3 843
Subscribers
-124 hours
-137 days
-7630 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+2
in 0 channels
August '26
+3
in 0 channels
Get PRO
July '26
+5
in 0 channels
Get PRO
June '26
+6
in 0 channels
Get PRO
May '26
+3
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+2
in 0 channels
Get PRO
February '26
+14
in 0 channels
Get PRO
January '26
+2
in 0 channels
Get PRO
December '25
+5
in 0 channels
Get PRO
November '25
+7
in 0 channels
Get PRO
October '25
+5
in 0 channels
Get PRO
September '25
+20
in 0 channels
Get PRO
August '25
+7
in 1 channels
Get PRO
July '25
+4
in 0 channels
Get PRO
June '25
+1
in 0 channels
Get PRO
May '25
+7
in 0 channels
Get PRO
April '25
+7
in 0 channels
Get PRO
March '25
+6 519
in 0 channels
Get PRO
February '25
+1
in 0 channels
Get PRO
January '25
+9
in 2 channels
Get PRO
December '24
+2
in 0 channels
Get PRO
November '24
+2
in 0 channels
Get PRO
October '24
+2
in 0 channels
Get PRO
September '24
+3
in 0 channels
Get PRO
August '24
+7
in 0 channels
Get PRO
July '24
+1
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '24
+4
in 0 channels
Get PRO
April '24
+3
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '24
+10 441
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '23
+1
in 0 channels
Get PRO
September '23
+1
in 0 channels
Get PRO
August '23
+3 293
in 0 channels
Get PRO
July '23
+6 827
in 0 channels
Get PRO
June '23
+1
in 0 channels
Get PRO
May '23
+1
in 0 channels
Get PRO
April '23
+10 636
in 0 channels
Get PRO
March '23
+8
in 0 channels
Get PRO
February '23
+1
in 0 channels
Get PRO
January '23
+1
in 0 channels
Get PRO
December '220
in 0 channels
Get PRO
November '22
+3
in 0 channels
Get PRO
October '22
+3
in 0 channels
Get PRO
September '220
in 0 channels
Get PRO
August '22
+3
in 0 channels
Get PRO
July '22
+2
in 0 channels
Get PRO
June '220
in 0 channels
Get PRO
May '220
in 0 channels
Get PRO
April '220
in 0 channels
Get PRO
March '22
+19 591
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '21
+1
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '21
+2
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '21
+2
in 0 channels
Get PRO
April '210
in 0 channels
Get PRO
March '210
in 0 channels
Get PRO
February '21
+9 982
in 0 channels
Get PRO
January '21
+1
in 0 channels
Get PRO
December '20
+7 733
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | +1 | |||
| 05 September | +1 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
بالاخره از جایی باید که آغاز کنم؛ همان نقطهای که سکوت، سربیترین واژهها را در حنجره میشکند.
باید بگویم از زندگیای که میبایست، از همان زندگی که در حاشیهی شبها و روزهایمان، چون رایحهی عطری تازه پراکنده است و ندا میدهدمان اما ما را ناشنوا کردند در هیاهوی روزمرّگی.
زیباییای که از ما دریغ کردهاند، گاهی در سادهترین تصویرها به ما مینگرد؛ در طلوعی که از آنسوی پنجرهی تاریکشده میگذرد و ما بهجای تماشا، در اندیشهی گریز از نور.
در نسیمی که از کوچهباغهای خاطره میوزد و بوی معصومیت کودکی میدهد، اما آن را فقط وزشی گرم یا سرد میدانیم و میگذریم. این زیبایی، زبان ندارد، فریاد نمیکند. زمزمه دارد در گوش زمان و زمین؛ و گوشهایمان پر است از صدای روزها و شبهای تکراری.
ما را از تماشای باران بر بالهای شهر محروم کردهاند، نه که باران نمیبارد، که چون عادت کردهایم زیر سقفهای کوتاه روزمرّگی پنهان شویم. قطرههای باران لطیف بر زمین هستی میبارند، لیکن ما صدای ترک خوردن عطشناکی خود را نمیشنویم. دریغ، یعنی همان بارانی که بر بام سیاهوسفید خانهها میبارد، اما بر بیابان شنزار روان ما نه.
از ما دریغ کردند درنگ یک عصر جمعه بر ایوانی رو به آقاقیها را؛ آنجا که زمان، گرهبند ارسیهایش را باز میکند و مینشیند کنارمان.
من خود اما از ازل تا اکنون دیر رسیدهام به حریم سکوت میان دو نفس. به فاصلهی میان دو تاپتاپ قلب، که گنجایش تمام اسرار سر بهمُهر و ناشنوده و نگفتهی دنیا را در خود نهان دارد.
زیبایی زندگی، ایبسا که در ناگفتهها اسیر مانده باشد؛ در عشقی که نورزیدیم از شرمناکی و حیا زدگی؛ در بوسهای که بر دستوپیشانی مادر جا ماند؛ در دستانی که به وقت فراق، در پشت ما پنهان شدند و گره خوردند.
اینها همه تکههای گمگشتهی پازلی هستند که تصور و تصویرش را به باد فرامشی سپردهایم.
ما را غافل کردند از جستوجوی عکسهای زیبای طلایی؛ و از تابلوی کوچکی که هر روز در آینهی چشمهای معشوقه میبینیم.
آوخ چه بسیار صبحها که خورشید، بیمنت، طلای بیستوچهار عیارش را بر نمای خانهی ما میپاشد و ما در حسرت دیروزهای تمامشده گیجومنگ ایستادهایم. چهبسا شبها که مهتاب، نقرهی حضورش را بر حیات خلوت تنهایی ما میگستراند، اما ما به جای آسمان، به گریبان خویشتن خیرهایم. دریغ، یعنی همین فاصلهی میان سر بهآسمان بلند کردن و سر در گریبان غفلت فرو بردن.
شاید زیباترین تکّهی زندگی که از ما دریغ کردهاند، «حضور» است؛ حضوری سراپا در لحظهی اکنون. ما یا در گذشتهای ایستادهایم که دگر نیست، یا در آیندهای که آمدنش نهمعلوم. و اکنون، این یگانه سرمایهی اصلی، چون پرندهای از روی شانههایمان پر میکشد، بیآنکه حتی پروازش را احساس کنیم.
ما در تحسر آبشارهای آنسو، از چشمهای که اینسو در تماشاگهمان میجوشد، ننوشیدیم.
چونین زیبایی ِ دریغشده، سرزنش نمیکند ما را. زیبایی همچنان هست، روی طاقچهی اتاق، پشت پلکهای رو به عادت باز، میان سواد نخواندهی کتابها، در فنجان قهوهی سرد شده.
زیبایی، صبوریمان میآموزد، چون یقین دارد روزی، در تاریکروشنای غروبی از پافتاده، یا در دامان سپید سحرگهی بیقرار، باز خواهیم گشت؛ نه با عصاهایمان، که با دلهایمان؛ آنگاهی که جهان، برای ما، از سر آغاز خواهد شد؛ نه در افقهای دستنیافتنی، که در این نزدیکی، در این زندگی به باد رفته.
https://t.me/drabbasee
| 2 |
عمری است چراغ خورشید را،
با بوی خون و صدای انفجار،
و آتش جنگ میگیرانیم؛
و عشق را
کنار نسخهها و صفهای انتظار،
به طوفان نسبان میسپاریم.
هنوز، هم
در همین تاریکی،
دست تو در دست من،
میعادی روشن است.
نگو
چشمان عشق کور شده؛
که همین زمزمهی کوتاه،
وقتی کنارم نفس میکشی،
از هر آرزویی،
روشنتر است.
یاد آر که در این هنگامهی نفسگیر،
رختخواب ما،
سنگر استواری است
در چشم ناامیدی.
یکدگر را چون فانوسی زیر آوار انفجار،
بجوییم؛
و از آغوشمان مأمنی برآوریم،
که حصارش را،
نه جنگ،
نه گلوله،
نه دیکتاتور،
و نه مرگ فرو نریزد.
به هم پناه آوریم،
در سالهای سگی،
و در وحشت وبایی،
که حتی هوای تنفس را،
از طناب دار آویختهاند.
همآغوشی شفابخش،
تنها جشن ما،
در میدان سوگواری مادران سپیدگیسوست .
و مپندار که عاشقی خط بیهودهای است بر پهنای زندگی؛ عشق،
تنها شراب خلسهآور زندگی است،
که هنوز،
پنهان از چشم شیخ و زاهد،
کهنهتر میشود.
https://t.me/drabbasee | 22 |
| 3 |
ابر تورم یا مرگ مغزی اقتصاد به زبان ساده
پارهی سوم
این تروما منجر به باخودبیگانگی مردم میگردد یعنی آنها احساس قربانیشدن و ناتوانی در بازیهای سیاسی و سیاستگزاری پُر از اشتباه عمدی مسئولین میکنند. چنین احساسی، بستر را برای افراطگرایی سیاسی، ظهور پوپولیستها و حتا گرایش به حکومتهای دیکتاتوری بهعنوان ناجی بعدی فراهم میآوَرَد. بهعنوان نمونههای تاریخی میتوان از جمهوری وایمار در آلمان و ظهور هیتلر، بهمثابه هشدار خطرناک برای پیامدهای سیاسی ِ انهدام اقتصادی و اجتماعی ِ ابرتورم نام برد.
ابرتورم را نباید تنها یک پدیدهی اقتصادی در نظر آورد. ابرتورم یک فاجعهی تمامعیار اجتماعی و انسانی است. ابرتورم اعتماد میان مردم، کرامت انسانی، آیندهنگری و همبستگی جامعه را منفجر میکند.
https://t.me/drabbasee | 31 |
| 4 | ابر تورم یا مرگ مغزی اقتصاد به زبان ساده
پارهی دوم
این وضعیت مصیبتبارترین فاجعهی جامعهشناختی است. در نتیجهی حذف طبقهی میانی که پایهی اساسی تداوم دموکراسی و نظم است؛ جامعه بهسوی قطببندی شدید فقیر و غنی سوق میدهد؛ یعنی دو طبقه میمانند؛ اکثریت فقیران و اقلیت ثروتمندان (وابستگان حکومتی) که منجر به ظهور یک قشر اجتماعی بهنام ثروتمندان تورمی میگردد؛ گروهی کمتر از ۱۰درصد که به رانتهای حکومتی مانند ارز خارجی، طلا، املاک یا کالاهای استراتژیک دسترسی دارندو ثروتشان را نه از مسیر تولید، بلکه از مسیر ویرانکردن طبقه میانی به دست میآورند.
اینگونه است که در رسانهها فریاد میزنند تحریمها نعمت هستند.
ابرتورم فقط جیب فقیران را خالی نمیکند؛ بلکه روان جمعی را دچار جراحت عمیق میکند. یعنی جوامعی که ابرتورم را تجربه کردهاند، پس از چند دهه هنوز هم با «فرهنگ تورم» مواجه هستند؛ جایی که بیاعتمادی به پول ملی تبدیل به فرهنگ شده است. در آرژانتین و حتا ترکیهی اردوغانزده، مردم پساندازشان را به ارزی مانند دلار یا یورو تبدیل میکنند که از آن به پدیدهی دلاریزه شدن رفتار اقتصادی یاد میشود. اینتصمیم نوعی واکنش روانی به ترومای جمعی است.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee | 28 |
| 5 | اَبَرتورم یا مرگ مغزی اقتصاد به زبان ساده
پارهی نخست
در این رابطه، پرسشهای اصلی ایندو هستند: جامعه چگونه تغییر میکند؟و نهادهای اجتماعی، چگونه کارکردهای خود را از دست میدهند؟.
در میان نهادهای جامعه، یک نهاد انتزاعی اما قدرتمند به نام «پول» قرار دارد.
پول صرفن وسیله مبادله نیست؛ قرارداد اجتماعی نیز هست. وقتی این قرارداد دچار ابرتورم بشود،تنها اقتصاد فرو نمیریزد، بلکه نظم جامعه، روان جمعی و روابط انسانی دچار زلزله سنگین میشود.
ابرتورم آنگاه رخ میدهد که نرخ تورم ماهانه از ۵۰ درصد فراتر برود و سیاستمداران کنترل آنرا از دست بدهند. این اتفاق در آلمان در سال ۱۹۲۳، در زیمبابوه در سال ۲۰۰۸ و در ونزوئلا از ۲۰۱۰ تا همین الان تجربه شده. آرژنتین نیز دچار این زلزله فوقسنگین شده. در پشت این اَبَربحران، نوعی هم «فاجعه اجتماعی» پنهان شده است.
نظام اجتماعی بر پایه اعتماد بنا گذارده شده. اعضای جامعه به پول کاغذی بیارزشی بها میدهیم چون اعتماد داریم حکومت از آن حمایت میکند. ابرتورم چنین اعتمادی را از بین میبرد.
در این شرایط، آینده مبهم میشود. ابرتورم مانند انفجار سنگین «افق زمانی» جامعه را منهدم میکند. وقتی ارزش پول در طول یک روز کاری به نصف میرسد، یعنی مفهوم پسانداز، برنامهریزی و سرمایهگذاری کوتاهمدت و بلندمدت بیمعناست. این ماجرا به «اکنونگرایی رادیکال یا افراطی» میانجامد؛ یعنی تمرکز مطلق بر بقای همین الان و امروز. بانک که نماد اعتماد و آینده است، دشمن مردم میشود و سپردهگذاران شاهد بخار شدن داراییشان هستند. حکومت هم به عنوان نهاد استقرار نظم، مقبولیت خود را از دست میدهد؛ چرا که نمیتواند ارزش پول چاپشده را تضمین کند.
در جامعهشناسی از مفهوم «آنومی» بهمعنای وضعیت «بلاتکلیفی اجتماعی» استفاده میکنند.
ابرتورم از شدیدترین موارد آنومی است. در این وضعیت، قواعد بازی بههم میریزد. ان که با مشقت تلاش و پسانداز میکند، احمق فرض میشود، در حالی که کسی که زودتر وام گرفته یا کالایی را احتکار کرده، پیروز و برنده است. این وضعیت ارزشهای جامعه را وارونه میکند.
وقتی دستمزد ما تا پسین روز بیارزش میشود، انگیزه برای کار تولیدی نمیماند. بازار تبادی کالابهکالا نیز جایگزین اقتصاد پولی میشود و آدمیان بهجای تولید، به دلّالی و سفتهبازی روی میآورند.پس از آن نوبت به دزدی، فساد و رانتخواری میرسد. در ایرانی که زندهماندن مهمترین ارزش شده، انسجام اجتماعی جایش را به رقابت بیرحمانه برای دستیابی به کالاهای ضروری میدهد. در نتیجه، روابط اجتماعی ابزار میشوند؛ و پیوندهای اجتماعی، خویشاوندی و خانوادگی تنها بهعنوان شبکهای برای دستیابی به دلار، پوند یا کالای کمیابشده تعریف میشوند.
اگر تصور میکنید ابرتورم تنها فقیران را بهیک انداز زجرکُش میکند، اشتباه میکنید. ابرتورم عامل نابرابری شدید، تبعیض، بیعدالتی و بازتعریف ساختار طبقاتی بسیار خشن و کُشنده است.
در ابرتورم، حقوقبگیران دولتی و خصوصی، استادان، معلمین و بازنشستگان (همان طبقه میانی)، بهخاطر وابسته بودن به درآمد ثابت و پساندازهای ریالی، عملن نابود میشود؛ که شدهاند.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee | 29 |
| 6 | پیشکش به آنان که مرگ و فقر را میستایند.
گَرد فقر و فلاکت و بدبختی چهره مردمان را پوشانیده است.
ای فقر، ای قدیمی چون الله، ای کهنترین ناسور همیشهحاضر و همیشهتازه بر پیکر آدمیان، ای کلاغ شوم، ای سایهوسیاهی ِ بیرحم که سرو آفتاب را در چشمهای منتظران میشکنی، چه نامی بر تو توانم نهاد که شایستهی خشونت ویرانگر خاموشت باشد؟.
تو نه ناداری ساده، که مرگی تدریجی هستی، شرنگی که قطرهقطره به جام جان میچکد و پیش از آنیکه تن نزار فقیر را منهدم کند، روان او را متلاشی میکند.
تو آن دشنهای که شباهنگام بر حنجرهی رؤیاها هروله میکنی و تازیانهای که سپیدهدمان بر گُردههای آرزو فرود میآیی.
تو آن ریشمیزی که در ستونهای منزلگه اعتماد لانه میسازی؛ و سقف آسایش را بر سرِ اهالی منزل آوار میکنی؛ که کردهای.
چشم بگشا و ببین که فقر با هویّت پدر چه میکند؛ هویتی که بایستی دماوند را جابهجا کند، در برابر نگاه شرمآور همسر و بغض گرسنهی فرزندان، چون شمعی بیموم، قطرهقطره ذوب میگردد و چنین شرم و بغضی، این فرزند حرامزادگان فلاکت، جای آن را میگیرد.
انسان تهیدست، نه در کوی و برزن و بازار، که در خانهی خویشتن نیز غریب و غریبه است؛ صدایش در حنجره میشکند وقتی میگوید «نیست»؛ و این «نیست»، خنجری است که ریشهی اقتدار پدر را میدرانَد.
آری، فقر، تاج و ابتهاج «اشرف مخلوقات»! را از تارک او برمیگیرد و خارستانی زیر پایش میگستراند و او را وامیدارد تا به هر دری بکوبد، حتی اگر آن در، به روی کرامتاش قفل ناتوانی زده باشد.
مادر خانواده را بنگر؛ او که آفرینشگر عاطفه است و مشعلبان گرمای خانه.
فقر، نخست زیبایی را از چهرهاش میزداید، نه با گذر ماه و سال که با هر قسط عقبافتاده و هر قبض وامانده بر دیوار. آنگه، آرام آرام، امید را از دلش میکَند. مادر فقیر، زودتر از زمانه پیر میشود؛ نه از رنج زحمت، که از غصهی نانی که در سفره نیست و دارویی که از دسترس دور است.
فقر، هیبت و جلالت مادری را به اضطرابی مزمن تبدیل میکند؛ مادری که فرزندش بیمار است و او جز اشک و التماس به آسمانهای تهی، راهی به جایی ندارد.
تو ای فقر، چه حاکم ستمگری که در زندان بیپولی، تنها حسرتی جانکاه نصیب پدر و مادر و فرزندان میکنی؟.
و فرزندان، این میوههای معصوم باغ خزانزدهی کودکی را چرا در پای حاکمان قربانی میکنی؟.
آرزوها و رؤیاهای آنان به اندازهی دستهای تهی و جیبهای خالیشان کوچک میماند و امیدواریشان در حصارِ «نداریمها» اسیر. نگاه کودکان زودتر از سنشان، معنای تحقیر را میفهمد و گوشهایشان با نجوای «چرا مسئولین دارند و فقرا ندارند؟» آشنا میشود.
تو ای فقر، ای آشنای ایرانیان و ای غریبه با مسئولان، یا شور زندگی را پیش از جوانه زدن در کودکان میخشکانی و از آنان یا آدمیانی منهزم و منفعل میسازی، یا گرگهایی درنده که سوگند میخورند به هر راهی از این ورطه بیرون بخزند؛ ولو با اعتراضی که پاسخاش طناب دار باشد.
نفرین بر تو ای فقر که قساوت را در قلبهای معصوم میکاری و خیانت را بر زبانهای امانتپیشه میآوری. تو ایمان را میآزمایی و سپس میشکنی؛ چرا که گرسنگی، عدالت را به سخره میگیرد و برهنگی، عفت را بیدامن میکند.
تو خصم دانش و پرورشدهندهی نادانیای؛ آنجا که دست از کار و تلاش کشیده میشود، آنجا که کتاب به کنجی میافتد و کودک سر چهارراهی میشود، تو با پوزخند شکوهمند حاکمان، بر تخت ویرانهها تاج بر سر مینهی. تو نسبها را بر هم میزنی، دوستان را دشمن و دشمنیها را کینهی ناریخی میکنی.
یاد آر تو ای فقر که بر سفرهی بینان، محبت، گرسنه و نفرت سیر میشود.
آری، تو ای فقر، تو رسواترین و کریهترین واقعیت هستی هستی؛ زشتیای که به جای آنکه پنهان شود، بر پیشانی مردمان نقش بستهای.
تو دزد آرامش شبهای ظلمانی و لبخند لبهای صبحگاهانی. خانهای که تو در آن درآیی، دیگر خانه نیست؛ قفسی است برای بیچارهآدمیانی که بالهای امیدشان را چیدهای. چه بیرحمانه، خواب قدرت را از بازوان جوانان میربایی و به جای ذوق و شوق آبادانی، هراس ویرانی را در دلهایشان مینشانی.
فقر، تو ننگ ایدئولوژی و مکتبی هستی که ادعای بهشتسازی دارد؛ سلسله و زنجیری بر پای روان، و داغی بر پیشانی عزت و اعتماد.
خموش باش نا بدان زمان که آخرین انسان ِ اسیر تو از لجنزار اسارتت نرهد که تا آن زمان هیچ ادعای پیروزی و جهانگشایی، طعم واقعی خوشبختی را به انسان نخواهد چشاند.
https://t.me/drabbasee | 113 |
| 7 | No text... | 69 |
| 8 |
دستت را فشردم و گفتم: من اینجا هستم و حرفهای تو را میشنوم؛ تو تنها نیستی.
در ذهنم قسمتی از رمان سمفونی مردگان تلنگر خورد:
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
لحظهای به فضای اتاق بیمارستان نگاه کردم.
سردم بود خيلى سردتر از آنچه فكر ميكنى.
با خود زمزمه کردم:
چرا آیدین عزیزم؟
در تبعيد زمان براى او نمىچرخيد. عاشقى كه يكى يكى در تبعيد بالهايش را شكست.
سه سال با اين بيمارى سرطان "غده لنفاوى"جنگيدى و درد كشيدى و نگران نوشتههايت بودى. در كنار تو ما هم درد كشيديم و در خلوت گريستيم. دردى كه تبديل به غم شد.
از رفتن تو، غم عميقى به من دست داد و نيمه ديگرى از وجودم پنهان شد
ولی تماشای رفتنت سنگین و زمان را سنگینتر میکرد. گریه امانم نمیداد.
لحظه وداع و لمس دست آیدین عزیزم که به آرامی و به مرور زمان سرد و سفت میشد و روند طبیعیاش رو طی میکرد خیلی لحظه سخت و پیچیدهای بود. لحظه وداع نهایی، حس از دست رفتن گرمای درونی و از کار افتادن قلب و توقف گردش خون در سطح بدن که دست و پاهای آیدین زودتر سرد شدند اگر چه با دستانم هر چه به ناحیه قلب و شکم نزدیک میشدم هنوز بدنش گرم بود.
این اولین تجربه روبهررو شدن با پیکر مرگ را داشتم.
با عشق در کنار آیدین عزیزم بودم ولی تماشای رفتنش سنگین و زمان راسنگین تر میکرد. گریه امانم نمیداد.
آیدین عزیزم٫ میدانی هر روز صبح با این خاطره بیدار میشوم و صحنه وداع با تو در ذهنم مرور میشه. خاطرات گاهی مثل یک وزنه سنگین روی قلب و ذهن سنگینی میکنند.
آیدین عزیزم٫ عاشق کاغذ و قلم و جوهر و تنهایی و کتاب بود: عاشق ادبیات٫ عاشق رمان.
گفتم:
میدونی! من مدام به یکی از آرزوهای تو،، همونطور که در نامهای در روزهای آخر برایم نوشت، تلاش و آرزوی من هم این است که با همت و همکاری خانواده داستانهای جدید و چاپنشده تو چاپ و منتشر شوند.
دوستت دارم، بیشتر از دیروز و با وجود و عمق تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم ساختیم.
يعنى حالا بايد باور كنم كه ديگر نیستی؟.
نه. نه. نمىخواهم باور كنم.
چه بسيار آدمها كه پيش از مرگ مردهاند ... و چه بسيار كه پس از مرگ زندهاند.
بعضى آدمها مى آيند و مىروند، بعضىها اما مىمانند؛
نه در خانه، نه كنار آدم، در جايی عميقتر... در حافظه قلب.
میدانی که هنر همیشه یکی از زیباترین، امنترین و عمیقترین راهها برای پناه بردن، ابراز دردهای ناگفته و پردازش احساسات پیچیده بوده است.
این رفتار یا قاعده، جزئی جدانشدنی از طبیعت و زندگی توست.
روايتى از رنج، معنا و امید
یاد و خاطره خالق “سمفونی مردگان” در تاریخ ادبیات ایران زنده است.
سه شنبه دهم شهریور ۱۴۰۵ / برلین
با مهر
اکرم ابویی
منبع: فیسبوک نویسنده
https://t.me/drabbasee | 65 |
| 9 | «من هم يك آيدينم...» روايتى از رنج، معنا و اميد
به مناسبت سالروزٍ رفتن عباس معروفى
امروز درست چهار سال از روزى كه رفتى میگذرد.
آیدین عزیزم، یار روزهای پرشور و ماندگار زندگیمان.
امروز که به مسیر طی زندگی مشترکمان نگاه میکنم، و لذت بازگشتن به روزهایی که داشتیم، دلم پر میکشد برای آن روزهای پر از غوغا و امید.
روزهایی که سایهبهسایه و همسایه دیوار به دیوار هم بودیم.
یادت میآید؟.
تازه انقلاب شده بود؛ شهر پر از صدا و تغییر بود و ما در پر تلاطمترین روزهای تاریخ، شروع یک زندگی مشترک را در راستای زندگی.
خوب به خاطر دارم آن روزی را که دست هم را به گرمی فشردیم؛ عهدی میان ما بسته شد که بسیار فراتر از یک همراهی ساده بود. ما دست هم را گرفتیم تا بخوانیم، تا بنویسیم و نقاشی کنیم و با تصاویر و واژهها دنیای جدیدی بسازیم.
من شانزدهساله بودم و به تو و استعدادت ایمان داشتم. به اینکه قرار است روزی بهترین و زیباترین رمان این روزگار را بنویسی.
زندگی مشترک ما در میان سطرهای کتابها، نقاشیها و در یادگیریهای مشترکمان و در همسایگی ریشه بست و جوانه زد. چهل و پنج سال پيش، در اوج نوجوانى، ديدارى در خانه قديمى بزرگ دو طبقه, که كليدش برای من مهد عشق بود و امروز حاصلش سه فرزند : مهرگان، سارا، مينا و شش نوه شیرین و دوست داشتنی“ سورملینا، کیاشا٫رافایلو، آلبرت، شیرین و سامویل.
آیدین عزیزم، تو “سمفونی مردگان”، این شاهکار را در سالهایی نوشتی که جامعه ایران درگیر جنگ ایران و عراق، محدودیتهای اجتماعی و فضای سنگین سیاسی بود. یادم میآید در این دوره من باردار بودم و تو بعد از کار به خانه میومدی و پشت میز مینشستی و با سیگاری بر لب شروع به نوشتن میکردی. من سعی میکردم فضای خونه رو در این ۵ سال که شاهکار سمفونی مردگان رو نوشتی، آرام نگه دارم.
ساعتها متمادی با رکوییم موتزارت یا بتهوون مینوشتی و در فضاى ذهنی سير میکردی بى آنكه صداهاى ديگر را به بشنوی و تو از ميان هياهوها و فكر و خيال روزانه، به موزیک پناه میبردی تا رابطهات با دنیای بیرون قطع باشه.
تلاش من در خونه، ساختن فضایی آرام با یک فنجان چای داغ و بوسه و دستی روی شانههایت.
و تو در كَوشم میگفتی؛ عزیزم٫ برو بخواب!
شاید راز زندگی را در این میدیدم که آرامش، نیازی به دستاوردهای بزرگ ندارد؛ بلکه در گرمای یک فنجان چای، امنیت یک دست روی شانه و محبت یک بوسه خلاصه میشود.
زمان گذشت و وقتی سمفونی مردگان در سال ۱۳۶۸ به چاپ رسید من در در آتلیه داشتم یکی از کارهای پیکاسو “دوره صورتی” روی بوم کپی میکردم که بدون اینکه صدای در را بشنوم آیدین عزیزم٫ مرا غافلگیر کرده بود.
با ذوق به آتلیه اومد و صفحه اول کتاب “سمفونی مردگان “رو به من نشون داد.
“تقدیم به همسر و دخترانم”
من بلند شدم و دستانش رو بوسیدم و تبریک گفتم، با هیجان شروع کردم به ورق زدن و خواستم از آیدین عزیزم قسمتی از رمان خانواده “اورخانی” را برام بخونه.
یادم میاد قسمتی از زندگی آیدا را برایم خواند.
خواندن قسمتی از تن دادن ازدواج زودهنگام و تلخ آیدا و از سرانجام سرنوشت دردناک آیدا، که روزی مظهر شور، زیبایی و میل به زندگی در خانه خانواده اورخانی بود، که بعد در غربت و تنهایی خودسوزی کرد.
به آیدین عزیزم گفتم: تخیلت رو دوست دارم و این کتاب برای من روايتى است از رنج، معنا و اميد.
هنوز هم میگویم من قوه تخيل تو را سپاس مى دارم. امروز، سالها از آن عهد قشنگ میگذرد و تو برای من همیشه همان نویسنده بزرگ هستی: «جریان سیال ذهن».
چهلوپنج سال با هم بودن و مرورى در گذشتهها و نگاهى به امروز خودمان و بچهها و نوهها و نيز آنچه در اين چهل و پنج سال بر سرمان آمد و مىتوانست نيايد - كه آمد و راه بازگشتى نبود و نيست. درستىها و نادرستىها، نجات از بازسازی و پیوند زدن زندگی پس از جدایی زیر سایه هنر٫ هنر به عنوان زبان ابراز وجود برای وصل شدن و امتداد زندگی مشترک. رابطهای که هیچکدام نمیخواستیم همدیگر رو از دست بدهیم. وقتی از هم جدا میشدیم بوی یکدیگر رو همچنان در یاد داشتیم.
وجه بسيار حرفها و چيزها، كه احتمالا ميان هر زوجى پس از چهل و پنج سال زندگى مشترک رد و بدل شده و ...كه اشاره به آنها ضروری نيست.
نه. نه. نمىخواهم باور كنم. من ماندهام و خاطرههايى تلخ و شيرين با تو در اميد و ناامیدی.
با آ مدن سالروز رفتن تو٫ ناخودآگاه خاطره روزهای آخر در بیمارستان، هر روز در پگاه صبح به یادم میاد.
و حالا امروز در سالروز رفتنت دلم نميخواهد خیلی درباره وداع بنويسم ولی سوگی که در تمام این مدت، سایه به سایه همراه من بوده است،
حضور لمس دست تو و نگاهت، فشار تکتک انگشتانت که مدام میگفتی یک صحبتی باهات دارم ولی از درد نمیتونستی حرف بزنی . میخواستی زمزمه کنی٫ ولی نشد و من با تمام وجود نمیتونستم ذهن تو رو بخونم. | 61 |
| 10 | هر انسانی که نمیتوانم دوستش بدارم
سرچشمهی اندوهیاست ژرف
برای من.
هر انسانی که روزی دوستش داشتهام
و دیگر نمیتوانمش دوست بدارم
گامیاست به سوی مرگ
برای من.
آن روز که دیگر نتوانم کسی را دوست بدارم
خواهم مرد.
آی شمایان،
که میدانید شایستهی عشق مناید،
مراقب باشید، مراقب باشید
تا مرا نکشید.
ژئو بوگزا
برگردان: محسن عمادی
◼️ شاعران جهان
https://t.me/drabbasee | 53 |
| 11 | جنگطلب باشیم یا صلحطلب؟.
این پرسش در نگاه اول ساده مینماید، اما وقتی از منظر جامعهشناسی به آن نگاه کنیم، میبینیم که پاسخش به هیچوجه سیاهوسفید نیست. آدمیان نه ذاتن موجوداتی صلحطلب هستند و نه ذاتن جنگطلب.
آنچه ما را به سوی جنگ یا صلح میراند، بیش از هر چیز ساختارهای اجتماعی، شرایط تاریخی، منافع جمعی، شیوه سازمانیافتن جوامع و بهویژه منافع قدرتمندان است.
جامعهشناسی نشان میدهد که جنگ پدیدهای فردی یا ناشی از خشونت ذاتی نیست، بلکه محصول نهادها، حکومتها، اقتصاد و ایدئولوژیهاست. جنگها علیالاصول بر سر منابع، قدرت، سرزمین یا هویت شکل میگیرند و توسط گروههایی هدایت میشوند که از آن سود میبرند. در عین حال، صلح نیز تنها نبود جنگ نیست؛ صلح یک وضعیت اجتماعی فعال است که نیازمند عدالت، برابری، گفتوگو و نهادهای دموکراتیک است. صلح پایدار وقتی ممکن میشود که ریشههای خشونت ساختاری مانند فقر، تبعیض و بیعدالتی خشکانده شوند.
از نگاه جامعهشناسی، نه جنگطلب بودن و نه صلحطلب ِ مطلق بودن به تنهایی راهگشا نیست. کسی که همیشه خواهان جنگ است، در نهایت جامعهای ویران، نسلی ترومازده و اقتصادی فرسوده به بار میآورد. اما صلحطلبی سادهگرایانه که چشم بر ظلم و تجاوز ببندد نیز میتواند به تداوم بیعدالتی و حتی پذیرش اشغال یا استثمار منجر شود.
مسأله اساسی این است که در هر موقعیت مشخص، باید پرسید:
این جنگ یا این صلح به نفع چه کسانی است؟.
کدام گروهها از آن سود میبرند و کدام گروهها قربانی میشوند؟.
جامعهشناسی همچنان نشان میدهد که هویتهای جمعی، رسانهها، آموزش و پرورش و سیاستهای حکومتها نقش بزرگی در شکل دادن به نگرشهای جنگطلبانه یا صلحجویانه دارند.
اگر جامعهای فرزندان خود را با ادبیات نفرت از دیگران تربیت کند، احتمال جنگ بیشتر میشود. اگر رسانهها مدام تهدید را بزرگنمایی کنند، افکار عمومی به سمت حمایت از راهحلهای نظامی رانده میشوند؛ برعکس، جوامعی که بر آموزش همدلی، تاریخ مشترک، حقوق بشر و حل مسالمتآمیز اختلافات تأکید میکنند، گرایش بیشتری به صلح نشان دارند.
موضوع اساسی دیگر این است که جنگ و صلح هر دو فرایندهایی اجتماعی هستند که در طول زمان تغییر میکنند. یک جامعه ممکن است دههها در صلح زندگی کند و ناگهان به دلیل بحران اقتصادی یا ظهور یک رهبر پوپولیست یا دیکتاتور بهسوی جنگ برود. یا جامعهای که سابقه طولانی درگیری دارد، از طریق مذاکره، عدالت انتقالی و بازسازی اعتماد به صلح دست یابد. بنابراین، انتخاب بین جنگطلبی و صلحطلبی یک انتخاب ثابت و ابدی نیست؛ بلکه واکنشی است به شرایط متغیر اجتماعی.
در نهایت، پاسخ جامعهشناختی به این پرسش میتواند این باشد که: ما بایستی نه بهطور مطلق جنگطلب باشیم و نه بهطور مطلق صلحطلب، بلکه باید عدالتمحور باشیم. یعنی در هر موقعیت، ببینیم کدام گزینه به کاهش رنج انسانی، افزایش عدالت و پایداری اجتماعی کمک میکند. صلح ارزشمند است، اما صلحی که بر پایه ترس، سرکوب یا نادیدهگرفتن حقوق دیگران بنا شده باشد، صلح واقعی نیست. جنگ نیز گاهی بهعنوان آخرین راه برای دفاع از حق حیات یا آزادی مطرح میشود، اما جنگ همیشه ویرانگر است و هزینههای انسانی آن بیشتر از دستاوردهایش است.
پس به جای آنکه بپرسیم «جنگطلب باشیم یا صلحطلب؟»، بهتر است بپرسیم جنگ یا صلح «در چه شرایطی، به نفع چه کسانی و با چه هزینهای؟».
دانش جامعهشناسی می تواند پرسشهای دوتایی را کنار بگذارد و به پیچیدگی واقعیت انسانی توجه کند.
زندگی اجتماعی ما پر از تعارض منافع است؛ هنر حاکمان باید یافتن راههایی باشد که بدون توسل به خشونت، عدالت و کرامت انسانی حفظ شود؛ و در موارد نادری که دفاع از خود یا دیگران ضروری میشود، باید آگاه باشیم که جنگ هم شکلی از شکست اجتماعی است، نه یک پیروزی.
https://t.me/drabbasee | 70 |
| 12 | سُراینده اگر در صبح آزادی نیامد چه؟
اگر ضحاک رفت و کاوهی رادی نیامد چه؟
مزیّن گر شود هرحجله نز خون، با هزاران گل
عروس باله در آغوش دامادی نیامد چه؟
خدای ظلم ظالم کی رسد به داد مظلومان
چو مستضعف به کارِ سهم بنیادی نیامد چه؟
تمام سالهای دادخواهی را به مُهر پهلوانی کن
در این میدان اگر گودرزِ کشوادی نیامد چه؟
اگر زین باغ خشکیده بر آرد باغبان خاری
ولی یک شاخهگل در جشن نوزادی نیامد چه؟
فلک را هم که بشکافد رسد تا کهکشان حافظ
اگر یک دانهی گندم به آبادی نیامد چه؟
کلانشهری است سرشار از زبالهگرد بیچاره
اگر از گردههاشان داد و فریادی نیامد چه؟
ببندد گر شکاری دل به دام بستهی صیاد
به پای دل اگر صیاد و میعادی نیامد چه؟
اگرهای فراوان را اگر میگفتی از اول
سراغ بالغی، نابالغی، هادی نیامد چه؟
شاعر: ناشناس
https://t.me/drabbasee | 70 |
| 13 | دیگر ز عشق، حوصلهی دمزدن کجاست؟
گیرم که دم زدیم، مجال سخن کجاست؟
گیرم که واشود گره از گیسوی غزل
ذوقی برای زلف ِ شکندرشکن کجاست؟
گیرم «برادران گرامی» گذاشتند
بوی خوش عزیزترین پیرهن کجاست؟
خرمهره را به قیمت زر عرضه میکنند
با کاسبان شعر عیار سخن کجاست؟
بر سفرهای که زاغ و زغن پهن کردهاند
جایی برای طوطی شکّرشکن کجاست؟
باد هواست حرفم و نشنیده میروی
گویی برای باد بگویی وطن کجاست...
شاعر؟!
https://t.me/drabbasee | 65 |
| 14 |
دلم میخواهد آدمی باشم
در هر سرزمینی که میخواهم
یک زندانی زیر شکنجه در گواتمالا
بیخانمانی در بیغولههای هنگکنگ
اسکلتی زنده در بنگلادش
درویشی در لهاسا
یا سیاهپوستی در کیپتاون
اما نه شهروندی شریف
در سرزمین فرومایگان.
دلم میخواهد بروم.
یوگنی یفتوشنکو
https://t.me/drabbasee | 63 |
| 15 | جلوههای اثر زایگارنیک در زندگی روزمرّهی تنشآلود
بهرهی پایانی
اثر زایگارنیک بدون سر و صدا اما قدرتمندانه به زندگی ما نفوذ کرده است.
تا به حال به این فکر کردهاید که چرا سریالهای اینترنتی بهشدت اعتیادآور هستند؟.
راز موفقیت آنها در استفاده از «پایان باز» در انتهای هر قسمت است. نویسندگان با ایجاد تعلیق و ناتمام گذاشتن داستان، تنش روانی شدیدی در بیننده ایجاد میکنند. این تنش، بیننده را وادار میکند تا قسمت بعدی را ببیند تا به آرامش و «تکمیل» ذهنی دست یابد. این دقیقن همان اثر زایگارنیک است که در خدمت صنعت سرگرمی قرار گرفته است.
تیزرهای تبلیغاتی که معمای ناقصی را مطرح میکنند یا بخشی از یک داستان را نشان میدهند، بسیار مؤثرتر از تبلیغاتی هستند که پیام کاملی را ارائه میدهند. یک شعار مبهم یا یک تصویر ناقص، بیننده را درگیر میکند تا خودش به دنبال تکمیل اطلاعات برود و به همین دلیل، نام برند بهتر در ذهنش حک میشود.
اثر زایگارنیک میتواند مانع تمرکز باشد. اگر در حین مطالعه، مدام به کارهای ناتمام دیگر فکر کنیم، این «زنگهای ذهنی» اجازه نمیدهند تمرکز کافی روی مطالعه فعلی داشته باشیم. بار شناختی این کارهای باز، حافظهی فعال ما را اشغال میکند.
البته میتوان از این اثر به نفع یادگیری استفاده کرد. یک روش مؤثر این است که به جای مطالعهی یکباره و تمام کردن کامل یک بحث، آن را عمدن ناتمام رها کرد. اگر در میانهی یک فصل جذاب، کتاب را ببندید، ذهن شما به طور ناخودآگاه به پردازش اطلاعات ادامه میدهد و میل به دانستن ادامهی مطلب، یادگیری مطالب قبلی را تقویت میکند. این کار یک تنش سازنده در ذهن ایجاد میکند.
https://t.me/drabbasee | 68 |
| 16 |
تا زمانی که کار به پایان نرسیده، این تنش و بار شناختی مرتبط با آن در حافظهی فعال ما باقی میماند و دسترسی به آن اطلاعات آسانتر است. به محض اینکه کار را تمام میکنیم، ذهن ما با یک «آزادسازی» مواجه میشود؛ تنش فروکش میکند و مغز به خودش اجازه میدهد تا آن اطلاعات را از صف اولویت خارج کرده و به بایگانی بسپارد. به بیان سادهتر، ذهن ما برای کارهای تمامشده پرونده میبندد، اما برای کارهای ناتمام، پرونده را روی میز نگه میدارد.
این یک مکانیزم انطباقی و تکاملی است. از دیدگاه بقا، یک کار ناتمام مانند پیدا نکردن غذا یا نساختن سرپناه میتوانست به قیمت جان ما تمام شود. بنابراین، مغز ما طوری طراحی شده که به مسائل باز و حلناشده توجه ویژهای نشان دهد.
https://t.me/drabbasee | 69 |
| 17 | جلوههای اثر زایگارنیک در زندگی روزمرّهی تنشآلود
پارهی ب
تا به حال برای ما پیش آمده که یک آهنگ نیمهکاره، یک جملهی ناتمام یا یک فیلم که وسط آن خوابمان برده، تا ساعتها یا حتی روزها در ذهنمان تکرار شود. یا شاید تجربه کردهایم که پیشخدمتی در یک رستوران، سفارش پیچیدهی یک میز شلوغ را تا لحظهی تحویل غذا کامل به خاطر میسپارد، اما بلافاصله بعد از سرو غذا، همهچیز را فراموش میکند.
اینها تصادفی نیستند؛ اینها تجلی پدیدهای قدرتمند در روانشناسی به نام «اثر زایگارنیک» هستند.
ماجرا از یک کافه در وین در دهه ۱۹۲۰ آغاز شد.
بلوما زایگارنیک، شاگرد کورتلوین (از بنیانگذاران روانشناسی اجتماعی)، متوجه رفتار جالبی در پیشخدمتها شد. او دید که آنها میتوانند سفارشهای طولانی و پرداختنشده را با جزئیات خیرهکنندهای به خاطر بسپارند. اما به محض اینکه صورتحساب پرداخت و سفارش «تمام» میشد، گویی آن اطلاعات را برای همیشه میکرد. اگر از آنها دربارهی جزئیات سفارشِ پرداختشده میپرسیدند، چیزی به یاد نمیآوردند.
زایگارنیک که مجذوب این موضوع شده بود، آن را در آزمایشگاه بررسی کرد. او از شرکتکنندگان خواست تا مجموعهای از کارهای ساده مثل حل پازل را انجام دهند. او اجازه میداد برخی از کارها به اتمام برسند، اما برخی دیگر را در میانه راه متوقف میکرد. در پایان، از آنها خواست تا کارهایی که انجام داده بودند را به خاطر بیاورند.
شرکتکنندگان تقریبن دو برابر بیشتر، کارهای ناتمام را نسبت به کارهای کاملشده به خاطر میآوردند.
پرسش زایگارنیک این بود که چرا ذهن ما عاشق کارهای ناتمام است؟.
پاسخ در یک مفهوم کلیدی نهفته است: تنش شناختی. بر اساس نظریهی زایگارنیک، وقتی ما هدفی را شروع میکنیم یا کاری را بر عهده میگیریم، یک سیستم انگیزشی در ذهن ما فعال میشود که برای رسیدن به هدف، نوعی «تنش روانی» ایجاد میکند. این تنش مانند یک زنگ پسزمینه است که مدام به ما یادآوری میکند: این کار هنوز تمام نشده.
تا زمانی که کار به پایان نرسیده، این تنش و بار شناختی مرتبط با آن در حافظهی فعال ما باقی میماند و دسترسی به آن اطلاعات آسانتر است. به محض اینکه کار را تمام میکنیم، ذهن ما با یک «آزادسازی» مواجه میشود؛ تنش فروکش میکند و مغز به خودش اجازه میدهد تا آن اطلاعات را از صف اولویت خارج کرده و به بایگانی بسپارد. به بیان سادهتر، ذهن ما برای کارهای تمامشده پرونده میبندد، اما برای کارهای ناتمام، پرونده را روی میز نگه میدارد.
این یک مکانیزم انطباقی و تکاملی است. از دیدگاه بقا، یک کار ناتمام مانند پیدا نکردن غذا یا نساختن سرپناه میتوانست به قیمت جان ما تمام شود. بنابراین، مغز ما طوری طراحی شده که به مسائل باز و حلنشده توجه ویژهای نشان دهد.
تا به حال برای ما پیش آمده که یک آهنگ نیمهکاره، یک جملهی ناتمام یا یک فیلم که وسط آن خوابمان برده، تا ساعتها یا حتی روزها در ذهنمان تکرار شود. یا شاید تجربه کردهایم که پیشخدمتی در یک رستوران، سفارش پیچیدهی یک میز شلوغ را تا لحظهی تحویل غذا کامل به خاطر میسپارد، اما بلافاصله بعد از سرو غذا، همهچیز را فراموش میکند.
اینها تصادفی نیستند؛ اینها تجلی پدیدهای قدرتمند در روانشناسی به نام «اثر زایگارنیک» هستند.
ماجرا از یک کافه در وین در دهه ۱۹۲۰ آغاز شد.
بلوما زایگارنیک، شاگرد کورتلوین (از بنیانگذاران روانشناسی اجتماعی)، متوجه رفتار جالبی در پیشخدمتها شد. او دید که آنها میتوانند سفارشهای طولانی و پرداختنشده را با جزئیات خیرهکنندهای به خاطر بسپارند. اما به محض اینکه صورتحساب پرداخت و سفارش «تمام» میشد، گویی آن اطلاعات را برای همیشه میکرد. اگر از آنها دربارهی جزئیات سفارشِ پرداختشده میپرسیدند، چیزی به یاد نمیآوردند.
زایگارنیک که مجذوب این موضوع شده بود، آن را در آزمایشگاه بررسی کرد. او از شرکتکنندگان خواست تا مجموعهای از کارهای ساده مثل حل پازل را انجام دهند. او اجازه میداد برخی از کارها به اتمام برسند، اما برخی دیگر را در میانه راه متوقف میکرد. در پایان، از آنها خواست تا کارهایی که انجام داده بودند را به خاطر بیاورند.
شرکتکنندگان تقریبن دو برابر بیشتر، کارهای ناتمام را نسبت به کارهای کاملشده به خاطر میآوردند.
پرسش زایگارنیک این بود که چرا ذهن ما عاشق کارهای ناتمام است؟.
پاسخ در یک مفهوم کلیدی نهفته است: تنش شناختی. بر اساس نظریهی زایگارنیک، وقتی ما هدفی را شروع میکنیم یا کاری را بر عهده میگیریم، یک سیستم انگیزشی در ذهن ما فعال میشود که برای رسیدن به هدف، نوعی «تنش روانی» ایجاد میکند. این تنش مانند یک زنگ پسزمینه است که مدام به ما یادآوری میکند: این کار هنوز تمام نشده. | 75 |
| 18 | جلوه زایگارنیک در زندگی روزمرّهی تنشآلود
پارهی الف
یکی از بزرگترین موانع شروع یک کار بزرگ، بزرگی و ابهام آن کار است. اثر زایگارنیک به ما میگوید که مهمترین قدم، فقط شروع کردن است، حتی برای چند دقیقه.
وقتی شروع به نوشتن یک نوشتار میکنید، حتی اگر فقط جملهی اول را بنویسید یا ساختار آن را مشخص کنید، یک کارِ «ناتمام» خلق کردهاید. از آن لحظه به بعد، ذهن شما به طور خودکار برای اتمام آن کار احساس مسئولیت و تنش میکند و شما را به ادامه دادن ترغیب میکند. این تکنیک به «قانون پنج دقیقه» معروف است؛ به خودتان بگویید فقط پنج دقیقه کار را شروع میکنم، بقیهاش خودبهخود پیش میرود.
برای کارهای ذهنی، یک تکنیک دیگر این است که وقتی کارتان خوب پیش میرود و در حال اوج گرفتن هستید، دست از کار بکشید. مثلن در میانهی یک پاراگراف یا درست قبل از نوشتن یک بخش مهم.
بعدن که برمیگردید، ذهنتان بهشدت آماده و مشتاق ادامهی کار است، زیرا یک کار نیمهتمام وجود دارد که باید تکمیل شود.
اثر زایگارنیک همیشه هم مفید نیست. در دنیای پرهیاهوی امروز، ما با حجم عظیمی از «حلقههای باز» مواجه هستیم: ایمیلهای پاسخنداده، پیامهای خواندهنشده، تصمیمات عقبافتاده و نگرانیهای حلناشده.
تجمع بیش از حد این کارهای ناتمام، منجر به فشار ذهنی مزمن، اضطراب، بیخوابی و فرسودگی شغلی میشود. ذهن ما مدام در حال مرور فهرستی از کارهای باز است و هرگز به آرامش نمیرسد.
برای مقابله با این پیامد منفی، تکنیکهایی مانند «تخلیهی ذهن» پیشنهاد میشود. دیوید آلن، در روش معروف خود (جی.تی.دی)، تأکید میکند که باید تمام کارهای ناتمام را از ذهن خود بیرون بریزید و روی کاغذ یا در یک سیستم قابل اعتماد بنویسید. این کار به مغز شما این پیام را میدهد که لازم نیست خودت این را به خاطر بسپاری، سیستم بیرونی حواسش هست و در نتیجه تنش روانی به طرز چشمگیری کاهش مییابد.
در نهایت، اثر زایگارنیک به ما نشان میدهد که ذهن ما یک ماشین منفعل برای ثبت اطلاعات نیست، بلکه سیستمی پویا و هدفمحور است که به دنبال تکمیل و بستن پروندههاست. این میل به تکمیل، نیروی محرکهای است که میتواند ما را به سمت یادگیری بیشتر، خلاقیت و بهرهوری سوق دهد یا اگر مدیریت نشود، ما را در گرداب اضطراب و آشفتگی ذهنی غرق کند.
شناخت این اثر، به ما قدرت انتخاب میدهد. میتوانیم با هوشمندی، از آن به عنوان ابزاری برای پیشبرد اهدافمان استفاده کنیم، با شروعهای کوچک بر تنبلی غلبه کنیم و با بستن حلقههای باز به ذهن خود آرامش هدیه دهیم. درک این نکته، کلیدی است که ذهن ما برای آرامش، نیازمند «تمامیت» است؛ و هر کار ناتمام، موزیک ناتمامی است که تا پایان یافتن، در پسزمینهی ذهن ما طنینانداز خواهد شد.
https://t.me/drabbasee | 83 |
| 19 | خیال روی توام دیده میکند پُر خون
هوای زلف توام عمر میدهد بر باد
نه در برابر چشمی نه غایب از نظری
نه یاد میکنی از من، نه میروی از یاد
شعر: حافظ
آواز: حسن عبدی
https://t.me/drabbasee | 100 |
| 20 | ما گریهکنان بر سر خاک پدران
زینغم که شدند از این جهان گذران
در زیر زمین هم پدران میگریند
بر تلخی این زندگی ما پسران
اهلی شیرازی
https://t.me/drabbasee | 120 |
