جدا میکنه
_نه نمیخوره کلا
_ برا اونو جدا میکنم
_ زهرا علی اینو تو خورشت ببینه کلا خورشت نمیخوره
مامان نگاهی به صفیه جون که سخت در حال کشیدن فیل برای محیا بود انداخت و با صدایی که نشنوه گفت: کورکن قودوخلاندیرماخ بیزدن چیخیب( کره خر کردن داماد( کنایه از خیلییی رو دادان) رو هم ما مد کردیم)
_ میخوای جدا نکنم نخوره... اون که چیزی نمیگه فقط نمیخوره
_اولا نمیتونه نخوره گیر میدم بهش برای اینکه دست از سرش بردارم زهرم میخوره ولی جدا کن گناه داره
داداش بعد تموم کردن ماموریتش انگار که چیز جدیدی یادش افتاده باشه گفت: زهرا اون روز اومد شیر ظرفشویی رو درست کنه چیکارش کردی؟
_ چطور؟
_ توروخدا چیکارش کردی؟ هانیه قیافه شیطانیشو نگاه کن
_ کاری نکردم یکم کشک بادمجون داشتیم برای نهار نگهش داشتم
623
#۵۴۹
و بعد چند دیقه گفت: نچ نمیگم نخواب
_ برین یه سری به فندق بزنینا اونم میخوابه
_ همین الان پیشش بودم قشنگ نشسته بود سر درسش پاشو... پا نمیشی؟ باشه عکستو گرفتم میفرستم برای علی
بااینکه هیچ اهمیتی برام نداشت دیگه نخواستم حرفشو زمین بندازم و بعد اینکه تو همه کلاسها حضور پیدا کردم حدود ۱ بود که از گرسنگی رفتم تو هال و با دیدن ماکارونی ملکوتی و مخلفاتش داشتم از دست میرفتم که حس کردم صفیه جون مشکوکه و با احتیاط بهش نزدیک شدم که گفت: هانیه ببین زانوم درد میکنه فشارم بدی
قبل اینکه جمله ش تموم بشه فشارش دادم تا ربط بالاتنه به زانو رو بفهمم و وقتی با کفگیر دنبالم کرد متوجه شدم واقعا زانوش درد میکنه و گفتم: همین سر کوچه ما یه شکسته بند باز کرده بیاین بریم ببینه... بابااا
_نعره نکش رفت خیارشور بخره... نزدیکه؟
_ آره سر کوچهس... فندق حواست به خونه باشه ما بیایم
و خیلی سریع شال و کلاه کردیم و رفتیم سر کوچه و چون سر ظهر سگ پر نمیزد بدون صف و ... وارد شدیم و آقای شکسته بند به صفیه جون گفت: شلوارتو بکش بالا
_ نه شوهرم ناراحت میشه... نه نه دستم نزن شوهرم ناراحت میشه
آقای شکسته بند یکم نگام کرد و گفت: باشه پس بذار فوت کنم خوب بشه
و داشت فوت میکرد که کبلایی وارد شد و با تعجب گفت: شما دوتا اینجا چیکار میکنین؟
_ هانیه گفت بیایم دکتر زانومو ببینه
_ از رو شلوار؟
_ خوب گفتم یه وقت تو ناراحت میشی
623
#۵۴۸
صفیه جون با شنیدن جملهم ابروهاشو داد بالا ولی قبل اینکه احساسات مادرشوهرانش بجوشه در خونه رو باز کردم و بعد اینکه وارد شدن و بدون خستگی از شام بسیار لذیذی که تدارک دیده بودم خوردن کبلایی گفت: علی کی میاد؟
_ فردا شب
_ خیلی خوب بگیرین بخوابین فردا کار داریم
_ چیکار؟
_ تو کلاس داری... ماهم یه سری کار خودمون داریم
_ 😐
_ چیه... علی بهم زنگ زد گفت حواست به اون تنبل باشه
_ منظورش فندق بود
_ و ادامه داد حواست به اون جونور هم باشه
_ جونور منم
_ نه تنبل تویی... البته جونورم هستیا ولی بین تو و فندق تنبل تویی
_ نخیر... راستی شما خودتون چیکار دارین؟
_ میریم بازار
_ منم میام
_ تو تنبلیت میاد
_ از فردا تنبلی و هانیه دو کلمه ای هستند که در یک جمله نمیگنجن... مامان داری چیکار میکنی قربونت برم؟
_ این رومیزیارو درست میکنم
_ گفتی گرد و خاک میشه منم کاور کشیدم
_ دارم میبینم چجوری کشیدی
تا کبلایی رو نگاه کردم یه لبخند شیطون زد و گفت: تنبل پسندانه کشیده
_ حالا برسین بعد منو اذیت کنین
_ تو برو بخواب ما با تو چیکار داریم؟
با اینکه میخواستم بهم بربخوره و خودمو چس کنم احساس خستگی شدید مانع شد و گفتم : باشه پس شب بخیر
صبح زیر دوتا لحاف سنگین و در خواب ناز بودم که کبلایی ساق پاشو کوبید به تخت و تا پریدم گفت: پاشو دیرت شد مگه ۸ کلاس نداری؟
گوشی رو از بغل بالشتم کشیدم و گفتم: چرا اتفاقا سر کلاسم
_ این کرونا شما تنبلارو تنبل تر کرد تو باید زمان من میرفتی دانشگاه میفهمیدی درس خوندن یعنی چی... پاشو ببینم پاشو بشین سر درست... قشنگ جزوه بنویس
_ مگه شما قرار نبود برین بازار
_ این حرفت بی ادبی بودا
_ ولی قصدم بی ادبی نبود... کی میریم بازار؟
_ مگه تو هم میای؟
_ بله دیگه... من دیگه تنبل نیستم
_ متحول شدی؟
_ بله
_ باشه هروقت کلاسات تموم شد میریم
_ فندق کجاست؟
_ سر کلاسش
623
#۵۴۷
مامان خیلی سریع چادرشو تا زد و بعد عوض کردن لباساش محیارو که داشت خوابش میگرفت از بغل داداش گرفت و گفت: برو لباساتو عوض کن
_ نه میرم
_ کجا؟
_ اومده بودم فندقو ببرم
_ فندق با این میری؟
فندق یکم تیپمو نگاه کرد و چون نمیخواست دلمو بشکنه گفت: آره با یکم فاصله که نفهمن باهمیم
مامان یکم دیگه تو خونه چرخید و بالاخره با لحن تسلیم شده ای گفت: میگم من یه مانتو نو خریدم... بیا برو اونو بپوش
با اینکه تقریبا زده بودم به هدف شروع کردم به چس کردن خودم که نه! من باید از شعائر اسلام صیانت دن زادان که وسط حرفام داداش خم شد تا دمپاییشو برداره و خیلی سریع پریدم تو اتاق و بعد پوشیدن مانتویی که درست روی زانوم بود اومدم بیرون و چون تیپ جدیدم آنلاک شده بود شادی و نشاط بر من غلبه کرد و فندقو برداشتم و بجای خونه تو خیابونا ول چرخیدیم و وقتی رسیدیم با دیدن ۴۰۵ خیلی تمیز جلوی در عین جت دوییدم جلو و در راننده رو باز کردم و قبل اینکه کبلایی مجال پیاده شدن داشته باشه افتادم به جونش و داشتم میخوردمش که به سختی کنترلم کرد و گفت: باشه باشه منم خوشحالم که دیدمت... ساعت ۱۱ کجا بودی؟
و بعد یکم سکوت ادامه داد: اگه میخوای بکشی عقب باید برعکس بچرخونی... جلو چشمم داری ساعتتو میکشی که بگی تا دیر وقت بیرون نبودی؟
_ بله
_ خیلی خوب خیلی خوب قبوله... فندق گفت حالت خوب نیس چیشده؟
_ مثل همیشه دیگه
_ مثل همیشه چی چرا لحن زنای دردمندو به خودت میگیری
_ مثل همیشه پسرتون اذیتم کرده
623
#۵۴۶
_هانیه پاشو
_ چشم چشم... یه لحظه خون به مغزم برسهههههه مغزم فرمان... نه نه پاشدم... پاشدم دیگه
یکم دیگه خیره نگام کرد و چون داشتم مقاومت میکردم دستامو گرفت و سیلی خیلی محکمی کشید زیر گوشم که منجر به جزیان خون داخل مغزم شد و سریع پریدم تو حموم و وقتی اومدم بیرون رفته بود
چون حوصلم سررفته بود و پاییز فصل زیبایی برای پیاده روی تو آبرسان محسوب میشد تیپ زیبا و دلبرانه ای زدم و پیاده راه افتادم سمت خونه مامان اینا و وقتی رسیدم میخواستم زنگو بزنم که مامان از پشت سرم گفت: خاک بر سرم این چه وضعشه؟
سریع برگشتم سمتش و یکم نگاش کردم کخ مثل همیشه یه چادر فوق نو با طرح نامحسوس تا حدودی براق سرش بود و سفت رو گرفته بود و فندق کنارش دقیقا با همون جنس چادر و همون مدل رو گرفتن وایستاده بود ولی قبل اینکه بهش حمله کنم بارانیمو گرفت و یکم بلند کرد و با زاری گفت: وای قلبم درد گرفت این چه لباسیه
_ چشه حجابم کامله
_ ریدم تو حجابت شلخته بیا برو بالا تو بین این همه آدم چرا به پاجان رفتی آخه
و سریع درو باز کرد و تقریبا فشارم داد تو آسانسور و وقتی رسیدیم در خونه از دیدن داداش که محیارو زده بود زیر بغلش و طبق معمول بین اتاقها سرگردون بود با خوشحالی پریدم تو ولی قبل اینکه بغلش کنم یکم رفت عقب و خیلی سریع نوک انگشتای دست چپشو روی شقیه اش فشار داد و گفت: وای یا ابالفضل هانیه اینا چین پوشیدی از دیوار مهربانی برداشتی؟
_ اینو خودتون از آلمان خریده بودین، این عبارو هم مامان برام خریده، روسری رو هم دو تومن خریدم
_ و بعد جوری پوشیدیشون که شبیه پناهنده های دیپورت شده سومالی بشی
_ چیکار کنم بارانیو از زیر عبا بپوشم؟
_ نه
_ بارانی هم قد عبا هرجا دیدین بگین برم بخرم
داداش یکم دیگه تیپ دل انگیزمو چک کرد و گفت: زیر عبا تومبون پوشیدی؟
_ نه شلوار لی گشاد چونکه حضرت علی درود فرستا...
_ بسه بسه... نمیخواد ادامه بدی... چادر که خیلی از این بهتر بود
_ اصلا تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم دوباره سرش کنم
_ از این چیزا
_ هیچ فرقی ندارن
_ ای بی تربیت
_ همینه که هست تیپمم خیلی عالی و قشنگه همینجوری خواهم رفت دانشگاه
623
#۵۴۵
_ نکن نکن... احمق نمیفهمی دردم میاد؟
_دم که میگن همینه چه شادی آفرینه
_ این دم نیس باز اداهاتو شروع نکن
_فرشته ها همیشه بال ندارن گاهی هم دم دارن
و بعد اینکه خیلی سریع جاخالی دادم که سیلی نخوره تو گوشم دمشو فرو کردم تو شورتش که داد زد: احمق میشکنه
_ من از همینجا برش داشتم میخوام بذارمش سرجاش
قبل اینکه چنگیز دچار شکستگی بشه گوشمو گرفت و درحالی که میگفت: بیا اینجا ببینم
یه سالتوبارانداز انداخت و شاپ کوبید رو تخت و مثل همیشه اولش یکم دردم اومد و بعد نیم ساعت که لای بازوهاش آروم شدم زیر گلومو بوس کرد و گفت: اینقد شیطون نباش
_ نه من بچه خوبیم... بدین انگشتتونو لیس بزنم
_ حتما باید یه چیزی تو اون دهنت باشه؟
_ انگشت میخوام🥹
_ بگیر بخواب گاز میزنی میزنم تو دهنت گریه میکنی... آفرین
_ یه انگشت چیه؟ قدیما عاشقا برا معشوقشون جون میدادن شما یه انگشتو نمیدین من گاز بزنم
_ عع پس تو بده من گاز بزنم
_نه نه ولم کنینننن آییییییی کنده شددددددد
چون هیچ جوری ول نمیکرد جیغ زدم: من اینو کرده بودم تو دماغم
_ کثافت مریض... نگا کن بدنتو... همه جات کبوده تو کره خر باز آدم نمیشی
و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه رفت حموم و بعد اینکه اومد بیرون اومد تو اتاق و خیره بهم گفت: پاشو اینقد عین زائوها ولو نباش
_پاشم چیکار کنم؟
_پاشو درس بخون
_ چرا؟
_ شاید مامان اینا بیان
_چرا؟
یه زانوشو گذاشت رو تخت و چون تو فاصله نزدیک خیلی خطرناک میشد سریع گفتم: چشم الان پامیشم
623
#۵۴۴
و چون قصد نداشت خیلی بهم روبده چیزی نگفت ولی داشت سیرارو خراب میکرد که گفتم: اون سیرارو خلال کنییییین خلااااال
_ خیلی داری حرف میزنی
_ اول تو روغن تفت بدین نرم که شد نعنا بزنید .... بابایی چرا حرف گوش نمیدین آخه من اونو نمیخورم
_ نمیخوری؟
_ چرا میخورم ولی شما خیلی بی ادب و بدین خیلییییی... اون کاسه بزرگه برای کیه؟
_ برای منه
_ باشه پس من اون کاسه کوچیکه رو میخوام... عع چرا چشماتون مهربون شد؟
_ دلم سوخت برات
_ آره خیلی طفلک و مظلومم
_ بیا
_ نه اون برای شماست
_ داشتم اذیتت میکردم... هانیه من میرم یکم دراز بکشم... پاشدم دختر خوبی بودی که هیچی، نبودی برمیگردیم مثل قبل میشیم
_ نه بخدا دیگه حواسمو جمع میکنم
بعد اینکه سرمو محکم چسبوند به سینه اش و ماچ کرد رفت بخوابه و منم بعد خوردن آش و جمع کردن آشپزخونه رفتم تو اتاق و داشتم هیچ کار بدی نمیکردم که یهو از خواب پرید و گفت: چه غلطی داری میکنی
_ هیچی
_ هانیه من فقط چند ثلنیه به تو رو دادم اومدی نشستی اینجا چیکار میکنی؟
_ کار بدی نکردم که فقط نگاه کردم
_چیشو نگاه کردی؟ هان؟
_بابا چرا نگران میشین فقط برای من جالب بود که شما دمتون جلوتونه
_ دمم؟
_ این
_ چنگیزو میگی؟ پاشو بدو اون ترکه رو بیار ببینم تو باز دلت کتک میخواد؟
_ نه نه ایناهاش گذاشتمش سرجاش
623
#۵۴۳
بدون اینکه جوابمو بده یکم تاپ تاپ تاپ زد رو سرم که مثلا داره ناز میکنه و چون چیزی نگفت گفتم: از دلم درنمیارین؟
_ آش میخوای دیگه
_ آفرین
_ باشه ولی بیام ببینم سر کلاس نیستی کتکه
_ هیچ جام سالم نیس
_ اصلا برام مهم نیس
برای اینکه یه وقت فک نکنه پوست کلفت شدم و باز بره تو اون فاز ترسناکش و آش بماله رفتم سر لپ تاپ و داشتم با دقت ضمان ضم ذمه به ذمه رو نمیفهمیدم که حس کردم هوای کنارم داره تکون میخوره و تا پریدم علی نگاهی به صفحه لپ تاپ کرد و گفت: ببین اینجوری میکنی بعد که گرفتم عین سگ زدمت میری تو اون پیجت چرت و پرت مینویسی که، درحال کج کردن دهنش ادامه داد، بابایی من از مستر بودنش سو استفاده میکنه
_ یه لحظه خوابم برد وگرنه داشتم گوش میدادم به خدا
_ نیم ساعته کلاست تموم شده تو تنها کسی هستی که موندی تو کلاس دروغگوی بدبو
_ خیلی هم خوش بوام شما بعد کرونا کربو شدین
_ کاش واقعا کربو میشدم اتاق گازه اینجا
_ دروغ نمیگم داشتم گوش میدادم ایناها جزوه نوشتم
با نگاه چپی کاغذو گرفت و بعد نگاه کردنش گفت کشور کماندو چیه؟
_ نمیدونم استاد گفت
یکم با چشمای تنگ و متفکر نگام کرد و گفت: کامنلو نیست؟
_ یعنی چی؟
_ دقیق نمیدونم گوگل کن ببین یعنی چی.... اینو غلط نوشتی ضمان ضم ذمه به ذمه دوتای اول با ض صابونه دوتای دوم با ذ... این چه جزوه ایه
_ بخدا همین شکلی درس داد
_ آخه این شبیه همه چی هست بجز تجارت
_ بخدا همش اینجوری کلمه های سخت سخت گفت اصلا نفهمیدم... بخدا داشتم گوش میدادم من دیگه حرف گوش کن شدم
_ باشه... باشهههه اونجوری زود زود بغض نکن عع... گفتی منم قبول کردم... پاشو بیا
_ وای آمادست؟ راستی این ضم ضم چیه؟
_ من اصلا توان ندارم اینارو بهت یاد بدم
_ بلدین؟
یکم چشماشو رو هم فشار داد و بعد اینکه یکمم با لباش بازی کرد و قشنگ ترسیدم چرخید سمتم و نه تنها ضمان ذمی که ضمان نقلیو هم برام توضیح داد و پشمام که ریخت چرخید سمت گاز و زمزمه کرد: بویونون جوجه سی دونین خروسونا قوقولداماخ اورگدیر( جوجه امروز به خروس دیروز یاد میده چجوری قوقولی قوقو کنه)
_ من جوجه ام؟... اون سیرارو خلال خلال کنین... چرا همه چیو بلدین مامان میگفت این پسره گرگه ها
_ اون بیست سالی که قبل جنابعالی تو این دنیا بودمو خواب که نبودم داشتم همینارو که جنابعالی تازه یادمیگیری یاد میگرفتم
_ عااااح من هلااااک مردای دانا و خردمندم
623
#۵۴۲
_ نمیخوام
_ عع چرا؟
_ چون سبک رفتارتون با گربه ها مبتنی بر خشونته، میرم یکیو پیدا میکنم سبک رفتارش مبتنی بر بوجی موجی باشه
_ راستی گفتی خشونت یادم افتاد، تو مگه کلاس نداری؟
_ دارم
_ پس چرا اینجایی؟
_ آنلاینه
_خوب؟
_خوب
_ آخر ترم قراره چیکار کنی؟
_ بدم آبجی جام امتحان بده
_ جان؟
_ بدم آبجی بجام امتحان بده
_ مهدی هم میشینه تو تقلب کنی
_ اون خودش وقتی شما مریض بودین امتحان درمانمو داد ۲۰ شدم
_ من نمیشینم تقلب کنی
_ بهتون نمیگم که رمزمو میدم بهش از خونشون امتحان بده
با اینکه مقاومت کرد نخنده موفق نشد و بعد اینکه یکم شکمش پرید و خیلی زود هم کنترلش کرد با انگشتش مدل در زدن زد به سرم و گفت: برو بشین سر درس و مشقت کلاهمون نره تو هم
_ کلاهمون اونقد رفته تو هم که دیگه... چشم
_ فقط ده ثانیه به روت بخندم دیگه تمومه؟
_ تمومه....الان بازم باباییم شدین؟
_ من همیشه باباییت بودم ولی از دستت ناراحت شده بودم نیاز دیدم یکم کمتر لوست کنم
_ یعنی الان باز مثل قبل لوسم میکنین؟
_ الان دقیقا دارم چیکار میکنم؟
_ پس میشه کمرمو بخارونین؟.....یکمم اینجای گردنمو....غبغبم....لپم.....کله ام.... خیلی بدین من ناراحت بودم
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
