Jejune.
Open in Telegram
420
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+430 days
Posts Archive
420
(اولین نامهی سفر به “تو”)
“تو”ی عزیزم؛
میدانی که ارتباط من و پدرم چندان صمیمی نیست ولی همچنان هم در جریانی که تا چه اندازه برایم انسان مورد احترامیست، انسانی صبور، تودار، و آزاده. از همین روست که همیشه به عنوان “آدمِ دیگری” مورد قضاوت قرارش میدهم، نه فرزندش؛ چرا که یحتمل پدر چندان کامکاری به نظر نیاید. دفعات بسیار معدودی را به خاطر دارم که پدرم از کسی درخواستی کرده باشد، تا جایی که یادم میآید حتی اگر سر سفره هم به چیزی احتیاج پیدا میکرد، خودش بلند میشد و از هیچکس تقاضا نمیکرد.
سفر کردن خانوادهی ما کمی غریب مینماید، تصور کنید که هرکس به صورت مجزا و با انسانهای دلخواهش به مکان دلخواهش میرود، مادرم همچنان از سفر بازنگشته، و امروز هم قرار بود من راهی شوم(البته این را در نظر بگیرید که نفسِ سفر کردن برای من چیز دلخواهی نیست تا باقیاش). پنج دقیقه پیش از سوار شدن پدرم زنگ زد که: اگر دلت میخواد صبر کن فردا باهم بریم فلانجا. در ضمنِ من من کردن بین حرفهایم گفتم که: دیگه نه. بعد هم که رسید و غذا را به من داد، داشتم سعی میکردم زیر لب بگم: آقا ببخشید میدونم یک ماهه دیگه نیستم، ولی حوصله ۲۴ ساعت توی ماشین نشستن رو هم ندارم. در هر صورت صدایم برای معذرتخواهی و دلجویی در نیامد؛ پس در راه یک پیام نوشتم و فرستادم، در هر صورت روش راحتتری برای اظهار کردن است، البته که همان هم الکن است، در پاسخم هم نوشت: نه عزیزم، من از رانندگی خسته و اذیت نمیشوم، دوست داشتم با هم باشیم و بعد با مامانت برویم. مراقب خودت باش...
نشستم داخل ماشین امیرحسین، غمگین بودم، هم برای سفر رفتن، هم برای پدرم، هم خودم… بعد امیرحسین گفت آبجوها را بده تا چند لیوان بخوریم(خودش به اصطلاح: آبجو میندازد)، اول خودش خورد و طوری از این به قول خودش “مستیِ مِلو” تعریف و تمجید میکرد که گویی تعریفِ بچهی نزاییدهاش را میکند، میگفت: خوشخوراکه. این حرف چندان صادق نبود ولی اگر بخش شاشیدن علیالدوام رو در نظر نگیریم، مستی بدی نبود.
عزیزم همین الان که داشتم برایتان اینها را ترتیب میکردم ساعت ۲:۳۴ بامداد است؛ کسی زنگ زد و گفت یکی از همسفریها تصادف کرده است، خب این: اولین نکبتِ سفر.
خیلی خب رفتیم سراغ ماشین، خواستم برایتان عکس و فیلم بگیرم ولی خب موقعیتاش نبود، همچنین که بیتردید کسی چشم دیدن چنین کنشی را نداشت. طبعا حق میدهید که تصادف_کنندهها تا چه اندازه از این پیشامد دلخور باشند، پس قصد کردند که برگردند، ماهم همینطور، جرقهی خشایندی بود، هم سفر تمام میشد هم مسئلهیِ وجدان معذبم رفع میشد. در آغاز از چند عکس شروع شد، ولی بعد شروع کردم از دور به هرصورتی که شده ازشان فیلم بگیرم، از واکنش و وضعیتها، به طور نامحسوس. اگر حوصله کنم بعدتر هم تدوینشان خواهم کرد و یک فیلم کوتاهِ صمیمی از صندلی پشت یک ماشین خواهم ساخت، البته خاطر جمعام که بینندگان قدردانِ فیلم پُفیلا خوردن خودشان هم نخواهند بود ولی عجالتا دلخوشیِ بهبوددهندهایست و دوست داشتنیتر از توصیف احوالات است.
ساعت ۱ بعد از ظهر است، دیشب نخوابیدم؛ یک کتابی همراهم آوردم، و الان که بخواستم بخوانمش دیدم کسی ابتدایش یک تاریخ و امضا زنده است. مطلقا خاطرم نمیآید از چه کسی هدیه گرفتمش، ولی از شمایل امضا گمان میکنم از تینا نامی باشد، سالِ۹۹. در صفحات اول، استاینبک به توصیف طبیعت میپردازد، که شما تصور کن که وقتی خودت در موقعیت مشابهی نشستی چطور انزوایات با طبیعت شکسته میشود و با جهان دیگری طرف میشوی، یک چیزی شبیه به مقصودِ نعیم فراشری:
«روی خندان طبیعت روی توست
بوی باغ و بوی گلشن بوی توست»
زمانِ زیادی برای انتخاب کتابها صرف کردم، شاید در نامهای دیگر توضیح دهم که مراد اصلیم از این اقدام وقتگیر چه بود؛ حوصلهی بازخوانیاش را ندارم پس بیش از این هم سرتان را درد نمیآورم.
مسافر دلگیرِ شما، نگین.
420
“باید گذاشت و رفت.”
هیچ کلامی در چنین شبی کفاف نمیدهد، اگر به هم نگاه هم نکردیم، نکردیم. آن چیز، تنمان است که تضمین میدهد؛ تضمین میدهد که در عین بیحرکتی حرکت دارد. جانِ تمام لحظات و ساعات در تنهایمان گرفته میشود، چرا که اینان یارایِ شمارشِ شتابِ تپیدنِ قلبهایمان را ندارند. ولی نکند که باید گذاشت و رفت؟
_حالا شما عازم کجایید؟
_همینجا.
_ ایرادِ همینجا، اینجاست که دنیایی وجود دارد که عاقبت باید-
_من در دنیا دو چیز را-
از ذهنم گذشت که این شدنی نیست، این انحنای تن زنانه چیست و اینجا چه میکند؟ انگشت کوچکم قفل در انگشتت، “ما نمیتوانیم اینجا بمانیم” و میدانستیم این راستترین و پوچترین جزء ماجراست. ولی نکند که باید گذاشت و رفت؟
این خداوارهی ستوده! چرا طاقتم درست وقتی طی نمیشود که بیش از همیشه به آن احتیاج دارم؟ در این حسْ درست زمانی بازنمیماند و به شهود و آگاهی دلگیر و افسردهی خود واپس نمیغلتد که شوق گم شدن در این سرشاری بیانتها در جانش دویده است؟ به همین سرشاری بیانتها: خوشم! میبینی، مثل عذاب یک “انتخاب” در پیش جان من ایستاده است این خوشی. و من میپذیرم غرق شوم تا کفارهی این گناه را داده باشم_گناه؟ آن وقت چه کس به خود حق میدهد این دلخوشی را گناه بنامد، شما فضل فروشان ساحل نشین؟ بخندید به گناهکاری که رنج سفر را به جان میخرد و راه چشمهای دور را پیش میگیرد. ولی نکند که باید گذاشت و رفت؟
بیدار میشوم تا راهم را پیدا کنم، زیر لب میگویم: خیلی خب، آمدم، چه حیف که همگی زندهایم، چه حیف که سرتاسر دنیا دشتی نیست منتزع از پوست و شیز بدنت و چه حیف که آدم نمیتواند مدتها همینجا بماند بدون فکر کردن به اینکه “دنیایی وجود دارید که عاقبت باید گذاشت و رفت.“
420
چند روز بعد هم در دورهمیِ دوستان با تهدیدها و آزار و اذیت یک آلت سرگردان مواجه شدیم و شب رو هرطور که بود گذراندیم، حوصله و اعصاب شرحش رو ندارم، فقط در همین حد که شوکِ مهیبی بود، تا حدی کت چند شب بعدش خواب به سامانی نداشتم.
چند روز بعد خونه رو خالی دیدم و قصد کردم داخل تلویزیون فیلم ببینم، که کمتر پیش میاد همچین تصمیمی بگیرم؛ اول اینکه، داخلِ مکان پر رفت و آمدیه، دوم اینکه چون تنظیمات رنگ و نور نداره اگر بیشتر از دو فیلم درش نگاه کنم آخر شب دیگه چشمام همه چیزو پس میزنه. ولی خب تصمیم گرفته شد، یک فیلم از مارکو بلوکیو، چند روز پیشش هم یه فیلم کمونیستیِ صمیمی ازش دیده بودم(که این آهنگ پینک فلوید چندین بار روش پلی شد) و این میشد دومی. خب اواسط فیلم بود که مامانم رسید، گفت: منم ببینم؟ گفتم: ببین؛ ولی آیا میخوای یه فیلمی بذارم که شما هم همذات پنداری کنی و دوست داشته باشی؟ گفت: اون برای بعد، الان کار دارم. قبول کردم. فیلم در صدد واکاویِ امیال، عقدهها، خشمها و جنونِ پسری بود که در ادامهی داستان مادرش رو به قتل میرسوند، حالا اینکه آیا “عقده الکترا”یِ درونم به طور ناخودآگاه باعث چنین انتخابی شده یا نه رو خدا میدونه… به هرحال یه چندباری هم ماچ و بوس کردن و مامانم زیر لب نچ نچ کرد و تموم شد. بعد گفتم خب احتمالا بهتره یه چیزی بذارم که با منشِ مادر همخوان باشه، همون شب هم یه فیلم از نوری بیگله جیلان دانلود کرده بودم، گفتم به هرحال کله سیاه خاورمیانهایم و با اینها آشنا تریم، سال پیش هم فیلم “درخت گلابی وحشی” رو ازش دیده بودم و پیشینه داشتم که یحتمل برای مادرم بیش از حد انتلکتیه و شخصیتها هم خیلی پر حرفان، به قول فرگل فقط زر زر زر. ولی خب اروپایی نیست و این خودش یه امتیازه! پس پلی کردم و یکم که جلو رفت، پرسید: دربارهی چیه؟ گفتم: والا ندیدم. گفت: من خانوادگی دوست دارم. پس گمون کردم بهتره “خواب زمستانی” رو بذارم، و دیدم این جناب کلا میونهی خوبی با فیلمهای زیر دو ساعت نداره، و این هم سه ساعت و خوردهایه، به هرحال گزینه دیگهای نبود. بیست دقیقه از فیلم که گذشت برگشتم بگم: اگر خوابت گرفت، بگو تا بذاریم برای بعد. که خب مشخصا باید زودتر چنین پیشنهادی میدادم، پس بیدارش کردم و گفتم: برو روی تخت بخواب. بعد هم خودم یه ایپزود دیگه توئین پیکس دیدم تو ذوقم خورد و باز حسرت خوردم که چرا تمام قسمتها رو لینچ نساخته.
بارت جایی میگوید برخی از اشخاص_از جمله خودش_ از خواندن برخی رمانها، زندگینامهها، و آثار تاریخی که “زندگی روزمره”ی یک دوره یا شخصیت را نشان میدهند محظوظ میشود، و دلیلش را کنجکاوی دربارهی جزئیاتِ ظریف، برنامهها، عادات، خورد و خوراک، پوشاک و... میداند، همچنین که انگیزهی این کجکاوی را هم “واقعیت”(نفس مادیتِ «آن چه زمانی وجود داشته») میداند؛ پس زمانی که در زندگیِ روزمرهی شما اتفاقات گلدرشتی میافتاد، ناخودآگاه سرگردم قطار کردن اتفاقات میشوید و آن ریزهکاری های هیستریک را به فراموشی میسپارید و نتیجتا متن بدی مینویسید، مثل این متن، که متن بدیست.
*رولان بارت جایی میگوید که خوانندگانْ فرداروز هم خواهان خواندن آمیلاند، اما رفتار برخورندهی برخی از ویراستاران که در راستای خیرخواهی_اما سلب لذت انجام میشود_ حذفِ جزئیات روزمره و در مقابل باقی گذاشتن تاملات اخلاقیِ بیروح است، در صورتی که همان هواست که هنوز تازه مانده، نه فلسفهی آمیل. و از آنجایی که این نوشته در نهایت به ژژون(Jejune) باز میگردد، نه فلسفهای در پس خود دارد و نه حتی هوای تازهای!
420
“نه فلسفهی آمیل ماند، و نه هوایِ تازه”*
یه قانون نانوشتهای دربارهی موی فر وجود داره، اونم اینکه اگر با نَم_اش بخوابی و بیدارشی، فر مقبولی تحویلت میده، در غیر این صورت باید سطح توقعاتت رو تنزل بدی، که خب طبعا من دومی رو انتخاب کردم، چرا که اون شب قرار بود برم مطب روانکاو تا از همین دلنگرانیهای سطحی دوری جویم، و این هم میشد قدم اول ماجرا.
پس با موی نسبتا خیس راه افتادم سمت اتوبوس و گفتم: خب دست کم تو این گرما کلم هوا میخوره، حالا هرچند زشت باشم. خلاصه راه رفتم طرف ایستگاه اتوبوسی که هیچوقت سمتش نمیرم، خالی بود، نشستم و در حال هیچکاری کردن بودم(اگر موزیک گوش کردن رو به حساب نیاریم)، و میگفتم کاش یه پیری(حوصلشون به شرح و توضیح نمیکشه) بیاد منتظر اتوبوس تا دلم قرصشه که نیومدم دنبال نخود سیاه یا حداقل بپرسم اصلا اینجا اتوبوس هم رد میشه یا نه، چون اصلا به شمایلش نمیومد؛ البته اونقدری زمان رو سنجیده بودم که احیانا اگر اتوبوس هم دیر رسید یا [حتی]نرسید، راه در رویی وجود داشته باشه، در همین احوالات بودم که یک خانم جوانی اومد نشست کنارم و سلام و احوالپرسی کرد، سلام کردم، بعد پرسید: کتاب میخونی؟ سرم رو به نشانهی “هعی” تکون دادم، که دیدم دستش سه تا کتابه، یکی رو دادم بهم و گفت: خودش نوشته. کتاب رو گرفتم و شروع کردم بخونم، یکم که گذشت متوجه شدم که الان موقعیت ایجاب میکنه که اظهار نظری کنم، اما نمیدونستم چی، پس خودش شروع به تعریف و تفسیر کرد که: ببینید الان این شبیه به دفتر خاطراته، فصل بعد راوی عوض میشه(تو دلم گفتم عجب سابو بازیهایی در آوردی زن!) نگاهش میکردم و همچنان هیچی نمیگفتم، دوباره وسط کتاب رو باز کردم و ناسزا میفرستادم که حالا این چه وضعی بود که باید ازش گذر کنم، البته در ظاهر بداخلاق نبودم و میخواستم کتاب رو بخرم، پس در نهایت گفتم: من پول نقد ندارم و الان هم امکان واریز پول نیست، اگر مایل_اید میتونم بعد براتون واریز کنم. گفت: مشکلی نیست و شماره کارت داد، دست دادیم، تشکر کردیم و رفت؛ منم کتاب رو باز کردم یکم دیگه خوندم و دیدم مشکل ویراستاری مبرهنی داره، کاش بدجنس نبودم ولی: خب حالا چندتا درخت برای این داستان رفت؟
اتوبوس به موقع و حتی زودتر از زمانی که باید، رسید. نشستم و شروع کردم این مقالهی شیزوکالت از پیمان غلامی رو که دربارهی یکی از داستانهای باتای بود رو بخونم، خاطرم هست یه بار ربیعی داشت همین رو با نامِ”لذتِ اُرگاسمیک یا پیشروی تا آستانههای مرگ” داخل کتابفروشی توضیح میداد و میانهی این معارفه به یک باره حرفش رو خورد و گفت: حالم بد شد خیلی انتلکتیه!
پیاده شدم و بعدِ یکم پیادهروی رسیدم به مطب، چندتا خانم با منشی اونجا بودن و داشتن با هم حرف میزدن، اولش هندزفری گذاشتم و گفتم خجالت بکش، ولی بعد آهنگ رو قطع کردم و همین طور که سرم پایین بود استراق سمع میکردم(البته اونقدری بلند حرف میزدن که این اسمگذاری رو نفی کنم). یه خانم با شمایل کارمندی داشت از آزار و اذیتهای نامتناهی همسر سابقش میگفت، اینکه در رو با مینی سنگ دو نصف کرده و شیشههای ماشینو خورد کرده و چه برشی داخل دادگاه داره و خیانت و این حرفهای دور اما نزدیک صدا سیمایی! خانم دیگه که با بچهاش بود، چند دقیقه یه بار از دخترش تشکر میکرد که مراعات میکنه و آرومه، بعد هم برای اطلاعات بیشتر رفت پیش اون یکی خانم نشست. چند دقیقهای گذشت که منشی رو کرد به من و شروع کرد به سوال پرسیدن از جلسه پیش و فلان، منم نمیدونم چیشد، انگار اجتماع بهم فشار آورد، ولی صدام در نطفه خفه شد، این درسته که صدام نسبت به باقی بمتر از حد معموله، ولی اینجا بیشتر با یه صدای دورگه و همزمان آروم طرف بودم، انقدر عجیب که وقی به گوش خودم میرسید میگفتم: این دیگه از کجا اومده. پس اواسط صحبت گفتم من نوبت نگرفتم، صبر کنید یکی دیگه میاد(نوباوه) از اون بپرسید و قائله رو خاتمه دادم. همین طور که در فکرِ آوای ننگین_ام به سر میبردم مادری که اونجا بود برگشت و پرسید: ببخشید میپرسم، شما مشکل جنسیتی دارید؟ خندم گرفته بود، نگاهش کردم و یه چیزی در انکار حرفش گفتم. خلاصه چند ساعت بعد رفتم داخل و عهد کردم اینبار صحبت از سینما و ادبیات رو بریزم دور تا دست کم بتونم مشکلات ناشی از همین دوتا رو حل کنم؛ گاهی پیش میاد که وقتی پیش شیداییام فکر کنم داخل شوی تلویزیونی نشستهام و یکی میپرسه از فلان و فلان و فلانی خوندی/دیدی؟ اگر سه تا رو بگی آره و به چهارمی جواب منفی بدی برمیگرده میگه: ای مادر به خطا از فلانی نخوندی! کسر امتیاز. خلاصه این بار هم چندان دلم برای هزینه نسوخت و آخرش مدتی رو درگیر این مباحث شدیم و گذشت.
420
یگانه تقدیر هرکس در زندگی، “تجربه کردن” است، اما گاها پیش میآید که این تجربتها چنان آثار صعب و جبرانناپذیری بر خاطرات و کنشهای شما بگذارند، که پس از آن، دیگر تا مدت مدیدی نتوانی شبْ راحت سر بر بالشت بگذاری، و چنان تپش قلبی را به تو ارزانی دارد که همواره شدت_اش را در دهانت حس کنی. یا به عبارتی شما را در چنین موقعیتی قرار دهد که:
«خواهم شوم خموش ولی اضطراب دل
من را رها ز شورش و غوغا نمی کند.»
البته؛ یحتمل پس از این ماجراها به خود گوشزد کنی که: آیا این، افراطِ دشوارگیرِ بخت در مواجه کردن تو با روزگار بوده، و آیا اصلا آنقدری ارزشش را داشته که تو سالها بعد بتوانی قدردانش باشی، یا اضرار رسانیدهاش به مراتب سهمگینتر بوده است..؟
بعد هم به خود میآیی و میبینی شاید اینجاست که باید از این مغالطههایِ ورایِ بشری رهایی یابی و جانبدارانه تقصیر را بر گردن انسانهای بیشرف و پستفطرتی بیندازی که مسبب چنین موقعیتهای خطیری شدهاند. از “غیر از خود” عصبانی باشی و [حتی]به خود حق دهی چرا که زمان چشیدنِ شراب از خم وارستگی میرسد.
420
من فیلم “ایتالیا ایتالیا”ی صباغزاده را دوست داشتم و همچنان هم دوست دارم(دست کم به عنوان نوستالژی). خاطرم هست سالها پیش دربارهی کارگردانش نوشته بودم: به در و دیوارِ فیلمهای صباغزاده هم که نگاه کنی عشقِ بیغل و غش_اش به سینما و فیلمسازی را درمیابی؛ شخصی، رمانتیک، آشنا…
از معدود کارگردانهای [نسبتا]مستقل و منتقدی که همیشه آوازِ بحثهایش با “خانه سینما” به راه بود؛ و افسوس که در این سیستم، چنین روزگاری را میشد زودتر از اینها در کارنامهاش نظاره کرد.
420
«درآمدی بر سَرخوشی»
چندی پیش ناشناسی با این مفاد دریافت کردم که: کاش اینجا مثل قبل اون حس مالیخولیایی رو داشت، الان دیگه نداره.(نقلِ به مضمون) بعد هم گاهی پیش میآمد که چس نالههای دو سال پیشم را مکررا به نوشتن در بیاورم، ولی در مقابل دیگر چندان درونی حسش نمیکردم_یعنی حتی اگر مناسباتش هم پیش میآمد، دالِ کاملا بیرونی داشت، از طرف دیگر هم آنقدر نمونهاش را این طرف و آن طرف دیدهام که حالت تهوع میگیرم. پس گفتم اول اینکه برای خوش آمدِ دیگران کاری نکن، دوم اینکه تو به تازگی از یک پارادایمِ ستیزگر رهایی یافتی و الان که زمانش فرا رسیده، عیش روزگار رو ببر، ک دارم میبرم؛ در روز هیچ کارِ ویژهای نمیکنم، میخوابم(که همین مسندی بر حال خوب است)، تا جایی که چشمانم رخصت دهد فیلم میبینم(گاها افراطی)، با هیچکس ارتباط بیشتر از یک ربعِ ساعت ندارم(مگر اینکه مجبور به ترک خانه نشینی شوم)، کتاب میخوانم، و بیش از آن، کتاب مرور میکنم. بدیهیست که تمام این دو-سه تا کاری که عنوان کردم هم میتواند در یک دورِ باطل قرار گیرد و انسان را سرخورده کند، اما این تجارب همیشه میتوانند با عطفی همراه باشد، برای مثال چند شب پیش یک فیلم از پیتر بروک دیدم که از حسنِ اتفاق داستانش هم از دوراس بود؛ این فیلم اساسا برایم یک تجربهی زیبایی شناختیِ تام بود، نه به صرف اینکه فیلم خوبی باشد، چرا که زیاد پیش میآید که فیلم خوب و خیلی خوب، در طول هفته ببینم، بلکه همه چیز(یعنی من، اثر و محیط) دست به دست هم داده بودند که بتوانم چنین کِیفی از فیلم ببرم و در لحظهای به همهچیز و همهکس احساس بینیازی کنم. چنین حسانیتی اول شما را در خود غرق، و از خودبیخود میکند، پس از آن هم چنان شور و شعفی بهتان میبخشد که درتان ذوقی برای محاوره بیدار میشود.
پس همان شب قدردانیاش را از معرف به جا آوردم، و در پیاش بیجهت تحلیل عاطلی که از سردار سرمت در ذهن داشتم را برایش بازگو کردم، فکری که در همان موعدِ شنیدن پادکست آمده بود، ارائه شده بود، واکاوی شده بود، و پروندهاش هم برای خودم بسته شده بود، ولی در آن اثنا نیرویی از آن تجربت درم فزونی یافته بود که میل داشتم گفت و گو و مباحثه به راه بیندازم_با کسی که او هم چنین کیفیتی را از خود بروز دهد.
به علاوهی این مورد که: تعامل هرکس با تجارب زیبایی شناختی که از سر میگذراند به طبع متفاوت خواهد بود، اما آن “از خودبیخود شدن”، “غرقشدگی” و “استغنا” در تمامی این تجارب یکسان است، و نتیجتا درآمدیست بر اوج سَرخوشی.
خب به این فکر کنید که تقریبا سالهاست که فیلمها را در مانیتور پیسیِ کوچکتان نگاه میکنید، پس طبعا به خود زحمت دانلود کردن فیلمی با کیفیت ۱۰۸۰ را نمیدهید، چرا که در این طول و عرض توفیر چندانی حاصل نمیکند، اما یک شب فیلمی پیدا میکنید و از قضا آن را با کیفیت ۱۰۸۰ دانلود میکنید، سپس شروع به دیدن میکنید، هرچه جلوتر میرود میبیند جز یک صفحهی آبی، این فیلم هیچ تصویر دیگری ارائه نمیکند، ولی از خوشِ روزگار همان صفحهیِ آبی را با کیفیت ۱۰۸۰ دارید! در همان لحظات است که به گور پدر خودتان و ادمین چنل نفرین میفرستید و سعی میکنید چشمان خود را تا انتهای این آوانگارد-بازیها گشوده نگه دارید.
یزدانجو در مقدمهی کتاب بارت از این سخن میگوید که: در نهایتْ سرخوشی از هر بها و هر بهانهای بیرون خواهد زد(همچون تنی_مویی، بازویی، ساقی،…_ که در زیر جامهها نمیگنجد) هرچند سرکوب و توقیفی بر آنها اعمال شود. همچنین که این لذت را مفری برای گریز، یا توهمی از آزادی نمیداند، بلکه یک بازی، همراه با مخاطرات و مشقتهایش: یک چالش! البته که یزدانجو به این اشاره نمیکند که ما به یک بازیکن ورزیده هم نیاز داریم؛ بازیکنی سرگشته، سبک و منگ و اغواشده که همچون یزدانجوها بگوید: گلشیری و هدایت چنان و چونان کردند، بعد نوشتن و من خواندم، منم چونان و چنین میکنم، مینویسم و میخوانم، پس سرخوشام من!
420
حرف از یزدانجو شد، خاطر این ترجمهی براتیگان افتادم.
(بخش آخرِ صید قزلآلا که یادداشتهای یزدانجوست، از خود کتاب جذابتره.)
