881
Subscribers
-124 hours
+17 days
+1330 days
Posts Archive
به نامِ دورهای دور، برای دیرهای دیر.
که دورها همیشه خوبترند و دیرها تمامی ندارند.
ماریانا، برایت نامه مینویسم چون فقط در نامهها میشود گفت و گفت و گفت و هیچ نگفت. اینجا میشود. میشود سبز گفت. میشود راست گفت. راست گفت و نترسید. میشود آبی بود، چراغ روشن کرد، ستاره لای کاغذ گذاشت و پینوشت که آن را به سینهات سنجاق کن.
ماریانا، این نامهها آئینست و نام تو آمینِ من.این گفتههای ناخوانا شده به جوهر پس داده زیر گریه را، آمین به آمین روی بال فرشتهها با بوسه بوسه چه بوسهها هی خواهش خواهش خواهیدهام. این آمینهای آبی آبی بسیار آبی برای رویاهای تو، این راستترین مهربانی که بلدم، این چراغ روشنی میشوم و این "میبوسمت پایان هر نامه با جوهر سبز"ها ستارهی کوچک، کوچک، کوچک، آخ کوچک، اما پر نور، پر نور، پر نور و دور، دور، دور، برای تو.
همین.
زیبا بمان.
ماریانا، در تمام طول زندگی شبیه یک قطره روغن روی دریا دریا قطرههای آب بودم.
قبلا گاهی اینجا مینوشتم "حرف بزنیم؟" اما حالا بعد از همهی این ماجراها انگار دیگه این قدر از حرف پریم که دیگه حرفی نمیتونیم بزنیم. زندگی تو با ما چیکار کردی؟ دیگه حتی نمیتونیم گریه کنیم.
ماریانا، در بحبوبهی جنگ، آخر شبها زیر صدای بمبها به تو مینوشتم. میخواستم عادی زندگی کنم اما جنگ بود و هم اندوهم سر باز کرده بود. میان کلی خبر و کلمههای موشک و انفجار میخواستم دست بیاندازم کلمههای چسبیده به زندگی را پیدا کنم، اما کلماتم را جنگ زده بود.
ماریانا، یک روز صبح بیدار شدم و دیدم دودهی غم، خورشید را کشته. پتو و عروسکهای خونی کودکان، آخ ماریانا. بغضی سیمانی درون گلویم ریخت، غم سفت شده بود و راه نفسم را بسته بود. ترس، بهت، حزن. نمیدانم چقدر بعد توانستم بنویسم، فقط یادم مانده آن شب دراز کشیدم روی زمین و گفتم میخواهم جوری بخوابم انگار ابدیت پشت پلکهای بستهی منست. و به تو نوشتم دیگر گرما، امن و مهرِ نامیرا معنا ندارد. درها را باز کن. سوزِ استخوانسوز، هراس و نامهربانی به تنم زده. حالا باید لیوان چای را شست، در چمدان گذاشت و رفت.
ماریانا، به جای قلب، باغ میوه درون سینه دارم. گفته بودی تو برای گشتن میان درختها زندگی میکنی. کلمههایم را کاشتم. آرزوهایم را کاشتم. لبخندهایم را کاشتم. گریههایم را کاشتم. من خودم را دفن کردم تا تو را خوشحال کنم. قبرستان اگر گلستان و بوستان، کسی دوستش ندارد.
ماریانا، مرا از گور بیرون بیاور.
ماریانا، حروف نامهات را شمردم، دویست و هفتاد و نه حرف. نگاه کردم چطور سین، کاف، نون و کلاه الفها را مینویسی. که سه نقطه و دو نقطه را چطور یکی میکنی. دو نقطه یک خط راست و سه نقطهها یک نیمدایره شبیه ماه. به اسمم نگاه کردم. که ببینم شبیه باقی کلمهها یا با دقت و مهر. با دقت و مهر. نرم و پررنگ.
ماریانا، با خودکاری که دوستش دارم برایت مینویسم و با عطری که روی مچ دستم، روی جملهها میکشم.
ماریانا، چندمین روز جنگ بود نمیدانم. دیگر نای نامه نوشتن نبود. بالای برگه نوشتم وصیتنامه و فکر کردم نوشتنش سختست چون این آخرین نامه خواهد بود. گریان ولی مطمئن نوشتم:
تمام ریلهای قطار برای ماریانا.
پاکتهای سفید نامه برای عاشقان.
و لباسهای سفید برای من. برای من و غمها و سرخوردگیهایم. برای من که باید بروم.
آستینهای سفید خامهدوزی برای دوستم.
کاشیهای فیروزه برای دوستانم که دیگر دوستم نیستند.
بسیار مکث کردم. یک فصل گریه کردم و دوباره آمدم نشستم و این بار فقط نوشتم.
خورشید را برای تو که همیشه به من میگفتی "بهت ایمان دارم."
ماریانا، میبینی؟ جهان تهی بود و من با تمام هر آنچه تعلق و تملک، هیچ چیز نداشتم.
ماریانا، تمام دارایی ما اندوه، زخمها و راز راستین قلبهایمان خواهد بود.
ماریانا، از پس غمهایی برآمدم که...آه پدرِ آسمانها، آه مادرِ زمین. آه و آه. بیشمار حنجره آه.
ماریانا، نمیدانم. با این همه زخم و خون و خاک، اصلا میشود گفت از پسش برآمدم؟
ماریانا، باید کاری کنم. کاری کنم که با خودم بگویم ارزش داشت با تحمل تمام اینها زنده بمانم. نمیدانم چه کاری، فقط خوب میدانم باید برای این کار شجاع باشم.
ماریانا، همین نوشتن نامههای پراکنده را هم از من گرفته بودند. همین که بنویسم و تو نخوانی. همین بودن نیمه جان را به لب رساندند. حالا من فرق کردهام. حالا، حالا که کداممان همان آدم قبلست؟
ماریانا، با قدم میان هر دو درخت بلوط را متر کردم. تو پانصد و سه قدم، هفتاد و یک درخت بلوط نیامدی.
ماریانا، یادت هست میگفتیم وقتی بزرگ شدیم میخواهیم چه کاره شویم؟ من دیگر بزرگتر از این نمیشوم. حالا میخواهم توی باغهای بهشت باغبان بشوم. سبزی بچینم، گل پرورش بدهم و درختها را پیوند بزنم.
ماریانا، تو هنوز هم میخوای وقتی بزرگ شدی مهربانِ من شوی؟
ماریانا، دستهای تو ادامهی یک ساز موسیقیست. تو با تمام چوبها یکی، با کل خاک یکی، تو از جهان من دیگر جدا نمیشوی.
ماریانا، پس کی بال درمیآورم؟ گفته بودی اگر از آدمهای بد، بدی ببینم و بد نشوم به یک اَبَرانسان تبدیل میشوم. قدر جوانه زدن دانههای خیس خوردهی زیر پارچههای سفید مانده تا آدم بد قصهها میشوم. اینقدر مانده، اینقدر.
ماریانا، لابهلای چاله به چاه افتادن و تاریکِ تاریک، تا چشم کار میکند ظلمات، قدر یک نسیم روی گونهام قِل بخور. خوبی همین لمس بیدلیل هزار معناست.
ماریانا، بالی که تو روی آن دست نکشی، نبویی و نبوسی آسمان را بلد نیست. شانههایم را در دستانت بگیر، کف دستهای تو، بالهای منست. بغلم کن، ضربدر دستانت پشت کمرم، بالهای منست.
ماریانا، قدر تمام بدیها، تمامِ تمام آدم بدهای جهان، با تو خوبم. دستهایت را، بالهای مرا، به من بده.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
