کافه رمان
Kanalga Telegram’da o‘tish
به نام خدای رنگین کمون ها 🤍🌈 _منبع رمان های جدید تلگرام💞🕊 🦋♡ رمان های 2026 ♡🦋 گپ کافه رمان:🐈⬛♥️ https://t.me/+OUYPzhGSRhg4NDRk تبلیغات🌱⭐️ : @Ittssaii
Ko'proq ko'rsatish8 563
Obunachilar
+1324 soatlar
+1037 kunlar
+46830 kunlar
Postlar arxiv
8 569
Repost from N/a
نیل دختری که داخل یک جنگل گم میشه و با لمس یک سنگ جادویی و خاص وارد یک دنیای جادویی و افسانه ای میشه اما اسیر دست های مردی خشن و قدرتمند میشه و ...😨❤️🔥
#پارت_اینده🔥 سرفه کردم، خون تف کردم و دستم رو روی لب پاره شدم کشیدم. اشک از چشمام راه افتاد. قبل از اینکه درد رو بفهمم یا فرصت دفاع از خودم داشته باشم. ضربهی پای سنگینی به شکمم خورد. نفسم برید. هوا توی سینهم گیر کرد. به خودم پیچیدم، تقلا کردم فقط برای یک دم.مثل مرغ سرکنده شده بودم. بالای سرم ایستاد. اینقدر عصبانی بود که می تونست با دستاش تیکه تیکه م کنه.. دندونهاش رو به هم سائید و گفت: «از دستور من سرپیچی میکنی؟! همینجا چالت می کنم.»رمانی فانتزی عاشقانه که خواب و خوراک رو ازت میگیره 😍🔥 https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk 6صبح پاک
8 569
Repost from N/a
کاوه تو اون لباس رسمی شیک واقعا برای هردختری اغوا کننده بود.پسر میلیاردری که تو صنعت اسب حرف اول و میزنه.
§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§
نسترن کمک کن کاوه رو بکشم تو اتاق
باقیش با خودم
نمیذارم امشب از دستم در بره هر جور شده اغواش میکنم.
کاوه باید مال من باشه.
در باز شده کاوه که از همه جا بی خبر بود وارد سوییت شد
چشمش به دختری افتاد که توی لباسای سبز زمردی که تقریبا هیچ جاش و نپوشونده بود
کاوه بیا......
ادامه در کانال👇👇👇
https://t.me/+k-n7AEzcETg4NmQ0
https://t.me/+k-n7AEzcETg4NmQ0
۶صبح پاک
8 569
رمان : #ماه_در_عقد_ارباب
نویسنده :#مهدخت_مرادی
ژانر: #عاشقانه #ارباب_رعیتی
خلاصه :
هامان پسر رستم خان پنهانی و بدور از چشم اهالی ده و خانواده هایشان دختر دشمن پدرش، حاج محمود را محرم خود میکند. آن دو عاشق و دلباخته ی هم میشنوند، طی جریان هایی برادر سوما دست به قتل ناخواسته ای میزند و جسد را در گودال غرق میکند. اما این راز سر به مهر نمیماند و با برملا شدنش جانی میرود، عشقی میسوزد و فاصله ها دست به گریبان میشوند...
8 569
رمان: #به_گناه_آمده_ام
نویسنده: #مریم_عباسقلی
ژانر: #عاشقانه #هیجانی
خلاصه:
آریان بعد از ده سال به ایران برمیگردد، درست زمانی که خواهر ناتنیاش سایا در شرف ازدواج است. ده سال پیش، خانواده با فهمیدن حاملگی سایا، متوجه رابطهی پنهانی آریان و سایا میشوند و آریان را به انگلیس میفرستند. حال او برگشته در حالیکه عشق سایا ذرهای در دلش کم نشده. او هرکاری میکند تا این نامزدی را بهم بزند.
8 569
Repost from N/a
تن درشت سنگین مرد روی تنش و ناله های خفیفش و بوی خونی که در انباری پیچیده بودباعث شد پسش بزند :
-برو....برو...کنار......
-چرا مگه واسه همین فرار کردی ؟ مگه نمیدونستی با فرارت اینجوری شکار میشی دخترجون
نه نمیدانست او فقط میخواست شبیه دوستانش زندگی کند
بغضش گرفت :
-نه نه من میخواستم فقط زندگی کنم
کمی از تنش فاصله گرفت و دست به سمت دکمههای پیراهنش برد :
-اینم زندگی که دنبالش بودی دخترخون....
نگاه خیرهاش را به تنش دوخت و ادامه داد:
-تازه تو خیلی خوش شانسی که من جز خودم اجازه نمیدم هیچکی حتی نگاتم کنه
❌❌❌
https://t.me/+kUzI8Q6kmAQ2OWVk
https://t.me/+kUzI8Q6kmAQ2OWVk
۱۶پاک
8 569
Repost from N/a
#صحنه_واقعی
کف زمین پرتش کرد و چنگی به موهای دختر زد.
توی صورتش غرید :
برای زیر خواب من شدن باید التماس کنی 💧
https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk
https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk
۶صبح پاک
8 569
Repost from N/a
رمان جذاب و آنلاین آرام دل در کنار پی دی اف های جذاب...قسمتی از رمان آنلاین😍👇👇👇
دستاشو زیر زانوهام انداخت، بغلم کرد و سمت اتاق خواب بردم! روی تخت خوابوندم و...
https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
دنبال رمان های صحنه دار میگیردی؟!🔞💋
معدن رمان های جذاب و هات دنبال رمان های زوری و خشن هستی هرچنلی بری مسدود میشه😒👿مثل رمان های😋👇
#غیرتی #ازدواج_زوری #قاتل_خاموش
#شاهرگ #مافیایی #پدربزرگ_هات_من
#توله_وحشی #سرگرد_جذاب_من
و....😳🙈
اینجا کلی رمان های هات و صحنه دار داریم که باید تنهای بخونیش تازه گروه نقد و معرفی رمان هم دارن میتونی اون رمانی که یادت رفته اونجا پیدا کنی
https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0
۱۶:۳۰پاک
8 569
Repost from N/a
نیل دختری که داخل یک جنگل گم میشه و با لمس یک سنگ جادویی و خاص وارد یک دنیای جادویی و افسانه ای میشه اما اسیر دست های مردی خشن و قدرتمند میشه و ...😨❤️🔥
#پارت_اینده🔥 سرفه کردم، خون تف کردم و دستم رو روی لب پاره شدم کشیدم. اشک از چشمام راه افتاد. قبل از اینکه درد رو بفهمم یا فرصت دفاع از خودم داشته باشم. ضربهی پای سنگینی به شکمم خورد. نفسم برید. هوا توی سینهم گیر کرد. به خودم پیچیدم، تقلا کردم فقط برای یک دم.مثل مرغ سرکنده شده بودم. بالای سرم ایستاد. اینقدر عصبانی بود که می تونست با دستاش تیکه تیکه م کنه.. دندونهاش رو به هم سائید و گفت: «از دستور من سرپیچی میکنی؟! همینجا چالت می کنم.»رمانی فانتزی عاشقانه که خواب و خوراک رو ازت میگیره 😍🔥 https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk 6صبح پاک
8 569
Repost from N/a
❌💔 من دلارامم، دختری که با خیانت نامزدش زندگیش زیر و رو شد و همه ی رازهای خانوادگیش برملا!!!💔❌. دوستای پلنگش دورش حلقه زده بودن و تولدش رو تبریک میگفتن! هنوز صحنه ی لب گرفتن این دختر با احسان جلوی چشمم بود! سمت احسان رفتم و گفتم: –یه لحظه میای؟! –جونم عزیزم، چیزی شده؟! –بریم کادومونو بدیم! –الان که زوده! دستشو کشوندم و سمتی که اون دختر با دوستاش ایستاده بودن بردم! روبروش ایستادم و گفتم: –تولدت مبارک، من و احسان میخوایم یه کادوی خاص بهت بدیم! –با اخم نگاهی به احسان انداخت! گردنبند قلب احسان رو از دور گردنم باز کردم، جلو رفتم و دور گردنش بستم! –این قلب احسانه! درسته خیلی هرز میپره! اما مراقبش باش!😏 . 💔💔💔💔 . 𝑗𝑜𝑖𝑛 ꧇ https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0 𝑗𝑜𝑖𝑛 ꧇ https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0 ۱۶:۳۰پاک
8 569
Repost from N/a
#پارت_واقعی
https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk
بدن سنگینش رو محکم بهم می کوبید 😰و می غرید:« که نافرمانی می کنی؟! تو برده ی منی.. »
گردنم رو به دندون کشید و گفت:«تا صبح باهات کار دارم توله😱
https://t.me/+vLZg9paWR2Q1MWZk
بهم گفتن بدن تو تنها بدنیه که میتونه وارث رو نگه داره و باید با شاهمون بخوابی 💦۶صبح پاک
