خاموشخانه
Open in Telegram
سالﮔَﺸﺘﮕﯽﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﭘﻴﭽﯽ ﺍﺑﺮﻭﺍﺭ ﺑِﻐُﺮّﯼ ﺑﯽﺁﻧﮑﻪ ﺑﺒﺎﺭﯼ؟
Show moreIran131 131The category is not specified
202
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
202
چند سال پیش به پیشنهاد شهلا زرلکی کتاب عشق ویرانگر رو خوندم و شباهت زیادی بین خودم و شخصیت افسردهخو پیدا کردم.
الان یادش افتادم. آره خلاصه، من در خطر نیستم، من خودِ خطرم عزیزم.
202
Repost from خانم بِردوِل
سوفی گفت: «رؤیا میدمیدی؟ یعنی چهکار میکردی؟»
غولِ بزرگِ مهربان گفت: «من یک غول رؤیادمیدنی هستم. وقتی آن غولهای دیگر هر کدام به تاخت یک طرفی میروند تا آدمیزاد بخورند، من دواندوان میروم به جاهای دیگر تا رؤیا در اتاقهای بچههای در خواب بدمم. رؤیاهای خوب. رؤیاهای زیبای طلایی. رؤیاهایی که بیننده را شاد میکند.»
غول بزرگ مهربان
رولد دال
#رمان_کودک
202
من دوست داشتم که صورت زیبایی را
بر روی سینهام بگذارم
و بمیرم
اما چنین نشد
و نخواهد شد
هستی خسیستر از اینهاست...
رضا براهنی
202
کتاب میگوید که آدمهای خوشبین و متوقع از زندگی زودتر عصبانی میشوند و آدمهای بدبین [واقعگرا] و کمتوقع در برابر حوادث ناخوشایند خویشتندارترند.
اما ما که متوقع و زیادهخواه نبودیم. ما چیزهای سادهای از این زندگی میخواستیم...
چیزهایی خیلی ساده. چیزهایی شبیه به همین روز معمولی.
202
امروز احساس زندهبودن داشتم. پول توی حسابم بود. نارنگی و هویج و کاهو و شیر و پنیر خریدم. برای یکی از دوستانم بستهای پست کردم،
کیک پختم، بعد مدتها دو جلد کتاب خریدم و دوست عزیزی را در آغوش کشیدم.
فصل سازش و خویشتنداری کتابی که خریدهم را خواندم.
احساس زندهبودن نسبت مستقیم و ارتباط نزدیکی با مقدار پولی که داری، دارد.
فردا را دوست دارم در تخت بمانم و فیلم ببینم و آشپزی کنم و بخوابم. بخوابم، بخوابم.
#از_جمله_تفریحات_بزرگسالی
202
اعتراف شرمآور دیگری هم دارم. اینکه از بعضی از دانشآموزانم بدم میآید و حرکات و رفتار و حرفهایشان نفرتم را برمیانگیزاند.
میدانم بچهای که بندهی توجه است و زیادی حرف میزند و همه را سرزنش میکند و یا وقتی در موضع قدرت قرار میگیرد حسابی جوگیر میشود بیشتر رقتانگیز است تا نفرتانگیز، اما چه کنم؟
کوچکترین گفتار این مدل بچهها میرود روی اعصابم و روانم را میساید.
نگاه میکنم و با خودم میگویم: «تو مادرشوهر بدجنسی خواهی شد بچه!»، «تو اگر روزی قدرتی داشته باشی، بدا به حال زیردستانت بچه»، «اینجور که تو برای بقیه قلدری میکنی، کاش کسی روی دستت پیدا نشود بچه».
بچهها معصوم نیستند. آدمبزرگهایی هستند که هنوز بزرگ نشدهاند.
همهی اینها را میبینم و نمیدانم چطور میشود این خصلتهای ناخوشایند را زدود یا دست کم تقویت نکرد.
202
اعتراف میکنم که این انزجار از محیط دلیل شرمآوری دارد. اینکه دارم با محیط و شرایط سازگار میشوم. تا دو سال پیش که میجنگیدم و سر ناسازگاری داشتم احساس میکردم که شرافتمند و متفاوتم. که سیستم نتوانسته و نمیتواند مرا در خود حل کند.
حالا دارم شبیه همین سیستم، همین آدمها و همین سازوکارها میشوم.
دیرزمانی است که به این مغاک چشم دوختهام...
202
Repost from آقشام گَلَن
۱- اسلاوی ژیژک دربارهی حاشیههای ماجرای طلاق وودی آلن نوشته بود که برخلاف تصور عمومی، شخصیتهای مضطرب و بدخواب و حراف فیلمهای وودی آلن از شخصیت خود او رونویسی و اقتباس نشدهاند؛ بلکه رفتار اضطرابآمیز و مصاحبههای متعدد او بعد از طلاق نشان داد که وودی آلن، خود، شبیه کاراکترهای فیلمهایش شده است.
۲- آدمی به قصههایی که تعریف میکند، آلوده میشود.
اریک ایمانوئل اشمیث
۳- اگر دیرزمانی به مغاک چشم بدوزی، مغاک نیز به تو چشم میدوزد.
فردریش نیچه
۴- همهی ما کسانی را دیدهایم که بعد از سالها جنگیدن با عقیدهای، خود، شکلِ آن عقیده شدهاند.
اما هیچکدام از گزارههای بالا نمیگوید که رفتنِ ما به سمت موضوع خاصی، ارادی نیست. صدایی از تاریکی ما را به سمت چیزِ خاصی فرامیخواند؛ اما اینکه در سمت شر و یا خیرِ ماجرا قدم برداریم و یا بعد از مدتی، جبههی خودمان را ناآگاهانه عوض کنیم، عللی دارد که من از آنها بیخبرم.
202
دارم فکر میکنم که ما چقدر نسبت به فرسودگی شغلی همدیگه بیتوجهیم.
چقدر حواسمون نیست که وقتی به یه ادارهای، مدرسهای، بانکی، بیمارستانی مراجعه میکنیم ما تنها مراجع اون کارمند نیستیم. حواسمون نیست که آدمها هر کدوم شاید یک قدم فاصله دارن با فروپاشی روانی و یه غر اضافه، یه اخم، یه اوقات تلخی چقدر میتونه بار اضافه و رنج سنگینی باشه.
من معمولاً سعی میکنم که بار اضافه نباشم و تو مطب دکتر، تو صف نونوایی، تو بانک و هر جایی که ارباب رجوع محسوب میشم صبورانه انتظار بکشم.
202
از محیطی که در آن کار میکنم به ستوه آمدهام و نمیدانم به چه پناه ببرم. نه شاهنامه خواندن آرامم میکند، نه گوش دادن به موسیقی و نه زبان خواندن. فقط سهشنبهها. آن هم یکبار در ماه. که با چند دوست مترجم و شاعر و نویسنده جمع میشویم و شعری و داستانی میخوانیم.
این هفته چند صفحه قابوسنامه و داستان سیاوشان بیژن نجدی را خواندیم. برای دو ساعت در ماه حس میکنم که دوباره به جمعی تعلق دارم که دوست دارم عضوی از آن باشم.
نمیدانم چرا اغلب خجالت میکشم به بقیه بگویم که معلمم و در مدرسه کار میکنم. فکر میکنم همه میدانند عجب محیط کثافت و بهدردنخور و پر از حاشیه و دراماهای سطحی و مسخرهای است.
دوستی قدیمی که به واسطهی نوشتن پیدایش کرده بودم به نوشتن بازگشته. دیدن نوشتههایش ترغیبم کرد که چند خطی بنویسم. که در نوشتن خانه کنم. به نوشتن پناه بیاورم. کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود...
202
این زخمها بسته شدنی نیست! میشنوی؟
کهنه است ولی مرهمناشدنی است، هر روز خون تازه از آن بیرون میآید.
چریکهٔ تارا
بهرام بیضایی
202
«میدانم چرا هیچگاه یاد من نیستی. من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیفتی. انسان به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها»
روح پراگ
ایوان کلیما
202
Repost from دانشگاه فَساد
یک نقطهای هست که آدم دلش نمیخواد دیگه هیچی عوض شه. دلش میخواد آدما حتی اگر تغییر مثبتی هم میتونن ایجاد کنن، دیگه نکنن و اجازه بدن یه مدت در سکون باشیم و از سکون لذت ببریم. دیگه از اینهمه تکون تکون توی زندگی خسته میشیم و یه جایی که استیبل میشیم، دلمون میخواد یه مدت توی این ثبات و سکون خیس بخوریم.
توی یه همچین شرایطی، اگر یه نفر بهمون نزدیک شه حتی اگر ایدئال باشه، احتمال اینکه پاچهشو بگیریم بندازیمش بیرون خیلی بیشتره تا اینکه درو باز کنیم بیاد. چون این تغییرات پشت سر هم زندگی انقدر خسته و پیرمون کرده که سکون و سکوت رو با هیچی طاق نمیزنیم.
نتیجتا وقتی میخواید به یه نفر اپروچ کنید، حتما حواستون باشه که دوران سکونش رو _حتی اگر از نظر شما مردابی و کامفورت زون بیمورده_ به هم نزنید. منصفانه نیست به نظرم.
