اِشْبَکُفْسْکیِ اصل
Open in Telegram
🎭✏ علاقهمند به تضادها و تعارضات آدمها. نویسندهای برای پاسخگویی به متلکهای روزگار. یک وجودِ پرتابشده، مثل همهمان. یکی از هزاران.
Show more220
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from Kambiz Hosseini
در زندگی حس هایی هست که تجربه کردیم و می شناسیم. آدمی به سن من که می رسد، تا دیروز این باور غلط را داشت که همه حس های دنیا را تجربه کرده و دیگر می داند که چه خبر است. آدمی به سن من تا امروز اشتباه می کرد. امروز یک حس جدید کشف کردم که تا حالا احساسش نکرده بودم. هنوز اسمی برایش ندارم. اصلا نمیدانم که چی هست. فقط می دانم که چی نیست. این حس بی نام و نشان از زمانی که از شوک خبر قتل داریوش مهرجویی بیرون آمدم به وجود آمده و الان دارمش و نمیدانم کی تمام می شود. ترس نیست. غم نیست. خشم نیست. سوگ نیست. نا امیدی نیست. انتقام نیست. تردید نیست. افسردگی نیست. هیچی نیست ولی یک چیزی هست. یک چیزی هست که نمی دانم چیست. یک اتفاق جدیدی برای من افتاده که با آن آشنا نبودم. خشونت را قبل تر تجربه کردم. آن نیست. این نیست. دارم دیوانه می شوم که بدانم چیست. حس ثابتی نیست. هر یک دقیقه و چند ثانیه یک بار عوض می شود و از موومانی به موومان دیگر می رود. دنیا یک جوری عوض شده که انگار دیگر جای من نیست.
#داریوش_مهرجویی
Repost from بابک غفوریآذر | Babak Ghafooriazar
فکرهای ذهن آشفته این ساعتها
«گاو» را همراه دوست بیشتر سیاسیات خلق کنی که ده سال بعد از ساختش بنیانگذار جمهوری اسلامی تمجیدش کند اما خودت تنها ۳ سال بعد از انقلاب متوجه ماهیت ویرانگر نظام تازه حاکم شده شوی و از ایران بروی و دو سال بعدش، قبل از بسیاری دیگر از تمامیتخواهی حکومت خمینی در مجله همان دوست که حالا با هم در پاریس هستید بنویسی.
در میانه حیرت و دلشکستگی او تصمیم به بازگشت بگیری و فقط چند ماه بعد از بازگشتت خبر تلخ مرگ او را بشنوی.
در بازگشت خواهرت را که چند سالی در زندان سیاسی حکومت بوده کنارت داشته باشی در حالی که همسرش سر بر دار شده.
نمادینترین فیلم در توصیف جامعه پس از انقلاب را در بازگشت بسازی و خشم هواداران آن زمان حکومت را چنان برانگیزی که بخواهند خودشان و تو را با بمب منفجر کنند.
آشفتگی روشنفکری سرگشته از دیدن حاصل انقلاب را به تصویر بکشی و بعد اثر نمادین دیگری درباره خانه باشکوه تسخیر شدهای بسازی که این بار توقیف شود و تو سفری به عرفان کنی و هرچه بیشتر از سیاست فاصله بگیری و در «درخت گلابی» از زندگی و عشق تباه شده پای سیاست بگویی و دوباره توقیف و سانسور را با انداختن عبا بر دوش شخصیت اصلی فیلمت و اضافه کردن نام «علی» بر او بچشی. سالهای آخر خسته از عمری ردپا و تاثیر سیاست بر زندگی، فیلمهایت از آثار درخشان قبلی فاصله داشته باشد اما همچنان نامت اعتباری برای سینمای سرزمینت باشد. باوجود فاصلهگیری از سیاست اما همچنان نامت پای چند بیانیه اعتراضی دیده شود.
و آخر چنین مرگی.
سهم روشنفکر از دوران معاصر ایران.
@babakgha
معجزهی داریوش مهرجویی هم بالأخره اتفاق افتاد. قتلش با چاقو. به همراه زن زیبا و جوانش. در سن و سالی که همردههایش در سینمای جهان، بر صدر مینشینند و قدر میبینند و از این مسترکلاس به آن دانشگاه در حال انتقال تجربهاند.
@Eshbakovski
Repost from حــوســل
خدایا یه معجزه... برای منم یه معجزه بفرست. مث ابراهیم. شاید معجزه من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه. یه چرخش، یه جهش، یه اینطرفی، یه اونطرفی...
#هامون #داریوش_مهرجویی
#خسروشکیبایی [1368]
Repost from N/a
سخت است كه از هر جانبی بنبستی باشد و انسان، انسانيت خود را پاس دارد.
شاهرخ مسکوب
Repost from پاندورا
پارسال وقتی به سمت گارد توی خیابون سنگ پرت میکردم، یاد اخبار فلسطین افتادم که توی کودکی تماشا میکردم؛ جوانهای عصبانی با صورتهای پوشیده که به سمت نیروی مسلح سنگ پرت میکنن. خیابونهای خراب و دودی که منظرهی دوردست رو تار و مخدوش کرده. اونجا بود که یک چشمه از زندگی در سرزمین اشغالی رو لمس کردم؛ جایی که غاصبین، زندانی بودنت رو با شدت بهت یادآوری میکنن. فکر کردم ما میتونیم با کسانی که سالهاست دارن زیر چکمهی جلادهای فاشیست کودککش زندگی میکنن همذاتپنداری کنیم. اما اشتباه میکردم. ضدیت با آخوند همه چیز رو به مرحلهی جنونآمیزی کشونده. در شرایط نفرت و انفعال همزمان، انتقام به هر طریق و شدتی میتونه ذرهای هم که شده تسکیندهنده باشه. آدمها فکر میکنن مثل طرفداری در فوتبال، باید تیمی رو انتخاب کنن و فارغ از نتیجه، فقط سعی کنن بلندتر از دیگری توی شیپورشون فوت کنن. خون تازهریختهشدهی حریف مجنونشون میکنه و براشون مهم نیست که چندتا کودک زیر تاخت اسبهای گلادیاتورها له میشن. حتا براشون ذرهای اهمیت نداره که برای کی هلهله سر میدن. تنها چیزی که بهش اهمیت میدن چهرهی شکستخورده و مغموم حریفشونه. آدمی که آرمانهاش در مبارزه، فقط در ضدیت با حریف تعریف میشه، دیر یا زود خودش هم در همون کثافت غرق خواهد شد.
Repost from مدرسه مهرآیین (مصطفی مهرآیین)
ماست و سکوت یعنی خشونت و مرگ، چه مرگ مهسا،چه مرگ زن و مرد فلسطینی، چه مرگ زن و مرد اسرائیلی.
http://t.me/mostafamehraeen
Repost from مدرسه مهرآیین (مصطفی مهرآیین)
درباره آرمیتا، فلسطین، اسرائیل:وقتی زبان یکدست،زندگی را می کشد
۱.با وجود همه نقدهای موجود،این یک گزاره ساده و بنیادی در فلسفه،روانکاوی و علوم اجتماعی امروز است که ما گرفتار در زبان و ایدئولوژی و گفتارهای حاکم بر خود هستیم و امکان دسترسی به واقعیت بیرونی جهان و حقیقت جز در زبان برای ما ممکن نیست.ما به میزان دانش زبانی خود انسانیم؛ ما به میزان دانش واژگانی خود و توان خود در فهم تاریخ معانی واژه ها انسانیم و می کوشیم به مثابه منی که در زبان بر خود آشکار می کنیم زندگی کنیم.ما گرفتار در تاریخ، خاطرات، نمادها، اسطوره ها، خرافات و داستانهایی هستیم که در درون ذهن ما گذر کرده اند و ما را شکل می بخشند و دنیای فکری و عملی و احساسی ما را شکل می بخشند.بنابراین، ما زندانی و برده زبانی هستیم که در آن گرفتاریم.دو چیز می توانند در این زندان را باز کنند و تا حدودی ما را از بردگی زبانی نجات دهند: الف.خود زبان و وجود فضای گفتگویی و درگیر شدن زبان با زبان یا معنا با معنا و ب. قرار گرفتن در موقعیت مختلف اجتماعی که چیزی به دامنه زبانی و معنایی ما اضافه می کنند یا از آن می کاهند و دنیای زبانی و معنایی ما را دچار اختلال می کنند و گرنه زندگی در بند زبان قفل می شود و تکرار یک دنیای زبانی آن را تبدیل به " حقیقت" می کند.
۲.بزرگترین آفت جوامع انسانی امروزی، خصوصا جامعه ای همچون جامعه ما، گرایش آن ها به یکدست کردن زبان و در نتیجه زندگی گرفتار در زبان است.در نظام های دمکراتیک وجود فضای بینامتنی و گفتگو که تجلی آن را می توان در وجود محیط های علمی و مطبوعات و رسانه های آزاد دید، تا حدودی یکدستی زبان را از بین میبرد و این جوامع را تبدیل به جوامع اخلاقی و میانه رو می سازد.اما در فضاهای بسته اجتماعی و ضعیف چون جامعه ما انسانها میل عجیبی به تکرار دانسته های زبانی محدود خود پیدا می کنند و تبدیل به انسانهایی متعصب و خشن می شوند.باید جهان زبانی پراکنده و چند لایه را تجربه کرد و گرنه حیوان شدن انسان چیزی همتراز با یکدست شدن فضای زبانی یک جامعه است.ما البته به لطف تاریخ خود که هم به لحاظ قومی و زبانی و هم به لحاظ فرهنگی گرفتار در لایه های متفاوت معنا هست، تاکنون تا حدودی از استبداد ذهنی رهایی یافته ایم، اگرچه نظام های سیاسی حاکم بر جامعه ما در صد سال گذشته همواره سعی در یکدست کردن جامعه داشته اند.
۳.در جامعه ما یکی از مهمترین قلمروهای زندگی اجتماعی که قدرت در خصوص آن به جامعه اجازه ظهور چند لایگی معنایی و زبانی نمی دهد قلمرو "زنان" است.البته که در طول زمان، ادبیات و تحولات اجتماعی گسست آفرین توانسته اند درک ما از زن را از ضعیفه و منزل و متعلقه در دوران قاجار به مادام در دوران پهلوی و به زن انقلابی در دوران انقلاب و به زن طبقه متوسط و دارای حقوق در سال های اخیر تغییر دهند و زنان ما از فهم متفاوتی از خود برخوردار شده اند.اما قدرت تمایل به شنیدن این صداها ندارد و گسترش آن ها در جامعه را مخالف با منافع خود می داند.در سوی دیگر،البته فهم ما از مرد در طول این تاریخ صد ساله چندان تغییر نیافته و مرد،با اندکی تغییرات، در ظاهر همان موجود سفت و سخت غیرتی مالک و صاحب ملک و مالک باقی مانده است.اگر صداهای متفاوت در خصوص وجود ذهنی،بدنی و عاطفی زن و مرد در جامعه گسترش نیابند،آنگاه نبرد نبردی است میان پاکی و ناپاکی،میان عفت و فاحشگی و میان لذت و ایمان و این نبرد است که انسان می کشد و انسان می درد.همه این خشونت حاصل ذهن بسته ای است که خود حاصل دانش اندک زبانی و ادبی است.اینجاست که باید گفت انقلاب واقعی انقلابی ست حاصل خواندن ادبیات و کتاب و افزودن بر دامنه دانش زبانی که فهم ما از خود،تن و احساس را چند لایه و متواضع می سازد.آرمیتا و مهسا و امثال این زنان نه قربانی خشونت ظاهری که قربانی ضعف فضای عمومی و بیسوادی مردم ما حتی پدران و مادران این عزیزان هستند.تا زبان به عنوان مهمترین فضای گفتمانی و مدنی عمومی فعال نشود زندگی ما همان است که هست.استبداد چیزی جز جلوگیری از وقوع رخداد پویایی زبانی توسط قدرت نیست اگرچه به زبان باختین بازنده نهایی در نهایت قدرت است
۴.جنگ، چه جنگ فلسطین و اسرائیل، و چه هر جنگ دیگر نیز چیزی جز دعوای زبانی نیست که به شلیک موشک ها و گلوله ها و کشتن انسانها منجر می شود.انسان بی زبان، چیزی جز خشونت خلق نمی کند به خصوص در جهانی که پول و قدرت را جایگزین قدرت اخلاقی زبان ساخته است.زبان بزرگترین توان اخلاقی انسان و بزرگترین شیطان زندگی انسان است: اگر سخن گفتن انسان ها در قالب حداقل چند نظام معرفتی مختلف ممکن شود انسان انسان است، در غیر اینصورت تک صدایی در هر قلمرویی از زندگی خشونت می آفریند و انسان و جهان را نابود می کند.به زبان آگامبن ما موجوداتی با دو توان گفتن و ناگفتن هستیم: گفتن برای زیستن و ناگفتن برای از نو آغاز کردن و ایجاد انقلاب.اما قدرت در پی ساکت کردن
Repost from Vahid Online وحید آنلاین
تحقیقات بسیار قابل توجه «آوند فردی» بعد از بررسی ویدیوها و گزارشهای منتشر شده درباره #آرمیتا_گراوند
در توییتر نوشته:
بعد از یک هفته... یافتم!
(من اینطوری فکر میکنم...)
ویدیوی با کیفیتتر رو در یوتیوب گذاشتم: youtube
لطفا در اینستاگرام هم به اشتراک بذارید تا دیده بشه: instagram
تو هر پلتفرم دیگهای به هر زبان دیگهای هم خواستید بذارید، ولی لطفا کات نکنید.
AvandFardi
📡 @VahidOnline
Repost from N/a
تا حالا روی زمینی راه رفتی که میدونی کسی اونجا کشته شده؟ من تو یک سال گذشته بارها این کار رو کردم، و امروز هم درست توی سالگرد این قتل گذرم به اونجا افتاد.
عضلات جفت پاهام از زانو به پایین قفل شده بودن، چون دیروز بعد از زلزله برای نجات زندگیم از طبقه دهم با توام قوا فرار کرده بودم. حالا قدمهام سنگینتر از همیشه بود و من خودم رو آماده میکردم که پاهام رو بکشونم تا اونجا، از مترو پیاده شدم و به این فکر کردم چه موزیکی مناسب تجربه اون لحظه است.
خیلی آروم خودم رو بردم تا پایین پلهها، تصور میکردم راه رفتن کسی که تیر خورده و جونش رو برداشته و برای نجات زندگیش خودش رو تا این پایین میکشونه چقدر سنگینه. یه نگاه به دور و بر کردم، خلوت بود، آهنگ «برای...» رو پلی کردم و شروع کردم به قدم زدن.
یه کافی شاپ، دو فروشگاه کتاب زبان، یک صنایع دستی فروشی، یه مغازه متروک و یک کتاب فروشی ارزشی دراندشت که دو نفر پشت شیشهاش داشتن نماز میخوندن. یک کارتن خواب یه گوشه توی تاریکی چپیده بود. یک مرد موزیک گوش میداد و یک کارگر تکیه داده بود به جایی. دختری با مقنعه انداخته، از کارگر آدرس پرسید. فضا رخوتبار بود.
به نردههای فلزی نزدیک شدم، همون جا که ویدیوها، تن بی جون بچه رو نشون میدادن.
دنبال اسمش که با ماژیک روی صفحه فلزی اون پشت نوشته شده بود گشتم، در کمال تعجب سرجاش بود، کسی روی همون میلهها یک چسب کاغذی چسبونده بود که روش نوشته بود: «ابوالفضل آدینه زاده». به وجد اومدم.
رفتم اونطرفتر و به تابلو نقشه مشهد خیره شدم، به آدمی که یکسال پیش زنده بود و همه اینها جزئی از روزمرهاش بودن فکر کردم، یک قطار از بالای سرم رد شد؛ وقتش بود و اشک ریختم.
سوگواری خصوصی به پایان رسیده بود، با صورت اشکی به رهگذرها خیره شدم و از پلهها بالا رفتم.
@sandmandream
کوتاه دربارهی بازی جدید جمهوری اسلامی (سفیدشویی موقت با بولدکردن مسئلهی مهاجران افغان)
جهان امروز عجیب و پیچیده است و مدام پیچیدهتر هم میشود. بازی را راه میاندازند و ما که تمام وجودمان علیهشانست هم ناخواسته سربازشان میشویم. رگ ناسیونالیسیتی بلاهتوار عدهی نهچندان قلیلی باد میکند که افغانها زیاد شدهاند و اینها نفوذیهای طالباناند و حق همهی ما را میخورند و چنین و چنان و دیگرانی هم میگویند نفرتپراکنی نکنیم و در پی تولید عشق هستند، اما در نهایت همگی داریم به پروژهی احتمالی جمهوری اسلامی دامن میزنیم. فکر میکنم هدف همینست که این روزها در وب فارسی (عمدتاً در توییتر و اینستاگرام) و بعدتر هم در تاکسی و کوچه و خیابان، پیوسته له و علیه مهاجران بیپناه و عزیز افغان حرف زده شود تا یک سفیدشویی موقتی رخ دهد. مدتهاست دیگر سفیدشوییهای جمهوری اسلامی برای پاکشدن ذهن مردم از جنایاتش نیست؛ بلکه در راستای گریزی موقتست که هرکدام هم عمر مفید خودشان را دارند. مثلا یکیاش همان حمله به شاهچراغ در میانهی اوج اعتراضات خونین پارسال بود که ظاهراً همه علیهاش گفتیم و همهچیز برای امثال ما اظهرمنالشمس بود، اما در واقع جمهوری اسلامی بهرهی لازمش را از آن ماجرا بُرد و ورق را با حیلهگری روسیواری که در این سالها خوب آموخته، به نفع خودش برگرداند. تنها راهی که به ذهنم میرسد اینست که ما تا جایی که میتوانیم از گفتوگوی پیوسته دربارهی مهاجران افغان چه له و چه علیهشان پرهیز کنیم. در زندگی و رفتارهای فردی انسانگرا و علیه نژادپرستی باشیم و در معاشرتهایمان نیز آنجا که صحبتشبه میان میآید از معایب ویرانگر نژادپرستی بگوییم و مثالهای تاریخی فراوانش را خوب بخوانیم تا به وقتش خوب هم به یاد جمع بیاوریم (مثلاً ماجرای هیتلر موجود در درون اکثریت مردم آلمانِ آن زمان و و مهاجران یهودی و...).
@Eshbakovski
Repost from اعلام وضعیت سقوط جمهوری اسلامی
به امید روزی که با کلمه (خوشبختانه) و فعل مثبت آخرین پست چنل رو بزنم
گدار میگه آدما همیشه دوست دارن یه جورِ کلیشهای به دنیای نمایش نگاه کنن. اینجوری که حتماً باید توی تراژدی چاقو کشید و گریه کرد وَ توی کمدی هم باید از پشت به مردم لگد زد یا مثلاً از روی پوست موز ردشون کرد که تالاپی بیفتن زمین و هِرهِر بهشون بخندیم. در حالی که واقعیت چیز دیگهایه. هیچ دلیلی وجود نداره وقتی کسی یه لگد به پشتش خورده، سه دقیقهی بعد یه چاقو نصیبش نشه.
@Eshbakovski
