"چهارده شب تا رهایی"🌕
Open in Telegram
سردرگم، امیدوار _اندکی من:)) http://t.me/HidenChat_Bot?start=1181945560 مرسی که هستی🐣☀️
Show more1 204
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-3830 days
Posts Archive
اصلا دلیلی نداره آدم میره عروسی سنگین باشه؟ یعنی چی😂😭
دلم میخواد همش لبخند بزنم و برقصم
اما خب مراسمای این طرف خیلی خسته کننده ان و شبیه یه نمایشه تا جشن شادی عروس و دوماد
همه باید یه میکاپ کامل داشته باشن و لباسای پر زرق و برق بپوشن و در نهایت یکمی اخمو باشن که جذاب دیده بشن 🙂😵💫
بابا عروسی رفتن به خوش گذشتن و قر دادنه نه مقایسه کردن
Repost from N/a
زندگی همیشه برای من شبیه یه سفر بود، یه مسیر که اگه با تحول و رشد همراه نباشه فقط زنده بودی و ازش بهره ای نبردی. برای همین اسم اینجا رو گذاشتم کاروان. رفتم معنی واژه رو بلحاظ تاریخی چک کنم که عجیب بر دلم نشست. کاروان یعنی
a group of people, especially traders or pilgrims, travelling together across a desert in Asia or North Africa.
در کاروان قصد دارم از مسیر زندگیم بنویسم که از یه خونه قدیمی در شهر اصفهان شروع شد و با فرهنگ و باستانشناسی و سفر گره خورد.
گاهی چیزی که از بیرون شبیه بیتوجهی، سرد شدن یا نادیده گرفتن دیگرانه، از درون میتونه نتیجهی یک فشار روانی شدید باشه؛ وقتی آدم وارد یک دورهی سخت زندگی میشه، ذهنش بخش زیادی از انرژی و ظرفیتش رو صرفِ کنار اومدن با اضطراب، غم، فرسودگی یا مشکلات شخصی میکنه و در نتیجه ممکنه حتی برای پاسخ دادن به یک پیام، حرف زدن، معاشرت کردن یا توضیح دادن حال خودش هم انرژی نداشته باشه. در روانشناسی به این موضوع میشه از زاویهی «کاهش ظرفیت روانی» نگاه کرد؛ یعنی فرد لزوماً نمیخواد کسی رو پس بزنه، بلکه موقتاً توان برقراری ارتباط مثل قبل رو نداره. به همین دلیل، همیشه نباید سکوت یا فاصله گرفتن یک نفر رو شخصی برداشت؛ چون ما فقط رفتار بیرونی اون آدم رو میبینیم، نه جنگی که ممکنه در ذهنش در جریان باشه. البته این به معنی توجیه کردن هر نوع بیاحترامی یا نادیده گرفتن دیگران نیست، اما قبل از اینکه سریع قضاوت کنیم، شاید بد نباشه کمی هم احتمال بدیم که پشت بعضی سکوتها، آدمی ایستاده که بیشتر از چیزی که نشون میده خسته است و فقط داره تلاش میکنه خودش رو سرپا نگه داره. .
بايد ذبح مىشدم
اما نه پدرم ابراهيم بود
و نه من آنقدر معصوم
كه لحظهی آخر
خدا پادرميانى كند
هر شب
تير باران مىشدم در خواب
و صبح
زنان در صف نانوايى مىگفتند
آه
ببينيد
ببينيد
شهيد نمىميرد
شهيد هرگز نمىميرد
زنان كولى
در قلبم
برنج آبکش مىكردند
اسكناسى مچاله را
از سينههاشان در میآوردند
مىگفتند
بگذار روى زخمهايت دخترم
زخمهايم اما
خوب نمىشدند
من
يك ماشين نعشكشیام
كه جنازهام را
از اتفاقى
به اتفاقى ديگر
جابهجا میكنم
_سحر امینیفر
همین دوستام سطح توقعاتم رو بردن بالا 🤚😂
حتی دلم برای این جمله فاطمه هم تنگ شده😭
Repost from N/a
عمیق نشدن خواب از شدت اضطراب یکی از زجرآورترین تجربه هاییه که وجود داره.
چقدر خوبه که اینقدر مهربون هستین🥲🥹😭❤️
خودم راضی نیستم اما اینقدر دوستام ذوق کردن منم خوشحال شدم🥲💓
دلم میخواد بعد مدت ها به دوستام زنگ بزنم
اما این روزا واقعا حوصله هیچ کاری رو ندارم💔
