Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓_𝖇𝖉𝖘𝖒
Open in Telegram
تنها کانال رسمی ببری خان(هانیه سابق، با نام سرخ پوستی: صاحب الجدار والزاویة)
Show more623
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1030 days
815
Post views
No data24 hours
No data48 hours
130.82%
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
623
#۵۷۳
_ چطوری دلتون میاد بچه معصوم و مظلومی مثل منو بزنید؟
به محض منعقد شدن کلامم با چنان حالتی بلند شد که دوییدم تو اتاق ولی چون سرعتم کافی نبود دمپایی پرتابی به ستون فقراتم اصابت کرد و باعث شد متوقف بشم و درحالی که بازومو گرفته بود و میکشید سمت آینه گفت: معصومیتتو بهم نشون بده ببینم
یکم بدن بیریختمو نگا کردم و گفتم: من ممه هام کوچیکه یا شکمم باعث میشه کوچیک دیده بشه؟
_ کوچیکه
_ آقا یه دوستی دارم سرطان گرفته سینه هاشو برداشتن، مال من از اونم کوچیکتره
با کشیدن انگشتاش به گوشه لباش به زور خودشو کنترل کرد نخنده و پرسیدم: شما بزرگ دوس دارین یا کوچیک
_ من تورو دوس دارم، زود باش معصومیتو نشون بده
یکم دیگه تو آینه نگاه کردم و حتی بعد گشتن زیر شکمم هیچ معصومیتی نیافتم و گفت: دیدی؟ کرم متحرکی
_ کرم متحرک میشه دیگه
_ پس کرم متحرک میشه آره؟
بدون اینکه منتظر جوابم باشه خط کش چوبی ۵۰ سانتی رو از بالای کمد برداشت و چون دُم موهام تو دستش بود نتونستم فرار کنم و هرچقدر گریه کردم و قول دادم هیچ توجهی نکرد و به زور مجبورم کرد خم بشم رو دسته مبل و بعد اینکه عین سگ با خط کش کتک خوردم و نفسم از درد قطع شد گفت: هرچقد چاق تر میشی بیشتر میچسبه، کوفته
_ خیلی بدجنسین
_ میرم فندقو بیارم، برگشتم لباس تنت نباشه شب تو حیاط میخوابی
_ من الان بغل و افتر کر میخوام
_ برمیگردم نازت میکنم سوپم رو گازه
چون همه تنم میسوخت زود لباسامو عوض کردم و از خستگی خوابم برده بود و داشتم زیر لحاف روی مبل خوابای جالب میدیدم که با صدای حرف زدن لاینقطع فندق بیدار شدم و نیم خیز شدم بهش بتوبم ولی درست همون لحظه علی سرشو خم کرد و فندق بوسش کرد و چون رقیق شده بودم سر خوردم و افتادم سر جام
623
#۵۷۲
_ توروخدا وول بخورم
_ هانیه بسه تکون نخور کارمو بکنم باید برم دنبال فندق
_ وای نه من کتک عجله ای نمیخوام
سیلی خیلی خیلی بدی پشت رون چپم زد و وسط جیغام گفتم: نمیخوام اون وقت کرنرتایمم چی؟
_ نگران نباش شب موقع خواب حلش میکنم
و تا دست خیس و یخشو گذاشت رو پوستم همه جونم جمع شد زیر دستش و جیغ زدم: بخدا دیگه نمیکنم
_ تو حتی نمیدونی بابت چی داری تنبیه میشی
_ چرا میدونم چون که بستنی پیشیارو خوردم
و سیلی اول که نشست رو تنم جیغم رفت هوا و گفتم: وای نه ببخشید چون نمیدونستم ایقاع چیه؟ ندانستن که عیب نیس نپرسیدن عیب است
بی توجه به حرف حقم سیلی دومم زد و گفت: همه ضرب المثلارو اونجوری که دوس داری تغییر میدی، پرسیدن عیب نیست
_ معلومه که عیب نیس اصلا پرسیدن حق تتمعه
_ منظورت تمتعه؟
_ اون که حجه
_ دختره....شیشهای....بیسواد....احمق....اگه بجای...سیگار... کشیدن...درس...میخوندی...الان... به ...تمتع... نمیگفتی ..تتمع
و چون جدی داشتم میسوختم و گریه میکردم یکم دست نگه داشت و درحال نوازش باسنم گفت: بخدا الان ازت بپرسم معنیشم نمیدونی
_ معنی چیو؟
صورتمو گرفت و چرخوند سمت خودش و گفت
_ الکی گریه نکن... حق تمتعو
_ چرا بلدم همون حقیه که هر آدمی با به دنیا اومدن داره
_ خوبه اون یکی چیه؟
_ اونو درسمون بهش نرسیده
_ برم کتابتو بیارم نشونت بدم رسیده بد میبینیا
_ نه باشه رسیده من حفظ نکردم
_ اسمش چیه
_ نمیدونم
_ میدونی این یعنی چی؟
_ یعنی چی؟
_ یعنی اگه کتک نخوری درسم نمیخونی... این دارو نیست منم مهدی نیستم بیوفتی، کم بگیری میبرمت جلو در دانشکده تون عین گوسفند قربونیت میکنم فهمیدی؟
_ فهمیدم...پاشم؟
_ آره پاشو برو خط کشو بیار وسط راه از مسیر منحرف بشی بد میبینی
_ نمیخوام
_ خودم پاشم؟
_ بابایی توروخدا دیگه
_ هانیه میری بیاری یا نه
_ من تنبیه شدم دیگه
_ یک
_ نه نه الان میرم
_ دو
623
#۵۷۱
بدون اینکه دنبالم بیاد با یکم عصبانیت گفت: بابت هرکدوم از این غلطات یه دور میزنمت فقط صب کن کارم تموم بشه
_ هرکدوم یه دور یا یه دونه؟
_ یه دور
_ هر دور چندتاس
_ هرچندتا من بخوام
_ اینکه نشد این غرریه
_ این اصلا عقد نیس ایقاعه
_ ایقاع چیه؟
_ تو بیسواد صبح تا عصر چیکار میکنی تو اون دانشکده که من باید اینارو یادت بدم
_ درسمون هنوز بهش نرسیده
_ ایقاع یه چیزیه که فقط یه اراده توشه عقد بیشتر
_ عقد دوتا
_ نه من یادمه یه چیزی بود سه تا بود
_ چی؟
_ نمیدونم میرم نگا میکنم بهت میگم
_ اونو از خودتون درآوردین هیچی با یه اراده نمیشه
_ طلاق... من طلاقت میدم توهم هیچ حقی نداری بگی باشه یا نه
_ من وکالت دارم
_ وکالت داری از طرف من خودتو طلاق بدی
_ وای خیلی بدین چرا اینقد بد میگین از زندگی سیر شدم
بی توجه به حرص خوردنم دستاشو محکم شست و بدون خشک کردن آستینشو یه تای دیگه زد و گفت: بیا اینجا ببینم
_ نه دستتون خیسه... نه... نه توروخدا ببخشید دیگه دختر خوبی میشم
_ میدونم دختر خوبی میشی
بدون توجه به سنگینیم و اینکه عین گونی پهن شده بودم رو زمین زیر بغلامو گرفت و بلند کرد و گفتم: وای من هرچقد سنگین تر میشم باز شما زورتون بهم میرسه
_ زور دهاتیه
_ من نمیخوام کتک بخورم... عااا اینم ایقاعه؟
با یکم زور و فشار مجبورم کرد بخوابم روی پاش و گفت: آفرین ببین چقد خوب یاد گرفتی... وول بخوری بیشتر میزنم
623
623
#۵۷۰
_ضد ضربه ای قشنگ اصلا اون گوشی منو بده
_ میخواین چیکار؟
_ استوریت کنم
_ میخواین علیه من نفرت پراکنی بنمویین؟
_ آره
_ خیلی بدین این اصلا کار درستی نیست
_ چطور تو بر علیه من نفرت پراکنی میفرمایی بد نیست
_ نه من عرض میکنم
_ هانیه توروخدا راستشو بگو شیشه نمیکشی؟
_ نه من شیشه رو از درون سنتز میکنم
یکم با محبت بهم خندید و گفت: بیا برو حموم کن بیا بغلت کنم بدو دختر خوب
_ اونا که خودشونو لیف نمیکشن لیس میزنن ولی شما چندشتون نمیشه از من چندشتون میشه
یکم با خستگی نگام کرد و بعد از اینکه با احتیاط بلند شد بغلم کرد و گفت: بچه خر بیا برو حموم برات سوپ درست کنم... هان؟ به اونام نمیدم
چون مورد تشویق و تطمیع قرار گرفته بودم سریع پریدم تو حموم و بعد اینکه خودمو با آب جوش سابیدم اومدم بیرون و چون هوا عین زمستون بود خودمو چپوندم زیر شال مبلی که کشیده بود رو خودش و چون میلرزیدم محکم بغلم کرد و گفت: خوب لباس بپوش
_ وای یخ زدم
_ بمیرم نگا چجوری دندوناش میخوره بهم
و بعد ده دیقه که تو بغلش مچاله شدم بالاخره لرزیدنم قطع شد و اول محکم لای شال بسته بندیم کرد و بعد رفت تا به کارای نهایی سوپش برسه و چون خونه رو گرم کرد کم کم اومدم بیرون و بعد خشک کردن موهام نشستم کنارش که گفت: ده دیقه ای سوپت آمادست
یکم به دستاش که بال و گردن و اسکلت مرغارو تمیز میکرد نگاه کردم و گفتم: با اینا برای من سالاد الویه درست کنین
_ اینا برای بچه هاس برات درست میکنم
_ اونو بدین من بخورم
_ هانیه جان پاشو یکم زعفرون بریز تو سوپ بدو
_بعدش بهم بال میدین؟
_ نه اینا برای تو نیستن
_ پس بدین دستتونو لیس بزنم
_ اون زبون چرب و چیلیتو از من....
قبل اینکه کلامش منعقد بشه از ترقوه تا نزدیک گوششو یه لیس زدم و قبل اینکه لگدش بخوره بهم پریدم رو کانتر و لیز خوردم روی مبل
623
#۵۶۹
نگاهی به بطری آب نصفه ای که سمتش گرفته بودم کرد و رفت بیرون و چون برای رفع شدت خستگیم یا باید میخوابیدم و یا میرفتم حموم یه دوش دو دیقه ای گرفتم و پریدم بیرون و چون تو آشپزخونه نبود داشتم دنبالش میگشتم که از روی کاناپه گفت: دنبال چی میگردی؟
_ شما
_ چیکارم داری؟
_ هیچی
دوباره برگشتم تو اتاق و بعد چهل بار نوشتن و پاک کردن یه طومار ۵۰ خطی نوشتم و تا ارسال کردم دوتا سین خورد میخواستم تعجب کنم که یه طومار ۵۰۰ خطی که تلگرام مجبور شده بود تو ۴ تا پیام جا بده ارسال شد و داشتم میخوندمش که هر ۴ تارو حذف کرد و نوشت: صبر کن بگم
و بعد ده دیقه که ایزتایپینگش خستم کرد نوشتم: تااینجارو بفرستین بقیه رو بعدا بنویسین
و بعد ۴۵ دیقه که طومارهای دعواییمون تبدیل شده بود به پیامهای ملایم و پر از ملاطفت و از دل درآوردنی به این نتیجه رسیدیم که هرچی میکشیم از دست فک و فامیل فتنه اون میکشیم که اومدن و ریختن و خوردن و رفتن پشتم حرف زدن و چون من ندونسته به گوش مامان رسوندم دعوا بیخ پیدا کرده و چون پیامهاش گویای آتش بس بود آروم خزیدم بیرون و گفتم: میشه بیام بغلتون؟
بارلاس و بایلان لای بازوهاش خواب بودن و نمیخواست بیدارشون کنه برای همین گفت: بیا کنارم ولی اینارو بیدار کنی میزنمت....حموم رفتی؟ کی؟
_ قبل پیام
_ بیا جلو ببینم...گربه شور کردی؟ اه...برو درست حموم کن
_ منو میفرستین حموم که اینارو تو بغلتون نگه دارین؟
_ تورو نفرستمم نگهشون میدارم....راستی بستنی خریده بودم براشون کجاس؟
_ من خوردم
_ بله؟
_ برا من نخریده بودین منم مال اینارو خوردم
_ هانیه... بستنی گربه رو خوردی؟
_ طعم سمنو میداد
_ هانیه مریض میشی
_ نه بابا سه چهار روز پیش خوردم
623
بهش گفتم تا تیر ۱۰ تومن فک کرده ماهی ده تومن!
چقد سختم بود تصحیحش کنم 😅😭😞
#در_بند_مال_دنیا
623
بدشو گفتم خوبشم بگم
خوش حسابی ۱۰۰ از ۱۰۰ 😁😂
همه عددارو تو ذهنش به یورو تبدیل میکنه و هیچ رقمی از نظرش سنگین نیست
که البته باعث میشه ۱۲ میلیون بده بابت کلاس ریاضی چون" به نظرم حنا تو دنباله حسابی مشکل داره"
پ.ن: جالبه که حنا خوشحاله از دست باباش راحت شده و با این آقا طرفه، دوس دارم بدونم بدتر از این چی میتونه باشه؟
623
دانش آموز جدیدم نوجوونی خودمه
یه دختربچه با آرزوها و توانهای یه بچه ۱۶ ساله که مسئولیت درسش رو برادری به عهده گرفته که کل عمر این بچه رو فرانسه بوده و الان برگشته و کل محبت برادریش خلاصه شده تو نظارت
تراز زیر ۷۰۰۰ از نظرش خجالت آوره، هر رشته ای غیر از دندان پزشکی بی ارزشه و در برابر گزارش کار ۸ ساعته خودش رو موظف میدونه توضیح بده: ما کارهای جانبیمون زیاده خانم دکتر! هرروز یک ساعت حموم داریم،قبل از هر کلاس نیم ساعت سشوار کشیدن و مو صاف کردن و آرایش کردن داریم! حنا فوق العاده باهوشه ولی...اگه امتحان سخت بود چرا همه ۱۹ گرفتن تو ۱۳ گرفتی؟
بمیرم برات بچه، زیر دست این مرد تبدیل خواهی شد به یه دندون پزشک متوسط روی فول دوز ضد افسردگی
623
#۵۶۸
_برسیم خونه میزنین؟
_ نه هیچ کاریت ندارم... هرکاری دلت میخواد بکن
_ ببخشید توروخدا اینجوری نگین
_ ۶ ساله سر جای اولمونیم یه ذره اون عقل ناقصتو کار نمیگیری زبونتم درازه
_ آقا شما از یه چیز دیگه ناراحتین
_ از هیچی ناراحت نیستم
_ الان تا پس فردا هم نیشم بزنین من متوجه نمیشم مسئله چیه چون هر چیزی که اینقد اذیتتون کرده رو عمدی نکردم، اونو بگین
_ بگم که چی بشه؟
_ که دیگه تکرار نکنم
با پشمای ریخته خیره شدم به قهقهه زدنش و چون مطمئن بودم بعدش قراره سرمو عین گردو بشکنه دستمو بردم سمت دستگیره در ولی قبل هر حرکتی پاشو رو گاز فشار داد و تا برسیم خونه چسبیدم به صندلی و چشمامو بستم و داشتم از اعماق وجودم آرزو میکردم تصادف کنیم و جابجا بمیرم که صدای بالا رفتن در باعث شد ناامیدانه چشمامو باز کنم و با معده در حال جوش رفتم تو اتاق آخری تا لباسامو عوض کنم و قصد داشتم تا آخر دنیا طولش بدم که درو باز کرد و تکیه داد به در و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که کاش کرونا تموم بشه و بجای نیم شیفت سه شیفت بره سرکار ولی در نهایت به این نتیجه رسیدم که فرار کردن چاره نیست و باید با سرنوشتم روبرو بشم و بی توجه به نبض زدن شقیقه هام گفتم: میشه بگین بجز سیگار چه گهی خوردم که اینقد عصبانیتون کرده؟
همونطوری تو سکوت خیره شد بهم و درکمال تعجی متوجه شدم میتونم مغزشو بخونم و در نهایت حماقت با لبخند ناشی از این موفقیت گفتم: آهان یه چیزی شده که مقصر اصلیش من نیستم ولی میخواین یه جوری بگین که همه چی سر من خراب بشه
_ نه عزیزم تو هیچ وقت تو هیچ مسئله ای مقصر نیستی
_ من خستم سرم درد میکنه گرسنمه برای فردا هم درس دارم، اگه میخواین بگین مسئله رو حل کنیم، نمیخواین بیاین بزنین برم بخوابم
_ خوب پوست کلفت شدی
_ من هرچقدم پوست کلفت بشم شما میتونی جوری بزنی که تا استخونام ترک بخوره، یه جوری بزنین دلتون خنک بشه فقط تحمل جنگ اعصاب ندارم.. ضمن اینکه اون نگاهتون از اوناس که یه چیزی میگین بعدش پشیمون میشین اگه میخواین یکم قبلش آب بخورین بعد حرف بزنیم
623
#۵۶۷
و چون بهم رو نداد یکم تو سکوت دور و برمو نگاه کردم و گفتم: فندقو برنمیداریم؟
_ خیر
_ چرا؟
_ چون من با شما کار دارم
_ کار چی؟ من که کاری نکردم
بااینکه امید واهی داشتم چشم پوشی کنه جوابی نداد و داشتم فکر میکردم بخاطر سیگار ناراحته یا غلط دیگه ای کردم و چون تحمل نداشتم تو برزخ بمونم زمزمه کردم: بخاطر سیگار؟
_ خوبه خودتم میدونی
_ بچه ها میبینن بچه ها یادمیگیرن
با اینکه به نظر خودم جملهم خیلی بامزه بود ماشینو کشید کنار و کامل چرخید سمتم و گفت: چطور شده سیگارو یادمیگیری، نظم و انضباط و مسئولیت پذیریو یاد نمیگیری؟
میخواستم در جواب تفاوت نیمکره های مغزو مطرح کنم ولی چون از چشماش خون میچکید صلاح ندونستم و گفتم: نه من شوخی کردم....ببخشید
یکم دیگه نگام کرد و داشتم ردپای شوهرپریارو تو قضیه حس میکردم که چرخید و صاف نشست و رو به خیابون داشت سیبیلاشو میجویید که دستمو گذاشتم رو دست یخش و گفتم: ببخشید... من نمیدونستم اینقد عصبانی میشین
_ کدوم استادتون بود میثمو میشناخت
_ همشون میشناسن
_ کجا داشتی میکشیدی؟
_ جلو دانشکده چطور؟
_ چطور! اصلا برام عجیبه که باید برات توضیح بدم به کسی غیر از خودت اهمیت بدی، که سطح و تابو محیطای مختلفو بسنجی بفهمی وقتی همشون آخوندن اینکه یه زن متاهل بین ۱۲ تا پسر داره سیگار میکشه چه جلوه ای داره
_ من که حرف بدی...
_ من نگفتم حرف بدی میزدی
_ اصلا چه اهمیتی داره در موردم چی فک کنن
_ قراره با کیا کار کنی؟هوم؟ جواب بده
_ ببخشید نفهمیدم
_ چیز جدیدی نیست تو هیچ وقت نمیفهمی
623
#۵۶۶
هفته بعد یکشنبه بعد زنگ اول داشتم میرفتم بشینم تو جااستادی که بابک گفت: هانیه پاشو ببینم
_ گمشو من اول نشستم
_ نمیخوام بشینم میخوام صندلیو بلند کنم
_ چرا؟
_ میبریش پایین این میاد میشینه پشت میز غیب میشه
و امیر تایید کرد: جلسه قبل تا نشست یه خاطره محو ازش باقی موند
سریع بلند شدم و پسرا بعد تنظیم کردن صندلی رفتن سرجاشون باز هم راس ساعت استاد فنچول با کاغذ و کتابش رسید و داشت در مورد تفاوت عقد صحیح و باطل صحبت میکرد که یه سوال پرسید و چون کل حواسم به درس بود بلافاصله جوابشو دادم و ظاهرا سواله سوال سختی محسوب میشد که نگاهی بهم کرد و گفت: شما اسمتون؟
تا اسممو گفتم به بابا و میثم سلام رسوند و بحثو ادامه داد و چون تشویقم کرده بود داشتم از خود بیخود میشدم که یه زمزمه بین پسرا اتفاق افتاد و همونجوری که لم داده بود به صندلی زمزمه کرد: سیییییس
و دوباره کلاس ساکت شد و میخواستم بمیرم براش که کلاس تموم شد و بلافاصله به پریا پیام دادم: میخوام شوهرتو بخورم
_ میبینی چه شاخه؟
_ خدا لعنتت کنه این کجاش چهارشونس
_ قلبت باید پاک باشه
_ آخه چه ربطی داره...راستی چقد همه چیش تمیزه
_ تو که همه چیشو ندیدی
_ عاشغال بیحیا
_ کفشاشو من تمیز میکنما
_ پریاجون من خودم بیحیام ولی شما تو یه لول دیگه ای عزیزم
_ کجاشو دیدی بذار یکم صمیمی تر بشیم حالا
_ ولی در کل عاشق شوهرت شدم
_ راحت باش جوجو
درحال چت با بیحیای عالم بشریت رفتیم بیرون و به جمع لات و لوتای سیگاری کلاسمون پیوستیم و چون کارت سوخته محسوب میشدم یکی از پسرا ازم خواست تا کمکش کنم به کراشش برسه و از اونجایی که همشون داشتن سیگار میکشیدن و پسیو اسموکر شدن خطر ابتلا به سرطان ریه رو بالا میبره یه سیگار ازش گرفتم و تا یه پک زدم علی سیگارو ازم گرفت و بدون اینکه بکشه، اول با من و بعد با پسرا که داشتن سعی میکردن خودشونو مرتب و مودب نشون بدن سلام و احوال پرسی گرمی کرد و کیفمو گرفت که بریم ولی دوقدم نرفته کیفو باز کرد و بعد یکم گشتن گفت: جامدادیت کو؟
_ ای واااای موند تو میز نیمکت صب کنین الان میام
و تا برگشتم از هرهرکرکرش با پسرا متوجه شدم که طبق معمول دوست پیدا کرده و بعد خاموش کردن سیگاری که مشخصا کشیده بودش جامدادیو گذاشت تو کیف و راه افتادیم و بعد خداحافظی با دوستای حراستیش نشستیم تو ماشین و گفتم: من گشنمه
623
#۵۶۵
بعد از ظهر به محض تموم شدن کلاس خودمو رسوندم خونه و تا درو باز کردم با علی که پشت میز درحال حساب کتاب بود چشم تو چشم شدیم و داشتم همونجا لخت میشدم که عینکشو برداشت و تکیه داد به صندلی و گفت: چه سرحال
_ عاشق شدم
با لبخند ابروهاشو داد بالا و گفت: چشمم روشن عاشق کی شدی؟
شوهر پریا
دستشو گرفت بغل میز و گفت: اینقده
_ بقیش زیر زمینه... آقا جذبه خالصه ... ولی این اصلا چجوری میزنه؟
_ هانیه نگو اینارو به من
_ باشه ولی فک کنم اگه بزنه درد نیاد نه؟
_ میسا چجوری میزنن؟ مسترای ریزه هم همونجوری
_ عااااااا وای کاش مجرد بودم زنش میشدم
_ بسه پلشت
_ آقا من گشنمه
_ برو بگو شوهر پریا بیاد برات غذا درست کنه
_ اونم آشپزیش خوبه ها... کلا مسترا آشپزیشون خوبه فقط داداش من توشون کرمو دراومده
_ اونم آشپزیش خوبه فقط گشاده
_ گشنمه
_ کار دارم
_ باباییییی
_ برو بردار رو گازه
_ نه شما بدین... غذا چیه؟
_ قرمه سبزی
_ تبریزی یا تهرانی؟
_ من اهل کجام؟
_ میا....قرمه سبزی میایی؟
_ میایی
_ وای بدین بدین
_ برو بردار نمیبینی کار دارم؟
_ آخه من جیش دارم
_ باشه باشهههه
623
#۵۶۴
و آخر ترم برخلاف حرص و جوشها و تهدیدای علی و داداش همه درسارو با تقلب و با نمره عالی پاس کردم و ترم دوم مصادف شد با دوز دوم واکسیناسیون و بعد فید کلاسا حضوری شدن
روز اولی که وارد کلاس شدم با همکلاسی خفنی که تو مجازی خیلی صمیمی شده بودیم چپیدیم پشت نیمکت اول و خیلی خرخونانه جزوه نوشتیم و داشتیم قرار میذاشتیم برای ترم بعد نارنگی بیاریم که زیر میز نیمکت پوست بکنیم و این صحبتها که راس ساعت ده در کلاس باز شد و تازه یادم افتاد این جلسه با شوهر پریاست و اول قلبم ریخت و بعد متوجه شدم جنده خانوم همه چیو چپکی تعریف کرده
شوهرش برخلاف چیزایی که توصیف کرده بود نه قد بلند بود و نه خیلی خوشگل و بیشتر یه گنجشک خیلی تمیز محسوب میشد که کلا یه کتاب قانون مدنی، یه خودکار و یه کاغذ سفید باخودش آورده بود که همونو تاریخ زد و دودستی گرفت سمت من که اسمامونو بنویسیم و نشست پشت صندلی جا استادی و چون تو زنگ تفریح من نشسته بودم روش و صندلیو برده بودم پایین پشت میز گم شد
بعد نوشتن اسم خودمو دوستم کاغذو دادم عقب و متوجه شدم برخلاف ساعت قبل کلاس تو سکوت کشنده ای فرو رفته و استاد هم بدون فوت وقت ادامه مباحث کلاس آنلاین رو گرفت و چون گوش نداده بودم فک کردم قرار نیست بفهمم ولی بعد چند دیقه متوجه شدم نمیشه گوش نداد
گنجشک جان برخلاف ظواهرش جوری کلاسو عین موم تو دستش گرفته بود که حتی صدای تنفس پسرامون که زنگ قبل آهنگ باز کرده بودنم شنیده نمیشد و چون یهویی به یکی اشاره میکرد و میگفت ماده رو بخون همه حواسشونو داده بودن به کلاس و وقتی تموم شد قبول کردم که ظاهر همه چیز نیست و واقعا عاشقش شدم
623
#۵۶۳
چون میخواستم همونجوری مهربون بمونه زود بلند شدم و گفتم: دیدین اذیت نکردم؟
سرشو تکون داد و تا رفت بیرون شلوارمو درآوردم و رفتم زیر لحاف و داشت خوابم میگرفت که حس کردم دستشو محکم کشید رو شقیقم و با آرامش خوابم برد
روز بعد وسط خواب ناز بودم که علی تکونم داد و گفت: هانیه پاشو زود... کلاس داری
_ وای ولم کن
_ بله؟ پاشو ببینم
چون دوباره نامهربون شده بود خودمو جمع کردم و لپتاپ به بغل رفتم بیرون و با دیدن داداش میخواستم برگردم که دمپایی تو دستشو پرت کرد بالا و بعد اینکه چند دور خورد گرفتش و بدون حرف به بغل محیا و فندق که عین بچه آدم سر کلاسشون بودن اشاره کرد
چون جای هیچ گونه مخالفتی وجود نداشت پشت فندق پناه گرفتم و بعد ورود به کلاس داشت خوابم میبرد که کلاس بچه ها تموم شد و داداش گفت: کلاس چیه؟
_ نمیدونم
داداش نگاهی به علی کرد و گفت: رو جلال و جبروت جنابعالی حسابای دیگه باز کرده بودم
_ شاید اگه امتحان درمانشو نمیدادی...
قبل تموم شدن حرفش سرم در اثر پس گردنی فرو رفت تو کیبورد و داداش گفت: بهت نگفتم به کسی نگو؟
_ کسی نیس شوهرمه
_ الان کلاست چیه؟
_ها؟...ام....مدنی۱
_ درمورد چیه؟
_ اشخاص
_ اشخاص و اموال یا اشخاص و محجورین؟
_ خدا لعنتت کنه نسیم
_ به نسیم چه؟
_ اون یادتون داده دیگه
داداش بی توجه به من عینکشو رو دماغش جابجا کرد و خم شد که اسم استادو بخونه و گفت: جزوه بنویس احمق اینارو چجوری میخوای خودت بخونی
_ مینویسم
ضبط نکرده که
_ خودم ضبط کردم
_چجوری؟
_ برنامه زدم ضبط کرده
_ اصلا به من چه من چرا خودمو حرص میدم آخرشم میشم آدم بده
چون با حرفاش فشار روحی و روانی بهم وارد کرد، دوتا کلاس کسشعر بعدی رو کلا جزوه نوشتم و تموم که شد برگشتیم خونه
623
#۵۶۲
نسیم با وجود ترسیدن و قرمز شدنش برگشت تو دسشویی و بعد مرتب کردن شال و چادرش میخواست بره پیش جمع که گفتم: اینم برام تعریف میکنی بنویسم؟
_ یادش بندازم بیاد تو اتاق؟
_ نه نه... من چیکار کنم خوب
_ میبینی ترسیدم داری اذیت میکنی
_ اصلا میخوای بچسبم بهتون وقت نکنه بزنه؟
_ نخیر نمیخوام برو آمپولتو بزن قبل اینکه باز یادش بیوفته
_ بمیرم برات بیا بریم خونه ما... الان خیلی میترسی؟
قبل اینکه جواب بدم مامان گفت: نسیم اون پیرهنو گرفتی؟
_ کدوم؟
_ همون مشکیه
_ نه سایز من نداشت
_ الان زده آوردن فردا بریم؟
نسیم که با شنیدن کلمه لباس و خرید مشاعرشو از دست داده بود پرواز کرد پیش مامان
علی یکم نگاش کرد و گفت: اصلا نمیذاره دل آدم براش بسوزه... اسکول... بیا زود اینو بزنم مهدی میاد
_ نه نه نمیخوام اصلا اون چیه؟
_ برای پریودته
_ قول میدم بشم
_ میای یا صداش کنم؟
_اگه بیاد برا من بد میشه یا شما؟
_ مهدی نمیای؟
داداش همونجوری که آرنجاشو گذاشته بود رو زانوهاش و جمعو نگا میکرد سرشو به نشونه نه تکون داد و چون پشمام ریخته بود بی سر و صدا رفتم تو اتاق و با مظلومیت دراز کشیدم سرجام و گفتم: نمیشه نزنم؟ آخه مگه چقد مهمه
_ متوجه نیستی قشنگ بادکردی
_ از چاقیمه
_ چاقیتم از همینه نمیبینی چقد عصبانی میشی؟
_ اونو چون شما دوسم نداشتین بود... وای
علی با یکم مهربونی شلوارمو از یه طرف کشید پایین و چون طبق معمول شورت نداشتم پدو کشید و میخواست بزنه که خودمو عین سنگ سفت کردم و با صدای یخی گفت: آروم میگیری یا نیشگون میخوای
_ وای خیلی بدین... نمیخوام دردم میاد
_ یه نفس عمیق بکش
میدونستم اگه نفس بکشم میزنه برای همین داشتم مقاومت میکردم که گفت: هانیه عموت تو آلمان زیر ماسک بیهوشی نفسشو حبس کرده بود که بیهوش نشه
و تا خندم گرفت درد تیز فرو رفتن آمپول باعث شد گریهم بگیره و خیلی سریع گفت: تموم شد تموم شد
_ وای مردم خیلی درد داره
سریع پنبه رو فشار داد و گفت: ببین تموم شد آفرین
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
