fa
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

رفتن به کانال در Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

نمایش بیشتر
3 293
مشترکین
+724 ساعت
+367 روز
+11030 روز
آرشیو پست ها
همین‌ الآن تموم شد. برای من خیلی دوست‌داشتنی بود. کاش می‌تونستم همه‌ش رو براتون تعریف کنم، اما مزه‌ش به اینه که خودتون سرنخ‌ها رو پیدا کنید.🤍

photo content

photo content

photo content
+2

من تازه امروز متوجه شدم -اعترافی آمیخته به شرم- هیروشیما تنها قربانی بمب اتمی نبوده و به‌فاصله‌ی سه‌ روز بعد از نابودی هیروشی
من تازه امروز متوجه شدم -اعترافی آمیخته به شرم- هیروشیما تنها قربانی بمب اتمی نبوده و به‌فاصله‌ی سه‌ روز بعد از نابودی هیروشیما، شهر ناگاساکی هم منفجر شده. «منظره‌ی پریده‌رنگ تپه‌ها» در اصل روایت زندگی بازماندگانه؛ کسانی که خانواده‌هاشون رو در شهر ناگاساکی از دست دادند. در این‌صحنه، اتسوکو به ساچیکو می‌گه: "امیدواربودن به آینده از هر چیزی که فکرش رو بکنی مهم‌تره. اگه‌ مردم این‌طوری نباشن، اون‌وقت‌ همه‌‌ی این -به تپه‌ها و چشم‌انداز اشاره می‌کنه- همه‌ی اینا چیه جز یه تلّ خاک و چن‌تا پاره‌آجر." عاشق این‌م که نویسنده به مخاطب فرصت کشف بده، اطلاعات رو مثل لقمه‌ی آماده به خورد آدم نده.

«منظره‌ی پریده‌رنگ تپه‌ها» همه‌ی آن چیزی‌ست که از ادبیات ژاپن می‌خواهم؛ گرم، تابستانی و با همان انزوای منحصر به ژاپنی‌ها. بدو
«منظره‌ی پریده‌رنگ تپه‌ها» همه‌ی آن چیزی‌ست که از ادبیات ژاپن می‌خواهم؛ گرم، تابستانی و با همان انزوای منحصر به ژاپنی‌ها. بدون هیچ‌ پیش‌فرضی فقط برای این‌که اولین رمان ایشی‌گورو بود رفتم سراغ‌ش.🤍

چون با دیدن هر درخت سبزی، یادت میافتم و یاد عشقی که برای این‌‌ آهنگ داشتی.

کیارستمی اگر زنده بود،
کیارستمی اگر زنده بود،

تابستان ۱۴۰۵
+8
تابستان ۱۴۰۵

photo content
+8

تابستان ۱۴۰۵

کار… کار؟ آری اما در آن میز بزرگ دشمنی مخفی مسکن دارد که تو را می‌جود آرام‌آرام همچنان که چوب و دفتر را و هزاران چیز بیهودهٔ
کار… کار؟ آری اما در آن میز بزرگ دشمنی مخفی مسکن دارد که تو را می‌جود آرام‌آرام همچنان که چوب و دفتر را و هزاران چیز بیهودهٔ دیگر را و سرانجام، تو در فنجانی چای فرو‌خواهی رفت مثل قایق در گرداب. - فروغ فرخزاد

+1
باران‌های تابستانی/ قهوه/ اولین کتاب از ژاپن

مجموعه‌ی درها
+7
مجموعه‌ی درها

photo content
+5

اخیرن نزدیک به یک‌ ماه در سیاهکل زندگی کرده‌ام. یک‌روز حین پیاده‌روی‌های طولانی هر روز صبح در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر، نظرم به تابلوی کتاب‌خانه‌ی عمومی جلب شد. بی‌محابا رفتم داخل. کارت عضویت همراه نداشتم. سیستم هم قطع بود و نمی‌شد کدملی‌ام را وارد کنند. چه‌ باورنکردنی! آقای خوش‌برخوردی که کنار متصدی کتابخانه کار می‌کرد، اجازه داد با اطلاعات او دو کتاب امانت بگیرم. این‌بار جدّن باورنکردنی‌! من تابه‌حال گذرم به متصدی مهربانی نیفتاده‌بود. یک کتاب «فقط روزهایی که می‌نویسم» از آرتور کریستال و دیگری رمانی از شوساکو اندو. «فقط روزهایی که می‌نویسم» یکی از بهترین جستارهایی‌ست که خوانده‌ام، آن‌ هم در روزهایی که موتور نوشتن‌م از همیشه خراب‌تر بود و هراسم روزبه‌روز از این‌که هرگز تعمیر نشود، بیشتر و بیشتر می‌شد. آرتور کریستال دایره‌ی لغات غنی‌ای دارد، با دقت به اطرافیان نگاه می‌کند، آن‌قدر که علی‌رغم علاقه‌ای که به او پیدا کرده‌ام، دوست ندارم هرگز با او هم‌کلام شوم.می‌دانم می‌تواند فقط با یک نگاه، از حرکت دست‌ها و نحوه‌ی نشستن آدم‌ها، تمام زندگی‌شان را روی کاغذ بیاورد. امروز بعد از دو ماه دوباره آمدم این کتابخانه ولی این‌بار در سالن مطالعه هم نشستم. وارد که شدم چند دختر سرهایشان را بالا آوردند، لبخند زدند، سلام دادند، وسایل و اسباب اضافه‌شان را برداشتند تا من بتوانم پشت هر میزی که می‌خواهم بنشینم. رعایت سکوت چندان ضرورتی نداشت، پشت در مردی درمورد سیب‌زمینی محلی صحبت می‌کرد. همه‌شان کنکوری بودند؛ این‌ را از کتاب‌های تست روی میز فهمیدم. و البته از این‌که هرکاری می‌کردند جز درس‌خواندن. دور هم چای می‌نوشیدند، غذا می‌خوردند و یک‌جایی بین حرف‌های‌شان صدای خنده‌ها بلند می‌شد. من هم پشت یکی از میزها نشستم تا مطلبم را تمام کنم، اما تمام مدتی که آن‌جا بودم بیشتر حواسم به آدم‌ها بود تا کلمات. هر چند پاراگرافی که تایپ می‌کردم، سرم را بالا می‌آوردم و می‌دیدم یکی به روی من‌ لبخند می‌زند. دو ساعت بعد کارم تمام شده‌بود. خیلی دوست داشتم می‌توانستم جزئی از گعده‌شان بشوم، چای شمالی بخورم و گیلاس تعارف‌شان کنم، اما به‌جای تمام این‌ها لبخندی زدم و برگشتم خانه.

ممنونم از محبتت تک‌تک‌تون و چشم💗💗

خیلی سخت بود بعد از مدت‌ها نوشتن در این‌جا، اما نیاز داشتم. لطفن بگید از کتاب‌های ژاپنی‌ای که می‌خونم این‌جا هم بگم یا نه؟🤓 @GhostoflibBot

photo content
+1

دیروز شبیه به کسی که سفری طولانی در پیش دارد و سخت مشغول رفت‌وروب خانه است، بودم. می‌خواستم پیش از ورود به تابستان و شروع ادبیات ژاپن، هیچ کتاب نیمه‌کاره‌ای نداشته‌باشم. زورم تنها به اتمام کتاب «دیدار دوباره در کافه اروپا» رسید. بیست‌وپنج‌‌ام فروردین، یک‌هفته بعد از آتش‌بس بود که عارفه را پس از ماه‌ها دوری و تقریباً بی‌خبری دیدم. کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» را برای‌م هدیه آورده بود، با شاخه گل خشک‌شده‌ای یادگار از گل‌های انبوه جلسه‌ی دفاع‌اش. حین ورق‌زدن کتاب چشمم به پاراگراف دوم مقدمه افتاد که نوشته‌بود: "یکباره متوجه شدم که دارم به میوه فکر می‌کنم و به اینکه چطور هیچ‌چیز عوض نشده. پیش خودمان خیال می‌کردیم هلوهای بعد از انقلاب فرق می‌کنند." این را در روزهایی خواندم که فکر می‌کردم تا وقوع تغییری بزرگ از مزه‌ی خوردنی‌ای لذت نخواهم‌برد. بعد از پایان هم‌خوانی کتاب اول و علاقه‌ی زیاد به قلم اسلاونکا دراکولیچ، کتاب دیگری هم از او خریدیم؛ همانی که دیروز بست پای‌ش نشسته‌بودم. در هر دو کتاب اسلاونکا با دید یک جامعه‌شناس موشکافانه از دوران کمونیسم و پساکمونیسم کشورهای اروپای شرقی و غربی می‌گوید. کتاب‌ها به تجربه‌ی پراکنده‌ی من از تاریخ اروپای شرقی نظم خوبی دادند. در ظاهر خواندن آن‌چه اروپا از سر گذرانده در بلبشوی خاورمیانه اضافه و بی‌ربط به‌نظر می‌رسد، اما نه وقتی کسی از تجربیات زیسته‌اش زیر سایه‌ی حکومتی کمونیست بنویسد. با خواندن نوشته‌های او دست‌خوش یک‌جور واقع‌گرایی شدم، این‌که اصلاحات سریع پس از انقلاب همه‌اش می‌تواند یک خواب غفلت باشد. وقتی کمونیسم در اروپای شرقی فروپاشید، مردم هم‌چنان تفکر کمونیستی را همه‌جا با خود می‌کشیدند. چون کمونیسم پیش و بیش از آن‌که یک ایدئولوژی سیاسی باشد، یک موقعیت ذهنی‌ست. قدرت سیاسی ممکن است یک‌شبه دست به دست شود، نام خیابان‌ها، پل‌ها و میادین می‌توانند در عرض چند روز جای خود را به اسامی تازه‌ای بدهند، اما عادت‌های ذهنیِ شکل‌گرفته زیر یک نظام بسته، بعد از سقوط آن نظام سفت و سخت باقی می‌مانند. ترسناک است برای فردای ایده‌آلی نقشه بکشی که نخواهدآمد، یا حداقل آمدن‌ش به نسل تو قد نخواهد داد. بعد از کنار گذاشتن کتاب، دختری ازمان خواست از او و پارتنرش عکس بگیریم. دختر با کیک بزرگی بی‌سروصدا برای پارتنرش تولد گرفته‌بود. بعد از چند دقیقه یک تکه کیک آلبالویی هم به ما دادند. پس از پشت سر گذاشتن دو جنگ، میلیون‌ها بار مذاکرات نافرجام و چندباری آتش‌بس متزلزل می‌دیدم آدم‌ها هرچند محتاطانه هنوز دور میز کافه‌ها به‌روی هم لبخند می‌زنند، کیک آلبالو مثل قند شیرین زیر زبان‌م‌ مزه می‌دهد و در کنار تمام این‌ها بعد از این‌که شلوار پارچه‌ای مشکی‌ام به میز چوبی گیر کرد و نخ‌کش شد، آن نیم‌‌میلی‌متر نخ جدا شده را مدام در میان انگشتانم چرخاندم و غصه‌ی خراب‌شدن شلوارم را خوردم. عکس‌گرفتن از آن دو زوج خوشحال و کمی خجالت‌زده، نخ شلوارم، طعم کیک آلبالو و دیدار دوباره در کافه تمام چیزی بودند که درگیرش بودم. آن‌ عصر دلم نمی‌خواست دیگر به هلوها فکر کنم.