en
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Open in Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Show more
3 292
Subscribers
-124 hours
+67 days
+11530 days
Posts Archive
یادداشت ۱۵ مهر: هنوز مریض احوالم. دیگر جایز نبود کوپن مرخصی‌هایم را بسوزانم این بود که آمدم سر کار. سر راه اسب می‌بینم. کودک که بودیم در محله‌های قدیمی مردی سوار بر اسب نمک می‌فروخت. با هیجان گوشه‌ای نظاره می‌ایستادیم اما حالا اسب برای هیچ‌کس هیجان‌آور نمی‌نماید. یادداشت ۱۷ مهر: هنوز مریض‌احوالم؛ حنجره‌ی پیرزنی سالخورده و از کار افتاده، سرفه‌های یک مجروح شیمیایی، اعصاب پیرمردی که بچه‌های شر و شور کوچه را با عصا دنبال می‌کند، روحیات کودکی که از اردو جا مانده و شمایل مجسمه‌ی سر افتاده‌ی مرمرین و بی‌روح زن یونانی را دارم. امروز صبح رفتم سر کار و مدیر با دیدن حالم دو روز مرخصی رد کرد و من هم این تن را برگرداندم خانه. ورقه‌های خالی و نیمه‌خالی قرص‌ها، لیوان‌های آب جوش و دم‌نوش و انواع شربت‌ها روی میز کنار تخت و تحریر ردیف شده‌اند. حوصله‌ام تنگ است برای شنیدن، حرف زدن، خواندن و نوشتن. گل‌های رز صورتی‌ای که میم خریده بی‌حال گوشه‌ی اتاق عطری می‌پراکنند. یک دنیا کار و انگیزه‌ی انجام کار‌ها را دارم؛ موتور بنزی که به پیکان وصل کرده‌اند. بدن ضعیف و ایمنی مزخرفش با پیکان برابری می‌کند.

photo content

Repost from With mahya 🍊
photo content
+1

به بهانه‌ی روزی که در تقویم به نام تهران نام‌گذاری شده، کتاب تِه‌ران سلمان امین را بخوانید؛ هفت روایت از پایتخت بی‌راوی به همراه تصاویری ثبت شده‌ توسط رامتین فرامرزیان. سلمان امین هم یکی دیگر از نویسندگان ایرانی‌ست که کم‌تر به ایشان پرداخته شده؛ 'کاکا کرمکی' و 'انجمن نکبت‌زده‌ها'ی او خیلی خواندنی هستند.

زیر پوست شهر.
+2
زیر پوست شهر.

برای نوشتن از تهران نباید زیاد دنبال کلمات گشت؛ انگار اسم این قفس سیمانی را که می‌آوری، واژه‌ها خودشان یک به یک قطار می‌شوند. تهران یعنی پیراهن سفیدی که در تهِ کمد لباس‌هایت خاک می‌خورد، تهران یعنی پیرمردی که گذشته‌های دور و دراز را بهتر از این روزهایش به‌یاد می‌آورد، تهران یعنی قدم زدن بر تاریخی پرحادثه اما غم‌انگیز، تهران یعنی آخرین کام از آخرین نخِ سیگارِ توی پاکت، تهران یعنی خماریِ بعد از بدمستی، تهران یعنی یک کثافتِ دوست‌داشتنی. بعضی شهرها را نمی‌شود دوست داشت، نمی‌شود هم دوست نداشت؛ تهران یکی از همان‌هاست و شاید هم فقط همان یکی باشد. برای دوست نداشتن تهران که دلیل کم نیست؛ از ازدحام متروها و خیابان‌هایش بگیر تا آلودگی همیشگی و گرفتاری‌های روزمره‌اش اما برای دوست داشتن پایتخت؛ باید پایِ صحبت آن‌ها که مهاجرت کرده‌اند بنشینی. پروازهای خروجی از تهران اکثراً در ساعات اولیه صبح هستند. باید در گرگ‌ومیش نیمه‌شب چمدان‌هایت را دانه به دانه برداری و از خانه بیرون بزنی، آن‌جاست که می‌بینی شب است و همه‌جا ساکت، مهتاب نور سفیدش را به همه خیابان‌های خلوت شهر تابیده و خنکای بامدادی دست و پایت را گیر می‌اندازد؛ آن‌وقت است که دوست نداری بروی، می‌بینی دلیل‌هایی برای دوست داشتن تهران هم هست، یادت می‌آید چه‌قدر از این سیگارِ لعنتی که عُمری در آن زیسته‌ای، کام نگرفته‌ای؛ تهران یک‌باره برایت می‌شود مثل آخرین لقمه غذای سحری قبل از اذان صبح؛ حریصانه نگاهش می‌کنی، از پرواز جا می‌مانی. م.ن.

احساس می‌کنم گلویم چنان متورم است که تا نیمه‌ی داخلی دهان و گوش‌هایم را اشغال کرده و کوفتگی مشت محکمی‌‌ست بر بدن نزارم که اجازه سر پا بودن نمی‌دهد. در خانواده‌ی ما همیشه من آن اولین نفری بوده‌ام که با تغییر فصل در هر رفت و برگشت ویروس جدیدی را پشت سر خود راه انداخته و به خانه آورده‌ام. وقتی حین مریض‌احوالی کتاب می‌خوانم، انگار که در رویا فرو رفته باشم در داستان حضور پیدا می‌کنم. در لحظاتی که تحت تأثیر دارو چرتم می‌گیرد با شخصیت‌های کتاب سناریوهای جدیدی خلق می‌کنیم که اغلب اوقات به جاهای ترسناکی کشیده می‌شود. این بار با 'وای بر مغلوب' ساعدی کابوس‌هایم را آغاز کردم. معلم ادبیات سال آخر دبیرستان‌م خانم بسیار زیبا و بااصالتی بود و با تمام وجود سپر بلای تأثیر کنکور بر منفور شدن ادبیات. کلاس‌های ادبیات برای‌مان لذت‌بخش، روح‌نواز و مثل چشم بر هم زدنی می‌گذشت. یکی از جلسات که داستان 'گاو' ساعدی را زودتر خوانده بودم، مقابل او و همه ایستادم و 'گاو' را در قالب قصه برای بچه‌ها تعریف کردم. در تمام مدت سنگینی نگاه و لبخند او بر نیم‌رخ خودم را حس می‌کردم. این صحنه یکی از افتخارآمیزترین لحظات زندگی من است. بعد از آن به درجه‌ای ارتقا پیدا کردم که با او مکالمات عمیق‌تری داشته باشیم و از این بابت همیشه خود را مدیون 'ساعدی' دانسته‌ام. معلم من در اوج جوانی از دنیا رفت و البته هرگز در هیچ مراسمی از او چه در مدرسه و بیرون از آن حضور پیدا نکردم. من قدرت مشایعت عزیزان از دست رفته را ندارم. امشب که از ساعدی می‌خوانم سنگینی نگاه و لبخند آن روز را حس می‌کنم. شاید هم تب دارم و هذیان می‌گویم.

photo content

دومین فیلم‌نامه‌ی محبوبم از سینمای ایران
دومین فیلم‌نامه‌ی محبوبم از سینمای ایران

روح‌انگیز شریفیان در نظرم یکی از آندرریتدترین نویسندگان خانم ایرانی‌ست. 'کارت پستال' سومین رمانی بود که از ایشان خواندم. کشش، غمی ظریف، زندگی خانوادگی شیرین و در عین حال پیچیده و بالاتر از همه مهاجرت، اجزای جدانشدنی داستان‌های او هستند.

سلام🧳
سلام🧳

ارسلان می‌گفت: کافی‌ است آدم فقط پای اخبار بنشیند و از همه‌ی دنیا بیزار شود. خبرها را طوری بازگو می‌کنند، انگار با انگشت نشانت می‌دهند که ببین، این دنیایی‌ است که تو درست کرده‌ای. [کارت پستال، روح‌انگیز شریفیان]

- روزها این‌جا بیش از حد تحمل من کوتاه است و سال به سال هم کوتاه‌تر می‌شود. پروا خنده‌ای کرد و گفت: مگر روزها با هم فرق می‌کنند؟ تقویم هر سال مانند سال پیش می‌چرخد و روزها بلند و کوتاه می‌شوند. _اما من کوتاه شدن روزها را می‌بینم. هر سال بیشتر از سال پیش. می‌ترسم یک روز بیدار شوم و شب‌ها به هم چسبیده باشند. [کارت پستال، روح‌انگیز شریفیان]

زندگی مثل یک استکان چای است. به ندرت پیش می‌آید که هم رنگش درست باشد، هم طعمش و هم داغیش. اما هیچ لذتی از آن بالاتر نیست. [کا
زندگی مثل یک استکان چای است. به ندرت پیش می‌آید که هم رنگش درست باشد، هم طعمش و هم داغیش. اما هیچ لذتی از آن بالاتر نیست. [کارت پستال، روح‌انگیز شریفیان]

بدترین شکل دل‌تنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید. [کارت پستال، روح‌انگیز شریفیان]

Repost from November 25th
یک گروه خصوصی عضوم‌ که اعضایش حق دارند روزی فقط یک عکس «از نمای پنجره» به بیرون یا درون پست کنند. امروز یک تازه‌عروسی عکس از بالای برجی‌‌ رو به مدیترانه که پایینش مراسم ازدواجشان داشت برگزار میشد گذاشته بود. بسیار تصویر زیبایی بود. خیلی. رفتم باقی صفحه خودش و‌همسرش را نگاه کردم. از روی رد داستانها و‌ عکسها، دیدم همکلاسی بودند در کالج.‌ عکسهای کودکی کنار حیوانات و پارکها و سفرها. نوجوانی شان سر کلاس ها با شیطنت‌های رایج آن سن، مهمانی ها، مسخره بازیها، فوتبال و ژیمناستیک، اردوها، بعد فارغ التحصیلی، همخانه شدن، کار گرفتن، بعد خرید اولین خانه بزرگ‌و نورگیر، خواستگاری روی کشتی، یک سال مقدمات ازدواج، همه خانواده از آمریکا بروند ایتالیا برای جشن، بعد ماه عسل...تا همینجا همین روال را حدس میزنم تا حالا مرگ یا بیماری یا حادثه طبیعی، تراژدی زندگی را رقم بزند ولی تا آن وقت آنچه باعث برانگیختگی حسرت در من بود، آرامش و آرامش و آرامش ناپیدا و بسیار محرز در پشت صحنه این زندگی هاست. ناپیدا؛ چون وقتی چیزی عادی و جاری است، دیگر عادت می‌شود و به چشم نمی آید. بسیار محرز، چون به چشم کسی مثل من که اتفاقا تمام آن تم عکسها را خودش هم دارد ولی برای تک تکشان چه ها که نکرده و کجاها که نرفته و چه آجر آجر که چیده و چه خرابه ها را بازسازی کرده و چه زخمها که برداشته و‌ هر دستآورد به قیمت یک عمر خون دل که با چنگ و دندان نگه داشته و هر لحظه مواظبت کرده و هر لحظه چشم نگران به سویی دیگر داشته و...، رشک برانگیز است. نه. تا اینجای زندگی، معتقدم واقعا فرق نمیکند رییس جمهور کدام خری باشد. پزشکیان یا ترامپ یا رییسی. فرق نمیکند آدم چند تا برادر و خواهر دارد. فرق نمیکند آدم چقدر پول دارد. فرق نمیکند آدم چقدر درس خوانده و ازدواج کرده یا نه و بچه دارد یا نه. الف اول آرامش، فکر راحت، روال و یک «زندگی معمولی» این است که آدم در کدام تاریخ و جغرافیا دنیا بیاید. اولیش این است. بعد دیگر مجموعه انتخابها و تصمیم هاست. آن اولی را مای خاورمیانه ای نداریم.

Readers.
+1
Readers.

Repost from With mahya 🍊
photo content

امروز می‌بایست ساعت ۱۷ بعدازظهر جایی حضور پیدا می‌کردم. از یک ساعت زودتر آماده نشستم روی مبل و تا رسیدن زمان مناسبی برای ترک خانه مشغول خواندن کتاب شدم، اما در آن حالت انتظار خوابم برد. وقتی چشم باز کردم ساعت ۱۷:۴۵ بود. اضطراب وحشتناکی به جان‌م افتاده بود. قلب‌م بیرون از سینه درست مثل ماهی از تُنگ بیرون افتاده‌ای بالا و پائین جست می‌زد، اما جان نمی‌داد. صدای سرزنش‌گر ذهن‌م خاموش نمی‌شد؛ مثل رادیوی پیرزن همسایه‌ی رو به رویی‌ خانه‌ی قبلی‌مان که تا صبح روشن می‌ماند؛ سرود ملی پخش می‌شد و بعد بوق ممتد. تا ساعت‌ها در سرم بوق ممتد پخش می‌شد. 'فرار' و 'اجتناب' اولین واکنش دفاعی من در برابر کاه‌هایی‌ست که ذهن قدرتمندم از آن‌ها رشته‌کوهی می‌سازد. می‌توانم تا مدت‌ها در غار‌های این رشته‌کوه پنهان شوم تا آب‌ها از آسیاب بیافتد. امروز ساعت‌ها زمان برد تا پیام کسی که باید ۱۷ می‌دیدم را چک کنم. عذرخواهی کنم و در یک جمله توضیح بدهم که خواب مانده‌ام. ساعت‌ها مقابل رادیو ایستاده بودم و با شنیدن بوق ممتد خودم را عذاب می‌دادم. در حالی‌که تمام مدت 'فدای سرت عزیزم، چهارشنبه می‌بینمت.' انتظارم را می‌کشیده است.

همین حالا کتاب 'تاتار خندان' را تمام کردم. بالاخره با یک کتاب ایرانی به استقبال شب‌های بلند پائیز رفتم. نسیم ملایمی از گوشه‌ی باز پنجره به داخل اتاق می‌وزد و سرمای دل‌چسبی من را در خود جمع می‌کند. هر بار که صدای گذر ماشین‌ها و ضبط‌شان قطع می‌شود، صدای قدم‌های چند عابر پیاده را می‌شنوم؛ یک شب زنده‌ی دل‌فریب. شب به‌خیر.