کافه رمان | 𝐂𝐚𝐟𝐟𝐞𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧
Open in Telegram
به نام خدای رنگین کمون ها 🤍🌈 _منبع رمان های جدید تلگرام💞🕊 🦋♡ رمان های 2026 ♡🦋 گپ کافه رمان:🐈⬛♥️🪭 https://t.me/+OUYPzhGSRhg4NDRk تبلیغات🌱⭐️ : @Ittssaii
Show more9 149
Subscribers
+924 hours
+767 days
+38430 days
Posts Archive
Repost from N/a
- چطوره جای نقشه کشی از ساختمونا این سری از تن و بدن تو نقشه کشی کنم فرشته؟🌶🔥
بلندم کرد تا رو میز بشینم. دستش و نوازش وار رو صورتم کشید و با چشم های داغش نگاهم کرد.
- هوم؟ نظرت چیه دانشجو کوچولو؟ میخوام یه جلسهی عملی و فوق آناتومیک باهم داشته باشیم! اینطوری درسات و بهتر یاد نمیگیری؟🍒❗️
لبم و گاز گرفتم و پاهام رو...❤️🔥
https://t.me/+SELWBvZSQN00NWU0
https://t.me/+SELWBvZSQN00NWU0
۸صبح پاک
Repost from N/a
دست روی پیشونی عرق کرده ام می کشم و می نالم:
_حتی تویه #خواب هام هم راحتم نمیذاری عامر!
سر زیر گوشم میاره
_به غیر از من #میخوای به کی فکر کنی اوریکس؟
مشتی به بازوش می کوبم
_برو کنار!
#خشن چونه ام رو بین انگشتای بزرگش می گیره
_کدوم خری رو میخواستی تویه خواب هات ببینی که از دیدن من #ناراضی ای؟
سر به سمت #مخالف برمیگردونم کاری میکنه که چشمام گرد میشه و...
https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0 https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0۲۱:۳۰پاک
دوستان یه ادمین برای گپ درخواست رمان خودمون میخوایم که با علاقه وحوصله جوابگو درخواست ها باشه💘
Repost from N/a
_تو از من #خوشت نمیاد؟
سر به معنای تایید تکان می دهم لبخندش عمق می گیرد
_خب پس یه کاری رو امشب انجام بده منم میذارم #بری و تا همیشه از دستم #خلاص میشی!
پایین لباسم را در میان انگشتانم می چلانم
_چه کاری؟
دست پشت کمرش قفل می کند
_الان مراسم رقص شروع میشه اونجا #برقص...هر دختر #دستمالی داره و اون رو باید به #مردی بده...اون دستمال رو به #من بده!
_اگه #دستمال رو بهت بدم میذاری برم؟بلایی سرم نمیاد؟
_نه...مطمعن باش من هیچ وقت کاری نمیکنم که بهت #آسیبی برسه!
نمیدونستم که قراره به #قولش عمل نکنه و جلوی همه بالای سکو #رسوای دو عالم بکنه...😭💔
عضو گیری به شدت محدوده و لینکش به زودی باطل میشه👇
https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0 https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0 https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0۱۶پاک
Repost from N/a
-من مال تو نیستم! من برده ی تو نیستم!!
با نفس نفس به چشمای سرد و خونسردش نگاه میکنم. پا رویه پا میندازه:
-فعلا که هستی.
با حرص می غرم:
-نه نیستم!...فکر کردی منم رعیتتم که بگم چشم سرورم؟
درست دو قدمی در با صداش سرجام میخکوب میشم.
-واسه من کاری نداره که با قول و زنجیر نگهت دارم اما میخوام با پای خودت بیای!
دست هام کنار بدنم مشت میشه.
_چطوری انقدری بیرحم شدی عامر؟
از جا بلند میشه و با گام های بلند خودش رو بهم میرسونه لب به گوشم میچسبونه و پچ می زنه:
_این در برابر کار تو که چیزی نیست دختر جون!....مثل خودت که جلوی اون همه آدم عشق منو رد کردی!
لرزی به تمومه وجودم میشینه چرا این کینه شتری رو تموم نمیکنه؟!...نفس گرمش رو همونجا روی گوشم خالی میکنه و ادامه میده:
_یا مرگ تک تک اعضای خانواده ات...شروعش هم با اون دختر کوچولوی رو مخ میشه!
با یاد ثنا به پیراهنش چنگ میزنم
_تو اینکار رو نمیکنی!
دست پشت گونه ام میکشه:
_چرا حبیبی میکنم!...یا اینکه میتونی به جاش خودت بیای تو آغوشم!
https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0 https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0۷صبح پاک
Repost from N/a
بین شیخ های عرب گیر افتاده که یهو شاهزاده..._فتبارک احسن الخالقین!...امشب یه شاه ماهی صید کردیم انگار! خنده ی چندشی میکنن که ترس و انزجار سراسر وجودم رو میگیره _دست کثیفت رو به من نزن! مرد چاق مقابلم ابرو بالا میندازه ،چونه ام رو تویه دستش می گیره _از رام کردن اسب های چموش خیلیی خوشم میاد! تویه چشمام زل میزنه که ناگهان دستی که چونه ام رو گرفته در یک حرکت بریده میشه و روی زمین میفته! جیغ میکشم و مرد عربده میزنه...خون کل زمین رو پر میکنه! _تاوان کسی که به ماله من چشم بدوزه فقط مرگه! _عامررررررر! اسمش رو داد میزنم اما نمیشنوه!...چشم هاش طلایی شدن و یکی یکی همه خون همه رو میریزه!
https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0 https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0۱۹پاک
Repost from N/a
#پارت_واقعی
کف زمین پرتش کرد و چنگی به موهای دختر زد.
توی صورتش غرید :
برای زیر خواب من شدن باید التماس کنی توله 💧
https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk
https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk
۱۴:۳۰پاک
❤️رمان: #سلطنت_اغواگران
❤️ نویسنده: #ASIL (آسیه.ک)
❤️ ژانر: #فانتزی #تخیلی #ایرانی
❤️ خلاصه:
در میان جنگلهای آلنور؛ گروهی، در کمین موجودی فریبنده و زیبا نشستهاند.
آنها، چندین سال را در اعماق جنگل فرو رفتهاند و بیش از هجده سال است که انسانهای ساکن شهر فیروینر، از آزارشان در امان ماندهاند. آن موجودهای زیباچهره، مدتهاست که به دنبال گمشدهشان میان انسانها میچرخند تا لحظهای که یافتن آن گمشده، به یک امری حیاتی برای بقای اغواگرها تبدیل شده و آنها، باری دیگر کشتار را آغاز میکنند..
Repost from N/a
#پارت_واقعی
https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk
بدن سنگینش رو محکم بهم می کوبید 😰و می غرید:« که نافرمانی می کنی؟! تو برده ی منی.. »
گردنم رو به دندون کشید و گفت:«تا صبح باهات کار دارم توله😱
https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk
بهم گفتن بدن تو تنها بدنیه که میتونه وارث رو نگه داره و باید با شاهمون بخوابی 💦۷صبح پاک
Repost from N/a
من #عامرم! #ولیعهد کشور صاحارا و #زاده ی نفرین خاک!وقتی چهار سالم شد خواب هام از یه #دختر کوچولو با چشم های مشکی رنگ شروع شد...بهم گفتن که اون دختر قراره #همسرم بشه و وقتی #هجده سالش بشه قدرت خاکش فعال میشه و میتونم #پیداش کنم! دارم #دیوونه میشم از ندیدنش... زمانی که با شوق و ذوق پیداش کردم و بهش ابراز #علاقه کردم اون...اون گفت که #منو #نمیخواد!...منی که سالها منتظرش بودم رو گفت #نمیخوام!...منی که طبق نفرین #نیمه ی گمشدش ام رو نمیخواد...💔
https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0 https://t.me/+nawyNGr-hz01YTY0اما من #ولش نمیکنم! چیزی که #ماله منه مال من هم #میمونه!🔥 ۲۰پاک
