3 836
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-6730 days
Posts Archive
3 836
خوشحالی از کشتن هزاران معترض؛ چرا؟
بخش دوم
بنابراین، درک این که «شر، فقدان همدلی است» یک هشدار ابدی به بشریت است. این جمله ما را دعوت میکند تا شر را نه در آن سوی مرزها، که درون ساختارهای ذهنی و اجتماعی خود جستوجو کنیم. این مهم یادآوری میکند که مهمترین جنگ، جنگ برای حفظ و تقویت توانایی همدلیمان است. همدلی با کسانی که با ما نیستند، با کسانی که رنج میکشند حتی اگر در اردوگاه دشمن باشند، با قربانیانی که صدایشان به جایی نمیرسد. این تواناییِ «معنا دادن» به رنج دیگری، شاید تنها سدی باشد که میتواند در برابر سیل ویرانگر بیتفاوتی و شرارت بایستد. در جهانی که به سرعت در حال قطبی شدن است، شاید مهمترین وظیفه اخلاقی ما این باشد که هرگز نگذاریم چهره یک انسان در برابرمان بیمعنا شود.
https://t.me/drabbasee
3 836
خوشحالی از کشتن هزاران معترض؛ چرا؟
بخش نخست
این پرسش در چهلروز گذشته گریبان من را گرفته که چگونه کسانی (بهویژه آدمیان مدعی دینداری و معتقد بهخدا و مدعی انساندوستی و مبارزه با حکومتهای به قول خودشان «کودککش») اینچنین بهراحتی و اغلب با خوشحالی از کنار هزاران جانباختۀ ایرانی میگذرند و بلکه خوشحالی خود را هم پنهان نمیکنند؟.
یادم آمد از نوشتۀ دراکولیچ در مورد میلوشویچ.
«برای انسانی چون میلوشویچ رنج انسانی دیگر بیمعنا بود. او قادر به همدلی با دیگران نبود. با دیدن او درک کردم: شر فقدان همدلی است.»
این جمله، که در مواجهه با یکی از چهرههای تاریک تاریخ معاصر شکل گرفته، نه حکمت اخلاقی، که کلیدی است برای ورود به یکی از عمیقترین معماهای وجود انسان: سرشت شر.
این عبارت، شر را نه بهعنوان یک نیروی ماورایی یا یک جوهره انتزاعی، که بهعنوان یک نقصان، یک خلأ در درون انسان تعریف میکند. فقدان همدلی، ناتوانی از درک رنج دیگری و مهمتر از آن، بیمعنا شدن آن رنج در برابر چشمان ما، همان جایی است که ریشههای شرارت در آن میروید.
برای درک این مفهوم، باید ابتدا به سراغ خود «همدلی» برویم. همدلی فراتر از ترحم یا دلسوزی صرف است. ترحم میتواند از یک فاصله امن و از موضعی بالا به دیگری بنگرد، اما همدلی مستلزم نزول کردن است. همدلی یعنی توانایی این که خود را به جای دیگری بگذاریم، جهان را از پشت عینک او ببینیم و درد او را نه بهعنوان یک پدیدهی بیرونی، که بهمثابه زخمی بر پیکر خود احساس کنیم. این یک پل ارتباطی است که جزیرۀ وجود ما را به سرزمین وجود دیگران متصل میکند. وقتی این پل ویران باشد، دیگران به اشیایی در چشمانداز زندگی ما تبدیل میشوند. آنها سوژههایی با احساسات، ترسها و امیدهای خود نیستند، بلکه موانعی بر سر راه اراده ما، یا ابزارهایی برای رسیدن به اهدافمان هستند.
میلوشویچ، به عنوان نمونه والای این وضعیت، انسانی بود که دیگری برایش «بیمعنا» بود. این بیمعنایی، دقیقن هسته مرکزی شر است. در جهانی که دیگری برای ما معنا ندارد، رنج او نیز نمیتواند ما را متوقف کند. ما قادریم بر پیکر او نقشههای خود را پیاده کنیم، بیآنکه لرزهای بر انداممان بیفتد. تاریخ مملو است از نمونههایی که در آنها، قربانی شدن انسانها نه به دلیل خباثت ذاتیِ فاعلان شر، که به دلیل نوعی «کوری انتخابی» ممکن شده است. کوری نسبت به چهره انسانی در برابر خود. این همان چیزی است که در عملیاتهای نظامی، از واژگانی مانند «خنثیسازی اهداف» استفاده میشود تا تصویر یک انسان زنده با این واژههای فنی و بیروح پوشانده شود.
اما این فقدان همدلی از کجا نشأت میگیرد؟.
روانشناسی و عصبشناسی به ما میگویند که همدلی یک توانایی طبیعی در انسان است که در بخشهایی از مغز، مانند آیینهنرونها، ریشه دارد. با این حال، این توانایی میتواند توسط عوامل گوناگونی سرکوب یا نابود شود. ایدئولوژیهای تمامیتخواه یکی از مهمترین این عوامل هستند. وقتی انسانها در قالب یک برچسب جمعی - «دشمن»، «تروریست»، «فتنهگر»، «کافر»، «نژاد پست» - طبقهبندی شوند، همدلی با آنها نه تنها غیرممکن، که گاه خیانت به آرمان بزرگتر تلقی میشود. ایدئولوژی، با ساختن دنیایی دو قطبی از نیکان و بدان، پردهای بر چهره انسانیت فرد مقابل میکشد و دیدن او را به عنوان یک «انسان» دشوار میسازد.
ترس نیز از دیگر عواملی است که همدلی را میمیراند. انسانی که در ترس دائمی به سر میبرد، تمام انرژی خود را صرف بقای خویش میکند. در این وضعیت، دیگری نه یک همنوع، که تهدیدی برای امنیت و منابع محدود ما قلمداد میگردد. ترس، پنجرههای ادراک ما را به روی رنج دیگران میبندد و ما را در لاک دفاعی فرو میبرد.
قدرت بیحد و حصر نیز به همین میزان ویرانگر است. کسی که در اوج قدرت نشسته، ممکن است به تدریج توانایی درک ضعف و آسیبپذیری را از دست بدهد. برای او، رنج دیگران به یک داده آماری، به یک «تلفات جانبی» در مسیر تاریخ بدل میشود که هرگز طعم آن را نچشیده است.
نتیجه این فقدان همدلی، دنیایی است که در آن شر نه به صورت هیولایی با شاخ و دم، که به صورت انسانهایی عادی، با کت و شلوار یا لباس فرم، ظاهر میشود. همانطور که هانا آرنت در گزارش خود از محاکمه آیشمن در اورشلیم، به مفهوم «ابتذال شر» اشاره کرد، شرارت بزرگ اغلب توسط انسانهایی رقم میخورد که نه شیطانصفت، که به طرز وحشتناکی عادی هستند. آنها صرفن از توانایی «فکر کردن» به معنای واقعی کلمه - یعنی قرار دادن خود به جای دیگری - محروم هستند. فقدان همدلی، آنها را به چرخدندههایی تبدیل میکند که بدون پرسش، دستورات را اجرا میکنند.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 836
از کتاب «هزار پیشه»
چارلز بوکوفسکی
«اما گرسنگی، متأسفانه، کمکی به پیشرفت هنر نکرد؛ فقط باعث پسرفتش شد. روح انسان در شکمش ریشه دوانده. آدم بعد از خوردن استیک و نوشیدن یک پنجسیری بهتر مینویسد، خیلی بهتر از موقعی که فقط یک شکلات پنجسنتی خورده. اسطورهی هنرمند گرسنه بیشتر به شوخی میماند. همینکه فهمیدی همهچیز فقط شوخیاست عقلت سرجاش میآید و شروع میکنی به زخمزدن و سوزاندن آدمهای دوروبرت».
https://t.me/drabbasee
3 836
غریبهای در جستوجوی غریبهای
ص ۲
نگاه کردم به کیسههای سیاه. به آن همه کیسه که هر کدام یک نفر بودند، یک اسم، یک مادر، یک انتظار. نگاه کردم به عکس پسرک که حالا رویش خیس شده بود، از اشک یا از چیز دیگر.
بلند شدم. گفتم: «نه. مال من نیست.»
مرد روپوش سفید آمد نزدیکتر، نگاهی به کیسه انداخت، نگاهی به من، شانه بالا انداخت و رفت.
من اما نرفتم. ایستاده بودم. فکر میکردم آقا معلم که مرا فرستاده، حالا پشت میزش نشسته و منتظر است. فکر میکردم پدر و مادر آن پسر با پیراهن آبی، شاید هنوز ندانند، شاید هنوز امید دارند. فکر میکردم من غریبهای هستم که دنبال جنازۀ غریبهای دیگر گشتهام، و حالا هر دو غریبهتر از قبل شدهایم.
کیسه را بستم. زیپ را کشیدم تا آخر. صدایش مثل دندانههای یک قفل بود که بسته میشود.
از سالن که بیرون آمدم، عکس را توی جیبم گذاشتم. لبههایش هنوز توی پوست دستم بودند. آن را پس نمیدادم. دیگر مال من بود. تنها چیزی که از آن پسر مانده بود، توی جیب من بود. و من هرگز او را ندیده بودم. هرگز. حالا اما همیشه میدیدمش. آن پسر روی صندلی پلاستیکی سفید. با پیراهن آبی. که لبخند نمیزد. انگار میدانست. انگار آن روز، پشت آن دوربین، کسی ایستاده بود که قرار بود روزی عکسش را ببرد توی یک سردخانه، و صورتش را میان آن همه کیسۀ سیاه، آن همه بیصورتی، پیدا نکند.
و این شد تمام مأموریت من: اینکه بفهمم بعضی مردهها را نه میتوان پیدا کرد، نه میتوان فراموش. بعضی مردهها با تو میآیند بیرون. مینشینند توی جیب پیرهن تو. میآیند توی خوابهایت. میشوند یک عکس سهدرچهار با گوشههای خمیده، که هر بار نگاهش میکنی، یک جای تازهاش زنده میشود.
https://t.me/drabbasee
3 836
غریبهای در جستوجوی غریبهای
ص اول
دانشآموز - کودک کار، مادر سالخوردۀ زمینگیری دارد که توان ندارد دنبال جنازۀ فرزندش بگردد. پدرش دچار بیماری اعتیاد بوده و رها کرده و رفته. خواهری در شهرستان دارد که از جانباختن برادر بیخبر است.
آقا معلم، کسی را مأمور یافتن پیکر دانشآموز میکند؛ تنها با یک قطعه عکس.
و تراژدی از این نقطه آغاز میشود که غریبهای در جستوجوی پیکر غریبهای دیگر است.
وارد سالن شدم. بوی وایتکس و چیز دیگری که سعی داشتند با وایتکس پنهانش کنند، به صورتم کوبیده شد. معلم گفته بود: «تنها یک قطعه عکس دارد. یک دانشآموز - کودک کار است جانباخته.» و عکس را داده بود دستم. یک عکس سه در چهار، قدیمی، با گوشههای خمیده. پسری با یک پیراهن آبی که روی یک صندلی پلاستیکی سفید نشسته بود و لبخند نمیزد. شاید از نگاه کردن به دوربین خجالت میکشید. شاید هم آن روز خسته بود.
گفتم: «چطور پیدایش کنم؟»
گفت: «صورتش را نگاه کن. عکس را با صورت جانباختگان تطبیق بده.»
صورت. چه کلمهی سادهای. چه کلمۀ دستنیافتنی.
حالا کنار در ایستاده بودم و عکس را در دستم فشار میدادم. لبههایش توی کف دستم فرو میرفت. مردی با روپوش سفید که رویش لکههای قهوهای داشت، آمد و بدون اینکه نگاهم کند، گفت: «بیا.» انگار سالها بود منتظرم بود. انگار من هزارمین نفری بودم که با یک عکس سه در چهار میآمدم تا یک مرده را از میان مردهها بیرون بکشم.
راه افتادم پشت سرش. کفشهایم روی سیمان خیس صدا میداد. دالان باریکی بود با لامپهای فلورسنت که نور سفید و مردهای روی دیوارها میریختند. به یک در بزرگ فلزی رسیدیم. مرد روپوش سفید در را باز کرد و رفت کنار. دستش را گرفت جلوی دماغش، عادتی، بیآنکه واقعن چیزی را حس کند.
سالن بزرگ بود. سرد. آنقدر سرد که نفس را توی سینه حبس میکرد. روی زمین، ردیفهای منظمی از کیسههای سیاه پلاستیکی خوابیده بودند. زیپهایشان تا نیمه بسته بود. از بعضیها یک تکهدست بیرون زده بود، یا یک لنگه پا، یا یک مشت مو. از بعضیها هیچچیز. فقط سیاهی پلاستیک، که رویش برچسب و شماره زده بودند.
ایستادم. نگاهم روی ردیفها چرخید. اولین کیسه. دومین. سومین. تا بیست و سومین را شمردم، بعد گم کردم.
مرد روپوش سفید گفت: «عکس را بده ببینم.» نگاهش کرد. گفت: «بچّه است ها. آن طرفها باید باشد.» دست دراز کرد و نشان داد: آن ته سالن، نزدیک دیوار. ردیف آخر.
رفتم. قدم برمیداشتم و صدا نمیآمد. انگار زمین هم مرده بود. نزدیک شدم. اولین کیسه را نگاه کردم. مردی بود با ریشی انبوه. چشمهایش بسته بود. دستم را بردم جلو، پلاستیک را پس زدم. صورتش را نگاه کردم. نه.
دوم. زنی بود با یک خال بالای لب. چادرش خونی بود. نه.
سوم. کیسه را که باز کردم، دیدم چیزی شبیه یک تکه گوشت است. فقط یک تکه گوشت که یک گوش داشت. پلاستیک را رها کردم. عقب رفتم. نگاهم روی برچسبها افتاد. اسمها را میخواندم: «محمود... فاطمه... رضا... بیهویت... بیهویت...»
وارد ردیف آخر شدم. اینجا کیسهها کوتاهتر بودند. کوچکتر. پسرها. دخترها. کودکانی که کار میکردند و جان باخته بودند.
اولی. صورتش پر از ترکش بود. دهانش باز مانده بود. نه.
دومی. سر نداشت. جای سر، یک باند پیچیده بودند که خیس بود و سیاه. نفس عمیق کشیدم. بوی وایتکس دیگر کار نمیکرد. آن بوی دیگر، زیر وایتکس، حالا توی گلوی من بود.
سومی. دختربچهای بود با موهای بلوطی. چشمهایش نیمهباز بود. یک خرگوش پلاستیکی کنارش گذاشته بودند. نه.
چهارمی. پسری بود با پیراهن آبی. دقیقن همان آبی. همان آبی عکس. زانو زدم کنار کیسه. دستم میلرزید. پلاستیک را کنار زدم.
صورتش را دیدم. یا بهتر است بگویم، چیزی را دیدم که جای صورتش بود. یک حفره. یک لخته. یک نقش برجسته از استخوان و گوشت که دیگر شبیه هیچکس نبود. شبیه هیچکدام ما نبود. شبیه آن پسر روی صندلی پلاستیکی سفید نبود که لبخند نمیزد.
عکس را آوردم بالا، کنار آنچه از صورتش مانده بود. دستم آنقدر میلرزید که عکس توی چشمم محو میشد. نگاه کردم. نگاه کردم. دنبال یک خال میگشتم، یک خط، یک انحنای ابرو. چیزی نمانده بود.
مرد روپوش سفید از ته سالن صدا زد: «پیدا کردی یا نه؟ باید در را ببندم.»
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 836
در گوشُ
در دلُ
در سرم
فریاد میکشد تنها مرثیه بنویس.
در دل سرد دیماه، وقتی که آسمان ایران ابری بود و زمین از سنگینی سکوت به خود میلرزید، آنان رفتند. نه برای فتحی، نه برای غنیمتی، تنها برای برای فریادی که حتمن به گوش کسی برسد؛ رفتند برای این که بایستند. همین.
آنها از دل خانههایشان برخاستند، از پشت پنجرههایی که رو به فردا باز میشد، از میان شامهای که بوی نان و گلاب میداد. روسریهای رنگین بر سر داشتند، دستهایی که شاید تا دیروز قلم یا بیل یا دستکش کار به دست گرفته بودند، در دستان هم گره خوردند. به خیابان زدند؛ همان رگهای همیشه زخمی شهر.
و در میان آن هیاهوی سرد، بعضیها دیگر برنگشتند. نه برای اینکه خسته شدند، نه برای اینکه راه را گم کردند. برنگشتند چون سنگینی یک آرمان بر دوشهایشان، از جان سبکشان سنگینتر بود. رفتند تا بمانند.
شجاعترین نبودند؟.
شجاعت یعنی چه؟؛ یعنی نیزه به سینۀ دشمن زدن؟؛ یعنی از بلندی پریدن؟؛ شاید.
اما شجاعت واقعی کف خیابان بود که بدانی ممکن است برنگردی، بدانی که فردا خبرت را در چند خط خشک و خالی خواهند نوشت یا شاید هم ننویسند، بدانی که شمعهای فاتحهات را در گوشۀ کوچهها و خانهها روشن میکنند، و باز بروی.
آنان رفتند به استقبال بادهای سرد، به استقبال گلولههایی که نام نداشت، به استقبال آن نقطۀ بیبازگشت.
در چشمهایشان نه کینه بود، نه ترس؛ ارادهای بود از جنس باور. باور به اینکه شاید امروز، شاید فردا، شاید در دیماهی دیگر، سالی دیگر، کسی از کنار دیوارهای شهر بگذرد و بگوید: «اینجا، کسی برای من ایستاد.»
آنان نرفتند که قهرمان بشوند. رفتند که انسان بمانند. در عصری که انسانها به تماشا نشسته بودند، آنها از تماشاگه برخاستند و به متن تاریخ دویدند. خطشان را خودشان نوشتند؛ با قدمهایشان روی سنگفرشهای سرد، با نفسهایشان در هوای آلوده، با تمام بودنشان در میدان نبودن.
حالا، هرگاه دی آید و باد سرد بوزد، ردشان روی خیابانها هست. نه به شکل سایه، که به شکل پرسشی در ذهن تاریخ: «آیا من هم میتوانستم بروم؟»
شجاعترین انسانهای تاریخ معاصر ما... نه به خاطر مرگشان، که به خاطر زندگیای که انتخاب کردند. زندگی در میانۀ میدانی نابرابر، زندگی در چشمانداز یک وطن آزاد، زندگی در قامت یک «نه» بزرگ به تمامِ شرها و پلیدیها و زشتیها.
۲۸ بهمن ۱۴۰۴
https://t.me/drabbasee
3 836
برای جاویدنامهای وطن
ای دل! خون است دریا دریا. گفتی چارهای سازم در وادی محبت، اما مگر این وادی جز بیچارگی نشانی دارد؟. محبت که آمد، چاره رفت و تدبیر خانهخراب شد. اینجا سرای بازی است، سرایی که نقاشش رنگها را بیوفا آفریده؛ رنگهایی که میگویند و نمیمانند، میدرخشند و خاموش میشوند.
و تو، ای نغمۀ غریب! در این کاروانسرای فریب، چه میخوانی؟. آوازت در میان هیاهوی رنگها گم میشود، اما هنوز میخوانی. اینجا کسی به نوا نیست؟.
خون است چشمهچشمه، دامن طلب کن ای دل!
نه از آن رو که به وصالی دست یابی، که به آیینهای بنگری و چهره حقیقت را در آن ببینی. سالها است این زمین، مهماننوازیِ خون را آموخته؛ از از ازل تا آبان و دیماه، از گلوی بریده نی تا سینه چاکزدۀ لالههای سرخ ایران. هر قطره، قصهای دارد که زبان از گفتنش قاصر است.
دامن بگشا ای دل! که این چشمهها از ازل جاری بودند و تا ابد نیز خواهند جوشید. تو را چه غم که دامنت رنگین شود؟؛ مگر نه این است که هر که در این وادی پای نهاد، جز با جامهای سرخ به دیار نیستی نرفت؟.
با این همه تباهی، راهی دگر نیابی.
هر سو که مینگرم، آسمان دودی است و زمین غباری. درختان، خزانهای پیدرپی را به یادگار بر شاخه دارند و باد، بوی مرگ را از شهری به شهر دیگر میبرد. اما تو، ای دل غریب! هنوز امید داری که بهاری برسد بیخزان؟. مگر نه این است که از این خزان پیدرپی باید گریخت و رفت؟؛ اما به کجا؟.
از این سرای بازی که هر گوشهاش تازهترین رنگ را به رخ میکشد و سپس به سیاهی مینشاند؟؛ راهی نیست مگر آنکه چشم بربندی و قدم در وادی بیرنگی نهی.
از رنگهای دنیا باید گذشت و رفتن. اما نه چون ابری که میگذرد و بر جای نمیماند، که چون شمعی که میسوزد و روشنایی میبخشد. گذشتن از رنگ، نه به معنای نادیدن که به معنای دریدن پردههای فریب است. باید چنان رفت که ردّ پا بر زمین بماند، چنان زیست که نام بر لبها بماند، چنان سوخت که خاکسترت بذر لاله شود.
کاش میدانستم این لالهها که در دی زمستانی سر میکشند، چه رازی در سینۀ سوخته دارند؟. در اوج سرفرازی، سرخترین جام را به دست گرفتهاند و با باد صبا میگویند: «ما از تبار چشمههای خونیم، از تبار جراحتی که التیام نمیپذیرد.» لاله، بلندقامتترین شهید این وادی است؛ بیآنکه فریاد کند، فریادگر است. بیآنکه بگوید، تمام ماجرا را بر گلبرگهای خود نوشته است.
و تو، ای دل! اگر لالهای در بوستان دیدی که قامت افراشته و جامی به دست، سر بریده، زانوی ادب بر خاک بزن و سجده شکر به جای آور که در این وادی بیوفا، هنوز کسی هست که از سرّ خون سخن میگوید.
اما وای بر ما که این همه لاله، جز خون میبینیم. وای بر ما که از نغمۀ غریب، جز زمزمهای مبهم نمیشنویم. روزگار، پردهنشین بیصدایی شده و آوازها همه در گلو شکستهاند. کاش میشد چون باران از آسمان چکید و بر مزار این همه آرمانِ بربادرفته، اشک ریخت. کاش میشد دستی از غیب بیرون آید و پردۀ این سرای بازی را یکباره فرو هشتد.
خون است چشمهچشمه، دامن طلب کن ای دل!
بگذار دامنت رنگین شود از این شرابخانهای که هر قطرهاش جرعهای از جام الست است. بگذار تا بر این خاک سرخ، ردّ پایی از خود به یادگار نهی، هرچند ناچیز. تو نیز روزی از این وادی خواهی رفت، چنان که هزاران دل پیش از تو رفتند. اما مباد بیدامنی بروی! مباد جامه سفید بر تن داشته باشی در دیاری که همه سوگواران، سرخپوشند.
از این خزان پیدرپی باید گریخت و رفتن. اما گریز تو نه از سر ترس که از سر شوق باشد. باید چنان گریخت که پروانه از پی شمع میگریزد!؛ میداند که سوختن در پی دارد، اما سوختن را به ماندن در ظلمت ترجیح میدهد. این وادی، وادی پروانگان است، وادی شمعهای بیپروا. اگر تو نیز شمعی، فروزان باش اگرچه میگدازی. اگر پروانهای، گرد شمع حقیقت بگرد اگرچه بال و پر میسوزی.
ای دل! این آخرین نغمهای است که در این سرای بازی برمیآورم. بگذار غریبانه باشد، چنان که همیشه بوده. بگذار جانسوز باشد، چنان که هر مرثیهای که بر مزار عزیزی خوانده شود.
من از چشمههای خون سخن گفتم، از لالههای سرفراز، از رنگهای بیوفا، از خزانهای پیدرپی. اما تو میدانی که تمام این سخن، شرح یک روایت بیش نبود: روایت دلی که در وادی محبت، جز بیچارگی نیافت و جز خون، جرعهای ننوشید و جز رنگ سرخ، جامهای نپوشید.
و اکنون، در این پایان غریب، دستهایم را بر دامن خونین دل میفشارم و زمزمه میکنم: خون است چشمهچشمه، دامن طلب کن ای دل!
باشد که بهار از راه برسد و لالهها، در اوج سرفرازی، درودی بفرستند به تو، ای دل غریب! ای همسفر دیرین! ای رهرو وادی ایران، ایران خونین.
https://t.me/drabbasee
3 836
خون است چشمه چشمه، دامن طلب کن ای دل
در وادی محبت، جویای چارهسازی
خون است چشمه چشمه دامن طلب کن ای دل
با این همه تباهی، راهی دگر نیابی
منسوب به حسن قدرتآبادی
3 836
مرثیۀ دیماهی
دیماه بود و ما نفهمیدیم. ماه دی بود و ما نخندیدیم.
هوا سرد بود و ما پیچیدیم در خود.
و آنها رفتند، یکیک، دستهدسته، بدون خداحافظی. گفتند برمیگردیم، به وعده وفا نکردند این وفاداران.
پسران رفتند. پسرانی که تازه مرد شده بودند.
خط سبز بالای لب آن یکی تازه بود، اما پدر شده بود.
آن یکی فردا قرار داشت معشوقهاش را ببیند.
آن یکی کتاب ریاضی را گذاشته بود روی میز، گفت برمیگردم.
برنگشت. کتاب ماند. میز ماند. دستنوشتهها ماند. حسرت مادر بیشتر ماند.
دخترها رفتند. با موهای شلال و وزان در باد.
یکی تازه نامزد کرده بود و حلقه هنوز به دست راستش بود.
یکی آرایش نکرده بود، گفت «حیف»...
یکی شعر میگفت، دفترچهاش خطخطی بود.
دفترچه ماند. شعر ناتمام ماند. قامت پدر چون لام ماند.
دخترها رفتند و کوچه بوی گیسویشان را پس نداد.
همسران رفتند.
آن یکی صبح، چای ریخت و لیوان خالی ماند.
آن یکی شب، پتو را به سر کشید. سردش شد. گریه کرد و تا فجر صادق بیدار ماند.
آن یکی نیمهشب، بیصدا بلند شد، نگاه کرد به صورت فرزنذش، فکر کرد فردا میبیندش.
فردا نیامد. نیمهشبها بیاو ماند.
حلقههای ازدواج، روی میزهای خاکگرفته، بیصاحب.
عکسهای دو نفره، یک نفره شدند. قابها شکستند، همه شکستند.
کودکان رفتند.
با کفشهای کوچک، با جامدادیهای رنگی.
یکی تازه خواندن یاد گرفته بود، روی تخته نوشته بود «وطن».
یکی عروسکش را بغل کرده بود، عروسک برگشت، او نه.
یکی فردا امتحان داشت. فردا نشد. معلم گفت «غایب».
غایب...، این کلمه را برای کودکی که هفت سال دارد، چقدر تلخ مینویسند.
کهنسالان رفتند.
آن یکی عصا را گوشه دیوار گذاشته بود، گفت نماز صبح برمیگردم.
عصا افتاد. نماز صبح قضا شد.
آن یکی نوهاش را صدا زد، صدا در گلو ماند.
آن یکی تمام خاطرهها را در سینه داشت، سینه را نشانه گرفتند.
خاطرهها خاک شد.
پدران رفتند.
پدرانی که تکیهگاه بودند، ستونهایی که خم نشدند، اما شکستند.
یکی کیف پولش را جا گذاشته بود، پول که نبود. عکس بچهها به جای پول...
یکی دستهایش پینه بسته بود از کار، از دعا، از نوازش.
یکی حرف میزد که «نترسید»... خودش اما ترسید از نرسیدن.
نرسید. گفت نترسید. ما ماندیم و ترسیدیم.
مادران رفتند.
مادرانی که سینههاشان هنوز بوی شیر نوزاد میدادند، هنوز دعای سحر بلد بودند.
یکی شام را گذاشته بود دم در، گفت «سرد میشود».
شام سرد شد. خانه سرد شد. ما سرد شدیم.
یکی گریه میکرد که «پسرم کجاست؟»
پسر بود در همان جمع، اما مادر نمیدانست.
حالا میداند. هر دو میدانند. کجایند.
دی رفت. سالها میروند.
ما ماندیم و آینههایی که دیگر کسی در آنها نیست.
ما ماندیم و تختهایی که نیمی از آن خالی است.
ما ماندیم و اسمهایی که فقط روی سنگها مانده.
دی ماه رفت و ما هنوز از سرما میمیریم.
ما هنوز پسرها را صدا میزنیم، برنمیگردند.
ما هنوز دخترها را در خیابان میبینیم، از پشت، میدویم، دختران ما نیستند.
ما هنوز برای همسران چای میریزیم، لیوان سرد میشود.
ما هنوز برای کودکان قصه میگوییم، میپرسند «بعدش چه شد؟».
بعدش ما ماندیم. بعدش مرثیه. بعدش دی.
ای دی بیگذشت!
ای ماه بیامان!
هر سال میآیی و هر سال میبری.
و ما هر سال، داغتر از پارسال،
به استقبال میآییم
تا باز
بازنده باشیم
باز.
۲۲ بهمن ۱۴۰۴
https://t.me/drabbasee
3 836
تصویرها، فیلمها و سالهای تولد نشان دادند که اغلب ِ مؤثر جانباختگان دیماه ۱۴۰۴ نیمهجوان و جوانان بودند؛ کودکان هم البته سهم دارند. اما کمترین درصد جانباخته در طیف سنی سالخوردگان هستند.
نیمههای ناتمام
در کوچۀ بیآفتاب این سحر بیگانه،
جوانهها را چیدند،
پیش از آن که برگ سبز یا شهد شیرینی به بر آورند.
چشمهایشان هنوز نقش فردا را ندیده بود،
پایشان در آستانۀ بیست سالگی،
در قاب عکسها ماند،
در انتهای یک آه ناگهانی.
سرها و سینهها سوراخ از تیر یک پرسش بلند،
دستها پر از رؤیای نخستین سیب،
و آوازها، ناتمام، در گلو شکست،
آه… از اینهمه بهار نوشکفته و نارسیده!
پیران قصه، در خانه ماندند،
با چایِ داغِ حسرت،
و تاریخ، این بار، بر پوست تُنُک سپیدهدامنها نوشت:
«اینجا گل سرخی بود که پیش از شکفتن،
خون خود را به خاک هدیه داد.»
و ما،
در میان این سکوت سهمگین،
تنها صدای ریزش ستارهها را میشنویم،
ستارههایی که هنوز نام نداشتهاند،
و مهتاب، هر شب، بر سنگ قبر بیتاریخشان
شعر بیکلامِ جوانی میخوانَد.
۲۱ بهمن ۱۴۰۴
https://t.me/drabbasee
3 836
زنان؛ زنجیرشدگان سکوت
(برای زنان ستمدیدۀ وطنم)
در صحنههای خاکآلود تاریخ، آنجا که آتش خشم حکومتها زبانه میکشد و تیغ کشتار تیز میگردد، بانگ انفجار و ناله، فضای زمان را میدرّد.
در میان این آتش و خون، همواره سایهای خاموشتر، رنجی عمیقتر و زخمی دیرینهتر به چشم میخورد: رنج زن.
چه آنکه خود بر خاک سرریخته افتد، چه آنکه بماند و سوگوار فقدان نیمی از هستی خویش.
زنان، نهتنها در قامت قربانی مستقیم، که در هیبت یادگار اندوه، سنگینی این مصیبتهای جمعی را بر دوش میکشد. آنها هستند که همسرشان را در آغوش سرد مرگ میبینند، که پیکر نورسیده و رشید فرزندشان را بر خاک مینهند، که پدر سالخوردهشان را در گورهای بینام میجویند، که برادر جوان را در کام تباهی میبینند.
داغهای این از دستدادنهای پیاپی، نه یک زخم، که تار و پودی از شکافهای ژرف بر تارک روح آنان مینشاند. جسمشان چهبسا سالم بماند، اما روحشان، تکهتکه در حافظۀ هر کشتۀ نزدیک، دفن میشود. اینجا است که درد، شکلی دوگانه مییابد: رنج جسمانی تجاوز، شکنجه، آوارگی و گرسنگی، با عذاب روانی فراق. ترس و خاطرات تلنبارشده در هم میآمیزد و کولهباری طاقتسوز میسازد.
در پس هر نبرد، هنگامی که آتشها خاموش میگردند و شمارش کشتهها پایان مییابد، جنگ تازهای برای زنان آغاز میگردد: جنگ بقا در جهانهای ویرانشده، پاسداری از یاد رفتگان، سرپرستی بازماندگان خردسال و کهنسال، و تحمل بار سنگین جامعهای که استخوانهایش شکسته است. آنان، قربانیان دومینی هستند که نامشان در اسناد رسمی ثبت نمیشود، اما غمهایشان چون رودی زیرزمینی، نسلبهنسل جاری میماند. سکوتی که بر این رنج تحمیل میگردد، گاه از خود رنج جانکاهتر است.
از کشتارهای باستان تا نسلکُشیهای مدرن، از جنگهای خانمانسوز تا پاکسازیهای قومی، هیچ فصل خونینی را نمیتوان ورق زد، مگر آنکه ردّی از دامن چاکچاکشده و چشمان اشکبار زنی بر صفحهاش نقش نبسته باشد. گویی تاریخ، زن را محکوم کرده است تا نه فقط زندگی ببخشد، که مرگ عزیزان را نیز در سکوت خویش فرو خورد، تحمل کند و بار سنگین تداوم را بر دوش کشد.
او نگهبان حافظۀ رنج است؛ حافظهای که بر پوست و استخوان و روحش کندهکاری شده و با هر نفس، یادآوری میکند که هزینۀ خشونتهای بزرگ، همواره بر تن آسیبپذیرترینها سنجیده میشود.
در بازخوانی تاریخ مصائب، باید به آواهای خاموش گوش سپرد. باید در میان زمزمۀ باد بر فراز گورهای دستهجمعی، نالۀ مادران را شنید، در چهرههای خطخوردۀ سالخوردگان، اشک دوشیزگان داغدار را خواند و در سکوت مقاومتآمیز بازماندگان، عمق فاجعه را درک کرد.
رنج زن، فصل جداگانهای از تاریخ کشتار نیست؛ رود زیرزمینی متنی است که سراسر این تاریخ سیاه را آبیاری کرده و بر شاخههای خشکیدۀ امید، گاه جوانههای شگفت تابآوری رویانده است. زن هم نماد اوج آسیبپذیری است و هم نشانآفرین شگفت بقا.
۲۰ بهمن ۱۴۰۴
https://t.me/drabbasee
3 836
Repost from زیر سقف آسمان
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸
♦️[چرخهی خشونت و دعوت به مدارا در دل فاجعه
(تقدیم به مخاطبان زیر سقف آسمان)]
ص۳
✍️دکتر خیام عباسی
۲۰ بهمن ۱۴۰۴
وجود دستگاه قضایی مستقل، بدون شک یکی از عواملی است که در پایان دادن به چرخه خشونت اهمیت بسیاری دارد. پس از پایان خشونتهای گسترده، مکانیسمهایی مانند کمیسیون حقیقتیاب، محاکمه عادلانه عاملان جنایات از هر دو سو، و برنامههای جبران خسارت میتوانند از انتقامجویی فردی جلوگیری کرده و به التیام زخم جسمی و روانی آسیبدیدگان کمک کنند.
بازسازی روایت جمعی نیز میتواند در سطح فردی و جمعی مؤثر افتد؛ یعنی حرکت از روایتهای تکسویه و قربانیمحور به سوی روایتهایی که پیچیدگی رویدادها و رنج تمام طرفین را به رسمیت میشناسد.
سهم مهم تقویت نهادهای مدنی و رسانههای مستقل را نمیتوان نادیده انگاشت. با وجود رسانههای حکومتی انحصاری و ایدئولوژیزده، این نهادها میتوانند صدای بیصدایان و معتدلها باشند و علیه قطبیسازی و گسترش نفرت اقدام کنند.
تاریخ نشان میدهد که خروج از چرخه خشونت همواره دشوارتر از ورود به آن بوده است. هزینه این چرخه نه فقط در شمار اجساد و خرابیها، بلکه در فروپاشی اخلاق جمعی، زوال اعتماد و تحمیل میراثی سنگین از رنج به نسلهای آینده است. جامعهای که در دام این چرخه گرفتار میآید، برای دههها و گاه قرنها، توانایی خود برای حل مسالمتآمیز مناقشات و پرداختن به آرمانهای توسعه و پیشرفت را از دست میدهد. بنابراین، نگرانی اهالی فکر و فرهنگ از تداوم این چرخه، نه یک دغدغه انتزاعی، بلکه هشداری حیاتی درباره حفظ امکان زندگی جمعی با فرهنگی مداراگر در آینده است.
پایان
#خشونت
#خیام_عباسی
#چرخه_خشونت
#توسعهی_سیاسی
@NewHasanMohaddesi
3 836
Repost from زیر سقف آسمان
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸
♦️[چرخهی خشونت و دعوت به مدارا در دل فاجعه
(تقدیم به مخاطبان زیر سقف آسمان)]
ص۲
✍️دکتر خیام عباسی
۲۰ بهمن ۱۴۰۴
تئوریهای انتقادی بر نقش خشونت ساختاری (اقتصادی، سیاسی، فرهنگی) در پایش خشونتهای دیگر تأکید دارند که توسط نظام مسلط اِعمال میشود. خشونت آشکار معترضان، در این دیدگاه، اغلب پاسخی به این خشونت پنهان و سیستماتیک تلقی میگردد. با این حال، این پاسخ خود میتواند به چرخهای بیپایان دامن بزند.
آزمایش مشهور میلگرم نشان میدهد که افراد عادی تحت شرایط خاص (اقتدار مطلق، ناشناس بودن، ایدئولوژیسازی) میتوانند به سرعت مرتکب خشونت شوند. در چرخه خشونت، «فرایندهای گروهی» مانند همرنگی، تقسیم مسئولیت و از بین رفتن حس فردیت، خشونت را تسهیل میکنند. نمونههای تاریخی از چرخه خشونت کم نیستند.
دورۀ مشروطه تا کودتای ۱۲۹۹ در ایران، دورهای بود پرآشوب و شاهد ترورهای متقابل سیاسی، سرکوبهای حکومتی و شورشهای محلی که در نهایت به استقرار دیکتاتوری رضاشاه و نابودی بسیاری از دستاوردهای مشروطه انجامید. این چرخه نشان داد که خشونت متقابل چگونه میتواند فضای سیاسی را چنان مسموم کند که جامعه برای رهایی از آن و استقرار نظم استبدادی اعلام آمادگی کند.
طی جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶-۱۹۳۹)، خشونتهای خیابانی اولیه بین چپ و راست، به سرعت به جنگی تمامعیار داخلی و سپس به حکومت ترور از سوی هر دو طرف انجامید. پیامد آن نه فقط ویرانی کشور، بلکه استقرار دیکتاتوری طولانیمدت (فرانکو) و ایجاد شکافی اجتماعی بود که دههها بعد از مرگ فرانکو نیز تداوم یافت.
در تاریخ معاصر، به نظر میرسد روند فروپاشی یوگسلاوی در دهه ۱۹۹۰ نیز تا حد زیادی متأثر از همین پدیده بود. سیاستهای قومگرایانه و ملیگرایی افراطی، جرقههای اولیه درگیری را به چرخهای ویرانگر از خشونت قومی تبدیل کرد که منجر به پاکسازی قومی، کشتارهای جمعی و تقسیم کشور گردید. این نمونه به وضوح نشان میدهد که چگونه نخبگان سیاسی میتوانند با برانگیختن خاطرات تاریخی (گاه تحریفشده) و تقویت کلیشههای دشمنساز، چرخه خشونت را به حرکت درآورند.
کشورهای آمریکای لاتین در دوره دیکتاتوریهای نظامی هم این تجربه را از سر گذراندند. سرکوب شدید حکومتها علیه مخالفان چپ، باعث شکلگیری و تقویت جنبشهای چریکی و خشونت متقابل شد. نتیجه در مواردی مانند آرژانتین، شیلی و السالوادور، دههها خشونت سیستماتیک، ناپدیدسازی اجباری و قهری مخالفان حکومت و شکنجه بود که التیام زخمهای ناشی از آن، فرایندی طولانی و دردناک داشت.
خشونت بهویژه وقتی پای یک حکومت با امکانات و منابع فراوان و با «رویکرد حل بحران با اسلحه» در میان باشد، پیامدهای هولناکی برای جامعه دارد، چه در کوتاهمدت و چه در زمانی دراز:
- اعتماد، که مهمترین سرمایه جامعه برای توسعه و تابآوری است، فرسایشی میگردد. خشونت مداوم، این اعتماد را در سطوح بین مردم و حکومت، بین گروههای مختلف اجتماعی و حتی بین همسایگان از بین میبرد.
- کودکانی که در محیط خشونتبار بزرگ میشوند، خشونت را به عنوان روش طبیعی حل مناقشه درونیسازی میکنند و «تروما»ی جمعی از طریق روایتها، خانواده و آموزش به نسل بعد منتقل میشود.
- سرمایهگذاری، کارآفرینی و همکاری اقتصادی در فضای بیثباتی و نبود امنیت رونق نمیگیرد و منابع ملی به جای توسعه، صرف هزینههای امنیتی و بازسازی خرابیها میشود. نتیجه، اقتصادی رانتیر و فساد سیستماتیک است که خود باعث تشدید فقر، تبعیض و بیعدالتی عمیقتر میگردد (یعنی نوعی خشونت پنهان و علتی برای آغاز اعتراضات دورهای).
- قدرتگیری تندروها و حذف معتدلها در چرخه خشونت، تشدید، و صدای طرفداران گفتوگو، مدارا و مصالحه خفه میشود. هر طرف، طرف مقابل را یکپارچه و ذاتن شرور میبیند و فضایی برای تشخیص گرایشهای میانهرو باقی نمیماند.
- از بین رفتن مرزهای اخلاقی نیز یکی از این پیامدها است. برای توجیه خشونت، طرفین ناچار به ایجاد روایتهای ضداخلاقی متقابل میشوند. در این فرایند، ارزشهای انسانی مشترک (حرمت جان، منع شکنجه، حقوق کودکان) قربانی میشوند و گزارۀ مشهور «هدف، وسیله را توجیه میکند» به اصلی پذیرفتهشده تبدیل میگردد.
اینک جای طرح این پزسش است که: «آیا پایان چرخه خشونت ممکن است؟»
گسست از چرخه خشونت نیازمند عزمی جمعی و اغلب مداخلهای آگاهانه است. ایجاد «فضاهای امن» برای گفتوگو گام مهمی است. حتی در اوج خشونت، حفظ کانالهای ارتباطی غیررسمی یا میانجیگریهای بینالمللی میتواند مفید باشد.
ادامه👇👇👇
#خشونت
#خیام_عباسی
#چرخه_خشونت
#توسعهی_سیاسی
@NewHasanMohaddesi
3 836
Repost from زیر سقف آسمان
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸
♦️[چرخهی خشونت و دعوت به مدارا در دل فاجعه
(تقدیم به مخاطبان زیر سقف آسمان)]
ص۱
✍️دکتر خیام عباسی
۲۰ بهمن ۱۴۰۴
در تقاطع تاریخی و جغرافیایی اکنون ایران، سایۀ سوگ جمعی چنان بر سر جامعه سنگین است که شاید بدترین فرصت برای طرح مسألهای چون «خشونت دَوَرانی» باشد؛ چرا که دو طرف متضاد، کمر به نابودی قطعی همدگر بستهاند و آنچه البته به جایی نمیرسد، فریاد دلسوزانه برای - بهویژه مردم بیدفاع - است. سهل است که دعوت به مدارا، برچسب خیانت را هم دریافت کند.
با آگاهی از این موقعیت و وضعیت، کوشش برای پرهیز از خشونت - بهویژه از حکومت که دارای امکانات و روحیۀ انتقامجویانه است- دست کم میتواند به آغاز گفتوگوهای مداراگرانه منجر بشود. هم از این زاویه است که من این یادداشت را تنها بهمثابه اغاز طرح مسأله و مقدمه فرض میکنم نه طرحی برای حل تمامقد پدیدۀ مورد بحث.
عدهای از اهالی فکر و فرهنگ، هم پیشتر و هم بهویژه پس از اعتراضات خونبارندۀ دیماه ۱۴۰۴، نگران وقوع یا تداوم «چرخۀ خشونت» در ایران هستند.
خشونت در ایران امروز بهشرط وجود ارادۀ سیاسی تا حد زیادی قابل پیشگیری هست اما به اشاره بگویم واقعیت جانکاه این است که این پدیده برای برخی از گروهها و جریانهای سیاسی ضروری و واجد کارکردهای مثبت و ضامن بقای آنها شده است.
خشونت سیاسی بهمثابه پدیدهای اجتماعی، صرفن در لحظه وقوع تعریف نمیشود، بلکه غالبن در قالبی تکرارشونده و فزاینده ظاهر میگردد که از آن تحت عنوان «چرخه خشونت» یاد میکنند. این چرخه، سازوکاری خودتغذیهکننده است که در آن، خشونت از سوی یک طرف، پاسخ خشونتبار طرف مقابل را برمیانگیزد و این فرایند به شکلی تصاعدی و اغلب با تشدید کیفی و کمّی همراه میشود.
چرخه خشونت را میتوان متشکل از چند مرحله به هم پیوسته دانست:
تبعیض مداوم، محرومیت نسبی، سرکوب آزادیهای اساسی و احساس بیعدالتی گسترده، خاک حاصلخیزی برای شکلگیری خشم جمعی فراهم میآورد. نظریه «محرومیت نسبی» مبیّن این نکته مهم است هنگامی که گروهی از مردم احساس میکنند شکافی بین انتظارات مشروعشان و آنچه در واقعیت دریافت میکنند، وجود دارد، آمادگیشان برای کنش خشونتبار افزایش مییابد.
در آغاز یک قطعه از تاریخ، رویدادی خاص (مانند یک حادثه خشونتبار از سوی حکومت، ترور یک شخصیت یا اعتراضی مسالمتآمیز که با خشونت پاسخ داده شود) به عنوان جرقه عمل میکند. این رویداد، خشم انباشته را آشکار و آن را به حرکت جمعی تبدیل مینماید. سپس طرفین درگیر، اقدامات یکدیگر را توجیهکننده پاسخ تلافیجویانه میدانند. حکومت ممکن است با توسل به امنیتسازی فضای عمومی و سرکوب شدیدتر واکنش نشان دهد؛ معترضان ممکن است بخشی از نیروهای خود را به سمت مقاومت مسلحانه یا خشونت متقابل سوق دهند. در این مرحله، «دیگریسازی» و «شیطانسازی» طرف مقابل تشدید میشود. گروههای میانهرو تضعیف و قطبهای تندرو تقویت میگردند و فضای گفتوگو و مصالحه بهشدت تنگ میشود.
در ادامه، خشونت از حالت استثنا خارج شده و به بخشی «عادی» از تعاملات سیاسی- اجتماعی تبدیل میگردد. فرهنگ خشونت، در زبان، نمادها، رفتارهای روزمرّه و حتی در ادبیات و هنر نفوذ میکند و در ادامه، نهادهای متکی بر خشونت (نظیر نیروهای امنیتی گسترده، شبهنظامیان، گروههای زیرزمینی) قدرت و حوزه نفوذ بیشتری مییابند.
در مرحلۀ بعد، با فرسایش سرمایه اجتماعی، اعتماد اجتماعی که شالوده استحکام هر جامعهای است، از بین میرود. حتی پیوندهای خانوادگی و دوستانه تحت تأثیر گسستهای ایدئولوژیک ناشی از خشونت قرار میگیرند. (ترس و بیاعتمادی، کنش جمعی سازنده را فلج میکند).
در نقطه اوج و عطف، چرخه یا با فروپاشی یکی از طرفین (مانند سقوط رژیم، شکست قیام) به طور موقت متوقف میشود، یا با برقراری یک آتشبس شکننده و اغلب ناپایدار ادامه مییابد. با این حال، حتی در صورت توقف خشونت آشکار، «خشونت خاطره» و زخمهای تاریخی به نسلهای بعد منتقل شده و زمینه را برای بازتولید چرخه در آینده فراهم میکند.
خشونت در بستر معناها عمل میکند. هر طرف، اقدامات طرف مقابل را در چارچوب تفسیری خاصی میفهمد (مانند «توطئه»، «فتنه»، «کودتا»، «خیانت»، «تهدید وجودی») و بر اساس آن معناسازی، اقدام تلافیجویانه را مشروع و ضروری میشمرد. خشونت میتواند شکلی از «کنش جمعی» باشد که در شرایط بسته بودن مجاری نهادی برای تغییر و در دسترس بودن منابع (مانند شبکههای اجتماعی، رهبری، ایدئولوژی) به شکل خشونتبار ظهور میکند.
ادامه👇👇👇
#خشونت
#خیام_عباسی
#چرخه_خشونت
#توسعهی_سیاسی
@NewHasanMohaddesi
3 836
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸
♦️[چرخهی خشونت و دعوت به مدارا در دل فاجعه
(تقدیم به مخاطبان زیر سقف آسمان)]
ص۱
✍️دکتر خیام عباسی
۲۰ بهمن ۱۴۰۴
در تقاطع تاریخی و جغرافیایی اکنون ایران، سایۀ سوگ جمعی چنان بر سر جامعه سنگین است که شاید بدترین فرصت برای طرح مسألهای چون «خشونت دَوَرانی» باشد؛ چرا که دو طرف متضاد، کمر به نابودی قطعی همدگر بستهاند و آنچه البته به جایی نمیرسد، فریاد دلسوزانه برای - بهویژه مردم بیدفاع - است. سهل است که دعوت به مدارا، برچسب خیانت را هم دریافت کند.
با آگاهی از این موقعیت و وضعیت، کوشش برای پرهیز از خشونت - بهویژه از حکومت که دارای امکانات و روحیۀ انتقامجویانه است- دست کم میتواند به آغاز گفتوگوهای مداراگرانه منجر بشود. هم از این زاویه است که من این یادداشت را تنها بهمثابه اغاز طرح مسأله و مقدمه فرض میکنم نه طرحی برای حل تمامقد پدیدۀ مورد بحث.
عدهای از اهالی فکر و فرهنگ، هم پیشتر و هم بهویژه پس از اعتراضات خونبارندۀ دیماه ۱۴۰۴، نگران وقوع یا تداوم «چرخۀ خشونت» در ایران هستند.
خشونت در ایران امروز بهشرط وجود ارادۀ سیاسی تا حد زیادی قابل پیشگیری هست اما به اشاره بگویم واقعیت جانکاه این است که این پدیده برای برخی از گروهها و جریانهای سیاسی ضروری و واجد کارکردهای مثبت و ضامن بقای آنها شده است.
خشونت سیاسی بهمثابه پدیدهای اجتماعی، صرفن در لحظه وقوع تعریف نمیشود، بلکه غالبن در قالبی تکرارشونده و فزاینده ظاهر میگردد که از آن تحت عنوان «چرخه خشونت» یاد میکنند. این چرخه، سازوکاری خودتغذیهکننده است که در آن، خشونت از سوی یک طرف، پاسخ خشونتبار طرف مقابل را برمیانگیزد و این فرایند به شکلی تصاعدی و اغلب با تشدید کیفی و کمّی همراه میشود.
چرخه خشونت را میتوان متشکل از چند مرحله به هم پیوسته دانست:
تبعیض مداوم، محرومیت نسبی، سرکوب آزادیهای اساسی و احساس بیعدالتی گسترده، خاک حاصلخیزی برای شکلگیری خشم جمعی فراهم میآورد. نظریه «محرومیت نسبی» مبیّن این نکته مهم است هنگامی که گروهی از مردم احساس میکنند شکافی بین انتظارات مشروعشان و آنچه در واقعیت دریافت میکنند، وجود دارد، آمادگیشان برای کنش خشونتبار افزایش مییابد.
در آغاز یک قطعه از تاریخ، رویدادی خاص (مانند یک حادثه خشونتبار از سوی حکومت، ترور یک شخصیت یا اعتراضی مسالمتآمیز که با خشونت پاسخ داده شود) به عنوان جرقه عمل میکند. این رویداد، خشم انباشته را آشکار و آن را به حرکت جمعی تبدیل مینماید. سپس طرفین درگیر، اقدامات یکدیگر را توجیهکننده پاسخ تلافیجویانه میدانند. حکومت ممکن است با توسل به امنیتسازی فضای عمومی و سرکوب شدیدتر واکنش نشان دهد؛ معترضان ممکن است بخشی از نیروهای خود را به سمت مقاومت مسلحانه یا خشونت متقابل سوق دهند. در این مرحله، «دیگریسازی» و «شیطانسازی» طرف مقابل تشدید میشود. گروههای میانهرو تضعیف و قطبهای تندرو تقویت میگردند و فضای گفتوگو و مصالحه بهشدت تنگ میشود.
در ادامه، خشونت از حالت استثنا خارج شده و به بخشی «عادی» از تعاملات سیاسی- اجتماعی تبدیل میگردد. فرهنگ خشونت، در زبان، نمادها، رفتارهای روزمرّه و حتی در ادبیات و هنر نفوذ میکند و در ادامه، نهادهای متکی بر خشونت (نظیر نیروهای امنیتی گسترده، شبهنظامیان، گروههای زیرزمینی) قدرت و حوزه نفوذ بیشتری مییابند.
در مرحلۀ بعد، با فرسایش سرمایه اجتماعی، اعتماد اجتماعی که شالوده استحکام هر جامعهای است، از بین میرود. حتی پیوندهای خانوادگی و دوستانه تحت تأثیر گسستهای ایدئولوژیک ناشی از خشونت قرار میگیرند. (ترس و بیاعتمادی، کنش جمعی سازنده را فلج میکند).
در نقطه اوج و عطف، چرخه یا با فروپاشی یکی از طرفین (مانند سقوط رژیم، شکست قیام) به طور موقت متوقف میشود، یا با برقراری یک آتشبس شکننده و اغلب ناپایدار ادامه مییابد. با این حال، حتی در صورت توقف خشونت آشکار، «خشونت خاطره» و زخمهای تاریخی به نسلهای بعد منتقل شده و زمینه را برای بازتولید چرخه در آینده فراهم میکند.
خشونت در بستر معناها عمل میکند. هر طرف، اقدامات طرف مقابل را در چارچوب تفسیری خاصی میفهمد (مانند «توطئه»، «فتنه»، «کودتا»، «خیانت»، «تهدید وجودی») و بر اساس آن معناسازی، اقدام تلافیجویانه را مشروع و ضروری میشمرد. خشونت میتواند شکلی از «کنش جمعی» باشد که در شرایط بسته بودن مجاری نهادی برای تغییر و در دسترس بودن منابع (مانند شبکههای اجتماعی، رهبری، ایدئولوژی) به شکل خشونتبار ظهور میکند.
ادامه👇👇👇
#خشونت
#خیام_عباسی
#چرخه_خشونت
#توسعهی_سیاسی
@NewHasanMohaddesi
3 836
در باب فروپاشی انسان و بارش خون بر واقعیت
قسمت دوم
برای من، نقطۀ اوج این مسیر، اعترافی است ساده و عمیق: «کشتن را نمیفهمم». این نفیِ فهم، مهمترین موضعِ فلسفی در این آشوب است. زیرا بسیاری از مکانیسمهای توجیه خشونت مانند ایدئولوژی، مصلحت دولتی، انتقام تاریخ، پاکسازی و... در پی آناند که «کشتن را بفهمانند» و آن را منطقی، ضروری، حتی مقدس جلوه دهند. فروپاشیِ روایت شده در این متن، ناشی از امتناع ذهن و بدن از پذیرش این «فهم» تحمیلی است. «نفهمیدنِ کشتن»، آخرین سنگر اخلاقِ طبیعیِ انسانی در برابر منطق انتزاعیِ خشونت است. این یک ناتوانیِ شناختی نیست؛ یک امتناع وجودی است. هستیِ فرد، خود را با منطقی که کشتن را میفهمد و موجه میشمرد، همسو نمیکند. بنابراین میشکند. این فروپاشی، شکستی تراژیک است، اما در عمق خود، حاوی بذر مقاومت است: مقاومت در برابر عادیسازیِ هولناکی.
فرد فروپاشیده در این روایت، نه در حاشیۀ تاریخ، که در متنِ تراژیک آن ایستاده است. فروپاشی او، پاسخِ یک وجود حساس به جهانی است که خشونت را به اصل سازندۀ خود بدل کرده است. دیدن خون بر همهچیز، توهم پاکی و نظم را میشوید و واقعیتِ سرکوبشدۀ رنج را عریان میکند. پرسشهای او، پرسش از بنیانهای هر سیاست و هر ایدئولوژیای است که زندگی را قربانی آیندهای موهوم میکند. در این حال، «نفهمیدنِ کشتن»، اگرچه دردناک و ویرانگر است، اما همچون فانوسی کوچک در تاریکی میماند: نشانهای است از آنکه احساسِ انسانی، هنوز به کلی مغلوب منطقِ کشتار نشده. شاید این فروپاشی، پیشدرآمد ضروری هر تولد دوبارهای باشد: تنها پس از آنکه توهمِ بهشت ساختهشده ازخون درهمریخت، شاید بتوان بار دیگر، بر زمینی واقعی و زخمخورده، امکانی برای زندگی (نه زندگیِ آرمانی، که زندگیِ صادقانه در مواجهه با زخم ) جستوجو کرد. زندگیای که شهامت «فهمیدن» منطق قتل را داشته باشد، و در این امتناع، انسانیت خویش را از نو تعریف کند.
https://t.me/drabbasee
3 836
در باب فروپاشی انسان و بارش خون بر واقعیت
قسمت نخست
فروپاشی همیشه از جایی آغاز میشود که زبان از بازنمایی تجربه بازمیماند. آن گاه که واژهها پیش از تشکیل، در گلو میشکنند و هستی، پیش از آنکه به مفهومی منعقد شود، در سطح پوست به رعشه میافتد. اینجا سخن از یک افسردگی ساده یا اضطرابی گذرا نیست؛ سخن از زلزلهای بنیادین در جغرافیای وجود است. فروپاشی روان و تن، نه به مثابه دو قلمرو مجزا، بلکه چونان دو روی یک سکه که هم زمان ذوب میشوند. «بهت» دقیقن همان نقطهٔ صفرِ ادراک است، جایی که ذهن، در مواجهه با امرِ غیرقابل هضم، از کار میافتد و جسم، بیپناه، سرگیجهای عمیق را برمیگزیند که نه ناشی از اختلالی در گوش درونی، که از انقلاب در افق جهانی است که تا دیروز قابل سکونت مینمود.
جهان، آن ساختار منسجم و معنابخشی که امور را در روابطی قابل پیشبینی و قابل فهم قرار میداد، از هم گسیخته است. دیگر هیچچیز «قابل اعتماد» نیست. این بیاعتمادی، معرفتشناختی صِرف نیست؛ حسی است وجودی. زمین زیر پا، که میبایست ثابت باشد، اکنون لغزنده و تغییرچهرهدهنده است. اینجا است که استعاره از تخیل به واقعیت ِ محض فرامیرود:
خون. خون دیگر یک نشانه یا نماد نیست؛ کیفیّتی است که بر تمامی سطوح واقعیت میچکد، میجوشد، حک میشود. کف خیابان از آن اشباع است، دیوارها آن را فریاد میزنند، آسمان آن را به جای باران فرومیریزد و زمین از اعماق خود آن را به جوشش میآورد. این یک صحنهپردازی ذهنی نیست، بلکه گزارشی است از واقعیتی که خود را به شکل هولوکاستی حسی عرضه میدارد.
خون، در این وضعیت، مادّۀ نهاییِ جهانی است که همۀ مرزهای نمادین خود را از دست داده: مرز میان زندگی و مرگ، قانون و جنون، امر مقدس و امر شنیع. جهان، به تن یک زخم همیشهباز بدل گشته است.
پیش از این، پوچی میتوانست قالبی انتزاعی داشته باشد، مسئلهای برای تأملات فلسفی در خلوت کتابخانهها. اما اکنون، پوچی، جِرم و حجم یافته است. زندگی که پیشتر «بیهوده و بیهدف» مینمود، اکنون در پرتو این خونریزی کیهانی، به ورطهای از «عبثی رادیکال» سقوط کرده است. اینجا دیگر مسئله، نبود ِ معنا نیست؛ مسئله، استقرار معنا در قلب یک آیینِ قربانیِ بیپایان است. پوچیِ سابق، نوعی فضای خالی بود؛ پوچیِ کنونی، فضایی است انباشته از اجساد و فریادهای خفهشده. این، عبثیِ، هولناک است. خشونت، پوچی را از سطح یک مفهوم به عمق یک تجربۀ زیسته تنزل داده است.
اما قلب این بحران هستیشناختی، یک پرسش است. پرسشی که چونان تیغی در بافت ذهن میماند و اجازۀ التیام نمیدهد: «آن که فرمان قتلعام داد، آنان که فرمان را اجرا کردند، قرار است برای جامعه و جهان چه کاری بکنند؟».
این پرسش، فراسوی محکومیت اخلاقیِ ساده میرود. محکومیت، پاسخ را از پیش میداند. این پرسش، اما، در حیرانیِ رادیکالِ معنا ریشه دارد. میپرسد: آیا این خشونت، وجهی تولیدی دارد؟ آیا به مثابه یک «فعل واجب معنادار و با هدف خوشبختی نوع انسان» بر جهان صورت میگیرد تا «چیزی» بسازد؟. گویی از منطقِ مهندسیِ اجتماعیِ خشن میپرسد: «نقشهات چیست؟ قرار است با این قتلعام، بر این زمین آغشته، چه بنایی بنا کنی؟».
سوال بعدی، منطق این «فرمان» را به چالش میگیرد: «اگر نمیکشتند، نمیشد همان کار را انجام بدهند؟».
این، نقد ابزاری خشونت است. آیا خشونت، وسیلهای ضروری برای تحقق آن هدف ادعایی بوده است، یا خود، بخشی لاینفک و شاید حتی غاییِ آن پروژه است؟.
آیا میتوان بهشت را بدون قتلعام بنا کرد؟.
پاسخ ضمنی این متن آن است که خشونت، ابزار صرف نیست؛ ساختار است. شیوهای از بودن در قدرت و شکلدادن به جهان. بهشتِ وعدهدادهشده، اگر با قتل آغاز شود، در نهایت تنها میتواند گورستانی بزرگسازمانیافته باشد.
و اینجا است که پرسش نهایی، هستۀ تاریک میل به قدرت را هدف میگیرد: «قدرت چهقدر ارزش دارد که برایش اینچنین انسانها را برگریزان کردند؟» «برگریزان کردن» استعارهای تکاندهنده است. انسانها نه چونان دشمن، که چونان برگهای پاییزی تصویر میشوند که قدرت، بادی سهمگین است که آنها را از شاخۀ هستی میراند.
این است ارزش؟. این است آن چیزی که به پای آن، این حجم از زندگی نابود میشود؟. پرسش، ارزش قدرت را نه با معیارهای عملی، که با میزان تباهیای که برمیانگیزد میسنجد. گویی قدرت، در اوج تجلّی خود، تنها میتواند ویرانگری باشد.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
