en
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Open in Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Show more
3 284
Subscribers
+1324 hours
+247 days
+10330 days
Posts Archive
کار… کار؟ آری اما در آن میز بزرگ دشمنی مخفی مسکن دارد که تو را می‌جود آرام‌آرام همچنان که چوب و دفتر را و هزاران چیز بیهودهٔ
کار… کار؟ آری اما در آن میز بزرگ دشمنی مخفی مسکن دارد که تو را می‌جود آرام‌آرام همچنان که چوب و دفتر را و هزاران چیز بیهودهٔ دیگر را و سرانجام، تو در فنجانی چای فرو‌خواهی رفت مثل قایق در گرداب. - فروغ فرخزاد

+1
باران‌های تابستانی/ قهوه/ اولین کتاب از ژاپن

مجموعه‌ی درها
+7
مجموعه‌ی درها

photo content
+5

اخیرن نزدیک به یک‌ ماه در سیاهکل زندگی کرده‌ام. یک‌روز حین پیاده‌روی‌های طولانی هر روز صبح در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر، نظرم به تابلوی کتاب‌خانه‌ی عمومی جلب شد. بی‌محابا رفتم داخل. کارت عضویت همراه نداشتم. سیستم هم قطع بود و نمی‌شد کدملی‌ام را وارد کنند. چه‌ باورنکردنی! آقای خوش‌برخوردی که کنار متصدی کتابخانه کار می‌کرد، اجازه داد با اطلاعات او دو کتاب امانت بگیرم. این‌بار جدّن باورنکردنی‌! من تابه‌حال گذرم به متصدی مهربانی نیفتاده‌بود. یک کتاب «فقط روزهایی که می‌نویسم» از آرتور کریستال و دیگری رمانی از شوساکو اندو. «فقط روزهایی که می‌نویسم» یکی از بهترین جستارهایی‌ست که خوانده‌ام، آن‌ هم در روزهایی که موتور نوشتن‌م از همیشه خراب‌تر بود و هراسم روزبه‌روز از این‌که هرگز تعمیر نشود، بیشتر و بیشتر می‌شد. آرتور کریستال دایره‌ی لغات غنی‌ای دارد، با دقت به اطرافیان نگاه می‌کند، آن‌قدر که علی‌رغم علاقه‌ای که به او پیدا کرده‌ام، دوست ندارم هرگز با او هم‌کلام شوم.می‌دانم می‌تواند فقط با یک نگاه، از حرکت دست‌ها و نحوه‌ی نشستن آدم‌ها، تمام زندگی‌شان را روی کاغذ بیاورد. امروز بعد از دو ماه دوباره آمدم این کتابخانه ولی این‌بار در سالن مطالعه هم نشستم. وارد که شدم چند دختر سرهایشان را بالا آوردند، لبخند زدند، سلام دادند، وسایل و اسباب اضافه‌شان را برداشتند تا من بتوانم پشت هر میزی که می‌خواهم بنشینم. رعایت سکوت چندان ضرورتی نداشت، پشت در مردی درمورد سیب‌زمینی محلی صحبت می‌کرد. همه‌شان کنکوری بودند؛ این‌ را از کتاب‌های تست روی میز فهمیدم. و البته از این‌که هرکاری می‌کردند جز درس‌خواندن. دور هم چای می‌نوشیدند، غذا می‌خوردند و یک‌جایی بین حرف‌های‌شان صدای خنده‌ها بلند می‌شد. من هم پشت یکی از میزها نشستم تا مطلبم را تمام کنم، اما تمام مدتی که آن‌جا بودم بیشتر حواسم به آدم‌ها بود تا کلمات. هر چند پاراگرافی که تایپ می‌کردم، سرم را بالا می‌آوردم و می‌دیدم یکی به روی من‌ لبخند می‌زند. دو ساعت بعد کارم تمام شده‌بود. خیلی دوست داشتم می‌توانستم جزئی از گعده‌شان بشوم، چای شمالی بخورم و گیلاس تعارف‌شان کنم، اما به‌جای تمام این‌ها لبخندی زدم و برگشتم خانه.

ممنونم از محبتت تک‌تک‌تون و چشم💗💗

خیلی سخت بود بعد از مدت‌ها نوشتن در این‌جا، اما نیاز داشتم. لطفن بگید از کتاب‌های ژاپنی‌ای که می‌خونم این‌جا هم بگم یا نه؟🤓 @GhostoflibBot

photo content
+1

دیروز شبیه به کسی که سفری طولانی در پیش دارد و سخت مشغول رفت‌وروب خانه است، بودم. می‌خواستم پیش از ورود به تابستان و شروع ادبیات ژاپن، هیچ کتاب نیمه‌کاره‌ای نداشته‌باشم. زورم تنها به اتمام کتاب «دیدار دوباره در کافه اروپا» رسید. بیست‌وپنج‌‌ام فروردین، یک‌هفته بعد از آتش‌بس بود که عارفه را پس از ماه‌ها دوری و تقریباً بی‌خبری دیدم. کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» را برای‌م هدیه آورده بود، با شاخه گل خشک‌شده‌ای یادگار از گل‌های انبوه جلسه‌ی دفاع‌اش. حین ورق‌زدن کتاب چشمم به پاراگراف دوم مقدمه افتاد که نوشته‌بود: "یکباره متوجه شدم که دارم به میوه فکر می‌کنم و به اینکه چطور هیچ‌چیز عوض نشده. پیش خودمان خیال می‌کردیم هلوهای بعد از انقلاب فرق می‌کنند." این را در روزهایی خواندم که فکر می‌کردم تا وقوع تغییری بزرگ از مزه‌ی خوردنی‌ای لذت نخواهم‌برد. بعد از پایان هم‌خوانی کتاب اول و علاقه‌ی زیاد به قلم اسلاونکا دراکولیچ، کتاب دیگری هم از او خریدیم؛ همانی که دیروز بست پای‌ش نشسته‌بودم. در هر دو کتاب اسلاونکا با دید یک جامعه‌شناس موشکافانه از دوران کمونیسم و پساکمونیسم کشورهای اروپای شرقی و غربی می‌گوید. کتاب‌ها به تجربه‌ی پراکنده‌ی من از تاریخ اروپای شرقی نظم خوبی دادند. در ظاهر خواندن آن‌چه اروپا از سر گذرانده در بلبشوی خاورمیانه اضافه و بی‌ربط به‌نظر می‌رسد، اما نه وقتی کسی از تجربیات زیسته‌اش زیر سایه‌ی حکومتی کمونیست بنویسد. با خواندن نوشته‌های او دست‌خوش یک‌جور واقع‌گرایی شدم، این‌که اصلاحات سریع پس از انقلاب همه‌اش می‌تواند یک خواب غفلت باشد. وقتی کمونیسم در اروپای شرقی فروپاشید، مردم هم‌چنان تفکر کمونیستی را همه‌جا با خود می‌کشیدند. چون کمونیسم پیش و بیش از آن‌که یک ایدئولوژی سیاسی باشد، یک موقعیت ذهنی‌ست. قدرت سیاسی ممکن است یک‌شبه دست به دست شود، نام خیابان‌ها، پل‌ها و میادین می‌توانند در عرض چند روز جای خود را به اسامی تازه‌ای بدهند، اما عادت‌های ذهنیِ شکل‌گرفته زیر یک نظام بسته، بعد از سقوط آن نظام سفت و سخت باقی می‌مانند. ترسناک است برای فردای ایده‌آلی نقشه بکشی که نخواهدآمد، یا حداقل آمدن‌ش به نسل تو قد نخواهد داد. بعد از کنار گذاشتن کتاب، دختری ازمان خواست از او و پارتنرش عکس بگیریم. دختر با کیک بزرگی بی‌سروصدا برای پارتنرش تولد گرفته‌بود. بعد از چند دقیقه یک تکه کیک آلبالویی هم به ما دادند. پس از پشت سر گذاشتن دو جنگ، میلیون‌ها بار مذاکرات نافرجام و چندباری آتش‌بس متزلزل می‌دیدم آدم‌ها هرچند محتاطانه هنوز دور میز کافه‌ها به‌روی هم لبخند می‌زنند، کیک آلبالو مثل قند شیرین زیر زبان‌م‌ مزه می‌دهد و در کنار تمام این‌ها بعد از این‌که شلوار پارچه‌ای مشکی‌ام به میز چوبی گیر کرد و نخ‌کش شد، آن نیم‌‌میلی‌متر نخ جدا شده را مدام در میان انگشتانم چرخاندم و غصه‌ی خراب‌شدن شلوارم را خوردم. عکس‌گرفتن از آن دو زوج خوشحال و کمی خجالت‌زده، نخ شلوارم، طعم کیک آلبالو و دیدار دوباره در کافه تمام چیزی بودند که درگیرش بودم. آن‌ عصر دلم نمی‌خواست دیگر به هلوها فکر کنم.

photo content
+1

امشب یک‌جا به همه‌ی پیام‌هاتون جواب می‌دم.💗

اطلاعیه‌ی دوره‌ی دهم باشگاه داستان‌خوانی: • هم‌خوانی پنج داستان از کازوئو ایشی‌گورو •منبع: «شبانه‌ها» • زمان: سه‌شنبه‌ها • مد
اطلاعیه‌ی دوره‌ی دهم باشگاه داستان‌خوانی: • هم‌خوانی پنج داستان از کازوئو ایشی‌گورو •منبع: «شبانه‌ها» • زمان: سه‌شنبه‌ها • مدت: ۵ جلسه. جلسه‌ی اول: ۲ تیر اگر مایل بودید همراه ما باشید به آیدی من‌ پیام بدید. @ShahrzadAminii

تمام بهار، جلوی خودم رو گرفتم که مطلقن سراغ کتاب ژاپنی نرم؛ فقط به عشق این سه کلمه‌ی summer in Japan.
تمام بهار، جلوی خودم رو گرفتم که مطلقن سراغ کتاب ژاپنی نرم؛ فقط به عشق این سه کلمه‌ی summer in Japan.

سلام دوستان خوبم امیدوارم تن‌تون سالم باشه. در این وانفسا، تنها با این‌هدف که ادبیات بیش‌تر از این قربانی نشه به فعالیتم ادامه می‌دم. به امید این‌که من هم کم نیارم.💌

اطلاعیه‌ی دوره‌ی نهم باشگاه داستان‌خوانی: • هم‌خوانی داستان بلند «عقرب، روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک» یا «از این‌قطار خون می‌چ
اطلاعیه‌ی دوره‌ی نهم باشگاه داستان‌خوانی: • هم‌خوانی داستان بلند «عقرب، روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک» یا «از این‌قطار خون می‌چکد قربان!» زمان جلسه: سه‌شنبه، ۱۲ خرداد پ.ن: در صورت مهیابودن شرایط، جلسه‌ آن‌لاین خواهدبود. چنان‌چه مایل هستید در این هم‌خوانی کنار ما باشید: @ShahrzadAminii

ساختمان شماره‌ی چهار خوابگاه هم شبیه به هزاران کاشانه‌ی دیگر در جای‌جای این خاک آسیب دیده، با این‌تفاوت که ساکنین‌ش نمی‌توانند اتاق‌‌های دربرگرفته‌ی کتاب‌ها، مدارک، پتو و بالش‌ها، لباس‌ها و کارت‌پستال‌های چسبیده -تلاش‌های مزبوحانه‌ی آدم‌های دور از خانه‌ی پدری برای یافتن احساس تعلق- بر در و دیوار و کمدها را خانه‌شان بنامند. من یک‌روز در این سالن و در این اتاق آسیب‌دیده میهمان ف بودم. دور میز چوبی نشسته‌بودیم، با چند دختر غریبه که خیلی‌گرم از من استقبال کردند. فردای شب رسمی‌شدن رابطه‌ی من و میم بود، برایشان شیرینی برده‌بودم، به همین مناسبت آهنگ شاد گذاشته‌بودند و در پینترست دنبال لباس عروسی‌ موردعلاقه‌شان می‌گشتند. اکنون این تصویر احتمالن می‌تواند بهترین تعریف از وضعیت روانی‌ حال حاضرم باشد؛ هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم روی همین شیشه‌خرده‌ها پا می‌گذارم، در میان همین ویرانی‌ها پشت میزتحریر می‌نشینم، سعی می‌کنم همان نخ نزار اتصالم به ادبیات را دودستی بچسبم و در جستارها و کتاب‌های تاریخی تورقی کنم، تحلیل و مقاله‌ بخوانم که دیگر اتفاقی غافلگیرم نکند، یک‌جور آماده‌باش بیست‌وچهارساعته. و آن پنجره؛ آن برگ‌های سبز و آن آسمان نورانی و فصل بهاری که بی‌توجه به همه‌چیز به کار خودش ادامه می‌دهد، آن چشم‌اندازی از آینده است که من را به راه‌رفتن روی شیشه‌خرده‌ها بی‌توجه به زخم‌های کف پا وامی‌دارد. راه‌رفتن‌م روی این زمین تا این‌حد متزلزل است و می‌دانم تازه روزهای خوش‌مان را می‌گذرانیم و روزهای بدتر هنوز از راه نرسیده‌اند. در این وانفسا هم تلاشی برای اتصال به اینترنت بین‌الملل نمی‌کنم؛ هرآن‌چه از رهایی، تفریح، کار، پروراندن ایده‌ها و لب کلام زندگی رهایی را که در هرجایی جز جهان سوم وجود دارد، می‌بینم رم می‌کنم و برای اسارت این مادیان، جنونی درونی را تجربه می‌کنم انگار که هر آن قرار است منفجر شوم، به در و دیوار کوبیده شوم و برای ناتوانی در تحمل این ناامیدی بزرگ، این آیینه‌ی وحشتناک‌بودن زندگی در این‌جاست که حتا تلاش نمی‌کنم دائمن متصل باشم.

photo content
+1

بزد گرز بر سرِ ضحاکِ مار فرو ریخت از او فرّه و زور و کار ببستش به کوه اندرون استوار جهان گشت از آن بدسگالان بهار

Repost from آلیبرو
چندی پیش توییت و پستی برای راه‌اندازی بورسیه به یاد رها و برای ادامهٔ مسیری که ازش گرفته شد، منتشر کردیم. به یاری برخی عزیزان ارتباطی شکل گرفت و بورسیه‌ای در یکی از دانشگاه‌های کانادا به اسم و یاد رها راه‌اندازی شد. پذیرای یاری سبزتون در پخش لینک دونیشن هستیم.💚 اینستاگرام توییتر سایت

Repost from Humint.
از دانشجویان درخواست می‌شود به کانال‌هایی که با انتشار تصاویر و اطلاعات دانشجویان، در پی ایجاد فضای ارعاب و ناامنی هستند توجه نکنند و از هرگونه واکنش، عضویت یا تعامل با آن‌ها خودداری کنند. هدف این اقدامات صرفاً ایجاد ترس و تضعیف روحیه دانشجویان است. تجربه روزهای اخیر نشان داده است که دانشگاه در برابر فشارها و تهدیدها سکوت نخواهد کرد. اقداماتی نظیر انتشار تصاویر یا حضور افراد سازمان‌یافته برای ایجاد تنش، بیش از هر چیز بیانگر ضعف و ناتوانی عاملان آن است. دانشجویان نباید اجازه دهند این اقدامات، فعالیت‌های مدنی و مطالباتشان را متوقف کند. فضای دانشگاه متعلق به جامعه دانشگاهی است و اکثریت دانشجویان بر استمرار پیگیری خواسته‌های خود تأکید دارند. یاد و نام جان‌باختگان این مسیر، یادآور مسئولیت و تعهدی است که در قبال آرمان‌های آزادی و عدالت وجود دارد. تصمیم درباره ادامه این مسیر، آگاهانه و بر پایه مسئولیت‌پذیری جمعی اتخاذ می‌شود. پاینده ایران