⌊اِغـمٰـاء⌉
Open in Telegram
پشتِ هیچستانم، آدم اینجا تنهاست. http://t.me/HidenChat_Bot?start=864851695 لطفا دستنوشته های منو کپی نکنید🌱 (N.j)
Show more660
Subscribers
-124 hours
-57 days
-1930 days
Posts Archive
661
صدای فریاد در خانه میپیچید.
نادیدهاش گرفت — همان داستانهای همیشگی.
گفت: «عادت کردهام دیگر.»
غذا را در بشقاب کشید، به اتاقش برد.
در تنهایی، در سکوتی که تمنا میکرد اما نداشت.
قاشقِ اول: لرزشِ دست.
قاشقِ دوم: خیره شدن به فرش.
قاشقِ سوم: سوزشِ چشم از اشک.
غذا را پس زد.
الان فقط باید سعی میکرد
عمیقتر نفس بکشد.
نفس بکشد. همین.
N.j
661
فقر و بدبختی،
حسِ شفقت را از مردم گرفته است.
حتی خانواده هم دیگر مثلِ قبل دلسوز نیست.
N.j
661
بالاخره، با این گیر و بهانههای الکی،
کار خودت را کردی.
خودت را از چشمانم انداختی.
الان خوشحالی؟
من که امیدوارم باشی.
اما میدانی؟
تو همان اندک دلخوشیای را که داشتیم،
از هر دوی ما گرفتی :)
N.j
661
زیباترین آدمهایی که میشناسم، کسانی هستند که به تأثیر حرفشان بر قلبِ دیگران فکر میکنند و بعد سخن میگویند.
661
چرا انقدر بی شرف هستید
و اجازه مرخصی بچه های مردم رو تو این شرایط جنگی نمیدید؟ تا کی باید خون جوان های ما بخاطر حماقت و جهل شما ریخته بشه؟
#سرباز💔
661
غم انگیز ترین چیزی که آدم میتونه از خودش بپرسه اینه که "چرا اونقدری که من حواسم به همه هست، هیچکس حواسش به من نیست."
-دیاکو.
661
دیشب تا صبح از دندان درد خوابش نبرد.
دائم از این پهلو به آن پهلو میچرخید،
یا بیهدف در خانه پرسه میزد.
درد در کل فکش میپیچید،
چنان که فراموش کرده بود
ریشه اصلیاش از کجاست.
خوب این حس را میشناخت.
میدانست وقتی درد زیاد میشود،
کل وجود آدم را پر میکند.
با خودش گفت: «بگذار سعی کنم از آن لذت ببرم!»
تلاشی احمقانه، و البته بیفایده.
سپس خواست آن را نادیده بگیرد —
اما زندگی بار دیگر ثابت کرد
درد را نمیتوان نادیده گرفت.
N.j
661
آه...
خیلی آسیب دیدم
خیلی...
به گونه ای که هر کسی نزدیکم میشود
خنجری نامرئی را
قایم کرده در زیر لباسش میبینم.
فقط میخواهم روزها، و ماه ها
و سالها به حال خودم باشم
یک گوشه بنشینم
و قبل از اینکه جانم به لب برسد
زخم هایم را ببندم.
N.j
661
آه...
خیلی آسیب دیدم.
خیلی.
به گونهای که هر کسی نزدیکم میشود،
خنجری نامرئی را که زیر لباسش پنهان کرده، میبینم.
فقط میخواهم روزها، و ماهها، و سالها
به حال خودم باشم.
یک گوشه بنشینم،
و پیش از آنکه جانم به لب برسد،
زخمهایم را ببندم.
N.j
661
لقمهٔ آخر را قورت داد.
کمی بیشتر طول کشید، نمیدانست چرا.
کاسهٔ غذا را توی سینک گذاشت.
و پرسید: «چرا همهٔ اینها اتفاق افتاد؟»
و زد زیر گریه. گریهای یهویی و ویرانکننده ،
مانند طوفانی که در لحظه خانه ای
را از جا میکند.
طفلک دلش آنقدر پر بود
که اضافیاش، وسط روز،
از چشمانش بیاجازه میچکید.
N.j
661
« سرانجام برای هر کس در زندگی
لحظهای پیش خواهد آمد که به تنهایی
عمیق خود در این دنیا ایمان بیاورد .»
661
«سرانجام برای هر کس در زندگی
لحظهای پیش خواهد آمد که به تنهایی
عمیق خود در این دنیا ایمان بیاورد .»
661
«سرانجام برای هر کس در زندگی لحظهای پیش خواهد آمد که به تنهایی عمیق خود در این دنیا ایمان بیاورد .»
