Jejune.
Open in Telegram
420
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+430 days
Posts Archive
420
«نازلتر از فمینیسم لیبرال»
(دختر چاق_کاترین بریا)
“دختر چاق” به کل یک اثر حقیر و سطحیست. اگر با خودتان قرار گذاشتید که یک فیلم با رویکرد فمینیستی از یک کارگردان زن ببینید، باید پیش از اینها بهتان گوشزد کنم که قرار است سخت سرخورده شوید.
زنانِ در فیلم که به کل منفعل و ابله میزنند، هیجانی رفتار میکنند(کسی هم نمیگوید چرا به چنین وضع رسیدند، صرفا حال میکنند که گاها بزنند در گوش دخترشان، آن هم نه دخترِ به اصطلاح خوشگل، بلکه آن چاقِ بداقبال). البته که فقط همان دختر به اصطلاح چاقِ اگزوتیک(ارجاع!) گاها از خودش هوش و حواسی نشان میدهد که آن هم آنقدر در خفا و ناچیز است که به چشم نمیآید، در باقی اثر هم به عنوان یک “خوک پرخور” دائما در حال تحقیر و شرمنده شدن است(بدون دلیل منطقی و حتی تدافعی). فردیت و شخصیت پردازی_اش هم در دو چیز خلاصه میشود: یک چاق بودن، دو تقلیدگری از خواهر. در ادامه هم دست کم اگر دختر چاق چیزی برای گفتن داشت، کارگردان همان را هم زایل کرده است_ با فتیشایز کردن بدن این دختر و یک سکانس تجاوز فاجعه، که گویا فیلمساز تصمیم گرفته برای سادیستیک کردنِ هرچه تمامترِ فیلم و منفعت هنریاش دختری سینزده ساله را اینطور مورد ضربت قرار دهد و حال مخاطب را نیز بد کند.
البته یک جاهایی هم کارگردان میخواهد با زبان الکن_اش حرفی بزند، ولی همان هم در حد نصیحتهایی برای “خانوادهیِ بورژوایِ بنز سوار” کارکرد دارد و بس.
احساسات و روابط همه در سطح باقی میمانند؛ نه راه به جایی میبرند نه حتی به درستی ابراز میشوند، برای مثال در سکانسی که دو خواهر پیش هم خوابیدهاند و خاطره میگویند و خنده سر میدهند هم، موقعیتِ غیرصمیمی و تحقیرآمیزی پدید آمده. یحتمل کارگردان اصلا چنین قصدی هم نداشته، صرفا یک تندخویی شدید در به تصویر کشیدن خشونت، تحقیر و استثمار را به کاربرده که درش لذتی هم نهفته باشد.
420
Hieronymus Bosch - The Garden of Earthly Delights
به علاوه اینکه در جایی، سانتاگ این فیلمِ تجربیِ جک اسمیت را به نقاشیهای بوش تشبیه میکند؛ او میگوید: تصویری که اسمیت ارائه میدهد همانند تصویریست که در نقاشیهای بوش از بهشت و دوزخی از بدنهای بهخودپیچان، بیشرم، و بدعت گرایانه ارائه میشود؛ البته سانتاگ نکتهی متباین کننده بین این دو اثر را در این میداند که بوش غالبا طبیعتی بیکران و آرمانیشده را به نمایش میگذارد و فیگورهایی عریان را با دو کیفیت رنج و لذت بر پسزمینه نمایش میدهد، با رغم اینکه اسمیت در فیلم هیچ پسزمینهی مشخصی را به کار نمیبندد، در عوض چشم اندازی سراپا ساختی و ابداعی از لباس و ژستها، و موسیقی دارد.
420
ضمنا اینکه، زاپا پس از شنیدن این ترانه گفت:«وقتی برای اولین باز شنیدم_اش، قصد کردم که برای همیشه موسیقی رو کنار بگذارم، چون گمون کردم بعد از این دیگه چیزی برای اضافه کردن به موسیقی وجود نخواهد داشت!»
420
«...شیر هم خریده بودم و استیک و شیر داشتیم، یک ضیافت پروتئینی محشر؛ آنجا روی ماسهها چمباتمه زدیم و ماشین ها توی بزرگراه ویژ از کنار آتش سرخ کوچکمان میگذشتند.
«تو از کجا این همه کارهای باحال رو یاد گرفتی؟» خندید. «میدونی، من میگم باحال، اما یه نکتهی مهم اینجا وجود داره. من اینجا جون میکنم و این کامیون رو از اُهایو تا اِل.اِی میرونم و پول بیشتری از تو در میارم، که تو هیچ وقت تو کل زندگی آسمون جُلیت همچین پولی نداشتی، اما این تویی که داری از زندگیت لذت میبری، نه من، تازه اون هم بدون اینکه کار کنی یا کلی پول داشته باشی. حالا کی زرنگه، تو یا من؟»
و او خانه ای خوب در اُهایو داشت، با همسر و دختر، درخت کریسمس، دو تا ماشین، گاراژ، چمن و چمن زن، اما نمی توانست از هیچ کدام از اینها لذت ببرد، چرا که واقعاً آزاد نبود.»
این متن بالایی قسمتی از کتاب “ولگردهای دارما”یِ کرواک است. پیشتر درباره حسی که میخواهم_بروم_بزنم_به_طبیعت_حالا_هرچه_بادا_باد گونهای که میدهد گفته بودم. یک جاهایی در کتاب به موسیقیهای دیلن_ای ارجاع میدهد که زیر لب میخوانده، و من هم هربار کتاب را میخواندم این جملهی “How does it feel?”در ذهنم میآمد، هرچند بیربط و بیجا، ولی گمانم “like a rolling stone!”
420
این عکس را هم به رغم شیطنتی که درش وجود دارد، دوست دارم؛ به خصوص آن مردی که لبخندش نشان میدهد که کِیف کرده است، و علاوه بر آن، وجناتِ از این دو نفر چندان هم برایش ناآشنا نیست، چون اثری از تعجب در چهرهاش دیده نمیشود.
420
هیورث و ولز باهم ازدواج میکنند که یحتمل به خاطر سازوکارهای هالیوود و جفتک اندازیهایِ ولز راه به جایی نمیبرد؛ برای مثال ولز پس از فیلم “گیلدا”، هیورث را برای فیلم نوآرِ “بانویی از شانگهای” انتخاب میکند و موهای مشهور و زیبای او را کوتاه میکند، نه به برای اهانت به او، بلکه باز هم به جانبِ دهن کجی کردن به استدیوها.
در یکی از سکانسهای بانویی از شانگهای که از قضا در زیر آفتاب سوزان ساحل گرفته میشده است، یکی از افراد صحنه به ولز اعلام میکند که هیورث عرق کرده و گریم به هم ریخته، ولز هم در جواب میگوید:«خانم هیورث عرق نمیکنه، میدرخشه!»
پ.ن: این عکس هم مشخصا از پشت صحنهی بانوی شانگهای است، اما به صورت وارانه.
420
“رشته خیال” را امشب برای چندمین بار تماشا کردم و باز بیش از پیش به این پی بردم که این فیلم نمونهی کاملی از یک عاشقانهیِ واقعی، مینیمال و صمیمیست.
رشته خیال برخلاف چیزی که به نظر میآید_یعنی یک رومنسِ سادیستی_ بیشتر دربارهی “پروراندنِ عشق” است، در واقع یک ادیسهی عاشقانه در بابِ اینکه: چطور میتوان به سرحدی رسید که خودخواسته برای “پذیرش و پرورش”، عذابی سخت را متحمل شد.
و اما یکی دیگر از نکتههای منحصر به فرد در این فیلم، جاییست که توماس اندرسون بدون ساختن هیولایی از کودک یا مادر، مراقبهای ضمنی از عشقی ادیپی را تحویلمان میدهد که به مرور هم باورپذیر و خالصتر میشود.
420
چندی پیش ماهد میگفت: ننویس آقا، بگذار یک بار خوشی که زد زیر دلت، شروع کن به نوشتن. در جواب کلی کسشر تفت دادم که: جناب ما که اساسا نوشتن بلد نیستیم و دلِ خوشی هم از آن نداریم، و خب این یادداشتها هم بیشتر بازمیگردد به آن ضرورتی که بی_چاره_گی برایت مقرر کرده است، در آن زمان است که مغزت کلمات را برمیگزیند تا از توهم توطئه رهایی یابی. دیشب اما، به واقع احساس بد_بخت_ای میکردم و در همان حینِ هیچکاری نکردن، بسیار جمله در ذهنم بالا و پایین میشد که حتی تاب نوشتنش را هم نداشتم، و گویی در آن زمان به اندازهای پررنگ بودند که از خاطرم نروند، ولی حالی که آمدم بنویسم انگار بیوجود شدند.
زمانی میرسد که انقدر احساس بیچارگی میکنید که درتان اشتیاقی برای: مسئول دانستن باقی در برابر این در_مانده_گی شکل میگیرد و در لحظه از همه و همهی دنیا انتظار دارید که برایِ احقاق حق شما در برابر ناعدالتیِ بخت، قد علم کنند و آن را پس گیرند، و در همان زمان است که به خود میایید و میبینید چقدر ناچیز و احمقید که چنین افکار بیجایی را در ذهن میپروراندید؛ همچنین که برای فرافکنیِ ناکارمدیِ فردیِ تان روی دیگران از خود بیش از پیش منزجر میشوید.
و اما در اثنایِ همین بیچاره بودن اگر برای شما الزامی در ارتباط گرفتن با دیگران وجود داشته باشد نور الانور میشود؛ پیشتر گفتم که دیشب همین حس چنان مشدد بر من چیره شده بود که فکرِ دیدارِ صبح باعث میشد در لحظه قالب تهی کنم و برای این استیصال همزمان بخندم و بگریم، ولی خب مجبور بودم؛ سعی هم کردم که از زیرش در بروم ولی نشد.
خب پس طبعا در این موقعیت سعی میکنید که برای قرارِ فردا و فرار از افکار، زودتر بخوابید؛ دست کم بیست دقیقه دور خود میچرخید تا خوابتان ببرد، یک ساعت بعد بیدار میشوید و بیدلیل گوشی خود را چک میکنید، دوباره بیست دقیقه لولیدن در خود، دوباره یک ساعتی خواب، دوباره بیداری و بعد بین خواب و بیداری میمانید تا زمان بلند شدن از تخت برسد.
اگر شبی با اعصاب ناآرام بخوابم و دندانهای آسیاب چپم را ناخودآگاه روی هم بفشارم فردا نمیدانم چه میشود ولی اندازهی لپم از تعادل خارج میشود.
پس صبح بلند میشوی، روبهروی آیینه میایستی و برای بار چندم میبینی که حتی زیباییات هم چیزی نیست که در جهان پسامدرنیسم راهی به جای ببرد؛ هرچند با این داستان کنار آمده باشی، در دوران فلاکت و افسردگیات این افکار تاثیرپذیریِ خودشان را چندین باره از دست میدهند. پس از خودت و بداقبالی_ات چنان ناراضی و خجالتزده میشوی که حتی روی دیدن مردم خیابان را هم نداری، پس قید اتوبوس را میزنی، و مبدا ماشینْ شخصی را هم چنان در پسلهی خیابان انتخاب میکنی که جز رانندهی بدبخت، چشم کسِ دیگری به نحس بودنت نیفتد، پس از آن هم برای آرام و خونسرد جلوه کردن در مواجه با دیگران، عذاب بزرگی را متحمل میشوی و گاها دلت میخواهد بهشان گوشزد کنی که: آقا امروز[و فرداها را] به بخت بدم ببخشایید.
(خودی به خودی، پس یحتمل موقت.)
420
“برو پیشش؛
خدا به همراهت باشه برای لحظههای شادی که به من دادی، هر لحظهاش ارزش یک زندگی رو داشت.”
امشب اقتباس ویسکونتی از شبهای روشن را دیدم، برخلاف نمونهی ایرانی_اش تو ذوق نمیزد.
اما دوباره شبِ خواندن_اش، حس و حال و اشکش برایم تداعی شد. ولی “بگذار جاری باشد، به کسی کاری ندارد.”
