متلهف
Open in Telegram
4 174
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-2230 days
Posts Archive
4 174
-در هزارتو زندگی با سردرگمی چه کنم
آزادهام ولی با افسردگی چه کنم
-ای خدا نگذار بیهوده بسوزم در زندگی
اگر دنیام نابود شود، آخرت را چه کنم
-گر گنج بیکران قارون را بر من ببخشی
باانسانهای بیمروت،ادب و خِرَدلقمانراچه کنم
-سر را غوطهور کردمدرآب تانَبینم جَفایِ آدمی
چشم و گوشم ناتوانند ولی با دلم چه کنم
-خدایا از تو نخواهم هیچ معجزه مسیحایی
فقط یک روزنه امید،خود میدانم با آن چه کنم
4 174
چیزی باقی نمانده. چیزی باقی نمانده که چنگ بزنم برای فرو نرفتن. شعر نیست، رمان نیست، قهرمانِ داستانها آبکی شدهند، فروغ مرده، الهی مرده، براهنی و کامو و ویرجینیا و غزاله و سعدی و بنان و فرهاد و آدری مردهند. اینکه یکروز نگاه کنی و ببینی چیزی باقی نمانده دمار از روزگار آدم در میآورد. همهچیز دارد فرو میریزد. همهچیز دارد از دست میرود و من هم که آدمِ این دگرگونیها نیستم..
4 174
میخواستم فراموشت كنم. رنج بسيارى كشيدم. و دانستم آدمى هيچوقت دستانش را از ياد نمىبرد و تو را كه قلبم شدهاى چگونه از ياد ببرم؟
4 174
Repost from آنائل
هیـچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم
بی جهت اغراق کردم، دلبر و رعنا کشیدم
از "لئوناردو داوینچی" عذرخواهی می کنم که
این همه عکس ِ تو را مثل ِ "مونالیزا" کشیدم
تو نمی دانستی اصلن "شهرزاد" ِ قصه ها چیست
من هــزار و یک شب از مـــوهای ِ تو یلدا کشیدم
دلخوش ِ نیلوفری در گوشه ی ِ مرداب بودی
من تو را مهتـاب گون تا آسمان بالا کشیدم
نه عسل، گس بود طعم ِ بوسه هایی که ندادی
من چـه احمق خانه ات را قصر ِ کندوها کشیدم
چشم ِ تو معمولی اما من میان ِ شعرهایم
زورقی با پلک ِ پارو در دل ِ دریا کشیدم
من چه بی انصاف بودم با ترازوی ِ دلم که
تار ِ مویت را برابر با همــه دنیــا کشیدم
با چه رویــی بعد از این شعر ِ "نظامی" را بخوانم
بس که "مجنون" بودم و بیخود تو را "لیلا" کشیدم
مرغ ماهی خوار ِ بدترکیب! جوجه اردک ِ زشت!
باورت شد که تو را شهزاده ی ِ قوها کشیدم؟
دختــری زیباتر از تــو بعد از این بر می گزینم
دختری کـــه ناز ِ او را از همین حالا کشیدم
بعد از این خوش باش با او، میروم از خاطراتت
خاطرت آســوده باشد از خیالت پا کشیدم
4 174
نشست و گفت: کهای؟ گفتمش، غزلخوانم
وگر درست بگویم، هنوز انسانم!
دراین دو روزهی عُمرِ گران بهجز مستی،
زِ هرچه کردهام از بیخوبُن پشیمانم
درختِ خشکم و کابوسِ شعله میبینم
به آب مینگرم، از خودم گریزانم
بهخنده گفت: بهار است، سبز خواهی شد.
به گریه گفتمش: از ماندگان آبانم
نگاه کرد به طومارِ خویش و بازم گفت:
تو از کدام دیاری که من نمیدانم؟
به ناله گفتمش: ایمرگ! مقدمت پُرگُل!
یکی زِ خیلِ فراموشیانِ ایرانم
اگر نمُردهام از سختجانیِ من نیست
که از تنوعِ اَشکالِ مرگ حیرانم!
- حسین جنتی
