3 837
Subscribers
-124 hours
-107 days
-6730 days
Posts Archive
3 837
درماندگی آموختهشده و تعمیم آن به وضعیت سیاسی
پاره نخست
در میان انبوه مفاهیم روانشناختی، کمتر نظریهای به اندازه «درماندگی آموختهشده» توانسته است پرده از راز سکوت تلخ انسان در برابر رنج بردارد. این پدیده که در مرز میان روانشناسی شناختی، رفتاری و حتی علوم اعصاب قرار دارد، توضیح میدهد که چرا گاهی یک موجود زنده، با وجود آنکه راه فرار از آزار پیش رویش قرار دارد، منفعلانه آن را تحمل میکند. ما در زندگی روزمره با نمونههای بیشماری از این حالت روبهرو میشویم: کودکی که پس از چند بار شکست در درس ریاضی، برای همیشه خود را در این درس ناتوان میپندارد؛ کارمندی که پس از شنیدن چند انتقاد پیاپی، از هرگونه خلاقیت و ایدهپردازی دست میکشد؛ یا بیماری که با وجود توصیه پزشکان، باور ندارد که تغییری در روند بیماریاش ممکن است.
در تمام این موارد، پای یک باور عمیقن مخرّب در میان است، باوری که زمزمه میکند: «تلاش بیهوده است، هر کاری بکنی، نتیجه فرقی نمیکند».
تاریخچه کشف درماندگی آموختهشده به اواخر دهه شصت میلادی بازمیگردد. مارتین سلیگمن، روانشناسی که بعدن به پدر روانشناسی مثبتگرا شهرت یافت، به همراه همکارش استیونمایر، در دانشگاه پنسیلوانیا مشغول آزمایش روی سگها بودند. آنها در ابتدا قصد داشتند نظریههای شرطیسازی کلاسیک را بررسی کنند. طراحی آزمایش سه گروه سگ را شامل میشد. در مرحله نخست، سگهای گروه اول شوکهای الکتریکی خفیفی دریافت میکردند، اما با فشردن یک پدال میتوانستند آن را قطع کنند. این گروه در حقیقت بر شرایط کنترل داشتند.
گروه دوم دقیقن همان شوکها را دریافت میکرد، اما هیچ کنترلی بر شروع یا پایان شوک نداشت؛ شوک تنها زمانی قطع میشد که سگ گروه اول پدال را میفشرد. به بیان دیگر، گروه دوم در یک غافلگیری دائمی و بدون هیچ قدرت تأثیرگذاری به سر میبردند.
گروه سوم نیز برای کنترل آزمایش، هیچ شوکی دریافت نمیکرد. نتایج این مرحله چندان چشمگیر نبود، اما هیجان اصلی زمانی پدید آمد که سگها به مرحله دوم آزمایش وارد شدند. در این مرحله، هر سگ درون جعبهای قرار میگرفت که به دو بخش تقسیم شده بود. یک مانع کوتاه در میان جعبه قرار داشت و سگها با پرش از روی آن میتوانستند به سمت امن جعبه بروند. وقتی شوک اِعمال میشد، سگهای گروه اول و سوم به سرعت یاد میگرفتند که با پریدن از مانع از شوک فرار کنند. اما رفتار سگهای گروه دوم واقعن تأملبرانگیز بود. آنها ابتدا چند حرکت بیثمر انجام میدادند، سپس گوشه جعبه میخوابیدند و زوزه میکشیدند، بیآنکه حتی تلاشی برای پریدن از مانع نشان دهند. سگها یاد گرفته بودند که «ناتوان» هستند. آنها در مرحله اول آموخته بودند که هر عملی بیهوده است و شوک مستقل از رفتارشان قطع میشود. این آموخته، انگیزه و شناخت آنها را در مرحله دوم فلج کرده بود، حتی زمانی که واقعیت محیط کاملن تغییر یافته و راه نجات آشکار بود. سلیگمن این پدیده را «درماندگی آموختهشده» نامید.
اما درماندگی آموختهشده صرفن یک رفتار منفعلانه ساده نیست، بلکه شبکهای پیچیده از تغییرات شناختی، هیجانی و انگیزشی را در بر میگیرد. در سطح شناختی، فرد به این باور میرسد که میان عمل او و نتیجه، رابطه علیت معناداری وجود ندارد. این همان هسته مرکزی فاجعه است: انتظار نداشتن کنترل.
وقتی انسان یا حیوان باور کند که رویدادهای زندگیاش مستقل از رفتارش رقم میخورند، پردازش اطلاعاتش دچار اختلال میشود و حتی یادگیریهای جدیدی که نشاندهنده کنترلپذیری هستند را نادیده میگیرد. کاهش انگیزه نیز دومین مؤلفه است. اگر قرار نیست تلاشی به نتیجه برسد، چرا اصلن باید تلاش کرد؟. این منطق، انرژی روانی فرد را به صفر میرساند. در نهایت، مؤلفه هیجانی، غمگینی، افسردگی و اضطرابی فراگیر را شامل میشود که نتیجه زیستن در وضعیتی غیرقابل پیشبینی و رنجآور است.
در ادامه تحقیقات، مشخص شد که آنچه بیش از خود شوک الکتریکی آسیبزا بود، غیرقابل پیشبینی و کنترلناپذیر بودن آن بود. در واقع، رنج بهخودی خود شاید ویرانگر نباشد، این «احساس بیقدرتی» در توقف رنج است که روان را از درون متلاشی میکند. پژوهشهای بعدی که به رهبری سلیگمن و دیگران روی انسانها انجام شد، این یافتهها را تأیید کرد. در آزمایشهایی با بهرهگیری از صدای آزاردهنده و پازلهای غیرقابل حل، شرکتکنندگانی که در مرحله اول با شکستهای غیرقابل کنترل مواجه شده بودند، در مراحل بعد نیز درماندگی نشان میدادند، حتی وقتی مسائل جدید کاملن ساده و قابل حل بودند.
https://t.me/drabbasee
3 837
۱۴۰۵/۴/۲
سکوت شب
از نبض تند دستم سنگینتر است.
پرده را میکِشم،
ماه هم انگار امشب
عمدا پشت ابری چون غبار مانده.
این دلتنگی
چون زخمی کهنه
روی همین مبل خالی،
تازه سرباز میکند.
بیقرار پیامی،
بیقرار صدایی،
که نکند تو را
از پشت صفحه بیرون بکِشد
و سایهها بفهمند.
دستهایم
در جیب پیرهن نبودنت
باد میخورند.
با هر بار زنگ تلفن،
پیش از آنکه ببینم تویی یا نه،
قلبم،
از قفسۀ سینه بالا میآید
و پشت پلکم میایستد.
من سهم سنگین پنهانی را
روی شانههای تنهاییام تقسیم میکنم،
و تو
دورتر از آنی که فاصله را
با بغض بشود پر کرد.
هر شب
با خیال بودنت شمعی میگیرانم،
و قهوه میریزم،
اما فنجان
زودتر از آمدنت سرد میشود؛
تنها گفتوگوی من و شمعی نیمبسمل،
جای صدایت را نقش میزند،
بر پلکهایم
https://t.me/drabbasee
3 837
Repost from مدرسه مهرآیین (مصطفی مهرآیین)
مدرسه مهرآیین: چرا می خواهم به کمک مردم یک معلم مستقل باقی بمانم و تبدیل به یک .......فرهنگی نشوم
" وزن من عشق من است"
سنت اگوستین
۱. نوشتن این یادداشت برخلاف تمام اصول اخلاقی ست که سالها به عنوان یک معلم برای خود تعیین کرده بودم. من از نگاه خودم معلمی سخاوتمند بودم که می کوشیدم هر آنچه می دانم را بدون هیچ چشم داشتی در اختیار دانشجویان و مخاطبانم قرار دهم. شاهد این ماجرا همین صفحه تلگرام است که همه مطالب، جزوه ها و فایل های موجود در آن را بی هیچ چشم داشت مادی منتشر کردم تا مورد استفاده دانشجویان و افراد علاقمند قرار گیرد. من در جاهای بسیاری تدریس کرده ام که هنوز بعد از سالها حق التدریس آن را نگرفته ام. پایان نامه ها و رساله های بسیاری را راهنمایی یا داوری کرده ام که حتی بخاطر ندارم برای آنها یک ریال دریافت کرده باشم و یا حق الزحمه آن ها را پیگیری کرده باشم. اما اکنون شرایط زندگی را چنان برای من رقم زده اند که یا باید تبدیل به یک ...فرهنگی شوم و به تمامی عقاید و باورهای خود پشت پا بزنم تا با گرفتن حداقل حقوق بتوانم زندگی معمول خود را بگذرانم و یا آنکه بواسطه مشکلات اقتصادی که بدلیل نداشتن شغل با آن روبرو میشوم نتوانم هیچ یک از فعالیت های لازم برای کار معلمی چون کتاب خریدن و کتاب خواندن و فکر کردن و خلوت داشتن و....را انجام دهم و تبدیل به فردی عاطل و باطل شوم.
۲. چندین سال پیش در ابتدای دهه نود که موسسه " رخداد تازه" را با انگیزه تشکیل جلسات فرهنگی با کمترین هزینه تاسیس و مدیریت میکردم، یکی از استادان برجسته کشور که به لحاظ سنی بسیار از من فاصله داشت از من درخواست مبلغی به عنوان قرض کرد. اولین واکنش من به این درخواست بغض بود. پرسید آقای مهرآیین چرا ناراحت شدید؟ گفتم ناراحتم چون استادی چون شما از من که در حد دانشجوی شما هستم درخواست کمک مالی میکند. به من رو کرد و با صدایی که نشان از نصیحت داشت گفت از من یاد بگیر که به همان میزان که کمک کردن به دیگران کاری اخلاقی ست، کمک گرفتن از دیگران هم کاری اخلاقی ست و اگر اکنون من استاد از تو کمک خواسته ام احساس شرم و تقصیر نکن. این ماجرای قرض دادن و پس دادن قرض زمان زیادی طول نکشید اما این جمله استادم در ذهن من باقی ماند که " کمک گرفتن همچون کمک کردن کاری اخلاقی ست".
۳. من اکنون بر همین مبنا میخواهم از مخاطبانم کمک بخواهم اما نه کمکی مجانی، بی دلیل و بی بها. از این به بعد مدرسه مهرآیین که همین صفحه تلگرام مکان مجازی اجرای فعالیت های آن است، محیط ارتباط من با مخاطبان و دانشجویانم است. من از این به بعد در کنار فایل های صوتی و تصویری و نوشتارهایی که در کانال تلگرامی مدرسه مهرآیین منتشر کرده ام، با تولید فایل های صوتی و تصویری در حوزه مباحث مربوط به علوم انسانی، خصوصا در حوزه های نظریه های جامعه شناسی، جامعه شناسی فرهنگ، جامعه شناسی احساس، روش شناسی کیفی، فلسفه اگزیستانسیال و پدیدارشناختی، روانکاوی، و نقد ادبی که از اندکی دانش در آن ها برخوردارم، در همین فضای مجازی معلمی خواهم کرد. فرم این فعالیت ها البته فقط بصورت درسگفتار نخواهد بود و ژانرهای دیگری همچون سخنرانی، مصاحبه، گفتگو با دیگر استادان و دانشجویان، مشاوره دانشجویی، ترجمه، و تالیف نیز شامل خواهد شد. از این به بعد مدرسه مهرآیین هم شغل من و هم بیانگر عشق من به مردمم خواهد بود. من چیزی جز فکر کردن، مطالعه کردن و سخن گفتن و نوشتن نمیدانم. البته که به قول آن ....من میتوانم بروم کارگری و حمالی کنم تا بفهمم که دیگر نباید در حوزه سیاست سخن بگویم. اما معلم بودن معنای زندگی من یا به زبان اگوستین عشق به معلمی وزن من است و من برای حفظ این عشق به زبان لویناس فروتنانه رو به سوی دانشجویان و مخاطبانم میکنم و از آن ها میخواهم با همراهی خود مدرسه مهرآیین را برای من و خودشان زنده نگه دارند. ازاینرو از همه مخاطبان میخواهم که از این پس آنان حامی زندگی این معلم باشند و در قبال آنچه از من می آموزند( البته اگر واقعا چیزی از من آموختند و سخنان و نوشتار من سخنان و نوشتار بی معنایی نبود)، به اختیار خود و در حد توان خود و بدون هیچ اجبار اخلاقی، برای آنچه می آموزند، به معلم خود کمک کنند تا "دیگری بزرگ" نتواند از او یک ....فرهنگی یا یک انسان بی خاصیت بسازد.به زبان پاسکال، "اگر نتوانیم کاری کنیم که آنچه عادلانه است قوی باشد، کاری کرده ایم که آنچه قوی است عادلانه باشد".
۴.این شماره کارت بانکی اگرچه نام من بر خود دارد، اما به زبان آن فیلسوف شما آن را آغاز سنتی در جامعه بدانید که می کوشد به طور مدنی از علوم انسانی و معلمان علوم انسانی حمایت کند تا آنان تبدیل به پیروان مکتب "فردید و آیت و بیژن و ...." نشوند، اگر چه هیچ تضمینی برای این ماجرا وجود ندارد. تنها باید امیدوار بود که مهرآیین و امثال مهرآیین تبدیل به " تاجر خواب و توهم" نشوند.
6219861863240882
3 837
دینامه
(برای آنان که در دیماه نماندند)
۱۴۰۵/۱/۱۳
کفشهایت را
از پلههای وارونه بالا ببر،
اینجا دیگر
دیماه حتی یک سطر هم تاب نمیآورد.
برف
برفِ بیصدا
نه بر خاک،
که بر حنجرۀ بسته میبارد؛
و هر دانه،
نُتِ ناسرودهای است
در گلوگاه یخزده.
کلمه
آن پرندۀ مهاجر،
به کدام قطب سوخته کوچ کرده،
که نای چرخزدن
بر گِردِ این گودال سرخ را ندارد؟.
ای زبان سترون من،
ببین چگونه حروف الفبا
تکتک،
در دهان برف فرو میروند،
و هیچ شعری،
جز سکوت لرزان دهانها
از این سفیدی مطلق
باقی نمیمانَد.
خاک
تنها قافیهای است که با خاک میآید؛
در این برهوت بیترانه،
«تو» گفتن
خیانت است به همۀ غایبان بیاسم،
و «ما»، سرودن
دروغی در چشمهای باز باد.
پس
مرا ببخش،
اگر دفترم
آینهای است ترکخورده بر دیواری متروک؛
و انگشتانم
تنها
شکل سایۀ تو را
بر برف در حال محو شدن
تکرار میکنند.
https://t.me/drabbasee
3 837
تنفس در هوای سوگ
پاره سوم
۱۴۰۵/۱/۱
زندگی میکند: آپارتاید عاطفی، جامعهای که در آن خانوادهها جزیرههای غم خود را به میان دریایی از انکار عمومی میرانند و ارتباط میان این جزایر، به واسطۀ همین سیاست خاموشی، قطع مانده است. افسردگی جمعی، در این میان، هم یک آسیبشناسی است و هم یک مکانیزم دفاعی؛ دیواری که روح جمعی به دور خود میکشد تا از مواجهۀ دوباره با فقدانهای پیاپی جان به در بَرَد. اما این دیوار، همزمان زندان نیز هست. گذار از این زندان، جز از مسیر اعادۀ حق سوگواری در ساحت عمومی، گشودن زبان بستهشده و به رسمیت شناختن همگانی درد مشترک میسر نیست. تا آن زمان، حافظۀ انباشته مانند گسلهایی خاموش در زیر پیکرۀ جامعه باقی خواهد ماند و با هر تکان، زلزلۀ فقدان را در دلها زنده خواهد کرد.
جامعهشناسی وظیفه دارد این مکانسیمهای خاموشی، این زنجیرهای از سوگ ساکت و افسردگی نهادینهشده را روشن کند و نشان دهد که چگونه فقدان ِ بهفراموشی سپردهشده، نه محو، که به کابوسی جمعی بدل میشود که خود را در تقدیر نسلهای بعدی بازمیتابد؛ کابوسی که بیداری از آن، در گرو روایت است.
پایان
https://t.me/drabbasee
3 837
تنفس در هوای سوگ
پاره دوم
۱۴۰۵/۱/۱
ویژگی متمایز این حافظه، «انباشتگی» آن است. برخلاف یک ضایعۀ منفرد ملی که میتواند به مرور زمان به یک «محل حافظه» مانند یادبود جنگ بدل شود و از آن طریق التیام یابد، تراکم نیمقرن فقدان پیدرپی، حافظه را به لایههای رسوبی از داغ تبدیل میکند که مجال فرآوری هیچکدام بهتنهایی فراهم نیست. هر مرگ تازه، زخمهای پیشین را میگشاید و مانع تشکیل یک روایت ملی منسجم و التیامبخش میشود. این انباشت، حافظه جمعی را از یک فرآیند پویا به یک وضعیت تختهسنگی و محکم بدل میسازد که در آن، زمان متوقف شده و گذشته هرگز نمیگذرد.
از دیدگاه جامعهشناختی، این پدیده نسلی از «بازماندگان جانشین» پدید میآورد؛ جوانانی که خود مرگها را ندیدهاند اما در میان خاطرات ناگفتۀ والدین و داییها و عموهای غایب بالیدهاند و حامل «پساترومای» میاننسلیاند. نشانگان این حافظه را میتوان در تجربۀ زیستۀ نسلهای پس از انقلاب ایران به وضوح دید: هراس از خیابان، بدبینی عمیق به امکان تغییر، و دوگانگی میان خشمی که جرئت ابراز ندارد و حسرتی که نمیداند دقیقن برای چیست.
نکته اینجاست که افسردگی جمعی و حافظۀ انباشته، یکدیگر را در چرخهای باطل تغذیه میکنند. فقدان مناسک سوگ عمومی، امکان پردازش جمعی داغ را سلب میکند و این داغ پردازشنشده، به شکل مالیخولیا در روان جمعی تهنشین میشود. این افسردگی، انگیزۀ لازم برای کنش جمعی بهمنظور بازستاندن حافظه و ساخت روایت جایگزین را تضعیف میکند؛ چرا که یکی از علائم افسردگی، از دست رفتن «عاملیت» و ناتوانی در تصور بدیلی برای وضع موجود است. جامعۀ افسرده، حتی در به خاطر آوردن نیز محتاط میشود، چون یادآوری آشکار، خطر از سرگیری ترومای نخستین را به همراه دارد.
از سوی دیگر، حافظۀ انباشته بدون مجال روایت، به روایتهای پارانویید یا تقدیری از تاریخ دامن میزند. وقتی علت فقدانها در گفتمان رسمی یا وارونهنمایی میشود یا بهکلی سانسور، ذهن جمعی برای پر کردن خلأ تبیین، به اسطورههای قربانیبودگی مطلق روی میآورد. این اسطوره، هرچند هویتی موقت میبخشد، اما با تثبیت جامعه در جایگاه «قربانی ابدی»، امکان گذار از سوگ به کنش سازنده را مسدودتر میکند. حاصل کار، جامعهای است که در آن، سیاست به جای آنکه عرصۀ تحقق امکانات آینده باشد، به صحنۀ بازتولید ابدی یک تراژدی گذشته بدل میشود.
در چنین بافتی، تحلیل جامعهشناختی نشان میدهد که آنچه در ظاهر «فقدان حافظه» یا «بیتفاوتی جمعی» به نظر میرسد، در واقع شکلی از «حافظۀ بدنی» و «سکوت معنادار» است. مردم بهجای سخن گفتن، داغ را در بدنها و رفتارهای خود ذخیره میکنند: در لرزش صدای مادری که از جوانی فرزندش میگوید، در گورهایی که بینام میمانند، و در تقویمهای شخصی که سالگردها را بینیاز از تقویم رسمی نگاه میدارند. این شکل از حافظه که میتوان آن را «حافظۀ جسمیشده» نامید، در برابر پاکسازیهای گفتمانی مقاومت میکند، اما همزمان، به دلیل همین خصلت پیشازبانی و خصوصی، کمتر قادر به تبدیل شدن به یک نیروی اجتماعی رهاییبخش است، مگر آنکه شرایطی برای «ظهور در عرصۀ عمومی» فراهم آید.
شرایط امکان خروج از این وضعیت و گذار از مالیخولیای جمعی به «سوگ ممکن»، نیازمند رخدادهایی است که فضایی امن برای روایت فراهم کنند. در تجربۀ تاریخی ملتهای دیگر، کمیسیونهای حقیقتیاب، یادبودهای غیررسمی مردمی و ادبیات و سینمایی که جرأت روایت سرکوبشده را داشته باشند، توانستهاند در نقش کاتالیزور این التیام عمل کنند. وقتی سوگ جمعی از انحصار خانوادهها خارج شود و در میدان دید عموم قرار گیرد، امکان تبدیل حافظۀ انباشته از داغ فردی به یک «روایت جمعی مشترک» فراهم میشود. این روایت مشترک، اگر بتواند به رسمیت شناختن درد دیگری را در خود بگنجاند و از تبدیل شدن به یک روایت کینخواهانه صِرف اجتناب ورزد، میتواند بنیانی برای ساختن همبستگی مدنی جدید گردد، همبستگیای که برخلاف همبستگی مکانیکیِ سوگهای وحدتبخش دورکیمی، این بار از دل آگاهی به شکنندگی و تراژدی مشترک، و نه تعصب به نمادهای قدرت، سربرمیآورد.
اما تا پیش از آن، جامعهای که نیمقرن مرگ جوانان را از سر گذرانده، با میراثی سنگین
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 837
تنفس در هوای سوگواری
در دل تاریخ پر فراز و نشیب ملتی، گاه ردّ پای فقدان چنان ژرف و پیدرپی بر پیکرۀ اجتماع مینشیند که دیگر نه زخمی گذرا، که تاروپود هویتی جمعی را با خود بازمیسازد. تصور کنید جامعهای را که در گذر نیمقرن، پیوسته شاهد قتل جمعی، بردهشدن جوانانش به پای چوبۀ دار و زندان بوده است؛ نسلی پس از نسلی، داغی بر داغی، چنانکه سوگ، از حوزۀ خصوصی خانوادهها فراتر رفته و به هوایی تنفسشده در عرصۀ عمومی بدل شده است. این وضعیت، آنچه را میتوان «افسردگی جمعی نهفته» نامید، در بطن خود میپرورَد و حافظهای جمعی میآفریند که نه از جنس یادبود قهرمانیها، که انباشتی از سکوت، داغ و فقدان است.
سوگواری جمعی، در ظاهر، به آیینها و مناسکی اشاره دارد که طی آنها یک اجتماع در غم از دست دادن فرد یا افرادی شریک میشود. دورکیم، در تحلیل حیات دینی، این آیینها را عامل بازتولید همبستگی اجتماعی میدانست؛ لحظهای که افراد، با سهیم شدن در عواطف مشترک، تعلق خود به کلّیتی فراتر را بازمیشناسند. اما هنگامی که سوگ، نه برآمده از مرگ طبیعی یا فاجعهای استثنایی، بلکه محصول یک «سیاست مرگ» نظاممند و نهادینهشده باشد، کارکرد همبستگیبخش آن به شکلی پارادوکسیکال در هم میشکند و جامعه، بهجای یکپارچگی حول ارزشهای مشترک، به دو نیمۀ «سوگواران خاموش» و «تماشاگران یا مجریان خشن» تقسیم میشود. سوگواری در این حالت، از حوزۀ مناسک مجاز عمومی طرد میشود و به حاشیهها، پستوهای خانهها و گورستانهای محصور، تبعید میگردد. همین منع ابراز جمعی، نخستین گام به سوی افسردگی جمعی است.
فروید در مقالۀ «سوگ و مالیخولیا»، میان فرایند سوگ که در آن فرد بهتدریج از دست دادن ابژه را میپذیرد، و مالیخولیا که در آن ابژۀ از دسترفته درونیسازی شده و خود را هدف سرزنش و نفرت قرار میدهد، تمایز قائل میشود.
در سطح یک ملت، آنجا که امکان برگزاری سوگواری جمعی سالم، با پذیرش اجتماعی و گذار نمادین، مسدود میشود، جامعه به سمت نوعی مالیخولیای جمعی پیش میرود. جوانان اعدامشده، نه تنها به عنوان پیکرهایی از دست.رفته، که هم.چون ابژههایی درونیسازیشده، در روان جمعی ماندگار میشوند. بازماندگان، و حتی آنان که مستقیمن داغدار نیستند ولی در فضای آکنده از سرکوب زیستهاند، این فقدان را به بخشی از «خود» جمعیشان بدل میکنند، بیآنکه مجالی برای سوگواری آشکار و به اشتراک گذاشتن روایت خود داشته باشند. این وضعیت، مشخصن نشانگان افسردگی جمعی را پدید میآورد: احساس گناه فراگیر و مبهم، بیاحساسی عاطفی، از دست دادن افق معنادار برای کنش اجتماعی، و خشم فرورفته. نسلی که جوانانش بر دار رفتهاند، نه تنها سرمایههای عینی، که امکان تصور آینده را نیز از دست میدهد.
این افسردگی جمعی، خود را نه لزومن در تشخیصهای بالینی، که در سبک زندگی، ادبیات، شوخطبعی تلخ، ناامیدی نهادینهشده و سیاستزدگی گریزان از هرگونه ریسک بروز میدهد. جامعهای که از نیمقرن خشونت وخون عبور کرده، نشانههای این مالیخولیا را در «فرهنگ سکوت» و «ترس از پیوند» بازمیتاباند.
والدینی که از بیم تکرار سرنوشت، فرزندان خود را به کنارهگیری از عرصۀ عمومی تشویق میکنند، عملن ضربۀ فقدان را به یک استراتژی بقای میاننسلی تبدیل میکنند. بدینسان، افسردگی جمعی از یک وضعیت روانی صرف، به یک عامل ساختاری در بازتولید نظم اجتماعی نانوشته بدل میشود.
در این میان، حافظۀ جمعی، به تعبیر هالبواکس، نه انبانی از وقایع عینی، بلکه بازنماییای اجتماعی از گذشته است که همواره از دریچۀ نیازها و چارچوبهای زمان حال بازسازی میشود. برای ملتی که نیمقرن با طناب دار و زندان جوانان زیسته، حافظه جمعی به میدان مبارزهای میان «بهخاطرآوردن ممنوع» و «فراموشی اجباری» بدل شده است. نهادهای رسمی، با در اختیار داشتن ابزارهای روایت، میکوشند یا این مرگها را مشروع جلوه دهند (اعدام به نام قانون، دفاع از انقلاب، مبارزه با فساد) یا به کلی از دایرۀ گفتمان عمومی محو سازند. در مقابل، حافظۀ اقلیتی و خانگی، به صورت تکهپارههایی در سینهها، عکسهای مخفی، شعرهای زمزمهشده و تاریخهای شفاهی بازگو میشود.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 837
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمیدانم
وزین سرگشته مجنون چه میخواهی نمیدانم
در این درگاه بیچونی همه لطف است و موزونی
چه صحرایی چه خضرایی چه درگاهی نمیدانم
به خرمنگاه گردونی که راه کهکشان دارد
چو تُرکان گرد تو اختر چه خرگاهی نمیدانم
ز رویت جان ما گلشن بنفشه و نرگس و سوسن
ز ماهت ماه ما روشن چه همراهی نمیدانم
زهی دریای بیساحل پر از ماهی درون دل
چنین دریا ندیدستم چنین ماهی نمیدانم
شهی خلق افسانه محقر همچو شهدانه
بهجز آن شاه باقی را شهنشاهی نمیدانم
زهی خورشید بیپایان که ذراتت سخنگویان
تو نور ذات اللهی تو اللهی نمیدانم
هزاران جان یعقوبی همیسوزد از این خوبی
چرا ای یوسف خوبان در این چاهی نمیدانم
خمش کن کز سخنچینی همیشه غرق تلوینی
دمی هویی دمی هایی دمی آهی نمیدانم
خمش کردم که سرمستم از آن افسون که خوردستم
که بیخویشی و مستی را ز آگاهی نمیدانم
https://t.me/drabbasee
3 837
نقاب احساسات و فروپاشی انسانیت
پاره ب
۲۴ دیماه ۱۴۰۴
حرمت نهادن به حیات دیگری و احساس پیوند با همنوع.
بدین ترتیب، ما در برابر منشوری روانشناختی و هراسانگیز قرار میگیریم. هیتلر و استالین فقیران عاطفی نبودند، برعکس، هردو احساس میکردند، و ابراز هم میکردند. اما این دو، دو مسیر متفاوت برای فروپاشی انسانیت را به نمایش گذاشتند: یکی با ایدئولوژی افراطی، گستره همدلی را چنان تنگ کرد که فقط بر شبحهای درون خودش تابید؛ دیگری با نظام توتالیتر دیوانسالارانه، احساس را از کردار اخلاقی چنان گسست که روان، تماشاگری منفعل یا اپراتور ماشین کشتاری عظیم شد. احساس، پیکربندی روانی پیشفرض آدمی است، اما «انسان بودن» پروژهای شکننده و نیازمند مرمت همیشگی است.
این پروژه از ما میخواهد نه تنها تپش قلب خویش را حس کنیم، که صدای همین تپش را در همه سینهها بشنویم و از آن بهراسیم. آنگاه که شفقت فقط خود را روشن میکند و دیگران را به تاریکی میافکند، همین روشنایی، به ژرفترین مغاک بدل میشود.
https://t.me/drabbasee
3 837
نقاب احساساسات و فروپاشی انسانیت
پاره الف
۲۴ دیماه ۱۴۰۴
از دریچه روانشناسی، جملهای بهظاهر ساده — «داشتن احساسات با انسان بودن تفاوت دارد» — آن توهم اخلاقی را که به آن دل خوش کردهایم، متلاشی میکند. ما اغلب برای جنایت، تبیینی سهلالوصول مییابیم: شکنجهگران «هیولاهایی بیعاطفه» بودهاند. اما این جمله ما را وامیدارد تا با حقیقتی هراسانگیزتر روبهرو شویم: احساس، پدیدهای طبیعی در روان است، حال آنکه «انسانیت» غایتی اخلاقی است که تنها با ساختن به دست میآید.
خونسردترین قاتلان تاریخ، کمبودی در احساس نداشتهاند؛ آنان گریستهاند، به حیوان خانگیشان عشق ورزیدهاند، شیفته هنر بودهاند، و درست در همین حال، توانایی گنجاندن دیگران در جامعه اخلاقی خویش را با دقتی سرد تعطیل کردهاند.
از منظر روانشناسی، میان احساس و انسانیت، متغیری سرنوشتساز فاصله انداخته است: همدلی و گستره آن. احساساتْ بنیادین هستند؛ خشم، شادی و اندوه همچون لمس پوست رواناند که ما را از وضعیت خودمان آگاه میکنند. اما آنچه «انسانیت» را میسازد، همدلیای پخته و بالغ است. این همدلی نه فقط ایجاب میکند که فرد عواطف دیگری را بازشناسی کند (همدلی شناختی)، بلکه مهمتر از آن، میطلبد که دلنگرانیای از سر مهر و ترحم در او پدید آید (همدلی عاطفی) و سرانجام، همین دلنگرانی را به نیرویی بدل کند که پرخاشگریاش را مهار میکند.
پرسش این نیست که آیا قاتلان احساس دارند یا نه؛ پرسش این است که نورافکن احساساتشان بر چهره چه کسی تابیده میشود؟.
آدولف هیتلر نمونهای کلاسیک از این شکاف است. اسناد بیشماری ثابت میکنند که او ماشینی بیاحساس نبود. او مادرش کلارا را عمیقن دوست داشت و در آستانه مرگ او، غرق در اندوه شد؛ به سگ ژرمن شپرد خود، بلوندی، چنان مهری میورزید که در واپسین روزهای زندگیاش، حاضر نشد مرگ را بیآزمایش بر او تحمیل کند. او در اقامتگاهش در مونیخ، با ادب و ظرافت بر دست منشیان زن خود بوسه میزد و با شنیدن موسیقی واگنر اشک میریخت. این عواطف، ساختگی نبودند. با این حال، از منظر روانشناسی، ما با فاجعهای به نام «تنگشدگی همدلی» روبهروییم.
هیتلر ملت آلمان را چونان اندامواری عظیم تصور میکرد که نیازمند «تطهیر» است، درست مانند مراقبت از یک سگ اصیل؛ و در نقطه مقابل، یهودیان، اسلاوها، کولیها و دیگر گروهها را به تمامی «انسانزدایی» کرده بود. در جغرافیای روانی او، این انسانها صرفن «آلودگی» و «منبع خطر» بودند. هنگامی که او نطقی آتشین و آکنده از تعصب ایراد میکرد، یا از شکست نظامی به خشم میآمد، این احساسات پرشور نه نشانه انسانیت، که نشانه قطع کامل همدلی به دست ایدئولوژی بود. خشم او زاییده زخمِ خودشیفتگی بود، و اندوهش از ناکامی «خود آرمانی»اش سرچشمه میگرفت. این احساسات یکسره در خدمت «خودی» بیمارگون و متورم بودند، نه حاصل ترحمی بیکران بر رنج دیگران. او جهانی از احساسات توفنده داشت، اما بدلی بیش نبود از یک «انسان» تمامعیار.
اگر الگوی هیتلر تحریف شور و هیجان بود، ژوزف استالین سازوکار روانشناختی دیگری را به نمایش میگذارد: ابزاریسازی احساس و حذف نظاممند همدلی. استالین نیز از احساسات معمول بشری برخوردار بود. ازدواج نخست او با لطافتی همراه بود و مرگ زودهنگام همسرش، او را به چنان اندوهی فرو برد که گفت «این قلب فولادین نیز نرم میشود». او با دخترش اسوتلانا لحظاتی از عطوفت پدرانه داشت، هرچند که این عطوفت نیز بعدها اسیر کنترلگری و خشونت شد. با این همه، در سه دهه حکمرانی، استالین به مهندس دقیق روان خود بدل شد. در موجهای پیدرپی تصفیههای حزبی، قحطیهای جمعی ناشی از اشتراکیسازی، و تصفیههای بزرگ، او زبانی دیوانسالارانه ابداع کرد که انسانها را به ارقام و مقولههای انتزاعی بدل میکرد. «کولاکها» به مثابه طبقهای که باید محو شوند، و «دشمنان خلق» نه انسانهایی گوشتوخوندار با خانواده و هراسهایشان، بلکه موانعی در راه دیالکتیک تاریخ بودند. همدلی شناختی او احتمالن تیزتر هم شده بود — او استادانه آرزوها و ضعفهای دیگران را میخواند و از آن بهره میبرد — اما همدلی عاطفی به تمامی تخلیه شده بود.
امضای هزاران برگه حکم اعدام، برای او تفاوتی با امضای یک شاخص تولید صنعتی نداشت. گونهای از «ابتذال شر» در استالین به اوجی فعالانه و سنگدلانه رسید. او همچنان احساس داشت: برای بزم شبانه با رفقا، برای لذت بردن از تماشای فیلم، اما نه برای میلیونها دهقانی که در قحطی، شکمهایشان باد کرده بود و جان میدادند. دستگاه عواطف او فعال بود، اما همان یک عنصری را از دست داده بود که انسانیت را تعریف میکند:
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 837
وقایعنگاری یک سکوت طولانی
دقیقهها،
چگونه بیآنکه کسی بفهمد،
از پلّههای بیحفاظ عمرم پایین ریختند؟.
من ایستاده بودم،
و چون مجسمهای در میدان اصلی شهر،
به افتخار هیچکس
سلام نظامی میدادم.
دستی نبود
تا ریشهای بلند تقویم را کوتاه کند،
و من هر روز صبح،
لبخند سر بریدهام را
با نخ و سوزن ِ باد به صورتم میدوختم.
چقدر هیاهو در گلویم خاکستر شدند،
چقدر فریاد
در میانۀ راه،
دهانشان را با روسری سیاهی پوشاندند،
و به زنی مبدّل گشت
که در صف نان،
تنها به فکر شام شب بود.
ما،
نسل انگشتان قطعشده
در حاشیۀ کتابهای مقدّس،
یاد گرفتیم،
«صبر» را با تهسیگاری روشن کنیم،
و غبار افکارمان را
پشت پردههای تاریک «تقدیر» پنهان سازیم.
فرقی نمیکند منتقد باشی یا یک گنجشک ولگرد،
در این دیار،
برای هر دهان ِ بازی،
یک مناره از سرب ساختهاند.
حالا،
در این تختخوابهای چوبی بیرؤیا،
عمرم باطل شده است؛
چون قبالۀ خانهای در شهری از قبل ویران؛
چون نامهای که هرگز جرأت نکردم بفرستم،
و حالا لای صفحات قلابی تاریخ،
خشکیده است.
من مُردم
درحالیکه ساعتها،
روی سینهام،
تیکتیک بیهودهشان را،
چون نماز میّتی بیحضور،
تکرار میکردند.
لبهایم را نگاه کن؛
با تارهای آهن پلمپ شدهاند.
من تمام عمر
به بطالت محض یک سکوت طولانی زیستهام،
تنها برای آنکه،
طومار این افکار لعنتی را،
پیش از آنکه کسی بخواندش،
در اسید یک واهمۀ دوزخی
حل کردهام.
۳۰ دیماه ۱۴۰۴
https://t.me/drabbasee
3 837
اینهمه پریشانی بر سر پریشانی
تیم فوتبال اعزامی به جام ۲۰۲۶ و آشفتگی سیاسی آن
تیم ملی فوتبالی که بهعنوان نمایندۀ ایران راهی جام جهانی ۲۰۲۶ شده (به باورم نمیتوان آن را «تیم ملی ایران» نامید)، چندان امید موفقیتی ندارد چرا که از کمترین محبوبیتی در میان اکثریت ایرانیان درون کشور به دلیل سکوت در قبال کشتار دیماه ۱۴۰۱ برخوردار است؛ و از سویی، بهاحتمال زیاد مورد ضد تشویق و ضد تبلیغات ایرانیان خارج از کشور قرار میگیرد. گرچه قلعهنویی اصرار دارد که فوتبال از سیاست جدا است اما خط زدن سردار آزمون به دلیل همدلی با معترضین دیماه سال پیش، پیشاپیش تزویر و ریاکاری او را بر ملا کرده است. این وضعیت پریشانو اوضاع نابسامان روحی اعضای تیم، امید موفقیت را بسیار ضعیف نمایان میکند مگر این که «دستی از غیب برون آید و کاری بکند» که نمیکند!. برخی تحلیلها اعزام تیم را فقطوفقط به خاطر پاداش مالی فیفا میدانند نه امری صرفن ورزشی.
وقتی تیم ملی فوتبال، بهعنوان یکی از معدود نهادهای فراطبقاتی و فراقومی در ایران، مشروعیت اجتماعیاش را از دست میدهد، با پدیدهای به نام «بحران نمایندگی» روبهرو هستیم. تیم ملی در حالت طبیعی، تجسم «جامعه تصوری» ملت است؛ جایی که اقوام، طبقات و حتی گرایشهای سیاسی متضاد، همه خود را در آن بازمیشناسند. اما رویدادهای دیماه ۱۴۰۱ بهعنوان یک ترومای جمعی، مرزهای این اجتماع تصوری را جابهجا کرد. سکوت بازیکنان و کادر فنی در قبال آن رویداد، از نگاه بخش بزرگی از جامعه، نه یک انتخاب شخصی، که یک موضع سیاسی در حمایت از ساختار قدرت خوانده شد. این همان نقطه گسست است: تیم ملی از «نماد ملت» به «نماد حاکمیت» تغییر ماهیت داد.
این جابهجایی مفهومی، سرمایه نمادین تیم را – که انباشتی از دههها شادی جمعی و غرور ملی است – در یک آن فرسایش داد. وقتی مردم در خیابانها شاهد خشونت بودند و بازیکنان محبوبشان سکوت کردند، نوعی حس خیانت در لایههای اجتماعی شکل گرفت. دیگر نمیشود با پیراهن تیم ملی، بیآنکه بار سیاسی به دوش کشید، در خیابان راه رفت. این دقیقن به معنای سیاسیشدن اجباری پدیدهای است که مدعی جدایی از سیاست است.
شعار «فوتبال از سیاست جدا است» در چنین بستری، ریاکارانه به نظر میرسد چون در عمل نقض میشود. حذف سردار آزمون – فارغ از دلایل فنی یا انضباطی – در افکار عمومی بهمثابه تأیید این گزاره عمل میکند که خط قرمزهای سیاسی، حتی بر شایستهسالاری ورزشی هم میچربد. این همان پارادوکسی است که اعتماد را نابود میکند: وقتی میگویید ورزش از سیاست جدا است، اما همزمان بازیکنی به دلایل شائبهبرانگیز کنار گذاشته میشود، پیام ضمنی این است که «فقط سیاست ما مجاز است وارد فوتبال شود». تماشاگر امروز، چه در درون و چه در دیاسپورا، این تناقض را بهخوبی رمزگشایی میکند.
در چنین فضایی، تیم ملی به میدان نبرد نمادین تبدیل میشود. برای ایرانیان خارج از کشور که اغلب در رسانههای بینالمللی صدای رساتری دارند، ضدتشویق تیم ملی یک کنش جمعی سیاسی است؛ راهی برای فریاد اعتراضی که در درون کشور سرکوب شده است. آنها تیم را ویترین حکومت میبینند و بیاعتبار کردناش در جام جهانی را شکلی از مبارزه.
در درون کشور اما وضعیت پیچیدهتر است: بخشی از جامعه تیم را طرد کرده، بخشی شاید همچنان امیدوار به تفکیک بازیکن از ساختار باشند، و بخشی هم از سر ناچاری یا عادت، آن را تنها روزنه شادی جمعی میدانند. این چندپارگی، تیم را از یک «کل منسجم» به مجموعهای از افراد بدل میکند که زیر بار سنگینی از قضاوتهای متناقض له میشوند.
بازیکنان در این میان، کنشگرانی گرفتار در ساختار هستند. آنها از یک سو تحت فشار نهادهای رسمی برای سکوت و تبعیت هستند، و از سوی دیگر زیر نگاه خشمگین افکار عمومی که این سکوت را تأیید وضع موجود میخواند. این موقعیت دوگانه، به لحاظ روانشناختی و جامعهشناختی، انسجام تیمی را میشکند. بازیکنی که نمیداند از سوی هموطنانش تشویق میشود یا هو میشود، نمیتواند با آرامش بازی کند. رسانههای اجتماعی این فشار را دائمی و بیامان کردهاند: هر پست اینستاگرامی، یوتیوبی، فیسبوکی، ایکس یا هر مصاحبه و هر سکوت، زیر ذرهبین است و به سرعت در دوگانه «با ما یا علیه ما» قرار میگیرد.
این فروپاشی، در اصل محصول فروپاشی توافق نانوشتهای است که روزگاری تیم ملی را فراجناحی نگه میداشت. حالا تیم نه میتواند ملت را نمایندگی کند، نه میخواهد کاملن با حاکمیت یکی شود. در این بلاتکلیفی، حتی یک پیروزی در زمین هم نمیتواند شکاف اجتماعی را ترمیم کند، چون جشن گرفتناش نیازمند مشروعیتی است که دیگر وجود ندارد.
https://t.me/drabbasee
3 837
دلم زمهریری ِ زمستان دیماه مانده است،
دشنهای در گلو،
و بغضی به وسعت یک خیابان سرد.
برف، سطرهای نانوشته را میپوشاند،
و باد، امضاهای محو را دوره میکند.
از پنجرهای که رو به هیچکس باز نیست،
شهر را میبینم،
شهری که هر شب،
کلیدهای صبح را در چاه خاموشی میاندازد.
ما، گنجشکهای یخزدۀ سردخانهها،
صبح را گم کردهایم در مدار بستۀ نوری،
که سوسو میزند و میمیرد.
در این انجماد سفید،
حتی سکوت هم ترک برمیدارد.
من از ترکها صدایی میشنوم،
شبیه زمزمۀ ریشههای پنهان،
شبیه تپش مبهم خوابی که یخ نمیبندد.
بگو که تقویمها دروغ میگویند،
بگو که بهار چیزی نیست جز دروغی قدیمی
که مادربزرگها به نوهها میگفتند.
اما در اعماق همین زمین سوخته،
تقویم دیگری جاری است
بدون نام ماهها،
بدون رد هیچ چکمهای.
دل من زمهریری ِ زمستان دیماه مانده است،
با این همه،
در بطن همین سرمای بیانتها
خون،
آرام،
به راه میافتد،
به سوی مرزی که هنوز ناشناخته است.
۲۰ خرداد ۱۴۰۵
https://t.me/drabbasee
3 837
فوتبال و سیاست در ایران
پاره دوم
در نهایت، فوتبال همچون آیینهای تمامنما، گسلهای اجتماعی عمیق جامعۀ ایران را بازتاب میدهد. مسألۀ قومیت یکی از برجستهترین این گسلهاست: تیمهای منطقهای، بهویژه تراکتورسازی تبریز، به نماد هویت قومی و گاه صدای مطالبات مدنی مناطق حاشیهای تبدیل شدهاند و شعارهای ترکی یا دیگر گویشهای غیرفارسی در استادیومها، فراتر از فوتبال، ابراز وجود هویتهایی است که در عرصۀ رسمی مجال بروز ندارند. شکاف جنسیتی نیز به شکلی آشکار در ممنوعیت ورود زنان به استادیومها نمود یافته است که خود به نمادی بینالمللی از تبعیض جنسیتی بدل شده و هر بار حضور زنان روی سکوها، کنشی حقوقبشری و فمینیستی محسوب میشود که مرزهای انحصار مردانه در فضای عمومی را جابهجا میکند. همچنین، شکاف طبقاتی بهتدریج در حال رخنه کردن است؛ جایی که تماشای رایگان تلویزیونی برای تودهها باقی میماند، اما هزینۀ حضور در ورزشگاههای مدرن و خرید البسه، «هوادار سکو» را از «هوادار تلویزیون» جدا میکند.
بدین ترتیب، رابطۀ سیاست و فوتبال در ایران، نه رابطهای یکسویه، که رابطهای دیالکتیکی از «تصاحب و گریز» است. نهاد قدرت میکوشد با تصاحب فوتبال، آن را به ابزاری برای کنترل اجتماعی، تزریق شادی مصنوعی و بازتولید مشروعیت بدل کند، اما ماهیت تودهای، شادیآور و پیشبینیناپذیر فوتبال، پیوسته از این کنترل میگریزد و آن را به عرصهای برای تمرین دموکراسی، ابراز اعتراض و رؤیاپردازی دربارۀ جهانی بدل میکند که در آن قواعد بازی شفاف است و برنده با شایستگی تعیین میشود.
https://t.me/drabbasee
3 837
سیاست و فوتبال در ایران
پاره نخست
برای فهم رابطۀ سیاست و فوتبال در ایران، باید از این پیشفرض آغاز کرد که فوتبال در این جامعه نه یک صنعت مستقل، که عملن یک «دولت در سایه» است؛ نهادی که بهجای آنکه بر پایۀ مالکیت خصوصی، شفافیت مالی و رقابت آزاد شکل گرفته باشد، به تصاحب نهادهای حاکمیتی درآمده است. باشگاههای بزرگ و پرهوادار، از جمله استقلال و پرسپولیس، فاقد مالکیت خصوصی روشن هستند و زیر چتر وزارت ورزش یا دیگر نهادهای دولتی و شبهدولتی فعالیت میکنند. این ساختار، آنها را به شرکتهای دولتی زیاندهای بدل کرده که حیاتشان نه بر درآمدزایی از حق پخش، فروش بلیت یا بازیکن، که بر تزریق بودجههای عمومی و رانتهای نفتی متکی است. مدیریت این باشگاهها نیز نه با رأی هواداران یا سازوکارهای صنفی، که با انتصابات سیاسی تعیین میشود؛ مدیرانی که بیش از آنکه دغدغۀ موفقیت ورزشی داشته باشند، در چرخش میان مناصب حکومتی، وفاداری خود را به لایههای بالاتر نشان میدهند. بدین ترتیب، فوتبال از یک نهاد مدنی بالقوه، به ابزاری برای تقسیم غنایم سیاسی و بازتولید شبکههای قدرت فروکاسته میشود.
این تصاحب سیاسی، یک اقتصاد بیمار و رانتی را نیز در دل خود پرورانده است. اقتصاد سیاسی فوتبال ایران بر پولهای بدون پشتوانه بنا شده؛ منابعی که از شرکتهای شبهدولتی، بانکها و هلدینگهای وابسته به نهادهای نظامی یا نفتی سرازیر میشود، بدون آنکه الزامی به سوددهی یا پاسخگویی وجود داشته باشد. این «دوپینگ مالی» باشگاهها را از جامعه و هواداران بینیاز میکند و آنها را به تابعی از سیاستهای کلان اقتصادی دولت بدل میسازد. در این فضا، فساد سیستماتیک مجال بروز مییابد: از قراردادهای کلان با بازیکنان و مربیان خارجی که با وساطت دلالان دارای ارتباطات سیاسی بسته میشود، تا پروندههای فساد مالی که هرچندگاه بخشی از آن افشا میشود، همگی روایتگر نظامی است که در آن موفقیت ورزشی اغلب محصول مهندسی مالی- سیاسی است، نه برنامهریزی فنی و استعدادیابی پایدار.
در چنین بستری، فوتبال به واسطۀ جذابیت تودهای و ظرفیت عظیم عاطفیاش، به عرصهای بیبدیل برای پروپاگاندا و مشروعیتسازی بدل شده است. هر پیروزی بزرگ تیم ملی یا قهرمانی یک باشگاه، بلافاصله در گفتمان رسمی به «ثمرۀ نظام» و نمایشگر «وحدت و نشاط ملی» تبدیل میشود. جشنهای خیابانی خودجوش که ماهیتی فراطبقاتی و فراجناحی دارند، مصادره میشوند تا به منزلۀ نمایشی از حمایت مردمی از حاکمیت بازنمایی شوند. افزون بر این، مناسکی چون پخش سرود ملی در حضور شخصیتهای سیاسی، الزام به رعایت کدهای رفتاری خاص و تلاش برای سرکوب یا هدایت شعارهای هواداران، همگی در راستای «آیینیسازی سیاسی» فوتبال معنا مییابد. قدرت سیاسی میکوشد هویتی رسمی و کنترلشده بر فضایی تحمیل کند که ذاتن سیال، هیجانی و تا حد زیادی پیشبینیناپذیر است.
اما درست در همین نقطه، پارادوکس مرکزی فوتبال ایران آشکار میشود: همزمان که قدرت در پی مصادره و کنترل آن است، استادیومها به یکی از معدود فضاهای باقیمانده برای فریادهای جمعی و بیان اعتراض بدل شدهاند. در غیاب آزادی تجمع و بیان، سکوهای ورزشگاهها کارکرد «حوزۀ عمومی» موقتی را پیدا کردهاند. شعارهای سیاسی و اجتماعی هواداران، اعتراض به مدیران فاسد، فریاد علیه تبعیضهای قومی و جنسیتی، و حتی شعارهای صریح سیاسی، همگی در این فضای محدود اما پرشور طنینانداز میشود. تنش دائمی میان نیروهای امنیتی و هواداران، و نیز ممنوعیت تاریخی ورود زنان به استادیومها و مقاومت نمادین آنان با حضور در لباس مبدل یا نشستن روی سکوها، نشان میدهد که فوتبال در ایران به میدان نبردی بر سر «حق به شهر»، حق بر شادی و حق بر بدن بدل شده است.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 837
پاسخی دیگر در وقتی دیگر
دیشب، باران آمد. من خواب بودم، در خانۀ پدری در ایام کودکی. خانه همان بود که بود: کف سرامیک ترکخورده، بوی نان داغ از آشپزخانه نمیآمد، همهچیز همانطور سر جایش ایستاده بودند، جز پدرم که کنار پنجره نشسته بود و بهطور استثنایی سیگار نمیکشید. فقط نشسته بود.
پدرم فوت شده بود، و این را میدانستم. نه از آن دانستنهای خوابی، درست مثل اینکه بدانی امروز دوشنبه است و باران قطع شده. میدانستم، ولی نترسیدم. صورتش نه جوان و نه پیر، اما مبهم بود؛ همان صورتی بود که همیشه داشته، ولی حالا انگار از پشت آب دیده میشد، کمی لرزان، کمی دور، انگار که تصویرش را روی سطح یک حوض انداخته باشند و من از بالا نگاهش کنم.
گفت: «داری میای؟»
صدایش بوی خاک خیس میداد، و نمایی از بودن عمیق داشت. نه عجلهای در کار بود، نه اندوهی. طوری گفت «داری میای؟» که انگار دارد میپرسد «چایت را خوردی؟».
گفتم: «هنوز نه.»
و بعد مکثی افتاد از آن جنس که در خواب میافتد، سنگین و بیوزن در آن واحد. پنجره باز بود و پشت پنجره، درخت گردویی که پدرم سالها پیش کاشته بود و بعد خشکیده بود،و بعد یکی دیگر کاشته بود، بدون گردو، و از برگهایی که خشخششان صدای ورقهای یک دفتر کهنه به مشامم میرسید.
پدرم بلند شد. راه نمیرفت؛ انگار اتاق بود که زیر پایش جابهجا میشد. آمد کنارم ایستاد. حضورش نه سرد بود نه گرم، فقط بود، مثل یک کلمۀ درست در انتهای یک جملۀ طولانی. نگاهم کرد و من در چشمانش، به جای مردمک، دو پنجره دیدم رو به همان حیاط، انگار که چشمهایش راهی باشند برای رسیدن به جایی که او حالا آنجا ایستاده است.
دستش را نیاورد سمتم، اما من دستم را بردم طرفش. انگشتانم هوایی را لمس کردند که کمی سفت بود، مثل ژلۀ بیرنگ. و آنوقت پدرم، مثل کسی که کتابی را ورق میزند، از میان اتاق محو شد، یا شاید اتاق از میان او. حیاط خالی شد. درخت گردو، دوباره خشکید، و بارانی که از آسمان نمیآمد، از زمین شروع به بالا آمدن کرد.
من بیدار نشدم. خواب ادامه داشت، اما دیگر بدونِ پدرم. تنها یک صندلی خالی کنار پنجره بود، و یک فنجان چای که بخارش برخلاف جهت باد میرفت. روی میز، یک دانه گردو بود. برداشتماش. سبُک بود، مثل هیچ، و بوی سیگار خاموش میداد.
صبح که بیدار شدم، مشت راستم بسته بود. در مشتم چیزی نبود، جز تپشی ضعیف، آهنگین و منظم، انگار قلبی کوچک میان انگشتانم میتپید؛ قلب چوبی گردویی که هرگز کاشته نشده بود.
و از صبح، در انتظار باران منتظر نشستهام. شاید پنجرهای باز شود. شاید حیاط، دوباره، از تهتغاری خاک، سبز شود.
و شاید من، اینبار، پاسخ دیگری بدهم.
۱۸ خرداد ۱۴۰۵
https://t.me/drabbasee
3 837
من قرنهاست که مردهام
من از تو جاده میخواستم،
از تو کوه، از تو گمشدن در مه؛
و تو به من تخت میدادی،
ملحفههای سفید،
و بوی نرمکنندۀ لباس.
میان حرفهایم
به دنبال نشانی یک رستوران تازه میگشتی؛
و من از اعماق یک استعاره،
برای تو فانوس میآوردم.
اینکه مرا نمیفهمی،
شکنجه نیست؛
شکنجه این است که
هر روز،
لغتنامه را میگردم،
تا کلمهای پیدا کنم
هموزن «اجاق»،
که در چشمانت،
ترجمه شود به «افق».
اما نمیشود.
زبان تو بتن است و قبض،
زبان من باد است و باران.
وقتی از سفر میگویم،
تو فکر میکنی
به فاصلۀ فرودگاه تا خانه،
به نرخ بنزین،
به اینکه گلدانها را چه کسی آب بدهد.
من، همسفر میخواستم،
کسی که چمدانش را برای ناکجا ببندد،
نه همخانهای که
پردهها را میکشد
تا آفتاب،
مزاحم سریال عصرش نشود.
حالا ما دو تنهایم
در آپارتمانی رو به جنوب:
من،
پنجره را باز میگذارم برای مهاجرت پرندهها،
و تو،
پشهبند میبندی
تا هیچ رؤیایی
وارد نشود.
مرا نمیفهمی،
و این یعنی
من قرنهاست که مردهام
اما تو،
هنوز کنار جنازهام،
به فکر رنگ دیوارها هستی.
۱۵ خرداد ۱۴۰۵
https://t.me/drabbasee
3 837
کیمیای فردیت رها
پرسش تو خودْ مرثیهای است در هالهای از استعاره؛ گویی تاریخِ در گلوماندهای را به تماشا نشستهای. بگذار در هوای همین پرسش، چند سطری نفس بکشیم.
ریشهای که خشکاندهاند درخت تناور «ما»ی تاریخی بود
آن ریشه، ریشۀ تناور «قرارداد اجتماعی نانوشته»ای بود که شاید به بلوغ نرسیده بود، اما شیرۀ جانش در رگهای تاریخ ایران جاری بود: ریشۀ «امید به آشتی میان امنیت و آزادی». قدرت مطلقه، با تیغی دو دم به نام «بقا»، این ریشه را از مغاک خاک بیرون کشید. یک لبۀ تیغ، امنیتی کردن ذهن و زبان بود و لبۀ دیگر، تقدیس فقر مشارکت. آنان «ملت» را به «امت» و سپس به «جمعیتی تحت حفاظت» تقلیل دادند و در این تقلیل، ریشۀ «شهروند مسئول» را خشکاندند؛ همان دیّاری که حق پرسش دارد، خطا میکند، میآموزد و تاریخ را روی شانههای خود حمل میکند نه بر زخم پشتاش. آنها ریشۀ «قانون» را، نه بهعنوان پیمانی مقدس میان حاکم و مردم، که بهمثابه اراده آهنین فرادستان در زمین نشاندند و بدینسان، اعتماد نهادی را – که تنها شیرابۀ حیات یک جامعه مدرن است – از کام خاک بیرون کشیدند و خشکاندند.
بذری که در نطفه خفه شد کیمیای «فردیت رها»بود. اما بذری که پیش از جوانهزدن، در غلاف نرم و شکنندۀ نطفه خفه شد، بذر «سوژگی خلّاق» بود. در زمین تاریخ ایران، همواره تنشی زایا میان «سنت جمعی» و «عصیان فردی» جریان داشت. نظام سیاسی، با انحصارِ تعریف «خوب» و «مقدس»، و نهاد نظامی، با انحصار ابزار «قهر»، بذر «فردیت رها» را که میخواست بیندیشد، بسازد، بسراید و حتی با سنتهای خود از در گفتوگو درآید، در نطفه مسموم کردند. این بذر، همان رویش معجزهآسای «منِ ایرانی» در افق مدرنیته بود: زنی که میخواهد راوی تن خود باشد، جوانی که میخواهد از تاریخ عبرت بگیرد نه آنکه در آن محبوس بماند و کارگری که میخواهد «حق» را به جای «منت» بنشاند. آنان با تزریق دائمی ترس و تبدیل زندگی روزمرّه به میدان مین «گناه» و «جرم»، این بذر را نه در خاک تیره، که در حبابی از ناامیدی محصور کردند. بذر آیندهای که میتوانست با گذشتهاش صلح کند، بیآنکه در آن ذوب شود، پیش از آنکه ساقهای به سوی آفتاب بفرستد، در ظلمت رحم تاریخ پوسید.
و اما آن بغض سنگین و نفسگیر...
این بغض، حاصل انباشت غم ناشی از همین دو فقدان همزمان است: از یکسو، ریشههای باستانی «تعلق» سوختهاند، و از سوی دیگر، جوانههای مدرن «رهایی» بریده شدهاند. ما در تعلیقی از جنس تراژدی به سر میبریم؛ نه میتوانیم به عظمت گمشدۀ «قدرت ملی» که نوستالژیاش را به ما تزریق میکنند بازگردیم (چون دیگر آن ریشهها خشکیدهاند)، و نه میتوانیم در هوای آزاد «حقوق بشر» و «شهروندی جهانی» نفس بکشیم (چون بذرهای تازه در نطفه خفه شدهاند). این بغض سنگین، فریاد فروخوردۀ همین موجود دوگانه و سرگردان است: موجودی که هم در حسرت ریشههای خشکیدۀ «قدرت جمعی» میسوزد و هم در آتش شوق بذرهای مسموم ِ «امکانهای فردی» کباب میشود.
این بغض، صدای خفهشدۀ همان «ما»یی است که میخواست تاریخ را نه چون زنجیری بر پا، که چون بادبانی بر دکلِ کشتی خویش برافرازد. نهاد قدرت، با خشکاندن ریشۀ اعتماد و خفهکردن بذر خلاقیت، گلوی تاریخ را چنان فشرده که دیگر حتی ناله نیز از آن بیرون نمیآید؛ تنها بغضی است سنگین، چون کوهی خاموش، که بر سینۀ زمان نشسته است.
https://t.me/drabbasee
