en
Feedback
My Diary

My Diary

Open in Telegram

روزنوشت یک هنرشیدا Diary of an Art lover پیام به من: @my_ArtDiary_bot

Show more
550
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+1
in 0 channels
August '26
+7
in 0 channels
Get PRO
July '26
+11
in 0 channels
Get PRO
June '26
+8
in 0 channels
Get PRO
May '26
+6
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '26
+2
in 0 channels
Get PRO
February '26
+5
in 0 channels
Get PRO
January '26
+14
in 0 channels
Get PRO
December '25
+26
in 0 channels
Get PRO
November '25
+10
in 0 channels
Get PRO
October '25
+11
in 2 channels
Get PRO
September '25
+13
in 1 channels
Get PRO
August '25
+7
in 0 channels
Get PRO
July '25
+10
in 0 channels
Get PRO
June '25
+5
in 0 channels
Get PRO
May '25
+4
in 0 channels
Get PRO
April '25
+6
in 0 channels
Get PRO
March '25
+54
in 6 channels
Get PRO
February '25
+12
in 2 channels
Get PRO
January '25
+14
in 0 channels
Get PRO
December '24
+26
in 1 channels
Get PRO
November '24
+8
in 0 channels
Get PRO
October '24
+16
in 0 channels
Get PRO
September '24
+16
in 2 channels
Get PRO
August '24
+15
in 0 channels
Get PRO
July '24
+8
in 1 channels
Get PRO
June '24
+18
in 2 channels
Get PRO
May '24
+1
in 0 channels
Get PRO
April '24
+2
in 1 channels
Get PRO
March '24
+19
in 1 channels
Get PRO
February '24
+7
in 0 channels
Get PRO
January '24
+13
in 0 channels
Get PRO
December '23
+96
in 2 channels
Get PRO
November '23
+8
in 1 channels
Get PRO
October '23
+25
in 1 channels
Get PRO
September '23
+10
in 0 channels
Get PRO
August '23
+46
in 0 channels
Get PRO
July '23
+48
in 0 channels
Get PRO
June '23
+26
in 0 channels
Get PRO
May '23
+51
in 0 channels
Get PRO
April '23
+32
in 0 channels
Get PRO
March '23
+49
in 0 channels
Get PRO
February '23
+81
in 0 channels
Get PRO
January '23
+30
in 0 channels
Get PRO
December '22
+23
in 0 channels
Get PRO
November '22
+31
in 0 channels
Get PRO
October '22
+152
in 0 channels
Get PRO
September '22
+46
in 0 channels
Get PRO
August '22
+91
in 0 channels
Get PRO
July '22
+117
in 0 channels
Get PRO
June '22
+33
in 0 channels
Get PRO
May '22
+46
in 0 channels
Get PRO
April '22
+42
in 0 channels
Get PRO
March '22
+138
in 0 channels
Get PRO
February '22
+17
in 0 channels
Get PRO
January '22
+30
in 0 channels
Get PRO
December '21
+110
in 0 channels
Get PRO
November '21
+57
in 0 channels
Get PRO
October '21
+56
in 0 channels
Get PRO
September '21
+18
in 0 channels
Get PRO
August '21
+32
in 0 channels
Get PRO
July '21
+36
in 0 channels
Get PRO
June '21
+40
in 0 channels
Get PRO
May '21
+27
in 0 channels
Get PRO
April '21
+10
in 0 channels
Get PRO
March '21
+67
in 0 channels
Get PRO
February '21
+330
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 September0
08 September0
07 September0
06 September+1
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
جاتون خالی شنبه ی هفته ی گذشته هم مهمون داشتم؛ دو تا از دوستانم که یکیشون رو سر کار باهاش آشنا شدم و اون یکی رو توی دانشگاه - ولی همسرش هم همکارمه. چنان مرغ مجلسی و قرمه سبزی ای پختم که هنوز پس از بیش از یک هفته مدام بهش فکرمیکنم! مرغم به طور اتفاقی طعم مرغ های ننه #تاجماه رو گرفته بود (کاری که نسبت به همیشه متفاوت انجام دادم این بود که قبل از رب و آبلیمو زعفران دم کرده ریختم و سعی کردم که حجم آب هم همیشه کم و غلیظ بمونه) راز قرمه سبزی هم استفاده از سبزی تازه ی یخ زده (به جای کنسرو یا خشک)، گوشت تازه ی کم چرب که روز قبلش خریده بودم، و اضافه کردن مقداری شنبلیله خشک به سبزی هاشه. بعد از ناهار هم باهم سکرت هیتلر بازی کردیم (شبیه به مافیاست) و انقدرررر بامزه بوووود که نگو؛ هی ملت درباره همسرشون می گفتن من اینو میشناسم این الان داره دروغ میگه؛ هی وقتی بازی تموم میشد معلوم میشد بنده خدا راست می گفته! نتیجه این که همه مون باید از اول می رفتیم به فاز آشنایی قبل از ازدواج :)) - ولی من و #یار هردو راجع به هم درست حدس زدیم. اهم اهم اهم. @my_ArtDiary

2
9 صبح جلسه دارم و برای رسیدن بهش 5 صبح از خونه زدم بیرون! و پس از کنسلی ها و تاخیرهای پشت سر هم قطار قبلی و بعدی - ناگهان دیدم یک دقیقه دیگه یه قطار سریع السیر میره به سمت دهات محل کار و قیمتشم بد نیست (حدودا 20 یورو بود - به نسبت قیمت بلیت های قطارهای سریع السیر و یک ساعت دیر رسیدن به جلسه م بد نیست!) . بلیتی که واسه قطارهای منطقه ای داشتم رو بیخیال شدم و کوشیدم که به سرعت درحال دویدن و سوار شدن بلیت بخرم - درست وقتی سوار شدم ارور داد و درها بسته شد :))) منم از ایستگاه بعد تا مقصد رو خریدم و خدا خدا کردم که تو فاصله ی ایستگاه اول و دوم کسی نیاد چک کنه - که نیومد! خلاصه که به موقع می رسم... #در_به_در_دائم_الطریق @my_ArtDiary
50
3
Voice message
90
4
آدم به چشمای خودشم نمی‌تونه اعتماد کنه! مدرسه‌هه دوتا درخت و یه دونه شمشاد بیشتر نداشت و بقیه‌‌ش آسفالت بود، من حیاط چمن‌کاری شده دیده‌ام 👀 یه آهنگ جدید گرفتیم امروز، که خیلی خوش‌حس و قشنگ بود! می‌فرماید که dormi Jesu. فکرکنم به لاتین یعنی مسیحا! بتمرگ! 😅. فقط یه کم باادب‌تر، "به خواب رو" مثلا 😅 @my_ArtDiary
88
5
در مجموع اگه بخوام بگم، خوب بودا، به ویژه قطعه آلمانیه خیلی قشنگ بود! ولی کم بود. جای خالی کر بزرگ و شلوغ صد و چند نفره، پیانیست خفن و بعدا ارکستر همراه، #ماریانو و انرژیش، واقعا حس می‌شد! هرچند رهبرشون (#ماتیاس) موقع آواز خیلی خوش‌صدا بود و روی موزیکالیته‌ی اثر هم خیلی خوب کار می‌کرد، اما هنگام حرف زدن، صداش به زور درمیومد... جدا از آلمانی بودن(!) ازش برخلاف ماریانو حس انرژی و سرزندگی نمی‌گرفتم... همون جا با خودم فکرکردم هر طور بشه اون آفرِ دوتا آخر هفته فشرده و شرکت در #کنسرت گروه قبلی رو حتما دودستی می‌چسبم، همون جا هم به #زییا پیام دادم و گفتم بابت نکاتی که ماریانو در طول تمرینات می‌گه دستم فقط به دامانِ خودته...! یه چیزی هم که رو اعصابم بود موقعی بود که جدا جدا تمرین کردیم (آقایون با رهبر، خانم‌ها با همسرش). هیچ کدوم پیانیست حرفه‌ای نیستند، ولی باز رهبر اوکی‌تره و در حد نیاز از پسش برمیاد. خانمه وقتی تمرین می‌داد، کلا تا بیاد نت‌ها رو بزنه که بقیه بخونن پیانو سه بار به گریه افتاد و من بارها، بارها، بارها جلوی خودمو گرفتم که نرم بهش بگم پاشو برو اونور وایسا تو تمرین بده من خودم می‌زنم! جلسه نخست که به خیر گذشت، ولی فکرکنم ولی آخرشم یه بار همین کارو بکنم 👀 حالا امروز مستقیم از راه شرکت (طبق معمول با قطار!) دارم می‌رم اونجا... ببینیم تمرین جلسه دوم چه طور پیش می‌ره... @my_ArtDiary
88
6
پرانتز بعدی هم این که همینمون مونده سنجاق‌سینه‌مون رو هم ماسک کنیم. توی جمع‌های دوستانه که هنوز نمی‌برمش. چون #یار می‌گه زشته، مثلا می‌ری مهمونی یا دورهمی، بعد یه سنجاق بزنی به خودت که نشون بده باتری اجتماعیت کمه؟ گاهی هم می‌خوام از این که طرف مقابلم از پایین بودن باتری ناراحت یا نگران بشه یا حرفشو نزنه پیشگیری کنم و الکی می‌برمش بالا! (فکرکنید اینو می‌زنم که بتونم حسمو بگم، بعد نقاب مشهور ناشی از متفاوت بودن رو به سنجاق هم تعمیم می‌دم) مثلا توی همون تمرین، کمی که گذشت، دوباره اضطرابم رفت بالا و کمی آوردمش پایین. بعدش توجه آنکه بهش جلب شد و گفت عه این رفت پایین. صرفِ همین توجه جلب شدنه ناخودآگاه دست بردم و کشیدمش بالا چون تو ذهنم فکرمی‌کردم زشته خب، الان فکرمی‌کنه تمرین باعثش شده! نزدیک بود از دهنم به طور توجیه‌ناکِ استرس‌زده‌ی تابلویی بپره که "اشتباه شده! چون شل بود درجه‌ش خودش کم شد!" که مچِ خودمو گرفتم و به تاکتیکِ نیشِ باز و سکوت بلندِ آسودِگی‌آزار، پناه بردم 🚶‍♀ @my_ArtDiary
69
7
یکی‌ دوتا پرانتز درباره‌ی سنجاق‌سینه‌ی باتری اجتماعی باز کنم: بعد از این که دیدم نه تنها از میزان گفتگوی مورد نیاز نمی‌کاهه که حتی باید اضافه‌تر توضیح هم بدم که این چیه، فکرمی‌کنید بی‌خیال استفاده‌ش شدم؟ نه خیر! برعکس! تصمیم گرفتم بیشتر ازش استفاده کنم تا جابیفته و ملت بهش عادت کنند. از اون به بعد هم همیشه سرِ کار می‌زنمش، هرچند متاسفانه بیشتر براشون حالتِ فان داره تا راه ارتباطی - و از هیچ فرصتی هم برای اشاره بهش فروگذار نمی‌کنند 😅 من باز هم از رو نمی‌رم، همین  دیروز بود که #ممد به دلیل فشارهای ناشی از #ددلاین و همکارانی که درست و به‌موقع بهش گزارش وضعیت نمی‌دادند خشمگین بود و کارد می‌زدی خونش در نمیومد، هی توی یه جلسه‌ی پرتنشِ سنگینِ ددلاین‌زده می‌گفت نمی‌خوام انگشت اتهام به سمت کسی دراز کنم ولی خیلی "ایموشنال"ام، نمی‌دونم چه طوری بیان کنم اما فقط می‌خوام بگم چقدر "ایموشنال"ام، یهو دراومدم وسط جلسه و اون همه تنش بهش گفتم می‌خوای یه دونه از این سنجاق‌ها بهت بدم بزنی بذاریش رو کمترین درجه؟ 😜 @my_ArtDiary
58
8
همین طور که اعضای #کر یکی یکی میومدن، خانمه (اسمش #آنکه بود) بهم گفت که حدودا ۴۰ نفر هستیم ولی امروز غایب زیاد داریم و بیست و چند نفری خواهند اومد. بعد دیدم که همه هم دیگه رو به اسم می‌شناختند (تا من یاد بگیرم کی به کیه پیر میشم!) و همه هم کاملا در جریان بودند که من و دو نفر دیگه قراره بیاییم، هی میومدن دست می‌دادن و می‌گفتن عه این همونه که قرار بود بیاد بالاخره اومد؟ خلاصه که فضای دوستانه‌ای بود و بی‌سروصدا سنجاق سینه‌ی باتری اجتماعی‌م رو آوردم بالاتر، روی ۶۰، ۷۰ درصد! همون جا آنکه مچم رو گرفت و گفت این چیه؟ منی که هنوز یه ربع نشده بود می‌شناختمش گفتم چون من #اوتیسم دارم و این کمک می‌کنه که بعضی وقت‌ها که نمی‌تونم حسم رو بگم بهتر بتونم ارتباط بگیرم. (تاحالا به این سرعت اعتراف نکرده بودم! ولی خوب هم برخورد کرد) بعدش با خودم فکرکردم که "سنجاق رو می‌زنم‌ که حرف نزنم، ولی به جای حرف نزدن تازه باید توضیح هم بدم که این چیه!" سر تمرین کنار خودش نشوندم. رهبر هم سر و وضعش دست کمی از همسرش نداشت. اسپیکر هم آورده بود و قطعات رو قبل از اجرا یه بار پخش می‌کرد. نت‌ها رو هم خودش کپی کرده بود و به همه داد، چندتایی هم مداد توی یه جاقلمی گذاشته بود روی پیانو برای هرکس که نیاز داشت. هرسه قطعه تم مذهبی داشتند، اولی انگلیسی، بعدی آلمانی، و سومی - که تمرین نکردیم - لاتین. دلیلش این بود که گویا می‌خوان توی دسامبر، که هر یکشنبه مراسم آیینی پیشواز کریسمس (Advent) برگزار می‌شه، توی یکی از این مراسم‌ها اجرا داشته باشند‌. (به این جور برنامه‌ها می‌گن Gottesdienst یعنی "کار برای خدا") (همینمون کم بود! ولی خب چون من از مسیحیت تروما ندارم بدم نمیاد و خودمو زیاد درگیر معنی و ایناش نمی‌کنم، بیشتر فانه برام) (شعر آلمانیه یه جایی داشته راجع به der Herr - خدا - می‌گفت که mächtig -مِشتیش- است، یعنی قدرتمند. خیلی خنده‌م گرفته بود چون با خودم فکرمی‌کردم این الله اکبرشونه! تازه یه جایی به جای er ist der Herr - او خداوند است - هی اشتباهی می‌خوندم "es ist..." -مثل اینه که یه شخص مورد احترامی رو "این" خطاب کنی) خواننده‌ها سطح‌های متفاوتی داشتند. اما همه از دم آلمانی بودند. بینشون یه خانم پیر توجهم رو جلب کرد که پوپیتر جلوش گذاشته بود و صداش خیلی زیبا بود. معلوم بود خواننده‌ی حرفه‌ایه. ذوق کردم و ازش پرسیدم، گفت قبلا توی تئاتر شهر توی اپرا آواز می‌خونده اما الان توی کر می‌خونه 😍 هدف اینه که با همین فرمون خودش دوست شم اما هنوز روم نشده بیشتر از ذوق برای صداش باهاش حرف بزنم... #ادامه_دارد @my_ArtDiary
57
9
خیال کردم خانمه مستخدمی چیزیه، اومده در رو باز کنه. با این حال تعقیبش کردم و منم پشت سرش با دو دقیقه فاصله، سرمو انداختم پایین و رفتم تو! رو‌به‌روی در چوبی قدیمی و بزرگ اصلی راه‌پله بود و دو طرفش درهای شیشه‌ای. در سمت چپ باز بود، داخل که شدم خانمه اومد به سمتم و جوری تحویل گرفت که انگار منو می‌شناسه! فهمیدم همسر و دستیار رهبر کره، همونی که ایمیل‌هام رو جواب داده بود! خوش‌رو و خوش‌برخورد بود و باهاش چندان احساس معذب بودن نکردم. یه مقدار زیادی باهام معاشرت کرد و درباره خودشون گفت و درباره من هم پرسید، همزمان من هم مثل جوجه‌اردک از این طرف به اون طرف تعقیبش می‌کردم - اونم رفت سمت دفتر مدرسه (که بزرگ و نورگیر بود، با دکوراسیون سفید، و به جز چندین میز بزرگ، دور تا دورش طبقه‌های پر از کتاب و پرونده‌های رنگی‌رنگی بودند). کیسه‌های دستش رو گذاشت توی دفتر و در رو بست. اون جا بود که بهم گفت معلم مدرسه‌ست و اینا وسایل کمک‌آموزشی تدریس فرداشه. بعد باهم برگشتیم به سمت راه‌پله و طبقه‌ی بالا. دم راه‌پله بود که گفت ایرانی هستی؟ من درباره ایران یه کم تحقیق کردم! مسیحی هستی؟ - مکث کرد - یا مسلمون؟ (کلا خیلی از کلیساها کر دارند و خیلیایی که توی کر آواز می‌خونند سرودهای مذهبی می‌خونند و زیاد پیش میاد کسی که دوست داره عضو گروه کر باشه هم آدم مذهبی باشه). گفتم "هیچی"ام 😁 شوکه شد و گفت "اینم خوبه" 😂 بعد بحث رو تقریبا عوض کرد و توضیح داد که ما با کلیسای ثابتی همکاری نداریم، و قطعاتی که کار می‌کنیم هم از تاریخی تا مدرن رو شامل می‌شه و همه ژانری توشه... (حس می‌کنم توضیحش بی‌ارتباط به سوال و جواب قبلی نبود!) بالاخره رسیدیم طبقه‌ی بالا و فرار کردم به سمت پیانوی وسط سالن، یه پیانوی قهوه‌ای رویال که چندان قدیمی نبود ولی نو هم نبود، و رفتم سمتش که روکشش رو کنار بزنم. سالن ساده‌ای بود. در ورودی درست جلوی راه‌پله بود و در طول سالن (ضلع رو‌به‌رویی) پنجره‌هایی قرار داشتند که روشون گاهی سایه‌ی یه پرنده نقاشی شده بود. سمت چپ هم یه دیوار پر از کاغذهایی که بچه‌ها چسبونده بودند و در واقع داشت تاریخ موسیقی رو از قرون وسطی تا کنون نشون می‌داد و عددِ سال‌ها نقاشی شده‌بود. اسم و عکس بعضی از آهنگسازها و توضیحی درباره‌شون هم چسبونده بودند. ضلع پشت سر یه عالمه کمد فلزی و بالاشون هم یه چیزهایی شبیه به میز تاشو، و طرف دیگه یه در... وسط سالن هم چند تا صندلی به صورت گرد چیده شده بودند. #ادامه_دارد @my_ArtDiary
64
10
یه فوت کنم تار عنکبوت‌ها از کانال زدوده بشه... و سپس سلسله #آنچه_گذشت های هفته رو در حالی از یک هفته‌ی پیش آغاز کنم که فقط توی همین تلگرام چهل پیام خصوصی ناخوانده‌ دارم...! پنجشنبه‌ی هفته‌ی پیش برای نخستین بار رفتم سر تمرین یه گروه #کر توی برانشوایگ - و نخستین بارِ جالبی هم به شمار میومد... از خیلی وقت پیش بهشون ایمیل زده بودم و ایمیل نگو، رزومه بگو! حتی مرور قطعات آوازی‌ای که تا کنون تجربه کرده‌ام هم لذت‌بخش بود... اما گفته بودن وسط ترم هستیم و آگست دوباره پیگیری کنید. آگست پیگیری کردم و گفتند سر تمرین اول بیا... روزی که گذرونده بودم خیلی پر #اضطراب بود. از اون روزهایی که کارم تمرکز زیاد لازم داره ولی #یار دو دقیقه یه بار میاد صدام می‌کنه و یه کاری باهام داره که باید توجهمو بهش بدم و مغزم از کوشش برای تنظیم کردن خودش وسط این همه سوییچ کردن و اون همه بازتلاشِ بیهوده برای دوباره از سر گرفتن آژیر می‌کشه... من هم به طور متناقضی سنجاقِ سینه‌ی "باتری اجتماعی" رو‌ گذاشتم روی مینیمم و رفتم با وارد یه جمع هنری با چند ده‌تایی آدم جدید توی یه مکان و شرایط جدید بشم! محل تمرین، سالن اجتماعات یه مدرسه بود. مدرسه‌ی قدیمی‌ساز، درست کنار موزه‌ی آنتون-هِرزوگ و قصر آرکادِن؛ از خونه‌مون هم چندان دور نبود. مدرسه سال هزار و هشتصد و خورده‌ای تاسیس شده بود، با حیات چمن‌کاری شده و حصارهای نرده‌ای فلزی کوتاه که هر چند قدم یه بار یه در فلزی داشتند ولی همه‌ی درها قفل بودند. دور دوم بود که دور مدرسه و حومه‌ش می‌چرخیدم و با خودم فکرمی‌کردم به همسر رهبر کر ایمیل بزنم که من گم شدم یا نه، که دیدم یه خانمِ خیلی ساده با یه کیسه‌ی سنگین و داغون در دست، کلید انداخت و از یکی از درها رفت تو.... #ادامه_دارد @my_ArtDiary
68
11
اصلا من دیگه با هیچ کدومتون تو یه لیگ نیستم اگه هم ازم امضا می‌خواید باید تو نوبت وایسید! (گرچه هنوز نه به داره نه به باره، ولی دستاوردم اینه که با همون چرت و پرت‌های دیفالتِ گیجمان‌زده به مصاحبه کاری دعوت شدم!) @my_ArtDiary
136
12
وسط کد زدن بودم، غرق غرق! از اون جایی که اپلای کرده بودم زنگ زدند به سوال پرسیدن. (مصاحبه تلفنی‌طور) من تا بیاد اول کد زدنم رو توی مغزم ببندم - که نشد و مجبور شدم با task manager به زور ببندمش، بعد کلا سیستمم رو ریستارت و آپدیت کنم، بعدش ویندوزم بیاد بالا و برنامه‌های ۱. پروسس شنیداری ۲. توان معاشرت ۳. زبان آلمانی ۴. اپلای شغلی ۵‌. حافظه مرتبط با اون پوزیشنی که اپلای کرده بودم رو‌ بیارم بالا، نصف مکالمه تموم شده بود و به آلمانی سخت، یه مشت چرت و پرت دیفالت گفته بودم که راه برگشتی ازش نبود! دیروزم از بانک یهویی زنگ زدن که چون می‌خوایم برات جلسه مشاوره بذاریم درمورد روش‌های سرمایه‌گذاری (نیست پولم از پارو بالا می‌ره، از اون جهت!) نزدیک بود بگم من اونی که می‌خوای نیستم که سر بزنگاه موفق شدم اسم بانکم رو پروسس کنم و بفهمم مزاحم نیست (اسم خودم رو حتی هنوز پروسس نکرده بودم) بهش گفتم مرسی من الان قصد سرمایه‌گذاری - با پول نداشته! - ندارم 🤕 @my_ArtDiary
154
13
تا اطلاع ثانوی، خاک بر سر هر کسی که بدون قرار و هماهنگی قبلی، تلفن رو بر می‌داره و زااااااارت به یکی زنگ می‌زنه! @my_ArtDiary
134
14
خوشحالی امروز: دیدن طلوع خوشرنگ خورشید از پنجره‌ی هتل #هتل_گرد @my_ArtDiary
144
15
چنان کار سرم ریخته که دیشب یه #تودولیست نوشتم خسته شدم رفتم خوابیدم 🚶‍♀ @my_ArtDiary
156
16
معرفی می‌کنم از بالا به ترتیب: محسن، سامانتینا، نازنازول، پریشان، بنفشه‌جان، سامانتادخت سوم، فرنتوت. (سامانتادخت اول و دوم و چهارم هم داشتیم، ولی رفته‌اند خونه‌ی بخت) @my_ArtDiary
163
17
دیروز گلدون‌هامون خونه‌دار شدند ^^ گذشته از زیبایی، فکرکردیم شاید این طوری نور مستقیم صبح اذیتشون نکنه و کمی نورشون غیرمستقیم
دیروز گلدون‌هامون خونه‌دار شدند ^^ گذشته از زیبایی، فکرکردیم شاید این طوری نور مستقیم صبح اذیتشون نکنه و کمی نورشون غیرمستقیم‌تر بشه. مرحله بعدی اینه که گلدون‌هاشون رو هم یکدست کنیم @my_ArtDiary
129
18
به #یار می‌گم قبول نیست دوست داشتنت با موهای تقلبی نسبت به من سه برابر شده! گفت سه‌ برابر چیه؟ چهار برابر! حساب کردم اگه نصف علاقه‌ی پایه‌ش بهم مربوط به ویژگی‌های ظاهری باشه و نصف دیگه‌ش مربوط به منش و شخصیتم،‌ الان که سه واحد برای موهام اضافه شده می‌شه این طوری امتیازبندی کرد که: شخصیت: نیم ؛ موهای کراتینه: سه ! منم دیدم واقعا همون سه تا بسه، نیازی ندارم بقیه رو به عنوان مزیت رقابتی حفظ کنم! بنابراین تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی بی‌شخصیت و بی‌نزاکت و پررو باشم. هی هم براش خرج بتراشم! بعله. + این گونه است که پری‌رویان سیه‌دل می‌شن! @my_ArtDiary
135
19
Video message
160
20
Video message
150