داستان های ترسناک (واقعی)
افسانه های ترسناک ایرانی ( واقعی) داستانهای ترسناک رویت جن فلکلور و روایتهای محلی شهرهای مختلف ایران شما میتوانید تجربیاتتان ارسال کنید👇👇 @edriisam چنل فیلم 👇🏻👇🏻👇🏻 @scarystv ربات چنل 👇🏻👇🏻👇🏻 @HorrormovieBot تبلیغات 👇🏻👇🏻👇🏻 @tarefeh_scary
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel داستان های ترسناک (واقعی)
Channel داستان های ترسناک (واقعی) (@storiscary) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 49 586 subscribers, ranking 5 549 in the Movies category and 6 939 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 49 586 subscribers.
According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 756 over the last 30 days and by 94 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 4.72%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.18% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 2 341 views. Within the first day, a publication typically gains 1 577 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 148.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as وقت, کس, صدا, چیز, تعریف.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“افسانه های ترسناک ایرانی ( واقعی)
داستانهای ترسناک رویت جن
فلکلور و روایتهای محلی شهرهای مختلف ایران
شما میتوانید تجربیاتتان ارسال کنید👇👇
@edriisam
چنل فیلم 👇🏻👇🏻👇🏻
@scarystv
ربات چنل 👇🏻👇🏻👇🏻
@HorrormovieBot
تبلیغات 👇🏻👇🏻👇🏻
@tarefeh_...”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Movies category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | +105 | |||
| 06 September | +13 | |||
| 05 September | +69 | |||
| 04 September | +20 | |||
| 03 September | +60 | |||
| 02 September | +32 | |||
| 01 September | +24 |
| 2 | 🗣داستان ترسناک : چله نشینی برای احضار موکل آرزوها (راننده نیسانی که برای درمان!)😱❌
🎬سیزده
🆔 @Voice_scary | داستان صوتی
🆔 @Storiscary | داستان های ترسناک | 1 882 |
| 3 | #ارسالی
سلام
امیدوارم حالتون خوب باش
دودل بودم برا تعریف کردم تجربیاتم اما دل رو ب دریا زدم.
من 36سالمه و ماجرای من از ۴ سال پیش شروع شد ک ب هر چیزی نگاه میکردم رنگ هایه مختلفی میدیم مثل زرد یا بنفش یا قرمز ب هر کی میگفتم باور نمیکرد و میگفتن توهم زدم.
این گذشت من یه سفر ب مشهد برام پیش اومد و رفتم مشهد مکافات من از اونجا شروع شد.
رفتم خونه مامانم،خونه هایه مشهد چه ویلا چه اپارتمانی همه اکثرا کوچیکن و تو منطقه طبرسی خیلی کثیف و کوچه ها تو در تو و بگذریم کسی دیده باشه میدونه چی میگم.
اولین تجربم از اونجا شروع شد .
تو خونه نشسته بودم و داشتم تلوزیون نگاه میکردم ک دیدم یه چیز سفید هی از جلوم رد میشه و میره و میاد حس میکردم یه اتیش تو وجودمه و همش داره شعله ور میشه.یه باره استرس همه وجودمومیگرفت و بی تاب میشدم و به جایی رسید ک غیر ارگانیک ها رو میدیدم و اونا چش تو چشم میشدن اما کاریم نداشتن اصلا اونا هم غافلگیر میشدن ک چطور من دیدمشون و یه هو غیب میشدن و بی هر کی نگاه میکردم میفهمیدم چه کارا کرده و چی تو ذهنشه و چه جور ادمیه.نمیدونم چرا این اتفاق برام افتاد اصلا گیج شده بودم تا اینک رفتم پیش یه ملا یا شیخ وقتی وارد شدم میدیدم جن هاشو اونا هم بهم نگاه میکردن اما چرا نمیترسیدم و من این همه شجاعت و از کجا اورده بودم نمیدونم خلاصه نشستیم و ملاهه یه نگاه بهم کرد و یه چیزایی خوندو گفت همه چاکراهات بازه تو بینا شدی من تا اون موقع نمیدونستم چاکرا چیه و تو این حال و هواها نبودم بهم گفتم میتونم درخشندگیتو ازت بگریم ک حالت بهتر شه اما باید خودت با رضایت کامل اینو بهم بدی من اون موقع میخواستم این کارو کنم امایه چیزی بهم گفت نباید این کارو کنی اون بدبختت میکنه خلاصه ک من بلند شدم و ب ملاهه گفتم دوباره میام پیشت و ملاهه اصرار داشت ک الان این کارو کنم اگه میخوام خوب شم من قبول نکردم چون میدونستم چی میخواد. من دیگه پیش اون ملا بر نگشتم وقتی از مشهد برگشتم رفتم پیش کسی ک از چاکرا و این چیزا سر در بیاره اونم تایید کرد ک چاکراهام باز شده و چشم سومم بینا شده و بهم یاد داد چطور احساسات و این انرژی رو کنترل کنم اما هم چنان جن هارو میبینم و دوسشون دارم برای همشون احترام خاصی قائلم اونا هم مینطور کاری باهام ندارن اما بعضی شبا ک ساعتای 3خود ب خود بیدار میشم میبینم ک بهم زل زدن و یک دفعه غیب میشن.میتونم با طبیعت ارتباط بر قرار کنم و انرژی بگیرم ارواح و میبینم خیلی حال هوای خوبی داره دنیا رو با یه چشم دیگه دیدن.این رو هم بگم ک خیلی منزوی شدم چون درون انسان ها رو میبینم و این یک مورد برام مثل شکنجس. شرمنده اگه جمله بندیم خوب نبود❤️خدانگهدار
🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍 | 2 005 |
| 4 | #ارسالی
سلام
امیدوارم حالتون خوب باش
دودل بودم برا تعریف کردم تجربیاتم اما دل رو ب دریا زدم.
من 36سالمه و ماجرای من از ۴ سال پیش شروع شد ک ب هر چیزی نگاه میکردم رنگ هایه مختلفی میدیم مثل زرد یا بنفش یا قرمز ب هر کی میگفتم باور نمیکرد و میگفتن توهم زدم.
این گذشت من یه سفر ب مشهد برام پیش اومد و رفتم مشهد مکافات من از اونجا شروع شد.
رفتم خونه مامانم،خونه هایه مشهد چه ویلا چه اپارتمانی همه اکثرا کوچیکن و تو منطقه طبرسی خیلی کثیف و کوچه ها تو در تو و بگذریم کسی دیده باشه میدونه چی میگم.
اولین تجربم از اونجا شروع شد .
تو خونه نشسته بودم و داشتم تلوزیون نگاه میکردم ک دیدم یه چیز سفید هی از جلوم رد میشه و میره و میاد حس میکردم یه اتیش تو وجودمه و همش داره شعله ور میشه.یه باره استرس همه وجودمومیگرفت و بی تاب میشدم و به جایی رسید ک غیر ارگانیک ها رو میدیدم و اونا چش تو چشم میشدن اما کاریم نداشتن اصلا اونا هم غافلگیر میشدن ک چطور من دیدمشون و یه هو غیب میشدن و بی هر کی نگاه میکردم میفهمیدم چه کارا کرده و چی تو ذهنشه و چه جور ادمیه.نمیدونم چرا این اتفاق برام افتاد اصلا گیج شده بودم تا اینک رفتم پیش یه ملا یا شیخ وقتی وارد شدم میدیدم جن هاشو اونا هم بهم نگاه میکردن اما چرا نمیترسیدم و من این همه شجاعت و از کجا اورده بودم نمیدونم خلاصه نشستیم و ملاهه یه نگاه بهم کرد و یه چیزایی خوندو گفت همه چاکراهات بازه تو بینا شدی من تا اون موقع نمیدونستم چاکرا چیه و تو این حال و هواها نبودم بهم گفتم میتونم درخشندگیتو ازت بگریم ک حالت بهتر شه اما باید خودت با رضایت کامل اینو بهم بدی من اون موقع میخواستم این کارو کنم امایه چیزی بهم گفت نباید این کارو کنی اون بدبختت میکنه خلاصه ک من بلند شدم و ب ملاهه گفتم دوباره میام پیشت و ملاهه اصرار داشت ک الان این کارو کنم اگه میخوام خوب شم من قبول نکردم چون میدونستم چی میخواد. من دیگه پیش اون ملا بر نگشتم وقتی از مشهد برگشتم رفتم پیش کسی ک از چاکرا و این چیزا سر در بیاره اونم تایید کرد ک چاکراهام باز شده و چشم سومم بینا شده و بهم یاد داد چطور احساسات و این انرژی رو کنترل کنم اما هم چنان جن هارو میبینم و دوسشون دارم برای همشون احترام خاصی قائلم اونا هم مینطور کاری باهام ندارن اما بعضی شبا ک ساعتای 3خود ب خود بیدار میشم میبینم ک بهم زل زدن و یک دفعه غیب میشن.میتونم با طبیعت ارتباط بر قرار کنم و انرژی بگیرم ارواح و میبینم خیلی حال هوای خوبی داره دنیا رو با یه چشم دیگه دیدن.این رو هم بگم ک خیلی منزوی شدم چون درون انسان ها رو میبینم و این یک مورد برام مثل شکنجس. شرمنده اگه جمله بندیم خوب نبود❤️خدانگهدار
🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍 | 1 |
| 5 | #ارسالی
سلام
چهار ماه پیش بود، رفته بودم خونهی جدید. یه آپارتمان نوساز توی پونک. همهچی عادی بود، هیچ صدای اضافی، هیچ بوی عجیب، هیچچیز.
همسایهی پایینی یه پیرمرد بود، حدوداً ۶۵ ساله. هر روز صبح میرفتم سر کار، میدیدم نشسته توی حیاط، روزنامه میخونه. سلام میکرد، جواب میداد، خیلی خوشبرخورد.
یه روز جمعه، من خونه بودم. ساعت ۱۱ شب، داشتم فیلم میدیدم. یهو صدای گریه اومد از پایین. گریهی آروم، نه هقهق، یه جور زار زدن. رفتم بالکن، نگاه کردم پایین. چراغ خونهش روشن بود، ولی کسی توی حیاط نبود. صداش از داخل میومد.
حوصلم سر رفت، گفتم شاید کسی فوت کرده تو فامیلش. رفتم در خونهشون زدم.
پیرمرد در رو باز کرد، با چشمای قرمز، دستمال به دست. یهو خجالت کشیدم. گفتم: "ببخشید آقا، صداتون رو شنیدم، گفتم شاید کمک خواستین."
گفت: "نه پسرم، خوبم. برو خونه."
رفتم بالا. فردا صبح که رفتم سر کار، دیدم پیرمرد مثل همیشه نشسته توی حیاط، روزنامه میخونه. سلام کردم، جواب داد، خنده رو لباش بود.
چند روز بعد، دوباره جمعه، بازم صدای گریه. اینبار محکمتر. رفتم پایین، در زدم. بازم پیرمرد در رو باز کرد، گریهکنان. گفتم: "آقا، واقعاً مشکلی نیست؟"
گفت: "نه پسرم، فقط یه عادت دارم. جمعهها، شبها، یاد پسرم میافتم."گفتم: "پسرمون؟"گفت: "بیا تو، ببین."رفتم تو خونهش. یه اتاق کوچیک، یه میز، یه عکس روی دیوار. یه پسر ۲۰ ساله، با لباس نظامی.
پیرمرد گفت: "پارسال مرد. تصادف. اونموقع تو این خونه نبودی. هر جمعه شب میام اینجا، عکسش رو میبینم، گریه میکنم. صبح که میشه، دوباره روزمره."
دلم گرفت. گفتم: "خدا صبرتون بده."
رفتم بالا. دیگه اون صدا رو شنیدم، ولی دیگه واستادم و براش متاسف میشدم.
تا اینکه یه روز، با همسایهی دیگه، یه آقای مهندس، توی آسانسور همکف شدیم. گفتم: "پیرمرد پایینی رو دیدی؟ هر جمعه شب گریه میکنه."
مهندس یه نگاه عجیب به من کرد و گفت: "پیرمرد پایینی؟ کدوم پیرمرد؟"
گفتم: "همونکه هر روز صبح توی حیاط روزنامه میخونه."
مهندس خندید و گفت: "آقا جان، خونهی پایینی پارسال خالی بود. تازه یه هفته پیش یه خانواده اومد توش. پیرمردی توش نیست."
من خشکم زد. گفتم: "پس اون کیه که هر روز صبح میبینم؟"مهندس شونه بالا انداخت و گفت: "نمیدونم. ولی یه چیز رو بدون، پارسال یه پسر توی همون خونه، با لباس نظامی، تو تصادف مرد. مامان و باباش رفتن از اونجا."
آسانسور رسید. مهندس پیاده شد. من موندم توی آسانسور، به دیوار خیره.دیگه هیچوقت پیرمرد رو توی حیاط ندیدم. ولی هر جمعه شب، هنوز صدای گریه میاد از پایین
🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍 | 2 121 |
| 6 | ادریس بیداره بیاید چت😂❤️
@edriisam
جواب همتونو میدم | 240 |
| 7 | 💵 ماهانه بالای صد میلیون تومان تو خونه خودتون با ارز دیجیتال پول دربیارید ! 💰
🟢دیگه مجبور نیستید برای دیگران کار کنید!
🟢فقط با یه گوشی!
🟢 بدون نیاز به تجربه!
✅ آموزش ۱٠٠٪ رایگـــــــــــــــــــــــــان
🟣 این کانال ممبراشو غرق دلار کرده با سود ترید
جا نمونین ازش لینکش 👇👇
https://t.me/+MbnuA4g359E0ZmVk
https://t.me/+MbnuA4g359E0ZmVk | 1 899 |
| 8 | 🗣داستان ترسناک : گذر اجنه!❌😱
🎬پناهگاه وحشت
🆔 @Voice_scary | داستان صوتی
🆔 @Storiscary | داستان های ترسناک | 2 799 |
| 9 | #ارسالی
سلام
خاطره ای که میخوام تعریف کنم یکی از اقواممون برام تعریف کرده
این خانم تو یه شهر قدیمی زندگی میکنه تو یه محله ای که خیلی خیلی قدیمیه از لحاظ بافت و همه چی همه ی همسایه ها فامیلن . اون محله همه میدونن که جن داره
این خانم تعریف میکرد یه روز تو خونه حوصلش سر میره میگه بزار برم خونه عموم که خونه روبه رویی میشه. این خانم که میره به همه سلام میکنه به دختر عموش که میرسه سلام میکنه اون جواب نمیده (لازمه این هم بگم که دختر عموش وسط جمع بین داداشش و پدرش نشسته بود) خلاصه اون جواب نمیده و با یه نگاه عجیب و با خنده نگاهش میکنه اون خانم که میبینه جواب نمیده و فقط میخنده بهش میگه که مگه من با تو نیستم و اونجا پسر عموش میگه با کی حرف میزنی اون خانم میگه با خواهرت بلد نیست سلام کنه فقط میخنده بعد بقیه بهش میگن که کسی اونجا نیست و توهم زدی اون خانم بهشون میگه نه بخدا اینجاست داره به من میخنده و نگاهم میکنه بعد که تعجب بقیه رو دید فرار میکنه به سمت خونشون بعد که جریان رو برای دختر عموش تعریف میکنه میگه من اصلا اون روز بچم مریض بود خونه پدرم نبودم.
اون خانم که تعریف میکرد قسم میخورد که ماجرا واقعیه.
🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍 | 2 817 |
| 10 | #ارسالی
سلام وقته همه بخیر باشه
من دخترم و 20 سالمه من یه سه ماهی میشه پدربزرگمو از دست دادم، روزی که خاکسپاریش کردیم شبش خونه پدربزرگم توی اتاقه دیگشون دراز کشیده بودم که بخابم که دره اتاق آروم از حالت باز رو به بسته رفت اول گفتم باده کولر شاید بستش اینطوری قانع کردم خودمو پشتمو کردم به در که بخابم ولی بعده جند دیقه دوباره برگشتم طرفه در که سایه پدربزرگمو دیدم.
چشمای پدربزرگم سبز رنگ بود و سبز بودن چشمش قشنگ معلوم میشد سریع ازون یکی در رفتم بیرون مادربزرگمو بیدار کردم گفتم همچین چیزی دیدم مامانبزرگم زد زیره گریه بعدشم گفت حتما توهم زدی خودت اینطور فکر کردی.
چند وقت بعدش حدودا پونزدهمه پدربزرگمو دادیم که شبش با دختر عموم تو یه اتاق دیگشون خابیده بودیم نصوه شب صدای تق تق در زدن از تو کمد دیواری اتاق اومد که من برگشتم به دختر عموم گفتم شنیدی بعد گفت آره اینو که گفت دوباره تق تق صدای در از پشته کمد اومد
اونجا دیگه دختر عموم جیغ زد منم خیلی ترسیدم همون لحظه زنگ زدم بابام اومد دنبالمون حتی گفتم مادربزرگمم ببریم که بردیمش
وحشتناک ترین مورد این بود برام که وقتی چهلمه پدربزرگم گذشت چند شب بعدش من تو اتاقم رو تختم خاب بودم نصوه شب بیدار شدم اب بخورم وقتی خوردم میخاستم برگردم تو اتاقم که دیدم پدربزرگم رو زمین دراز کشیده روش اونوره محکم دره اتاقه مامان بابامو زدم صداشون کردم بابام اومد بیرون وقتی بهش گفتم اتاقمو نگاه نکرد چراغم روشن کرد چیزی نبود
بابام خیلی ازم عصبی بود فکر میکرد مسخرش کردم ولی واقعا همچین چیزایی میدیدم حتی الان گاهی حموم میرم یا بازم میخابم تو اتاقم انگار تنها نیستم یکی باهامه و هرشبم با ترس میگذره
🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍 | 2 866 |
| 11 | #ارسالی
سلام من امیرعلیم این داستانی که میگم واقعیه و تقریبا برای ۵ساله پیش هست اون موقع من کلا ۱۶سال سن داشتم من یه مادربزرگ دارم که قبلا توی قرچک یکی از شهر های تهران خونه داشت ولی نه یه خونه عادی خونه ای که ۳۰سال ساخت بود و به شدت سنگین اینجوری بود که ما از در حیاط وارد میشدیم انگار یه چیزی بیفته روی ما توی اون خونه کل اعضای خانواده یه چیزی دیدن عمم اخر شب میخواست بره دستشویی میگفت ساعت۲یا۳شب که از خواب بیدار شدم رفتم حیاط برم سرویس. سرویس بهداشتی آخر حیاط بود میگه داشتم میرفتم یه گربه دیدم تقریبا اندازه ی ماشین بود دستاش رو انداخته بود روی هم و لبخند زد و حین لبخند زدن گفت: سللام خیلی کشیده و با خنده الان که دارم میگم مو به تنم سیخ میشه حقیقتا عمم گفت گربه است دیگه ولش کن رفت سرویس برگشت اوند در خونه رو باز کنه پیش خودش گفت خدایا این چی بود من دیدم میگه مو به تنم سیخ شد سریع رفتم خونه خوابیدم یه سری اتفاقی هم برای من افتاد کل خانواده جمع شده بودیم و بابام به من گفت برو از آشپزخونه یه قاشق بیار کمه رفتم. آشپزخونه داخل اتاق بود رفتم اشپزخونه قاشق رو اومدم بردارم یهو یه صدای عجیبی اومد خم شدم دیدم زیر کابینت یکی هست که فقط چهره بود مشکی چشم های خیلی گنده و صورتش شبیه یه گرگ بود که انگار با ماهیتابه بزنی تو صورتش و لح شده باشه اونجوری بود حقیقتا جراعت نکردم و فرار کردم به قران اینا واقعین همین الان که دارم میگم مو به تم داره سیخ میشه ما چندتا حرفه ای اوردیم اونجا با یه دستگاه روی زمین میکشیدن و وقتی چیز عجیبی پیدا میشد دستگاه بوق میزد همه جا گرفتیم هیچی نشد تا رسیدیم به اتاق یه تیکش رسیدیم دستگاه یه جوری بوق میزد ما گفتیم الان میترکه اونجاروحدودا ۵تا۶متر کندیمو رسیدیم به یک کتاب دعا نویس اوردیم کتابو دید و گفت اینجا قبا خونه ی یک ادمی بوده که الان روحش در اینجا زندگی میکنه و دوست نداره شما اینجا باشید همین شد که مادربزرگم اون خونه رو فروخت و رفت شمال خونه گرفت. تمام چیزی که گفتم واقعی بود میخواید باور کنید میخواید نکنید ولی این حقیقته. صاحب کانال محترم این داستان خیلی زیاده و قول میدم تقریبا همشو تایپ کنم ولی فعلا در حد توانم این بود با اجازه...
🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍 | 756 |
| 12 | 📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
https://t.me/+8tuyugPgxa4xOWI0
اخرین باره میزارم⛔️ | 1 038 |
| 13 | انتخاب کردین ؟ بردارم ؟ | 1 088 |
| 14 | No text... | 1 581 |
| 15 | No text... | 528 |
| 16 | ادریس بیداره بیاید چت جواب همتونو میدم😁❤️👇
@Edriisam | 9 |
| 17 | حذف | 3 |
| 18 | اگر این متن رو داری میبینی
یه نشونهست برای آغاز مسیری جدید از زندگیت تا یاد بگیری که چطوری،خیلی سریع به موفقیت برسی! 💸✅
اگه میخوای درآمدت چندبرابر بشه 💰
اگه میخوای لایف استایل زندگیت متحول شه 💡
وارد کانال شو بهت یاد میده چطور دلاری پول در بیاری
اینجا میتونی روزانه درامد داشته باشی و سرمایتو چن برابر کنی.
لینک عضویت کانال وی ای پی✅👇👇
https://t.me/+Nvc7aCDJvXJjNWQ8
https://t.me/+Nvc7aCDJvXJjNWQ8 | 1 900 |
| 19 | داستان ترسناک : خانواده ای از آل و طایفه جن تو گرمسار ! - پیدا کردن طلسم به کمک گربه!😱❌
🎬فوبیا
🆔 @Voice_scary | داستان صوتی
🆔 @Storiscary | داستان های ترسناک | 2 599 |
| 20 | #ارسالی
سلام من امیرعلیم این داستانی که میگم واقعیه و تقریبا برای ۵ساله پیش هست اون موقع من کلا ۱۶سال سن داشتم من یه مادربزرگ دارم که قبلا توی قرچک یکی از شهر های تهران خونه داشت ولی نه یه خونه عادی خونه ای که ۳۰سال ساخت بود و به شدت سنگین اینجوری بود که ما از در حیاط وارد میشدیم انگار یه چیزی بیفته روی ما توی اون خونه کل اعضای خانواده یه چیزی دیدن عمم اخر شب میخواست بره دستشویی میگفت ساعت۲یا۳شب که از خواب بیدار شدم رفتم حیاط برم سرویس. سرویس بهداشتی آخر حیاط بود میگه داشتم میرفتم یه گربه دیدم تقریبا اندازه ی ماشین بود دستاش رو انداخته بود روی هم و لبخند زد و حین لبخند زدن گفت: سللام خیلی کشیده و با خنده الان که دارم میگم مو به تنم سیخ میشه حقیقتا عمم گفت گربه است دیگه ولش کن رفت سرویس برگشت اوند در خونه رو باز کنه پیش خودش گفت خدایا این چی بود من دیدم میگه مو به تنم سیخ شد سریع رفتم خونه خوابیدم یه سری اتفاقی هم برای من افتاد کل خانواده جمع شده بودیم و بابام به من گفت برو از آشپزخونه یه قاشق بیار کمه رفتم. آشپزخونه داخل اتاق بود رفتم اشپزخونه قاشق رو اومدم بردارم یهو یه صدای عجیبی اومد خم شدم دیدم زیر کابینت یکی هست که فقط چهره بود مشکی چشم های خیلی گنده و صورتش شبیه یه گرگ بود که انگار با ماهیتابه بزنی تو صورتش و لح شده باشه اونجوری بود حقیقتا جراعت نکردم و فرار کردم به قران اینا واقعین همین الان که دارم میگم مو به تم داره سیخ میشه ما چندتا حرفه ای اوردیم اونجا با یه دستگاه روی زمین میکشیدن و وقتی چیز عجیبی پیدا میشد دستگاه بوق میزد همه جا گرفتیم هیچی نشد تا رسیدیم به اتاق یه تیکش رسیدیم دستگاه یه جوری بوق میزد ما گفتیم الان میترکه اونجاروحدودا ۵تا۶متر کندیمو رسیدیم به یک کتاب دعا نویس اوردیم کتابو دید و گفت اینجا قبا خونه ی یک ادمی بوده که الان روحش در اینجا زندگی میکنه و دوست نداره شما اینجا باشید همین شد که مادربزرگم اون خونه رو فروخت و رفت شمال خونه گرفت. تمام چیزی که گفتم واقعی بود میخواید باور کنید میخواید نکنید ولی این حقیقته. صاحب کانال محترم این داستان خیلی زیاده و قول میدم تقریبا همشو تایپ کنم ولی فعلا در حد توانم این بود با اجازه
🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍 | 2 710 |
