en
Feedback
Алконост

Алконост

Open in Telegram

Don't let you'r dreams be dream🏆♥️

Show more
1 737
Subscribers
+524 hours
+47 days
+10630 days
Posts Archive
▪️ من آن‌قدر آدم بزرگواری نبودم که بتوانم توهین دیگران را ببخشم؛ اما با گذشت زمان، آن‌ها را فراموش می‌کردم. برای همین، کسی که فکر می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید با لبخند به او سلام می‌کنم‌، تعجب می‌کرد. بعضی‌ها این رفتار را نشانه بزرگواری من می‌دانستند و بعضی ها فکر می‌کردند شخصیت ضعیفی دارم. اما حقیقت خیلی ساده‌تر بود؛ من حتی اسم آن آدم را هم یادم رفته بود.......
سقوط - آلبر کامو
.

sticker.webp0.22 KB

photo content

. یارا! بهشتْ صحبتِ یارانِ همدم‌ست دیدارِ یارِ نامتناسب جهنّم‌ست هر دَم که در حضورِ عزیزی بَرآوَری دریاب ، کز حیاتِ جهان حاصلْ آن دَم‌ست #سعدی @Alkonosttt

photo content

. (عطرفروشِ زمین) اگر روزی چمدانِ آدمی را بستند و گفتند : «زمین دیگر جای ماندن نیست...» من، در نخستین کوچهٔ آن سیارهٔ دور و جدید دکان کوچکی باز می‌کنم؛ با تابلویی ساده : «*عطرفروشیِ زمین*» در قفسه‌هایش نه عطرِ پاریس خواهد بود، نه رایحه‌های ناشناختهٔ کهکشان... فقط چند شیشهٔ کوچک... یکی، پر از بوی خاکی که نخستین بارانِ بهار بوسیده است. یکی، پر از عطرِ چمنی که سحرگاه، قطره‌های شبنم را بر دوش می‌کشید. یکی، از بوی زعفران، برنجِ دم‌ کشیده و نانی که عطرِ گندمش از پنجرهٔ خانه‌ها در کوچه می‌پیچید. یکی، از بوی بازارهای قدیمی خشکبار، ادویه، گلاب، دارچین، هل و صدای مردمی که هنوز برای هم وقت داشتند. شیشه‌ای دیگر از شکوفه‌های اقاقیا، از یاسِ عصرهای تابستان، از عطرِ نارنج، از بوی سروهای کهنسال، از جنگلِ خیس، از دریا، از کوه و از نسیمی که نامِ وطن را آهسته در گوشِ آدم زمزمه می‌کرد. مردم از دورترین سیاره‌ها خواهند آمد... شیشه‌ها را باز می‌کنند، چشم‌ های شان را می‌بندند، لبخند می‌زنند... و ناگهان ...بی‌صدا گریه خواهند کرد. *آن‌وقت می‌فهمند خانه، فقط دیوار و سقف نبود*…… *خانه، همین بوهایی بود که بی‌ تفاوت از کنارشان گذشتیم*. پس تا هنوز زمین زیر پای ماست، باران و بهار را نفس بکشیم... عطرِ نانِ تازه را، بویِ باغ، بویِ کتاب، بویِ چایِ عصرانه، *و بیش از همه، عطرِ حضورِ آدم‌هایی را که دوستشان داریم... را قدر بدانیم*. زیرا روزی خواهد رسید که هیچ فناوری نخواهد توانست بویِ یک «امروز» را به ما بازگرداند. پس...تا هنوز فرصت هست، عمیق‌تر نفس بکشیم... بیشتر دوست بداریم... شاید بزرگ‌ترین فرصت انسان، نه فتحِ کهکشان‌ها، که نفس کشیدن در عطرِ همین زمین باشد...... .

photo content

گلچینی از بهترین کانال های تلگرامی را در این ادلیست از دست ندهید، کانال های عمومی و سرگرمی و خبری همه و همه یکجا در این لیست
گلچینی از بهترین کانال های تلگرامی را در این ادلیست از دست ندهید، کانال های عمومی و سرگرمی و خبری همه و همه یکجا در این لیست برای شما جمع شده است. با کلیک برروی لینک زیر مجموعه ای از بهترین ها را یکجا داشته باشید 👇👇👇 https://t.me/addlist/ydL3bBq3kiE4YTEx https://t.me/addlist/ydL3bBq3kiE4YTEx ➖➖➖➖➖➖➖➖ کانال های محترم بالای یک کا بدون فیک برای عضویت در این لیست میتوانید درخواست دهید ➡️ @tg_pro_iran

sticker.webp0.22 KB

photo content

. این همان آهنگی است که تابستانی عاشقانه را در رم حس میکنی انگار آهنگ قرار است یک خاطره‌ی تابستانی از رم را با موسیقی زنده کند—گرمای خیابان‌ها، غروب‌های طلایی، کافه‌ها و حس نوستالژی. .... پروانه گفت: زنده بودن کافی نیست، باید آزادی و نورِ خورشید و گُلِ کوچکی برای مصاحبت داشت...... هانس_کریستین @Alkonosttt

photo content

▪️ داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند روزی دریک مراسم هم سرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان هم سرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود… کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها  جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را  دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه هم سرایی آواز می خواندم, زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم! می توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام كى و كجا سر راه انتخاب انسان قرار بگیرند...... .

sticker.webp0.22 KB

photo content

. گفتم رفتن یعنی دلت بخواهد بمانی ولی ناچار باشی ، بهشت را ترک کنی و بعد ، از او رفتم ... #حمید_سلیمی @Alkonosttt

.
مصاحبه با یک فاحشه از اسلام آباد
یک زن پیش از فاحشگی چه مراحلی را طی می‌کند؟ برای نوشتن در این مورد، دوستی از اسلام‌آباد قرار ملاقاتی با یک فاحشه برایم ترتیب داد. من از لیاح به اسلام‌آباد سفر کردم و دوستم مرا به منطقه‌ای پرجمعیت برد. پس از گذر از کوچه‌های باریک و کم‌نور، جلوی خانه‌ای ایستادیم و در زدیم. زنی زیبا در را باز و مودبانه به ما سلام کرد، درست مثل یک فاحشه سنتی اهل لکنو. دوستم مرا همانجا گذاشت و رفت فاحشه مرا به درون برد و اشاره کرد روی مبل بنشینم. خودش هم روی مبل روبرویی نشست. از گوشه چشمم به او نگاه کردم. او به طرز خیره کننده ای زیبا بود. در حالیکه لیوانی آب به من می‌داد، گفت: «آقا دوستتان گفت شما نویسنده اید» با غروری فروتنانه پاسخ دادم: «خب... من فقط تلاش می‌کنم کلمات شکسته را کنار هم بچینم» در حالیکه مستقیم به چشمانم نگاه می‌کرد پرسید: «چرا این همه راه از لیه به اسلام‌آباد سفر کردی تا درباره یک فاحشه بنویسی؟ می‌توانستی صدها فاحشه را هم در لیه پیدا کنی» با خشم به او خیره شدم. پیشاز آنکه بتوانم پاسخی دهم، پُک بلندی از سیگارش زد و در حالیکه حلقه‌ای از دود بی‌نقص را از لب‌های زیبایش فوت می‌کرد گفت: «آقا به نظر من شما یک نویسنده‌ دست دوم هستید، یک نویسنده‌ واقعی با دقت به اتفاقات اطرافش نگاه می‌کند» سخنان او عرق بر پیشانی‌ام نشاند اما از سخنان حکیمانه و روشنگرانه‌اش شوکه شده بودم. همین‌طور که سخن می گفت، گونه‌هایش از خشم سرخ شده بود. جرعه‌ای آب نوشید و ادامه داد: «آقا در این جامعه، قاضی عدالت را می‌فروشد ولی فقط زنی که بدنش را می‌فروشد تحقیر می شود سیاستمداران وجدان خود را می‌فروشند ولی شما آنها را رهبر می‌نامید. اما تجارت بدن یک فاحشه درمانده، قلب شما را جریحه‌دار می‌کند» «پزشکان اینجا از مرگ سود می‌برند ولی شما آنرا حرفه‌ای شریف می‌نامید. وکلا و پلیس رشوه می‌گیرند و پرونده‌های ساختگی تشکیل می‌دهند، پلیس در برخوردهای ساختگی بی‌گناهان را می‌کشد، افرادی که در وفاداری به کشور سوگند یاد می‌کنند، از پشت به آن خنجر می‌زنند. قوانین زیر پا گذاشته می‌شوند تا دولت‌ها ساخته یا سرنگون شوند» «منابع و مشاغل ملت در روز روشن مصادره می‌شوند کشور از نظر اقتصادی فلج شده دولتی در درون دولت ایجاد می‌شود. کسانی که حقوق خود را مطالبه می‌کنند خائن نامیده می‌شوند رسانه‌ها روز را به شب تبدیل می‌کنند. روزنامه‌نگاران قلم‌های خود را به چند سکه می‌فروشند» «معلمان با آینده کودکان بازی می‌کنند. آموزش و پرورش اکنون فقط یک تجارت دیگر است. همه چیز از بالا تا پایین برای فروش است هر بخشی در این کشور بوی فساد می‌دهد اما فقط فاحشه منفور است، کسی که بدن خود را می‌فروشد تا آتش درون شکمش را شعله‌ورتر کند» همینطور که گوش می‌دادم، عرق از چین و چروک پیشانی‌ام جاری شد، درست مثل بارانی که از سقف چکه‌کن خانه‌ یک مرد فقیر می‌چکد. او یک دستمال کاغذی به من داد و گفت: «آقا... در جامعه‌ای که شما در آن زندگی می‌کنید وجود فاحشه چیزی جز یک نعمت نیست» به حرف‌هایش لبخند کمرنگی زدم و با خودم فکر کردم: «او فقط دارد از حرفه‌ فحشای خودش دفاع می‌کند» ادامه داد: «اگر ما فاحشه‌ها آتش این مردان گرگ‌نما را سرد نکنیم، آنها دختران بی‌گناه حوا را غارت می‌کنند، معصومیت آنها را له می‌کنند و گوشت بدنشان را می‌درند» من این همه راه را از لیّا با سوالات زیادی در ذهن آمده بودم، اما حالا همه آنها ناپدید شده بودند او همچنان صحبت می‌کرد، و من که خودم را نویسنده و روشنفکر می‌دانستم، در برابر خرد یک فاحشه زبانم بند آمده بود بلند شد، کنارم نشست و پرسید: «آقا تا حالا دیده‌اید سگی آب بنوشد؟» از این پرسش ناگهانی تعجب کردم و گفتم: «بله» او پُکی از سیگارش زد، نزدیک‌تر خم شد و گفت: «آقا... همان آدم‌های محترم این شهر که ردای قدیسی به تن دارند تا امثال شما را گول بزنند، وقتی پیش ما می‌آیند، پاهایمان را مثل سگی که آب را می‌مکد لیس می‌زنند» سپس به ساعت دیواری نگاه کرد و من آرام بلند شدم و به سمت در رفتم از پشت سر مرا صدا زد: «آقا... اگر واقعاً می‌خواهی نویسنده شوی، در مورد زنانی که بدن خود را می‌فروشند ننویس، درباره کسانی بنویس که وجدان خود را می‌فروشند. آنوقت دیگر لازم نیست از لیه به اسلام‌آباد سفر کنی» «در قلمت شجاعت پیدا کن» آیا حرف اشتباهی زد؟ او آینه‌ای دربرابر من و کل جامعه‌مان گرفت!!!........ .

photo content

══ 💚 ══ ❥ 🟢 آرامــش بــا مدیتیـشــن ❖ @aramesh_ba_meditation ⚘️⚘️

sticker.webp0.22 KB