en
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Open in Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Show more
3 292
Subscribers
-124 hours
+67 days
+11530 days
Posts Archive
میزان بدوی بودن آدمی را در بستری شهری می‌توان با بی‌تفاوتی‌اش به بقیه آدم‌ها و نیازهایشان سنجید، با میزان راسخ بودن باورش به این‌که هیچ‌کس در جهان لنگه‌ی او نیست و حق دارد بی‌توجه به مصائبی که شاید دامن‌گیر بقیه‌ی مردم شود در لحظه هر کار دلش خواست بکند. قانون نمی‌تواند در برابر بدوی‌ها ازمان محافظت کند؛ بدوی‌هایی که چیزی نیستند جز مصیبت متحرک. [بازگشت، آندری نیکولایدیس]

پائیز
+2
پائیز

photo content
+4

یک مرتبه از تکاپو برای آیین پرشور تعویض فصل‌ها افتاده‌ام؛ برای‌م فرقی نمی‌کند که تابستان نیست و پائیز است؛ هر چند که هوا هنوز این حقیقت را نپذیرفته. با همان مسئولیت‌های محل کار، همان روحیات، همان عادات و همان عطش خواندن، چه فرقی می‌کند که چه فصلی باشد. شاید اگر اولین کدوحلوایی را بخرم و عطر کیک‌ش در خانه بپیچد، اگر با میم زیر اولین باران پائیزی بایستیم و با دهان‌مان مثل پلیکان قطرات باران صید کنیم، اگر اولین لیوان‌های هزل‌نات چاکلت را در دستانی با انگشتان سرخ شده از سرما نگه داریم، اگر با تک تک کوچه‌های بن‌بست‌های رشت را زیر پا بگذاریم و از زن مهربان سر میدان، یک استکان کمرباریک چای شمالی بگیریم بشود گفت ارزش این‌همه هیاهو را داشته باشد. شاید در این صورت جانی برای بزرگداشت فصل‌ها داشته باشم. حالا در اولین روز پائیز، زیر باد کولر و در اتاقی که آفتاب سوزانی پشت پنجره‌اش تابیدن گرفته، از آن‌جا که فرصت نکرده‌ام سری به کتاب‌خانه بزنم تا دو جلد آخر 'خاطرات' را از سر بگیرم، فرصتی دوباره به کتاب 'بازگشت' از 'آندری نیکولایدیس' داده‌ام. بار اول در صفحه‌ی سی کنار گذاشتمش. این بار موفق شده‌ام با داستان تخیلی و ایده‌ی تکراری‌اش ارتباط بگیرم؛ پایان دنیا. قسمت‌های خواندنی بسیار دارد، اما هم‌چنان مورد علاقه‌ام نیست. از این شاخه به آن شاخه زیاد می‌پرد و برای فهمیدن منظورش باید دقت به خرج دهی؛ مشکل این‌جاست که نمی‌دانی این امر را به ترجمه مربوط بدانی یا سبک خود نویسنده. من دوست ندارم کار خواندن را برای‌م سخت کنند. همین دیگر. پائیز به‌خیر.

بعد از چند وقت کانال‌های مورد علاقه‌م رو چک کردم؛ چه کتاب‌هایی و چقدر چشم‌نواز!

photo content

این کتاب رو می‌خوام🥲

یکی از دوست‌داشتنی‌ترین کتاب‌هایی که خوندم!

Repost from NBooks
Add The Catcher In The Rye to your Autumn reading list!★
Add The Catcher In The Rye to your Autumn reading list!★

امروز ظهر در حالی‌که از خستگی روی مبل راحتی به پهلو دراز کشیده‌ام و بوی مطبوع غذایی که‌ پخته‌ام در خانه پیچیده، جلد دوم خاطرات سیمون دوبووار را تمام می‌کنم. حالا سیمون زنی ۳۶ ساله است و جنگ جهانی دوم نفس‌های آخر خود را می‌کشد. مدت زیادی از چاپ اولین رمان او تحت عنوان 'میهمان' نمی‌گذرد. احساس می‌کنم در طول یکی دو هفته به اندازه‌ی ۳۶ سال زیسته‌ام؛ این جادوی مطالعه‌ی زندگی‌نامه‌ی آدم‌هاست. از ذهنم می‌گذرد که محیط زندگی، خانواده، جامعه و افراد نزدیک بسیار بیشتر از آن‌چه ما فکر می‌کنیم بر شکل‌گیری عادت‌ها، استعدادها و خط فکری‌مان تأثیر می‌گذارند. مثلن اگر شما در جامعه‌ای زندگی کنید که ترم بالایی شما در دانشگاه 'ژان پل سارتر' باشد و در مدت کوتاهی از دوستان بسیار صمیمی شما شود و اثری به نام 'تهوع' را خلق کند، از آن‌ سو 'کافکا'، 'همینگوی'، 'سلین' و 'فاکنر' و... برای اولین بار کتابی منتشر کنند و شما داغ داغ آن‌ها را بخوانید، از سویی دیگر وقتی روزی هوس ملاقات 'آندره ژید' به دل شما افتاد به در خانه‌ی او بروید، 'سالوادور دالی' اولین نمایشگاه نقاشی‌اش را برگزار کند و شما به تماشای آثار او از خانه خارج شوید و در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم با 'آلبر کامو' رابطه‌ی دوستانه و صمیمانه‌ای بهم بزنید، نویسنده و فرد تأثیرگذاری نخواهید شد؟ اگر 'سیمون دوبووار' چنین نمی‌شد جای تعجب می‌داشت!

آخرین شلیل؛ صبح به‌خیر [چرا ایموجی شلیل نداریم؟!]
آخرین شلیل؛ صبح به‌خیر [چرا ایموجی شلیل نداریم؟!]

Repost from شهرزاد
بی‌صبرانه منتظر پاییزم؛ منتظر پخش شدن عطر شمع پرتقال به هنگام خواندن چندباره کتاب‌های عباس معروفی، منتظر پوشیدن جوراب‌های پشمی بلند و جمع شدن در کنج اتاق و خواندن هزارباره‌ی اشعار فروغ، منتظر بازخوانی سگ ولگردِ صداقت هدایت، مخصوصن داستان آن استاد ویولن، منتظر سفر به رشت و نشستن در گوشه‌ای از میدان شهرداری و دیدن بخارهای خارج شده از دهان مردم حین گفت و گو، منتظر پوشیدن بارانی نسکافه‌ای و زدن لاک‌ زرشکی و پریدن روی تک تک برگ‌های خشک‌شده‌ی پیاده‌رو،...

photo content

عزیزم🤍🤍🤍

[شمع‌ها را من روشن می‌کنم.]

من نشانه‌ها را جدی می‌گیرم؛ مثلن هم‌زمان با تکرار نام 'سروانتس' در کتاب عالی‌جناب کیشوت، مجله‌ای از دکه‌ خریدم که جدولی را منحصرن به زندگی سروانتس اختصاص داده بود. من این نشانه را جدی گرفتم. دیگر تنها فلسفه‌ی معروف تمرکز بر رنگ ماشین‌ها مطرح نبود. این تصادف‌ را مقدس تعبیر کردم و تصمیم گرفتم حتمن دن‌کیشوتِ سروانتس را هم بخوانم. مدتی‌ست ناسازگاری‌های‌م با محیط و آدم‌ها به سرحد خود رسیده است. تعبیرهای‌م از پیشامدها بر روابطم اثر سوء می‌گذارند. دل‌آزردگی‌ها جای گذشت را می‌گیرند و انزوا می‌شود تنها دست‌آورد این‌چرخه‌ی محنت‌آلود. هم‌زمان در جلد دوم خاطرات می‌خوانم که 'سیمون دوبووار' از بحران‌های روحی 'سارتر' ترسیده و به خشم آمده است؛ [بحرانش خیلی کم‌تر از آن‌چه مرا به خشم آورد دچار ترس کرد؛ بحث کردم، استدلال کردم، او را از این‌که خوشش می‌آید خود را محکوم بپندارد مورد سرزنش قرار دادم. در این امر نوعی خیانت می‌دیدم: سارتر حق نداشت خود را گرفتار کج‌خلقی‌هایی کند که ساختار‌های مشترک‌مان را مورد تهدید قرار دهد...روشن‌بینی چندان به کارم نمی‌آمد؛ مسائل واقعی سارتر را من نمی‌توانستم به جای او برای‌ش حل کنم. اگر در ترس‌های سارتر با او شریک می‌شدم قطعن کمکی به او نمی‌کردم. خشم من بدون شک عکس‌العملی سالم بود.] خواندن چندباره این صفحات برای من‌ نتیجه‌ای سازنده به همراه داشت؛ ترس و حتی خشم میم را سالم تلقی کنم و به او خرده نگیرم. این را نیز نشانه‌ای بزرگ در نظر گرفتم. این‌که با فضاسازی‌های کتاب یا تجربه‌های شخصیت‌ها هم‌ ذات‌پنداری کنم یا دنبال راه‌حلی در میان سطور کتاب باشم، همیشه پیش نمی‌آید، اما وقتی خواندم شبی بارانی در کاستلانو-دو-مونمیرای سارتر می‌گوید" از دیوانه بودن خسته شده‌ام و امشب بحران‌ها را پی کارشان می‌فرستم." تکان خوردم. [خوش‌خلقی سارتر از آن پس تزلزلی نیافت.]

در انتظار شب‌های تمام‌ناشدنی پائیز
در انتظار شب‌های تمام‌ناشدنی پائیز

باعث افتخارمه🤍🤍🤍

[شب‌های روشن رشت]
+1
[شب‌های روشن رشت]