Liberation~
Open in Telegram
نامههای نوشته نشده، برگهای کنده شده از خاطرات، قلبهای فراموشکار، زخمهای تا همیشه باز. |لطفا بدون ذکر منبع نوشتهها رو کپی نکنید.|
Show more410
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+130 days
Posts Archive
410
اطلس عزیزِ من، اطلس روشن و سوزان من،
برایم نوشته بودی که ما هیچ چیز و هیچ کس را به واقع ترک نمیگوییم. درست گفته بودی. هیچ وقت، هیچ زمان و هیچ جایی را پیدا نخواهی کرد که در آن، به تو بدرود گفته باشم یا به تمام آن فرزندان. من هنوز ایستادهام؛ اگرچه شکسته، اگرچه خسته و از نفس افتاده؛ اما همچنان روی پاهای خودم. تکیهکرده به شاخههای تو، یلهداده به تنهی سخت و بلند تو. هنوز اینجایی. در این خاک، ریشه میدوانی و قد میکشی. بزرگ میشوی، در بهار سبز میشوی و در زمستان نیز سبز میمانی. چرا که تو؛ سروی. کاج و صنوبر و بهار نارنجی. چرا که تو، مجمعالدرختانی. تو دائما میرویی؛ در من، در این خاک و حتی در نسلهای تابناک پس از این. ملاقاتمان اگرچه کوتاه، و گرچه دردناک و بسیار غمناک بود؛ اما عجیب، به یاد ماندنیست. در خاطرات مهگرفتهی من، تو تنها تشعشع دلانگیز و روشنی. در روز تیرهی خدایان، پل لرزان رنگین کمان، نه از صعود غولها و افعی و گرگ کبیر، بل از سنگینی زندگی نزیستهی توست که میشکند. چرا که جهان برای تو جای مهربانی نبود، و زمان نیز، مادر دلسوزی. تو نمیمیری. تو در من حک میشوی، در من به نفس کشیدن ادامه میدهی و در من میدمی؛ چنان که جهان به پایان رسیده باشد و صور به اسرافیل. دیدار ما خیال نخواهد بود. در سایهسار شجاعت تو، باد، آوازهی ما را با خود خواهد برد تا فراسوی مرزها و اقیانوسها. تو تنها، یک اندیشه باقی نخواهی ماند. تو سبز میشوی و جهان، به یمن بذر وجودیت تو، ریشههای خشکیدهاش را به آب خواهد رسانید. تو خواهی بود، و خواهی ماند. سخاوتمندانه، شرافتمندانه و تا به ابد، سعادتمندانه. دوستت دارم و دوستت خواهم داشت. همچون اولین قطرهی باران که فرو چکید و به زمین خشک و بایر آموخت؛ گاهی سقوط به منزلهی پایان نیست، بلکه به معنای زیستنی تازه است. رود خروشانی که از باران جان میگیرد و برای پیوستن به دریا، از هر مرزی تا رسیدن به دستان طلوع پر فروغ آزادی میگریزد.
410
خداحافظ به تویی که زندگیات تباه شد بیآنکه مقصر باشی.
برادران کارامازوف
–فئودور داستایفسکی
410
حس میکنی از این روزها نمیگذری و درست هم حس میکنی. چون این زمانه که میگذره؛ در حالی که تو، توی اون شب و اون تاریخ، جا موندی. بخاطر همینه که روزها جلو میرن و تو، ما بین اصطکاک ساعتی که جلو میره و احساساتی که عقب میمونن، مدام کشیده میشی و کشیده میشی.
410
زندگی ناگهان متوقف شده بود. هیچ جنبشی نداشت. همه چیز سرد و بیجان به نظر میرسید. زندگی مُرده بود. ناگهان جان داده بود. من زنده بودم، اما زندگی مُرده بود. روزگاری بر این باور بودم که میمیرم و زندگی ادامه مییابد، اما حالا زندگی مُرده بود و من مانده بودم.
دیگر رنگ دنیا را نخواهم دید
–احمد آلتان
410
آن جایی ایستادهام که تنها، میاندیشم. میاندیشم اما یارای گفتن ندارم. میاندیشم اما واژهای برای دگرگون ساختن این دوزخ به زمهریر و یخ ندارم. میاندیشم اما هیچ ندارم. میاندیشم و از تو تصویری میسازم؛ زیرا دگر خودت را ندارم. میاندیشم و در رگهایم یادآوری میکنم تو را. میاندیشم که تو این لحظه را مدتها پیش از من ثبت کرده بودی "میاندیشم، پس هستم." اما، نه. اشتباهی در کار این دنیا و تفاوتی در کار ماست. من میاندیشم، اما مدتهاست که در زمین فرورفتهام و توان ندارم. میاندیشم و تنها، جسمیام که نفسهایش کمی بیشتر ادامه دارد. میاندیشم اما جان ندارم. میاندیشم اما سخت، تکه و پارهام. میاندیشم و موج اگرچه مرا به هر سو نمیکشاند؛ راه چارهای از غرق شدن نیز نمیدهد. میاندیشم اما یارای نگاه داشتن دستهای تو را از زیر خاک سرد ندارم. میاندیشم اما درک نمیکنم. میاندیشم که شهر روی قدمهای تو استوار بود اما حال، حتی انگشت کوچکت را برای شبهای تار، برای قولهای سخت و برای روزهای بیگزند، ندارم. میاندیشم اما انگار دگر، حتی اندیشهای هم ورای تصویر صامت تو ندارم. میاندیشم اما انگار، به ذهن و به جان و به تن، دگر هیچ ندارم.
410
زبان درد خویش بگشایید. رنجی که سخن نمیگوید، در دل گرانبار، چندان نجوا میکند تا در همش بشکند.
مکبث
–ویلیام شکسپیر
410
Repost from دوزخ امّا سرد
فهرست و بایگانی نامهای جاویدنامان:
t.me/RememberTheirNames
https://www.iranmonitor.org/memorial
https://yaadar.com/
این حساب در توئیتر.
فهرست دستگیرشدگان و بازداشتیها:
t.me/NameshunraSedaBezan
این صفحه و این صفحهٔ شخصی، فعلاً پیگیر بازداشتیها در توئیتر.
چرا اطلاعرسانی کنیم و چهگونه؟
t.me/startreatments/49420
t.me/startreatments/49421
t.me/startreatments/49422
هردو موضوع (کشتهشدگان و اطلاعرسانی):
t.me/hranews
فهرستهای توئیتری بازداشتیها:
t.me/FIRSTBUZZ/19276 یک
t.me/FIRSTBUZZ/19446 دو
t.me/FIRSTBUZZ/19555 سه
t.me/FIRSTBUZZ/19631 چهار
t.me/FIRSTBUZZ/19669 پنج
t.me/FIRSTBUZZ/19721 شش
t.me/FIRSTBUZZ/19878 هفت
t.me/FIRSTBUZZ/19916 هشت
t.me/FIRSTBUZZ/20012 نُه
فایل توئیتر/ایکس در تلگرام.
راهنمای توئیتر برای تازهواردان.
پروکسی و کانفیگ.
ایمیل امن.
پیامرسانهای امن.
فعالیت امن.
نکات ضروری بازداشت و بازجویی.
حقوق متهم به زبان ساده.
410
پیش از این فکر میکردم برخی چیزها در من مرده بود؛ حال اما، تنها به این میاندیشم که انگار تمام چیزها در من مرده و پایان گرفته است.
410
نمیتونم بخوابم. درد دارم. غم دارم. خشم دارم. یه سنگ بزرگ توی سینهام دارم. یه سنگ بزرگتر توی گلوم دارم. نمیتونم نفس بکشم. نمیتونم دندههای تیز رو از توی ریههام بیرون بکشم. نمیتونم دستم رو بهت برسونم. نمیتونم کلمات رو برای تو، درست و کنار هم بچینم و جا بدم. نمیتونم به یه کالبد از نفس افتاده خیره نشم. نمیتونم به اون کیسههای مشکی و نازک چشم ندوزم. نمیتونم چشمهای روشن تو رو از پشت پلکهات نبینم. نمیتونم. من هیچ وقت نمیتونم روزهای بعد از این رو همراه تو ببینم. نمیتونم ببینمت. نمیتونم دوباره بهت پیام بدم و منتظر جواب دادنت بمونم. نمیتونم این بغض رو بشکنم و به تو نفس بدم. من فقط نمیتونم. نمیتونم نگاه آخرت رو از یاد ببرم.
410
اسم تو فقط سه حرف داشت اما میلیونها حرف توی ذهنت بود، توی دفترچهی کوچک جیبیت و حتی توی قلبت. تو نمیمیری. تو تا ابد زندهای.
410
Repost from le vent nous portera
گریه خواهم کرد، بله گریه خواهم کرد!
باعث میشه ابراهیم گلستان یادم بیفته که در سوگ فروغ به صادق چوبک گفته بود «تو معنی دیوانهشدن را نمیدانی. من دیوانه شدهام.»
410
من گیر کردم یا تاریخ از تکرار گذشتهها خسته نمیشه؟ من اسیر شدم یا تسلسل اشتباهات با گذاشتن یک نقطه بعد از جملات تموم نشدنیش به پایان نمیرسه؟ حتی نمیدونم سحر چقدر نزدیکه. نمیدونم که بالاخره پایان شب سیه سپید هست یا این هم تنها یک افسانهی دیگهست. اصلا نمیدونم تو با تنهایی زیر اون خاک سرد چطور کنار اومدی. اصلا نمیدونم که بعد از تو، جوانهها شرم نمیکنن از روییدن و سبز شدن؟ نمیدونم که بعد تو درختها چطور میایستن. نمیدونم که شاخهها چطور میبینن و از غم، خم که نه، بلکه تنک و شکسته نمیشن؟ من با درد چطور کنار بیام وقتی درد توی تن تو، میلیونها زخم شد و از گوشهی لبهات جاری شد تا نفست رفت. من چطور دستهام رو ببینم و سرخیها رو فراموش کنم. تا کجا بجنگم که فقط از زیر آوار بیرون بیام؟ غریب؛ من. غریب؛ تو. غریب؛ تن و تن، وطن. آسمون تا کجا ادامه داره؟ سیاهی تا کجای این خاک خونه داره؟ دستهای من به تو چقدر دوره؟ ستارهی زخمی تو چقدر کمنوره؟ اصلا دیگه جون داره؟ بیشتر از یادها، دردها باقی میمونن. درد اون استوانهی آهنی و مخروطی توی شونهی چپ تو. درد خوابیده توی سینهی تو. درد نشستهی زیر ماهیچهی سرخ تو. میدونستی هنوز هم میتونن با اسکناسهای سبز، تن بخرن؟ میدونستی که آدمها فروشی شدن؟ میبینی که مادرها چطور برای بچههای از کمر خم شدهشون، تا کمر خم شدن؟ میبینی که نفسها جیغ شدن و شیونها یک آواز همیشگی شدن؟ میبینی که یک سنگ وجود داره و هزاران اسم؟ میبینی که تا کجا این نامها ادامه داره؟ میبینی که خاک شرمساره از تاریخی که فقط تا بیست ادامه داره؟ میبینی که این جغرافیا چقدر جوون داره؟ که هنوز دستهای طمع حریصه و برای گرفتن بیشتر و بیشتر طلب داره؟ آخ. آخ از درد. آخ از تو. آخ از من. درد تو چرا تمومی نداره؟ چرا این معرکه امونی نداره؟ چرا هر طرف این زمین یک دشمن تازه خونه داره؟ چرا حمام خون یک کابوس ادامهداره؟ چرا دیگه کسی از کالبدها ترس نداره؟ چرا چرا چرا؟ چرا قلبی که میتپه هدف کسیه که از خودش وجود نداره؟ چرا یک زندگی ساده انقدر بها داره؟ چرا دیگه حتی جون هم ارزشی نداره؟ چرا؟ چرا تو؟ چرا رفتن تو؟ چرا این داغ نه سرد میشه و نه حتی پایانی داره؟ چرا آزادی فقط یک کلمه با یک نقطهست؛ اما هر جای این سرزمین نقطههایی با سرخی خون جریان داره؟
410
نمیدونم چی بگم یا اینکه چطور بگم اصلا. فقط امیدوارم که حال همهتون خوب باشه. اما انگار گفتن این عبارت "خوب بودن" هم وزنهی خیلی سنگینی داشته باشه. پس فقط امیدوارم همهتون سلامت باشین. فقط همین.
410
موضوع نگه داشتن امید در روزها نبود. موضوع نگه داشتن امید در شبها بود. شب چیزی داشت که روز نداشت. تاریکی، سکوت، تنهایی. و او میدانست که اگر شبها امید را زنده نگه دارد، در روز امید او را زنده نگه خواهد داشت.
شبهای روشن
–فئودور داستایفسکی
410
تو فکر میکنی آسیب دیدن خطرناکه. فکر میکنی رد شدن از اون تابلوی زرد رنگ و خطر رو نادیده گرفتن، ناامید کنندهاس. فکر میکنی که آدمها برای انتقام گرفتن دست به هر کاری نمیزنن؛ اما بعد با چشمهای متعجب بهشون خیره میمونی که چه کارهایی از دستشون برمیاد، این غمگین کنندهاس. فکر میکنی تصور کردن آیندهای که همیشه میخواستی یک باور زخم زنندهاس. فکر میکنی رویا دوره چون شکنندهاس. فکر میکنی رنج وجود داره تا بدون دغدغه بودن معنا داشته باشه و این آسوده کنندهاس. فکر میکنی فراموش شدن بیشتر از فراموش کردن سخته؛ این گمراه کنندهاس. تو مدام فکر میکنی و این افکار برای ذهن تو بیش از حد تهدید کنندهاس. فکر میکنی که بیدار موندن همه چیز رو درست میکنه و این فقط یک باور تشدید کنندهاس؛ چون احساسات دکمهی خاموشی ندارن و تنها خواب در برابرش یک حرکت با تقریب نزدیک به برندهاس.
