ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

کافه رمان | 𝐂𝐚𝐟𝐟𝐞𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧

کافه رمان | 𝐂𝐚𝐟𝐟𝐞𝐫𝐨𝐦𝐚𝐧

Открыть в Telegram

به نام خدای رنگین کمون ها 🤍🌈 _منبع رمان های جدید تلگرام💞🕊 🦋♡ رمان های 2026 ♡🦋 گپ کافه رمان:🐈‍⬛♥️🪭 https://t.me/+OUYPzhGSRhg4NDRk تبلیغات🌱⭐️ : @Ittssaii

Больше
9 442
Подписчики
Нет данных24 часа
+457 дней
+22830 дней
Архив постов
Repost from N/a
من چشمه‌ ام دختریم که پسرعموی متاهلم دستمالیم میکرد. برای فرار از اون کثافت به یه مرد شدیداً متعصب و زن ستیز پناه بردم. https://t.me/+uToRLQdqjx9kNmI0 قرار بود ازدواجمون صوری باشه ولی نریمان از روز اول ازدواج کنترلگر و بی‌اعصاب بود و من باید یا چشم می‌گفتم یا رام می‌کردمش🔞💧 https://t.me/+uToRLQdqjx9kNmI0 ۲۱:۳۰پاک

sticker.webp0.44 KB

#انتقام_به_طعم_عشق Cafferoman333.pdf11.41 MB

sticker.webp0.79 KB

#هبه cafferoman333.pdf3.56 MB

Repost from N/a
من چشمه‌ ام دختریم که پسرعموی متاهلم دستمالیم میکرد. برای فرار از اون کثافت به یه مرد شدیداً متعصب و زن ستیز پناه بردم. https://t.me/+uToRLQdqjx9kNmI0 قرار بود ازدواجمون صوری باشه ولی نریمان از روز اول ازدواج کنترلگر و بی‌اعصاب بود و من باید یا چشم می‌گفتم یا رام می‌کردمش🔞💧 https://t.me/+uToRLQdqjx9kNmI0 ۶صبح پاک

sticker.webp0.18 KB

حوالی انهزام.pdf8.38 MB

Repost from N/a
سردار مرد بی‌رحمی هست که به اجبار دلارای مظلوم رو عقد می‌کنه و به همه می‌گه خدمتکارشونه! اما وقتی دم به دقیقه دلارا رو ازش خواستگاری می‌کنن به سراغ دلارا می‌ره و......
https://t.me/+G6gQUzoMBndmN2U0 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕 سردار نگاه به خون نشسته‌اش رو بهم دوخت و جلو اومد. از ترس عقب رفتم و به کمد چسبیدم! مشتش رو به در کمد کوبید که به هوا پریدم و چشمام رو بستم. با غضب گفت: چه غلطی می‌کنی که هر کی می‌رسه زنم رو ازم خواستگاری می‌کنه، هان؟! مظلومانه گفتم: به خدا من کاری نکردم آقا! - پس این دکتر نره غول چطور عاشقت شده؟ - آ... آخه شما به همه می‌گی من خدمتکارتونم، اونا هم میان خواستگاری. داد زد: اونا غلط کردن... دستم رو بالای سرم نگه داشت و فشار داد. از درد لب گزیدم و گفتم: تو رو خدا ولم کن، اگه مادرتون شما رو اینجا ببینه باز دعوام می‌کنه... از اینجا برین. - می‌رم، ولی بعد اینکه شکمت رو بالا آوردم تا دم به دقیقه تو رو ازم خواستگاری نکنن! دست دیگه‌ام رو هم بالای سرم نگه داشت و یهو.....😱🙈🔥
https://t.me/+G6gQUzoMBndmN2U0 https://t.me/+G6gQUzoMBndmN2U0
۱۵:۳۰پاک

Repost from N/a
‼️توجه‼️ پارت واقعی رمان، کپی از اون ممنوع
«ـ حالا فهمیدی چجوری می‌تونم مریضت کنم؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ـ من به این راحتی مریض نمی‌شم. با شیطنت گفت: ـ اِ اینجوریه؟ پس دلت چیزای سخت‌تر می‌خواد؟ هنوز فرصت نکرده بودم حرفش رو هضم کنم که داغی و خیسی لباش رو، روی ...🫣🤭😈» 🔥 بعضی بازی‌ها وقتی شروع می‌شن، دیگه راه برگشتی ندارن... 📖 «دل‌آرا» | پارت ۱۴۴
https://t.me/+G7A9YABZJnAzZmU0 https://t.me/+G7A9YABZJnAzZmU0
۱۲ظهر پاک

Repost from N/a
- دوست دختر منی و میری با اون بی‌شرف می‌رقصی؟ چنگم رو به دست عضلانیش که از شدت عصبانیت رگ‌های دستش متورم شده، می‌زنم. - توروخدا دیدار، اونجوری که فکر می‌کنی نیست. چشم‌های سرخ شده‌ش و رگ متورم شقیقه‌ش ترس به دلم می‌ندازه. - الان سکته می‌کنی بدبختم می‌کنی... توروخدا آروم باش واست توضیح میدم. چنگش به موهای پشت سرم درد داشت اما لب گزیدم. - چی رو می‌خوای توضیح بدی بیشرف ها؟ رقصیدنت بغل اون حـ..ـرومـ...ـزاده توضیح می‌خواد؟ - مجبور شدم بخدا... نمی... چنگ دست دیگه‌ش به چونه‌م و بالا کشیدن تنم کنج مغازه‌ش، مانع ادامه حرفم شد. - فقط من می‌تونم باهات توی همچین فاصله‌ای باشم. فشاری به گردنم اورد و با چسبیدنم به تنش، لبش رو چفت لبم کرد🔥🫢
https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0 https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0 https://t.me/+I5o3Fsd-ZWMzMTc0
۶صبح پاک

sticker.webp0.17 KB

#یک_بغل_تنهایی cafferoman333.pdf5.22 MB

sticker.webp0.32 KB

#وداع_آخر cafferoman333.pdf4.74 MB

Repost from N/a

❤️ رمان : #بازنده‌ی_عشق ❤️ نویسنده : #سلوا_قاسمی ❤️ ژانر : #عاشقانه ❤️ خلاصه : داستانی با حرفای ناگفته؛ با حسرت هایی که درک نشدند، با چشمانی که همدیگر را پرسیدند و با دل هایی که همدیگر را پس زدند. با پا گذاشتن به آن مجلس، آشنایی را می بیند که غریبه شده، غریبه ای را می بیند که روزی تمام سلول هایش اورا می شناختند، حالا با گذشت زمان و پیدایش دشمنی ها ، دوباره سد راه همدیگر شدند...

❤️ رمان: #غرق_جنون ❤️ نویسنده: #هانیه_کریمی ❤️ ژانر: #عاشقانه #ازدواج_اجباری #کمی_انتقامی #درام #غمگین #اروتیک #بزرگسالان ❤️ خلاصه: زندگی من از روزی آغاز شد که تو را دیدم و بازوانت راه دهشتناک جنون را بر من سد کرد و تو سرزمینی را نشانم دادی که در آن تنها بذر نیکی می‌پاشند ...