en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

کافه رمان | 𝐂𝐚𝐟𝐟𝐞𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧

کافه رمان | 𝐂𝐚𝐟𝐟𝐞𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧

Open in Telegram

به نام خدای رنگین کمون ها 🤍🌈 _منبع رمان های جدید تلگرام💞🕊 🦋♡ رمان های 2026 ♡🦋 گپ کافه رمان:🐈‍⬛♥️🪭 https://t.me/+OUYPzhGSRhg4NDRk تبلیغات🌱⭐️ : @Ittssaii

Show more
9 432
Subscribers
No data24 hours
+457 days
+22830 days
Posts Archive
#هبه cafferoman333.pdf3.56 MB

حوالی انهزام.pdf8.38 MB

Repost from N/a
سردار مرد بی‌رحمی هست که به اجبار دلارای مظلوم رو عقد می‌کنه و به همه می‌گه خدمتکارشونه! اما وقتی دم به دقیقه دلارا رو ازش خواستگاری می‌کنن به سراغ دلارا می‌ره و......
https://t.me/+G6gQUzoMBndmN2U0 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕 سردار نگاه به خون نشسته‌اش رو بهم دوخت و جلو اومد. از ترس عقب رفتم و به کمد چسبیدم! مشتش رو به در کمد کوبید که به هوا پریدم و چشمام رو بستم. با غضب گفت: چه غلطی می‌کنی که هر کی می‌رسه زنم رو ازم خواستگاری می‌کنه، هان؟! مظلومانه گفتم: به خدا من کاری نکردم آقا! - پس این دکتر نره غول چطور عاشقت شده؟ - آ... آخه شما به همه می‌گی من خدمتکارتونم، اونا هم میان خواستگاری. داد زد: اونا غلط کردن... دستم رو بالای سرم نگه داشت و فشار داد. از درد لب گزیدم و گفتم: تو رو خدا ولم کن، اگه مادرتون شما رو اینجا ببینه باز دعوام می‌کنه... از اینجا برین. - می‌رم، ولی بعد اینکه شکمت رو بالا آوردم تا دم به دقیقه تو رو ازم خواستگاری نکنن! دست دیگه‌ام رو هم بالای سرم نگه داشت و یهو.....😱🙈🔥
https://t.me/+G6gQUzoMBndmN2U0 https://t.me/+G6gQUzoMBndmN2U0
۱۵:۳۰پاک

Repost from N/a
‼️توجه‼️ پارت واقعی رمان، کپی از اون ممنوع
«ـ حالا فهمیدی چجوری می‌تونم مریضت کنم؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ـ من به این راحتی مریض نمی‌شم. با شیطنت گفت: ـ اِ اینجوریه؟ پس دلت چیزای سخت‌تر می‌خواد؟ هنوز فرصت نکرده بودم حرفش رو هضم کنم که داغی و خیسی لباش رو، روی ...🫣🤭😈» 🔥 بعضی بازی‌ها وقتی شروع می‌شن، دیگه راه برگشتی ندارن... 📖 «دل‌آرا» | پارت ۱۴۴
https://t.me/+G7A9YABZJnAzZmU0 https://t.me/+G7A9YABZJnAzZmU0
۱۲ظهر پاک

Repost from N/a
- دوست دختر منی و میری با اون بی‌شرف می‌رقصی؟ چنگم رو به دست عضلانیش که از شدت عصبانیت رگ‌های دستش متورم شده، می‌زنم. - توروخدا دیدار، اونجوری که فکر می‌کنی نیست. چشم‌های سرخ شده‌ش و رگ متورم شقیقه‌ش ترس به دلم می‌ندازه. - الان سکته می‌کنی بدبختم می‌کنی... توروخدا آروم باش واست توضیح میدم. چنگش به موهای پشت سرم درد داشت اما لب گزیدم. - چی رو می‌خوای توضیح بدی بیشرف ها؟ رقصیدنت بغل اون حـ..ـرومـ...ـزاده توضیح می‌خواد؟ - مجبور شدم بخدا... نمی... چنگ دست دیگه‌ش به چونه‌م و بالا کشیدن تنم کنج مغازه‌ش، مانع ادامه حرفم شد. - فقط من می‌تونم باهات توی همچین فاصله‌ای باشم. فشاری به گردنم اورد و با چسبیدنم به تنش، لبش رو چفت لبم کرد🔥🫢
https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0 https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0 https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0
۶صبح پاک

#یک_بغل_تنهایی cafferoman333.pdf5.22 MB

#وداع_آخر cafferoman333.pdf4.74 MB

❤️ رمان : #بازنده‌ی_عشق ❤️ نویسنده : #سلوا_قاسمی ❤️ ژانر : #عاشقانه ❤️ خلاصه : داستانی با حرفای ناگفته؛ با حسرت هایی که درک نشدند، با چشمانی که همدیگر را پرسیدند و با دل هایی که همدیگر را پس زدند. با پا گذاشتن به آن مجلس، آشنایی را می بیند که غریبه شده، غریبه ای را می بیند که روزی تمام سلول هایش اورا می شناختند، حالا با گذشت زمان و پیدایش دشمنی ها ، دوباره سد راه همدیگر شدند...

❤️ رمان: #غرق_جنون ❤️ نویسنده: #هانیه_کریمی ❤️ ژانر: #عاشقانه #ازدواج_اجباری #کمی_انتقامی #درام #غمگین #اروتیک #بزرگسالان ❤️ خلاصه: زندگی من از روزی آغاز شد که تو را دیدم و بازوانت راه دهشتناک جنون را بر من سد کرد و تو سرزمینی را نشانم دادی که در آن تنها بذر نیکی می‌پاشند ...

Repost from N/a
-آخرش زن خودم میشی. مهکامه هینی کشید و سمت عقب چرخید.سروش بی تعادل سمتش آمد: -آخرش تنها مردی که تو دل وامونده تو میمونه منم. -چی داری میگی؟! موبایل رو با حرص از دستش کشید و به صفحه چتش با دیدار نگاه کرد و پوزخند زد: -انقدر بدبختی که موس موسشو میکنی ببخشتت؟ اونم چون فهمیده من همخونت شدم؟ انقدر عقده عشق دوست پسرتو رو داری؟ با حرص دست مشت شده‌ش رو سمت صورت ترسیده مهکامه برد و گردنش رو گرفت: -من عاشقتم دختر...من دارم واسه داشتنت له له میزنم بی انصاف چرا به چشمت نمیام. اون حروم زاده چی داره اخه؟ مهکامه به نفس زدن افتاد و وحشن زده گفت: سروش دیوونه شدی؟ چته؟ -من دیوونه بودم. دیوونه نگات... سرش رو تو گردنش فرو برد و بوسه های داغش رو روی پوستش کاشت. نفس داغش رو به سینه‌ش پاشید:دیوونه عطر تنت... . پیشونی داغش رو به پیشونی مهکامه چسباند و دست‌هاش رو دور کمر باریکش قفل هم کرد: - دیوونه لبات....میخوامت مهکامه.بفهم؟ عطش داغش با چشیدن لب های مهکامه داغ تر شد و کمر مهکامه را به دیوار چسباند و محکم تر لب‌هایش را بوسید که همان موقع زنگ آیفون به صدا درآمد و نگاه مهکامه به تصویر دیدار رسید و ....
https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0 https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0 https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0
۱۴:۳۰پاک

Repost from N/a
‼️زن خودمو ول کردم و عاشق برده اجباری برادرم شدم ❌😈
https://t.me/+vL8udosl1bVhMmI8
واسه اولین بار چشم‌های خیسشو قایم نکرد : «مهتاب، من بهت خیانت کردم.»... این جمله، ضربه‌ی نهایی رو به احساساتش زد و مثل خنجری تو قلب خودش و بچه تو شکمش رفت ،با مشت‌ هاش اونو هل می داد و فریاد می کشید: «خفه شو اردشیر! تو حتی حرمت بچه‌مون رو هم نگه نداشتی!» یهو گرمی یه چیزی رو زیر پاهاش حس کرد و .....🩸💔
https://t.me/+vL8udosl1bVhMmI8
راز کثیف یه زن و دو برادر زخمی تر از گرگ ، داستان دختری که بخاطر بدهی پدرش طعمه ی بوسه های داغ و رابطه ی اجباری با یه برادر میشه اما اون یکی که خودش متاهله عاشقش شده و می‌خواد باهاش ...💋🤫🤫 🚫 زیر خواب یکی شدم اما نمی‌دونستم برادرش بهم چشم داره و ازم میخواد ....❌ ۸صبح پاک

Repost from N/a
_باید محرم بشیم! نگاه مهکامه به پشت سر سروش رسید: چی؟! - مگه نمی‌خوای بری تهران؟ تنها راهش اینه یه صیغه محرمیت بخونیم. - که چی؟! می‌خوای از گیر افتادنم تو این خونه سوء استفاده کنی سروش؟ سمت مهکامه چرخید: - فعلا کسی که سواستفاده کرد تو بودی! تنها دلیلی که بابات می‌ذاره من ببرمت تهران اینه که بگیم داریم ازدواج میکنیم. یه صیغه‌ست... نترس! مهکامه نفس عمیقی کشید: بعدش چی؟ سروش لبخند یک طرفه‌ای زد: هیچی میبرمت دیدن دوست پسرت بعد که برگشتیم اصفهان یه مدت گذشت همه چی رو بهم میزنیم. میگیم تفاهم نداریم. اما می‌ترسید بعد این خطبه محرمیت هیچ چیز مثل قبل نشود. - باشه. یکباره مهکامه را بین بازوهای خودش چسبیده به قفسه سینه‌اش دید و دلش بازی درآورد. - ممنونم سروش. برای اینکه همیشه هوامو داری!
پسره دختر خالش رو صیغه میکنه تا ببرتش تهران دیدن دوست پسرش اما خودش عاشق دخترس و نمیخواد این محرمیت رو باطل کنه تا بتونه دلشو به دست بیاره❤️‍🔥❤️‍🩹❌
https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0 https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0 ۱۷:۳۰پاک