en
Feedback
420
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+430 days
Posts Archive
نام انیمیشن از این قرار است: «بولز، مرد به همسایه‌‌اش کمک میکند تا نامه‌ای عاشقانه بنویسد.» جذابیت این اسم و ارجاعش به یکی از نوشته‌هایم باعث شد که به سراغ دیدنش بروم. یک انیمیشنِ عروسکی آسیایی و مثل عمده‌ی انیمیشن‌های عروسکیِ استاپ موشن، “پرزحمت” بود، که به نظر می‌آمد داستان یک نویسنده‌‌‌ی اخته[در باب نوشتن] و مواجه‌‌اش با زن همسایه‌یِ روسپی‌اش را روایت میکند. از همان ابتدا، به نوعی بر ما عیان میشود که مرد علاقه‌ای به مراوده با زن ندارد، اما در مقابل گاهی اوقات در حال چشم چرانی و جاسوسی اوست؛ پس از آن، زن به سراغ مرد می‌آید و از او درخواست میکند که برای نوشتن نامه‌‌ای به او کمک کند که مرد به مخالفت بر‌می‌آید و او را از خود می‌راند(البته جلوتر در میابیم که چنین کنشی بیشتر دست و پنجه نرم کردن نویسنده با ماهیت زن است)، در ادامه هم مبینیم که پس از این آمیزشِ پس‌زننده، مرد دیگر قادر به نوشتن نیست، اما با گذار از این رویکرد فرافکنی‌مآبانه _و حتی سرکوب‌گرانه_ نویسنده بیشتر وارد پیچیدگی یک فرد حقیقی و مقابله با ناخودآگاه او میشود تا سرانجام طریقتی برای نوشتن دوباره بیابد، منتها در انتهای نامه متوجه میشود که فاحشه از ابتدا هم موجودیتی نداشته؛ که دقیقا چنین چیزی بر ضرورت خوانشِ روان‌شناختی انیمیشن تاکید میکند، خوانشی که هم به تحریف و تعریف کهن الگویی مربوط هست و هم در پیرو آن تلویحا اشارتی دارد به مفاهیم آنیما و آنیموس یونگی، و لزوم وجود زنانگی و پذیرفتن آن، در مصنوع هنری. یک هرزه‌ی درون برای هر هنرمند.

نام انیمیشن از این قرار است: «بولز، مرد به همسایه‌‌اش کمک میکند تا نامه‌ای عاشقانه بنویسد.» جذابیت این اسم و ارجاعش به یکی از نوشته‌هایم باعث شد که به سراغ دیدنش بروم. یک انیمیشنِ عروسکی آسیایی و مثل عمده‌ی انیمیشن‌های عروسکیِ استاپ موشن، “پرزحمت” بود، که به نظر می‌آمد داستان یک نویسنده‌‌‌ی اخته[در باب نوشتن] و مواجه‌‌اش با زن همسایه‌یِ روسپی‌اش را روایت میکند. از همان ابتدا، به نوعی بر ما عیان میشود که مرد علاقه‌ای به مراوده با زن ندارد، اما در مقابل گاهی اوقات در حال چشم چرانی و جاسوسی اوست؛ پس از آن، زن به سراغ مرد می‌آید و از او درخواست میکند که برای نوشتن نامه‌‌ای به او کمک کند که مرد به مخالفت بر‌می‌آید و او را از خود می‌راند(البته جلوتر در میابیم که چنین کنشی بیشتر دست و پنجه نرم کردن نویسنده با ماهیت زن است)، در ادامه هم مبینیم که پس از این آمیزشِ پس‌زننده، مرد دیگر قادر به نوشتن نیست، اما با گذار از این رویکرد فرافکنی‌مآبانه _و حتی سرکوب‌گرانه_ نویسنده بیشتر وارد پیچیدگی یک فرد حقیقی و مقابله با ناخودآگاه او میشود تا سرانجام طریقتی برای نوشتن دوباره بیابد، منتها در انتهای نامه متوجه میشود که فاحشه از ابتدا هم موجودیتی نداشته؛ که دقیقا چنین چیزی بر ضرورت خوانشِ روان‌شناختی انیمیشن تاکید میکند، خوانشی که هم به تحریف و تعریف کهن الگویی مربوط هست و هم در پیرو آن تلویحا اشارتی دارد به مفاهیم آنیما و آنیموس یونگی، و لزوم وجود زنانگی و پذیرفتن آن، در مصنوع هنری. یک هرزه‌ی درون برای هر هنرمند.

photo content
+5

به تازگی یک کانالِ تلگرامی به واقع جالب، از مردی حدودا پنجاه ساله، که در سابق دانشجوی دانشگاه تهران بوده یافتم،(در اصل نیافتم، افتاد جلوی راهم)، در این کانال یک هشتگی پرکاربردی به نام “استادان و نااستادان” به راه است، که این دانشجوی اسبقِ ما درش از بلاهت نااستادان، تا مرحمتِ حضور استادان را_به تقلید از آذرنگ_ در قالب خاطره_نه شکوه و شکایت_ بازگو کرده است، اینکه فعلا من را از درس و زندگی انداخته است به کنار، ولی خب هرچند پیش میرود، بیشتر من را با امرِ”تجربه” درگیر میکند. در همین اثنا هم، چند روز پیش[به روش سنتی، یا به قول پویا مهجورانه‌] پیامکی از ربیعی به دستم رسید با این مضمون که «امیرسامان(کاشف شلغم) پادکست ضبط کرده که درباره لوزر بودنه. اهنگ اولش رو هم سالهای سال انتخاب کرده. بدبختانه یا خوشبختانه اول که عنوان رو دیدم یاد خودم و بعدِ پخش آهنگ یادت افتادم.» حالا هرچه که بود، با این پیش آگاهیِ “هرچه از دوست رسد نیکوست.” رفتم گوش کردم و خواندم. که به واقع وقتی فهمیدم، طرفْ صحبتِ گوینده، خودش است، جا خوردم؛ چرا که چنین موضع سرزنش‌گرانه‌ای ابدا از او برنمی‌آمد، که جلوتر بیشتر بر من عیان شد که یحتمل چنین مواضع مذمت‌گونه‌ای، از زیستِ “سربازی” برخواسته است. تا این‌جای کار این دو مورد اشاره شده بی‌ربط به نظر می‌آیند، که در ظاهر همین‌طور هم هست، منتهای امر، ربط این دو داستان را از حیثِ “تجربه، زیست عینی و غنای زیستی” به هم مربوط میشوند. میروم سراغ آن دانشجو سابق؛ خب از همان ابتدا در ذهنم قیاس‌هایی شکل میدادم، از این بر که «انسانی را در نظر بگیریم که عمده‌ی عمرش در حال خواندن و تجربه‌ی آثار هنری بوده است، و در ادامه او را در مقابل انسانی بسنجیم که پر است از تجربت عینی و صریح زندگی، حال اگر آن‌هارا در دو کفه ترازو قرار دهیم و از جنبه‌ی “خردورزی” سبک سنگین‌شان کنیم، کدام کفه پایین‌تر خواهد بود؟» در ادامه خاطرِ تعریف شوپنهاور از موقعیتی مشابه این افتادم، که از آنجایی که حوصله‌‌ام به گشتن نمی‌کشد، نقلِ به مضمون میکنم؛ شوپنهاور معتقد بود که «هرچند، جوانی از لحاظ فرزانگی و علم در سطح بالایی قراره داشته باشد، همچنان هم باید جلوی انسان پیر(باتجربه) لنگ بیاندازد.» این رویکرد برایم تاجایی مطلوب بود که نقدِ ترجمه‌ی صالح نجفی از پیمان غلامی را نخوانده بودم، در آنجا صالح نجفی با نگاه جزمی به شرحِ ایجیستی(ageist) خود از معرفت و عقل دامن میزد، پس تصمیم-ام بر‌آن شد که به کل این قیاسِ سن و سال-دار را به کنار بگذارم، و به جای برگه‌ برنده‌یِ جعلی دادن به سالمندان، این سنجش را در یک سن‌ معین و مشابه ارزیابی کنم. در ابتدا اگر این را در نظر بگیریم که عده‌ای هستند که به صرف تجربه‌ی آثار، زندگی نه چندان متفاوتی را با دیگران میگذارند، به این اصل برمیخوریم که جدیت در مورد مسائلِ انسانی، اخلاقی و حتی خودشناسی، “اِجبرا” با این تجارب میسر نخواهد شد، البته که میتواند تا آستانه‌ی آن پیش برود و بلکم در هنگام برخورد، بسیار بر پرباری آن بیفزاید، ولی در در صورت عدم برخورد، احتمال ِبه نسبت ناچیزی دارد؛ در مقابلِ آن تجارب عینی زندگی، خواسته و ناخواسته و _اتفاقا به اجبار_ شما را در معرض برخورد قرار میدهد، که در صورت هضم و مواجه‌ی درست میتواند فرد را چه بسیار دچار ژرف‌نگری ذهنی کند، همان طور که همین “کاشف شلغم” ما را اینطور دگرگون کرده. بحث دیگری‌ که میخواهم به آن بپردازم همان “خوانش تام اثر هنری”ست، که حتی در این موقعیت هم شما برای پیوند درست با آن، علاوه بر “ورزدگیِ ذهنی‌‌ِ ِ حاصل شده از تجارب زیبایی شناختی پیشین”، نیاز مفرطی به “زیستن” دارید، که بی‌تردید تاثیر شگرفی بر خوانش نهایی شما خواهد داشت. در صورت پذیرفتن این‌ها، درک روشن‌تری از طرق صورت گرفته در جهتِ درک و جذب پیامد‌های جدیِ زیستن برای تفکر بازاندیشانه و خودشناسی به دست خواهیم آورد، در غیر این صورت هم “زندگی کردن” خود محرکی‌ست برای دریافت این امر.

بنان، فلانی، عید سال‌ها پیش.

اینکه مثلا در این سن و سال و جدایی از خانواده کتاب سرمایه‌ را به عنوان هدیه‌ی خودت به خودت، زیر بغل بزنی و خانه را ترک کنی دقیقا چه نمودی دارد؟ نمیدانم؛ منتها انگار امری خوش_آمدنی‌ست، اینکه در جوانی آن ظواهر آرمان‌گرایانه _که اتفاقا مختص به جوانان است_ را داشته باشی، و در پیری، بتوانی سری برای جوان‌ها تکان دهی و بگویی:«آری مارکسیست سابق!» ولی خب داستان از این قرار است که اگر در این سن سر کسی بوی قرمه‌سبزی ندهد پس کی، اگر آرمانی _هرچند نومیدانه_ نداشته باشد، پس کی؟ در مجموع “ادایِ جوان ناپخته” چیز مطبوعی‌ست، انگار حماقتش هم به خیلی چیز‌ها می‌ارزد، زیبایی پیری به گذر از همین دوران است… منتها مادر من میترسد، نمیتوانم دقیقا بگویم از چه، ولی اگر بخواهد در اصطلاحی بگنجد به نظر همان “جوانی کردن” ترکیب خوبی‌ست؛ الان هم که ندای جدایی به راه افتاده این معضل در چشمش پررنگ‌تر می‌آید… میدانید از کجا شروع شد، راستش ما یک آشنایی داشتیم، که اگر حرف از او باشد، باید بگویم که تنها فرد، یا جزو معدود انسان‌هایی‌ست که میتوانم خایه‌هایش را ارجمند بشمارم… “فلانی” از سواد کم ندارد، مهم‌تر آنکه به واقع فرد آزاده‌‌ای‌ست. خاطرم هست از کودکی‌ جذابیت کتاب خواندش مرا به سراغ خواندن برد، با ملایمت تمام راهنمایی‌ام میکرد که چه چیزی برای خواند بهتر است، وقتی میگویم با ملایمت تمام یعنی میدانست کودکم، میگفت :«پلیسی و تخیلی بخوانی هم فعلا بد نیست، به اقتضای سنت بخوان که جلوتر خوشت نخواهد آمد و داغش به دلت خواهد ماند.» هرچند که این موعظه‌هایش برای بچه‌سالی که داعیه‌ی بزرگ شدن در دل دارد چندان کارکردی نداشت. حتی خاطرم هست که گاهی برایم فیلم می‌آورد، و من سعی میکردم هرچه بود و نبود را تا آخر هفته تماشا کنم، که احیانا اگر بخت با من یار بود و آمد، بتوانم درباره‌ فیلم‌ها با او صحبت کنم، که عمدتا این زمان آنقدر به درازا می‌انجامید که ذوقش را در دلم کور میکرد. حیث‌المجموع، ارتباط بسیار محدودی با طرف داشتیم، ولی بدا به حال خانواده که تاثیرش را به اندازه‌ای که نباید/باید گذاشت… تا حدی که آشنایان(که اغلب هیچکدام دیدگاه مطلوبی به فلانی نداشتند و در بهترین حالت دیدشان به او ترحم‌آمیز بود) میگفتند :«عه! این نگین که تایِ همون دیوونه‌ست.» حالا چه شد، دست برقضا جوانیم دارد به همان طرق پیش می‌رورد، البته این‌ها صرفا لایه‌ی بیرونی‌ست. به هرصورتی با درنظر گرفتنِ ناکامی و بیچار‌گی‌هایِ فلانی، همچنان برای دیگران و [حتی]خودم ترسش را برجای میگذارد؛ گوشزد میکنند که: نری و عاقبتت بشود شبیه فلانی… فلانی حماقت کرد… جوان بود و نپخته… تو نکن! والا من که خطای آشکاری در کنش فلانی ندیدم، ولی فلانی کجا و من کجا، میان ماه من تا ماه گردون… نمیدانم نظر فلانی در این‌باره چیست، خیلی وقت است همگی بی‌خبریم… فقط میدانم زنده‌ست و چندی پیش به کشاورزی مشغول بود، بعد هم از مادرش شنیدم که اتاقی اجاره کرده، بر زمین یخ سر میگذارد و در فقر می‌زید… البته که فلانی راضی‌ست، از خودش… اهان، فلانی جوانی کرد، جوانی‌اش اصلا شباهتی به دیگر جوانان نداشت، نگویم که زودتر بزرگ شد، چرا که این را تعریف به شمار نمی‌آورم، اتفاقا جوان بود، هست.

…فرار کن.
+1
…فرار کن.

[این بخش]فیلمِ 1986 The terrorizers، از ادوارد یانگ من رو یاد این اتودِ ادایی‌ دو/سه سال پیشِ فیلمنامه‌نویسی انداخت، با تفاوت
+2
[این بخش]فیلمِ 1986 The terrorizers، از ادوارد یانگ من رو یاد این اتودِ ادایی‌ دو/سه سال پیشِ فیلمنامه‌نویسی انداخت، با تفاوت اینکه الان خاطرم اومد منبع اقتباس(!) ری برادبری بود.

I am trying to remember کارگردان: پگاه آهنگرانی نسخه‌ی کامل کانال تصویر و زندگی

درود انسان‌ها، اگر کسی اینجا اشتراک اسپاتیفای می‌خره، در صورت معرفی؛ بسیار قدردانش خواهم شد. @Braindamageadminnbot

این آلبوم/سوندترک رو که گوش میکنم، یاد امیرعلی منانی می‌افتم، و احساس فقدان بهم دست میده. ولی به هر جهت… Time for you to leave, William blake…

اینجا هم در فیلم مرد مرده هر دو عارضه به هجو کشیده میشود، در واقع انگیزه‌ی جارموش نشان دادن سرخپوستی با جنبه‌های عرفانی‌ست که نه تنها صنمی با جنگ و خون ریزی ندارد بلکه به دنبال معنویت و شاعرانگی منحصر به فرد خویش است که در ادامه مایه‌ای از مرشد بودن به خود میگیرد و راه نجات [به اصطلاح] قهرمان فیلم میشود! جارموش هم با همان علاقه‌ی دیرین به قوم‌شناسی، تلاشش را میکند تا با ظرافت تمام فرهنگ بومیان آمریکا را با سرخپوست مختصِ خودش به تصویر کشد. از دیگر دلبستگی‌های نمایان شده‌ی جارموش که تا این زمان کارکردش در این سینما به رسمیت شناخته شده، مینیمالیسم نهفته در سبک است، حال این واژه‌ی مینیمالیسم که گاها طعمه‌ای‌ست که ما را درگیر فرایند استحاله‌بخشی میکند، اساسا ماهیتی فرمی دارد، در این فیلم هم از ابتدا با فیلمبرداری سیاه و سفید، تمهیدات برش و تدوین، نوع شخصیت‌پردازی، تا موسیقی نیل یانگ که کاملا آوای مینیمالیستی را به گوش خطاب میکند، همگی و همه دچار آن سادگی و کمینه‌گرایی معمول هستند. برای پرداختن به فیلمی‌هایی از این دست، فیلم‌هایی که به نظر میرسد هنرمند خواستار ایجاد تمایزی‌[به نظر غیرضروری] میان ماده و شیوه‌ی کار، یا مضمون و فرم است، و کاری میکند که سبک و موضوع به این شکل از همدیگر متمایز میشوند _یعنی در تقابل هم معنا می‌یابند_ میتوان به درستی از این سخن گفت که در فیلم مرد مرده برخی موضاعت در قالب سبکی خاص و نقیضه‌‌انگارانه پرداخت یا حتی سوءپرداخت شده‌اند. که در این فیلم سوءپرداخت خلاقه و متباین بیشتر قاعده و “فرمی ‌جای گرفته” شده است تا پرداختی بیگانه. چرا که در عین حال رسمی نو است برای جلوگیری از فسادِ پیشاپیش سبک‌های گذشته و طریقه‌ای ا‌ست برای آشنایی‌زدایی مسلک هنر، و در ادامه تبدیل به اثری شاعرانه‌ شدن، همان چیزی که از ویلیام بلیک انتظار میرود!

«ویلیام بلیک برمیخزد.» “هیچ اثر هنری بدون سبكي وجود ندارد؛ در واقعیت ما فقط با آثاری سروکار داریم که به سنت‌ها و قراردادهایی متفاوت با پیچیدگی‌های بیشتر یا کمتر تعلق دارند. این بدان معناست که مفهوم سبک، اگر به طور کلی در نظر گرفته شود معنای تاریخی مشخصی دارد. مسئله فقط آن نیست که سبک‌های مختلف به زمان و مکان‌های مشخصی تعلق دارند؛ و اینکه نحوه ی دریافت ما از یک اثر هنری خاص همواره تحت تأثیر آگاهی ما از تاریخ مندی اثر _یعنی تعلق آن به نقطه‌ی خاصی از یک جریان زمانی_ است. مسئله بیش از این‌هاست: نفس مرئی شدن سبک‌های مختلف، خود محصول آگاهی تاریخی است. اگر به خاطر فاصله گیری از _یا تجربه‌ورزی با_ هنجارهای هنری گذشته که با آنها آشنا هستیم نبود، هیچگاه ویژگی های کلی یک سبک جدید را در نمی‌یافتیم. و حتی بیش از این: نفس مفهوم «سبک» را باید به شیوه‌ای تاریخی درک کرد. آگاهی نسبت به سبک به عنوان عنصری مسئله دار و قابل تفکیک از یک اثر هنری تنها در دوره ی تاریخی خاصی در میان مخاطبان هنر شکل میگیرد_ به عنوان نما یا پوششی که در پس آن مسائلی دیگر، مسائلی که در کنه خود ماهیتی اخلاقی و سیاسی دارند، مورد بحث قرار میگیرد. مفهوم «سبک داشتن» یکی از راه حل‌هایی است که متناوباً از رنسانس به این سو در پاسخ به بحران‌هایی پدید آمده است که مفاهیم قدیمی‌ای چون حقیقت درستی اخلاقی، و همین طور مقوله‌ی طبیعی بودن را با تهدید روبرو ساخته‌اند.” (درباه‌‌ی سبک، سوزان سانتاگ) و اما فیلم مرد مرده‌ی جارموش؛ این فیلم هم از حیث شناخت سینمای مستقل و هم از جهت فهمِ زبان سینمای پست مدرن فیلمی‌ست که باید جدی گرفته شود، که پیش از این‌ها برای دریافت بهتر‌ِ واژه‌ی پست مدرن اشاره‌ای میکنم به کتگوری که خانم سوزان هیوارد از پست مدرن مطرح میکنند؛ او دو شکل مختلف پست مدرن را از هم تفکیک میدهد، یک: “پست مردن رایج” و دو: “پست مدرن مخالف‌خوان”، همچنین که برای بسط این دو، دستاویز دو مفهوم “بدل‌سازی” و “نقیضه‌پردازی” میشود، اولی مربوط به پست مدرن رایج و دومی مربوط به مخالف‌خوان؛ که حال با توجه به هر المانی که در سینمای پست مدرن میشناسیم همچون وانمودگی، پیش‌سازی، بینامتنیت(که مولفه‌ی بسیار کارکردی‌ در این بستر است و شامل ارجاعات و رفرنس‌هایی به متون و آثار دیگر میباشد)، به شکل بدل‌سازی و یا به شکل نقیضه، نمایان میشوند، که مشخصا سینمای جارموش _مخصوصا فیلم مرد مرده_ در کتگوری پست مدرنِ مخالف‌خوان/نقیضه‌خوان جای میگیرد. همان طور که در اثنای تماشای_اش اولین چیزی که به ذهن متبادر میکند همین نقیضه پردازی نسبت به ژانر وسترن است، که در ادامه با هجویه‌ای آشکار، هرچه را که در این سینمایِ به قول بازن پدرانه! و در فیلم‌های بزرگانی چون هاکس، فورد و هاتاوی میبینیم را به عکس نشانمان میدهد و ارزش‌های مختص به آن را، با شیطنتی آشکار به رویمان می‌آورد و گاهی هم به سخره میگیرد؛ همچنین که سیر داستان، ریتم تدوین، حضور غیر معقولانه‌ی شخصیت‌ها و… هر لحظه مطمئن‌‌ترمان میکند که این‌ها همان طور که با آن سینمای مورد انتظارمان در ارتباط‌اند به همان اندازه هم به شکل کمیک_گونی با آن مغایرت دارند. از مشخص‌ترینِ این مقوله‌ها این است که ما با مردی طرفیم که به کل برخلاف آن شخصیت آرمانی وسترن چون جان‌وین است، شخصیتی که جارموش عامدانه به دنبالش رفته، جانی دپی‌ست که به طور آشکار، آن به اصطلاح مردانگی کلاسیک را در خود ندارد و ما در نگاه اول متوجه میشویم که _دست کم فعلا_ نباید انتظاری ازش داشته باشیم! در بحث باقی شخصیت‌ها هم همین مفاد تجدید میشود؛ برای مثال سه گنگستر اجیر شده که کاملا جلوه‌ای مضحک و نابه‌جایی از خود نشان میدهند که ابدا ما را به دلهره‌ی‌های “صلات ظهر”ی دچار نمیکنند! نمونه‌ی دیگر هم سرخپوست دوست داشتنی ماست، که تا پیش از این، ما این نژاد را در مواجه‌‌ با سفید‌هایِ حق به جانبِ سردمدار مدرنیسمِ فیلم‌ کلاسیک_که حتی قائل به محدودیت‌های عرضی آنان نیستند_ نژادی خونخوار و جنگ طلب میدیدیم، البته که بعد از آن که وسطرن‌های تجدیدنظرانه‌ای ساخته شدند(مثل فیلم رقصنده با گرگ‌ها) که به شدت نگاهی دوستانه و همدلانه به سرخپوستان دارند، و حتی خود فورد هم برخلاف فیلم جویندگان، در آینده دچار چنین نگاهی میشود. (ادامه)

“طبقه کارگر به بهشت میرود”-ِ پتری را تماشا کردم، ولی همچنان در تردیدم که ترجیح میدهم، کارگرانِ ماشینیزه شده‌ی لیو پتری را به
طبقه کارگر به بهشت میرود”-ِ پتری را تماشا کردم، ولی همچنان در تردیدم که ترجیح میدهم، کارگرانِ ماشینیزه شده‌ی لیو پتری را به بهشت راه دهم، یا این شانس را به کارگرانِ ملول کن لوچ دهم… که گمان میکنم در نهایت دومی را انتخاب کنم!

فیلم«مکانی آسوده در کشور»-ِ الیو پتری، ما را با مکانی به ظاهر آرام مواجه میکند که در ادامه با برخورد شخصیت‌ها با آن؛ مکان، رنگی دیگر به خود میگیرد، چنان رنگِ دگرگیس کننده‌ای، که گاها حتی منطق “مکان” بودن خود را هم از دست بدهد! رنگی که تا میانه‌ی اثر ما را دستخوش فریبی ماجراجویانه میکند، و میگذارد در نوسان واقعی یا خیالی بودنش معلق بنمانیم، ولی نه آنچنان معلق که پس از دریافت ماهیت ماجرا با سر به زمین بخوریم، در واقع پتری حواس جمع، المان‌هایی از نا_حقیقی و گاها حتی نامعقولانه بودن موقعیت‌ها را در پس و پیش داستان جای میدهد، که در نهایت همین‌ها مسبب آن‌ میشوند که این فرود_نه سقوط_ به مذاقمان خوش بیاید… پیتری با همین غیرعقلانی نشان دادن موقعیت، نه به ما اجازه‌ی ستایش جنون نقاش را میدهد، نه اجازه میدهد می‌دهد بی‌طرفانه از کنارش گذر کنیم، در واقع بیش از آن که مارا دچار حس سمپاتی(Sympathy) کند، ما را به سوی یک امپاتیِ(Empathy) ملایم میکشاند، که از قضا چون این برخورد های همدلانه/دلسوزانه‌یِ(شاید به معنای همان امپاتی!) ما تنها متوجه‌ی “یک فرد” است، که آن فرد هم در نظرمان فردی دارای نبوغ هنری می‌آید، آن را پس که نمیزنیم هیچ، گاها حتی به طور تعمدی اعمال و کنش‌های جنون آمیزش را در راستای غرضی نامعلوم ولی [شاید]قابل‌قبول تعبیر میکنیم… به هرحال ما با نقاشی دیوانه_و اما تنها_ مواجهیم و میدانیم همچون او، نه تنها نباید به اطرافیانش دل ببندیم و اعتماد کنیم، بلکه باید با همان نگاه هجوآمیز و نقادانه‌یِ پیتری با این مدرنیسمِ ‌افسارگسیخته و کاپیتالیسمِ وحشی که خصوصا همسر نقاش دستاویزش شده روبه‌رو شویم، البته که کارگردان زود از این نگاه گذر میکند، که چه بهتر! چرا که همچنان برای او، ظهور بیرونی آن دیوانگیِ هنرمندانه و به فرم سینمایی درآودنش، بیش از این مطرحیت دارد که با الم کردن چنین دغدغه‌هایی بخواهد تقصیر را بر گردن چیزی یا کسی بیندازد، و نتیجتا با این کار فردیت و عاملیت نقاش را کمرنگ جلوه دهد. در آخر این فیلم، جهانی‌ست که الیو پتری از شخصیت نقاشش به ما نشان میدهد، جهانی که رفته رفته تبدیل به جهنمی بکر میشود، جهنمی پر از رنگ، جنون و هنر.

Repost from Cahiers Du Meme

جناب گوگول عزیز؛ با خود قرار گذاشته‌ام که دو شب را بیدار بمانم، بلکم بتوانم از این دمساز‌ دیرینه _یعنی خواب_ دل بکنم و برای مدتی از دستش خلاص شوم، و از قضا امشب برای فرار از ملال و احساس بیهودگی، رفتم به سراغ یکی از کتاب‌های به ظاهر بورژوایی که آلما به من هدیه کرده، میگویم بورژوایی چون هم گلاسه‌‌ست، هم رنگی، هم اینکه عمدتا انتشاراتش را دست همین افراد انتلکت میبینی(مثل خود آلما)، به نظر دور از ادب میرسد که درباره‌ی قیمت کادوی تولدم صحبت کنم، که البته درباره قیمتش نبود، چون حتی قصد بررسی_اش را هم نداشتم، صرفا به ظواهر بسنده کردم، و مهم‌تر اینکه اگر آلما به هجو‌ و نکوهش‌های ضدسرمایه‌داری من عادت نکرده باشد پس چه کسی کرده؟ خب، کتاب نوعی قطعه‌نویسی‌ست، از همین بر هم هست که برای شب‌هایِ ملال زده کارکرد دارد، زمانی که دنبال چیزی نو میگردی، تصادفا یک صفحه را باز میکنی، بدون آنکه برایت مطرحیت داشته باشد پس و پیشش چه چیزی نوشته‌‌است؛ من هم امشب صفحه‌ای را باز کردم، که بالایش کسی برای لامارتین نوشته بود :«آرام باش! همه‌جا زنده‌ای!» . . راستش میدانم طبق سنت نباید چنین کاری کنم، ولی نامه‌تان را نیمه تمام رها کردم و منصرف شدم، چرا که فعلا شرح مبسوط باقی‌ از حوصله‌ام خارج است و حال ادابازی را هم ندارم…پس از یک ساعتی آمدم که صرفا بهتان بگویم، اگر شروع به ورق زدن کتاب نمیکردم که در نهایت به شما نامه‌ای بنویسم، دچار حقارت آدمی، یا از درون فروریختن میشدم(معنای این لغات را خودم بهتر میدانم) که پس از زمانی برایم هیچ چیز جز پشیمانی و ندامت نداشت، حال چرا تصمیم گرفتم برای شما بنویسم، چون شما دقیق دیده‌اید، ترس، دردمندی، خودبزرگ‌بینی و حقارت انسان‌ها را… خواستم با روی باز خود را دست کم جلوی شما نترس جلوه دهم تا سرانجام به اینجای نامه رسیدیم و روشن شد که چه تلاش مذبوحانه و ساده‌لوحانه‌ای بود… البته که نترسی و بیداری را باید از شما آموخت، پس زمانی که برای شما اینطور برون‌ریزی میکنم_نه که بگویم احساس اخته‌گی نمیکنم، آن که همواره سرجای خودش است!_ ولی دست کم با این کار گمان میکنم خود را زیر شنل شما جای داده_ام که بیرون آمدن ازش ‌بی‌تردید کم لطفی نخواهد بود. احساس سرخوده‌گی همواره به قوت خود با‌قی‌ست، و نمیدانم این احساس بیشتر از این بر می‌آید که گمان میکنم باید فردی حقیقی را برای برون‌ریزی کنار خود حس کنم تا به سراغ نوشتن برای شما نیفتم، یا اینکه به درجه‌ای از عرفان و عقل برسم که هیچوقت نیازی به این دست مجادلات‌ِ بیرونی و درونی نداشته باشم، که حقیقتش را بخواهید از درون گمان میکنم دومی برایم جوابگو‌تر است. در هر صورتی، ترجیح میدهم اگر قرار است کسی برای بی‌ارادگی، حماقت و بی‌تصمیمی من کف بزند، آن کس شما باشید، و من گواهی باشم برای اینکه بگویم بله گوگول جان، شما از همان ابتدا هم آدم‌ها را درست شناختید، حال بگذارید زیر شنل‌تان قایم شوم و از همان‌جا برایتان کف بزنم، و بگویم چقدر در ذهنم پررنگ‌اید. مخلص و دوستدار شما، نگین.