fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

برسد به دست ماریانا،

برسد به دست ماریانا،

کانال بسته

نمایش بیشتر
871
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
حال روحی مناسبی ندارم، یه جایی توی مرحله‌ی انکار برگشتم و خواستم غلبه کنم به هیولایی که منو بلعیده اما حالا اینجا توی شکم هیولا، توی تاریکی دیگه دست و پای بیخود نمی‌زنم. می‌خوام بپذیرم از پا دراومدم و چاره کنم. درمان کنم زخم‌ها رو. می‌خوام به خودم زمان بدم. من شما رو یادم نمیره. فقط متعهد باید بمونم به مسیر پس به یادتونم حتی اگه نوتیفش براتون نیاد. برای من خیر بخواید در تمام ابعاد زندگی یه سیاهچاله داره منو به سمت نابودی می‌کشونه. و فاصله‌ام خیلی خیلی با شکستن جبران ناپذیر کمه. میرم ولی پیام‌ها و نوشته‌هاتون و هر چیزی که منو یادتون انداخته یا برام نوشتید احتمالا شبیه نورهای کوچیک کوچیک آسمون اینجا رو روشن کنه. نمی‌دونم وقتی برگردم چه شکلی شدم و آیا پیروز شدم بر تاریکی یا یکی شدم با سیاهی‌ها. می‌خوام با ته مونده‌ی زورم تمام توانی که برام مونده رو جمع کنم و تلاشم رو بکنم از راه درست که همیشه طولانی‌تر و سخت‌تره برگردم به خودم، به خونه و بعدش دوباره به اینجا.

یه زمانی به طلوع گفتم دلم می‌خواد داستان بنویسم. تشویقم کرد. حالا که رفته اما حسی که به من داد توی قلبمه. زیاد اینجا پراکنده‌گویی می‌کنم. از طرفی وقتی این جا می‌نویسم و غم منو بلعیده نجات پیدا می‌کنم. از طرفی هم اجازه نمیده چیزی درخور بنویسم. نمیدونم بمونم یا برم. رفتن برام سخته، موندنم بی‌انتها بی‌‌فایده. پیِ آرزو‌ها رفتن، پی خودت رو گرفتن. شجاعت می‌خواد. نمیدونم می‌تونم یا دویدن رو به عقب و بیهوده‌‌ست. از کی پی زندگی رو ول کردی؟

‌ ‌ ماریانا، شاید باید رُبود. نیک زیستم اما هیچ وقت کافی نبود. باید رُبود. آرام و نرم بودم اما از این پس باید با چنگ و دندان از خودم مراقبت کنم. مهرم را از کثافتِ تلافی دور نگه می‌دارم. مهرم را حتی از بخشش آن‌ها دور می‌کنم. تا ابد در سرمای بیرون قلبم خواهند ماند. ‌ ماریانا، پرتکلف نوشتم چون این زمین بازی من نبوده، تازه واردم و نابلد، دشوار نوشتم اما تو روان بخوان حرمت قلبم را نگه می‌دارم. ‌

ممنونم که شادی‌هاتون رو با من تقسیم کردید. هزار هزار برابر بشه، کرور کرور ستاره روونه‌ی زندگی‌هاتون.

میشه از اتفاقات خوبی که امروز داشتید بگید؟ چیزهای کوچیک و ساده. چیزهای معمولی و روزمره. حرف‌های خوبی که از کسی وقتی شنیدید. یا هر چیزی که خوشحالتون می‌کنه. می‌خوام با شادی شما آروم باشم.

یه چیزی بگو.

‌ ‌ ماریانا، ناامید از تمام آدم‌ها برای‌ات می‌نویسم: حالا که این قدر تنها، غریب و جا مانده‌ام چرا هنوز باورم نمی‌شود، باورم نمی‌شود همه خیلی وقت پیش در سکوت رفته‌اند و من تمامِ وقت با خودم حرف می‌زدم. ‌ ماریانا، من با خودم حرف می‌زنم. حتی تو هم که من این قدر، جوابم نمی‌دهی. ‌ ماریانا، پاسخ مرا نده. اجازه بده امید روزی، جایی، بالاخره، کنارم بماند. بدون این نامه‌ها می‌دانی چه قدر تنهاترم؟ وسعتی ژرف ترسناک. ‌

تا اینجاش بلد بودم، آره تازه این بلد بودنم بوده، از اینجا به بعدش چیکار کنم؟

‌ ‌ ماریانا، من فرار کردم. من به تو‌ فرار کردم. حالا خودت ببین چقدر، چقدر و کجای زندگی من هستی. پس دیگر نخواه، نخواه تو را هم رها کنم، من خودم را از دست داده‌ام، دیگر از آن پس چه چیزی می‌ماند؟ ‌

یه پرسش‌هایی از اولم اشتباهه. یه جوابایی هست که هیچ امتحانی باعث نمیشه بنویسیشون. بیایید فکر کنیم امشبم شب بخیر گفتم.

نمی‌دونم دنبال چی می‌گردم. فقط می‌دونم از قلب می‌گذره. تنها گذری که عبور نخواهد کرد، رد نمیشه. می‌مونه. می‌مونه. می‌مونه‌.

یه چیزی بفرستید که به قلبتون چسبیده از دوست داشتنش:

‌ ‌ ماریانا، می‌خواستم درخت به درخت، پرنده، آسمان به آسمان، که گفتی همان کلمه کلمه کاغذی که می‌نویسی درخت و پرنده و آسمان من‌ست. باور نکردم. روزهای بسیار ننوشتم. پشیمانم. ‌ ماریانا، قول بده اگر نوشتم و کسی نخواند تو بخوانی، تو بمانی و تمام این‌ها واقعی باشد. ‌ ماریانا، من حقیقت تو را دوست دارم. دوست داشتنی سخت که تمام زندگی‌ام را می‌خواهم بگذارم. کم نیست. تمام یک زندگی، یک بار زندگی. منتی نیست، خودم می‌خواهم یک آدم واقعی باشم. ‌

‌ ‌ ماریانا، شورِ تنم را هی می‌کنم. دور می‌شوم، ترسیده‌ام اگر بمانم چه می‌شود. ‌

‌ ‌ ماریانا، کاش کسی بود که دستانم را در جوهر آبی فرو می‌بردم و تمام تنش را، همه‌ی خانه‌ و آینه‌هایش را کلمه کلمه می‌نوشتم. کلماتی که می‌خواهم زنده شوند. ‌ ماریانا، اگر کسی بود انگشتان جوهری مرا می‌توانست شبیه شاخه‌هایِ گل یک دسته‌‌گل میان مشتِ یک دستش نگهدارد و ببوید. ‌ ماریانا، گل‌هایی که بوی دریا می‌دهند و ماهی‌‌هایش، بذرهایش، درون قلب هر کسی‌ست که باور دارد قصه‌ها پُرند از آدم‌هایی که پیدا نخواهیم کرد. ‌

هنوزم این‌جا رو می‌خونی؟

بین هزارتا دو راهی موندم که سر هر دو تا راه همه‌ش نشستم‌ گریه می‌کنم برات طلوع. برگرد بیا.

همه به اندازه‌ی هزار سال خسته‌ایم. همه‌ی کسایی که توی آخرین دقیقه‌های باقی مونده از امروز توی یادتون هستن و آخرین چیزی هستن‌ که دارید بهشون فکر می‌کنید، من‌ به جای همه‌ی اون‌‌ آدم‌ها بهتون شب‌بخیر میگم. شب بخیر.

‌ ‌ ماریانا، مگر رسالت آدم‌های معمولی همین نبود؟ ‌

یه روزهایی هم اینجوری میشه، چای و چای و یکهو می‌‌بینی عه یه بار دیگه نوشتن نجاتت داد. بنویسید، بنویسید، بنویسید و تمام قد ایستاده بر کاغذهایی که پر از کلماتی که تنها متعلق به شماست بمیرید*. در این مرگ زنده خواهید شد. زنده خواهید ماند. همانطور که طلوع، جاودانِ خوبی‌هایش تا ابد جاری‌ست. *: منظورم از مردن یعنی ادامه، ادامه، ادامه. بیایید تمامِ زندگی رو زندگی کنیم، و در مسیر کشف خویشتن و خلق و یافتن معنا تا آسمان هفتم پیش بریم. جرئت زیستن و پیدا کردن نور برای شفای جراحات و خلق کردن، خلق کردن، خلق کردن. یه جادویی درونش هست که نمی‌دونیم و کار می‌کنه.