اِشْبَکُفْسْکیِ اصل
Open in Telegram
🎭✏ علاقهمند به تضادها و تعارضات آدمها. نویسندهای برای پاسخگویی به متلکهای روزگار. یک وجودِ پرتابشده، مثل همهمان. یکی از هزاران.
Show more220
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
حوالی عصر حسینامین و برف با هم آمدند. برفِ نرمِ رقصانی که ناز داشت و تاب غارت زمین نمیآورد و به تأنی سینه به خاک میداد و ننشسته آب میشد چون که زمین نفس کشیده بود و برف را نمیپذیرفت و از برفاب، مه رقیقی به جا میماند که به هوا میپیچید و قاطی چرک و دود شهر میشد.
[فیل در تاریکی | قاسم هاشمینژاد]
@Eshbakovski
Repost from N/a
خاطرم نیست توی کدوم کتاب این تمرین رو خوندم ولی یک صفحه برمیداری و توش ۲۰ تا کلمه مینویسی که خودت رو با اونها توصیف میکنی. توی مرحله بعد باید ۵ تا از اینها رو کم کنی که بهنظرت کمتر تعریفِ تو هستند. انقدر این کار رو ادامه میدی تا میرسی به ۱ یا ۲ کلمه که بهنظرت هرچیزی تعریف تو نباشه اینها هستند. برای من اون کلمات همیشه «مکاشفهگر» یا «نویسنده» بودند.
هربار در مواجهه با این تمرین فکر میکنم پس «زن» بودن کجاست؟ فکر میکنم برای من به عنوان یک زن ایرانی ( نمیگم ما چون من جای همه زنان نیستم) خیلی «زن» مفهوم مهمیه. یعنی اگر «مرد» بودم انقدر مهم نبود، یا اقلاً در بین اون ۲۰ کلمه انقدر برام کلمه مهمی نمیشد. از لحظهای که جنینی که منِ زن باشم در شکم مادرم شکل میگیرم دعوت که نه، بلکه محکوم به مبارزه میشم. این «مبارز» بودن چون ناخواسته با «زن» دستکم در این جغرافیا رابطه تنگاتنگ داره دیگه فقط یک جنسیت نیست. از وقتی به دنیا میآی بدل میشی به کسی که باید از لحظهای که آگاه میشه که زنه، مبارزه رو علیه هرچی ناآگاهی و ستیز با آزادیشه شروع کنه. این بار دیگه در مواجهه با این تمرین از خودم نمیپرسم چرا «زن» انقدر تعریف مهمی در شخصیت منه و جزو کلمات غیرقابلحذفتری قرار میگیره. من زنم و این خیلی بزرگتر از یک جنسیت و آلت لای پاهامه. من زنم و این شکلی از یک مبارزه دائمی، حتی بعد از مرگمه.
Repost from مدرسه مهرآیین (مصطفی مهرآیین)
توتالیتاریسم یعنی وانهادن قدرت ادراک،قدرت روایت پردازی و قدرت تفسیر
۱.تا سخن از قدرت روایت پردازی و قصه گویی گفته می شود،عده ای فریاد بر می آورند که روایت را به جای واقعیت نشاندن نشانه بدفهمی استبداد است و به جای روایت ها باید به سمت واقعیت ها رفت.اشتباه نکنید: واقعیتی بیرون از زبان و ادراک و قصه ورزی وجود ندارد.اگر چه خود زبان ورزی و قصه ورزی ما در جهان و در میان واقعیت ها ممکن می شود،اما این جهان پیشاپیش در زبان و ادراک ممکن شده است.این هنر زندگی و سیاست توتالیتر است که به تو بگوید تو در واقعیت هایی مثل فقر و سرکوب گرفتاری و باید فقر را تحمل کنی و گرنه گرفتار فقر بیشتر می شوی.این دروغی بزرگ است: تو آنگاه فقر را می پذیری که تفسیر و ادراک و قصه تو از فقر تحمل و رنج کشیدن باشد و گرنه به همان میزان که مفسر موقعیت خود شوی، موقعیت تو معنای دیگر می یابد و مستبد در سیاست خود شکست می خورد: خودکشی کنید،مبارزه کنید اما نشان دهید که مفسرید.توتالیتاریسم یعنی تحمیل این ایده بر تو که مفسر نباش،ادراک نورز،قصه نگو و به انسان فاقد زبان یا حیوان تحمل کننده سقوط کن.تا تفسیر و زبان و قصه گویی است،استبداد ناممکن است.
۲.آنکه به دختری بیگناه تجاوز می کند و او را با ضربه های متعدد جسم سخت می کشد، ناتوان در تفسیر و ادراک و فهم رنج انسان به حیوان تنزل یافته است.آیشمن های تاریخ همان هایی هستند که ناتوان از فکر کردن و قصه پردازی از رنج انسان تنها به منافع و موقعیت حیوانی خود می اندیشند.تفسیر کنید،قصه بگویید،تا مستبد بداند که مبارزه با انسان های قصه گو ناممکن است: قصه گویی یعنی انحلال استبداد.
http://t.me/mostafamehraeen
«شب، داخلی، دیوار» وحید جلیلوند آخرین فیلم مهم جریان رسمی سینمای ایران ج.ا است. سینمای ج.ا مدتهاست (و به ویژه بعد از قیام مهسا) مرده است و این فیلم تکاندهنده گویی سنگ قبر این سینمای ۴۴سالهست. یک گوزنهای تازه و مماس با زمانه که اتفاقا مثل همان گوزنهای کیمیایی خطوطی از آینده را ترسیم میکند. بعد از این فیلم و بعد از قیام مهسا دیگر نمیشود سینمای رسمی را دنبال کرد. اصلاً چیزی باقی نمانده. این فیلم در کشاکش آن روزهای ویرانکننده (قتل مهسا) در ونیز به نمایش درآمد و خوب یادم هست که چه سر و صدایی به پا کرد. گفتمان غیاب فیلم از سخنان آن زمان خود جلیلوند در جشنواره، ۱۰۰ پله جلوترست.
جلیلوند حرف بسیار بسیار مهمی را در این فیلم مطرح میکند و حالا بعد از گذر یک سال از آن التهابات اجتماعی میتوانیم در این پساآخرالزمانی که گیر افتادهایم، محتوای این فیلم را بهتر درک کنیم. سکانس پایانی فیلم، آیندهنگری تأملبرانگیز و هولناکی را مطرح میکند.
شکل روایی فیلم تا حدی به «شاتر آیلند» اسکورسیزی و اسپشیال اپیزود سریال بلک میرور (کریسمس سفید) و البته سکانسپلانهای طولانی و روایتهای تودرتوی شهرام مکری و تکرار سکانسها از povهای مختلفش، تنه میزند. البته این گمان من است و برای تداعیکننده ی این آثار است. اما هر چه که هست در نهایت «شب، داخلی، دیوار» لحن و زبان منحصربهفرد خودش را پیدا کرده و یک سر و گردن از دو فیلم قبلی خود جلیلوند بالاترست.
فیلم را خیلی دوست داشتم، ولی در عین حال نفسم را هم تنگ کرده. شگفتزدهام و در عین حال ترسیدهام. فیلم ترسناکست؛ خصوصاً بعد از اینکه آن ترومای دستهجمعی (کشتار و خشونتهای ۱۴۰۱) را دیده باشی و توانسته باشی عجالتاً زنده بمانی. این اثر یادآور اسارت دستهجمعی ما و همسرنوشتبودنمانست. راه نجاتی از بیرون در کار نیست. همه چیز از درون تهی میشود. وجدان بر وظیفه غلبه خواهد کرد و طومار آیشمنها به هم پیچیده خواهد شد.
@Eshbakovski
Repost from N/a
همهچیز مواد داستانه.
برای من درد خودم داستانه، درد تو داستانه، درد یه ملت هم داستانه.
وقتی از بیرون به جهان نگاه میکنم هیچ چیزی جز خیال نیست و این آرومم میکنه. این که ما یک جایی با چیزی شبیه به «یکی بود یکی نبود» یا «روزی روزگاری» شروع شدیم و با تککلمهی «پایان» هم تموم میشیم.
اینطوری که نگاهش میکنم، همه دردها بیمعناست و فقط زیبایی محضه.
Repost from N/a
«اُمید در این معنای عمیق و قدرتمند مترادف با این نیست که وقتی اوضاع بابِ میلمان است از وضعیت لذت ببریم؛ به معنای سرمایهگذاری در اموری نیست که معلوم است خیلی زود به ثمر میرسد؛ امید، توانایی تلاش برای موفقیت است. بیتردید امید به معنای خوشبینی نیست. امید، باور به این نیست که اتفاق خوبی رخ خواهد داد. بلکه اطمینان از این است که فارغ از هر نتیجهای، اتفاقی معنادار در حال وقوع است. مهمتر از همه اینکه این نوع امید است که به ما قدرت میدهد که زندگی کنیم و همواره چیزهای جدیدی را بیازماییم، حتی وقتی اوضاع مثل این لحظه و اینجا، بیاندازه ناامیدکننده به نظر میرسد.»
[واتسلاف هاول، ترجمهی فرناز سیفی]
رشد دونده از غلبهاش بر توان همیشگی سفیدرانهایش شروع میشود؛ آنجا که آستانهی دردش را کمی به جلوتر میراند.
رشد آدمیزاد در آدمیت هم از عشقورزی به دیگری. عشق زمینی. فدای بخشی از تو برای دیگری. خودت را در رشد دیگری دیدن. تقسیم معنای زندگیات با دیگری و حلشدنت در معنای آن دیگری و ورود بخشی از آن دیگری به معنای زندگیات. یا به بیانی دیگر همهاش دربارهی عبور از ایدهآل فردیتت است و همهی اینها قرارست در عین احترام به فردیتت انجام شود.
@Eshbakovski
«هر ابلهی ممکن است از پس یک بحران برآید، [اما] این زندگی روزمرهست که ما را از پا خواهد انداخت.»
#آنتوان_چخوف
@Eshbakovski
زودتر از موعدم به شبکههای اجتماعی و فضای دیجیتال برگشتم. چون انسان، چیزی نیست جز روایتهایش و روایتها در ارتباط با دیگری شکل مییابند.
مدتیست کمتر غر میزنم، بیشتر کار میکنم و بیشتر عشق میورزم به آدمهایی.
آینده سیاه نیست. اصلاً رنگ خاصی ندارد. آینده آینده است.
در مجموع درگیر امیدی بنیادین هستم چون مفهوم «زندگی» در وضعیت کلان جامعه عمده شده و «ایدهها» رنگ باختهاند یا دست در حال رنگباختند.
گفته بودم ابراهیم رئیسی آخرین رئیس جمهور ج.ا است. همچنان هم به همین گزاره اطمینان دارم و البته که این مشخصاً به معنی نابودی ج.ا نیست، اما تضمینی بر استحالهیافتنش چرا که نه، حتما هست. و از طرف دیگر در عین حال مطمئنم حالا حالاها جنگی هم در کار نخواهد، اما واضحست که ثانیه به ثانیه تنمان بیارزشتر و به اصطلاح فقیرتر میشویم.
باقی فدایتان.
@Eshbakovski
همهجا، در هر واقعیت در دسترس و در هر هستنده، یافتنِ قربانگاه و جای جراحت ضروریست.
هر هستنده تنها در آن نقطه که از پا در میآید متأثر میشود: یک زن در زیر لباسش، یک خدا در گلوی حیوان قربانی.
کسی که از انزوای خودخواهانهاش نفرت دارد، خواهانِ از بین رفتنِ خود در خلسه است تا «گلو»ی پهنهی آسمان را بگیرد: چون باید خون بدهد و ضجه بزند. زنی به ناگاه عریان شده گسترهای از لذتها را میگشاید. (وقتی محجوبانه لباس به تن دارد، هیچ چیز را مختل نمیکند.) بدین ترتیب پهنهی بیکران پاره میشود، و دریده، در برابر روح مسروری گشوده میگردد که خود را در آن از دست میدهد، به همان شکلی که بدن در آن برهنگی، که خود را به آن عرضه میکند.
اگر وهم کمال نه در انتزاع و تمامیتش، یا در بازنمایی خدا، بلکه به نحوی انسانیتر، در حضور زنی نیمهبرهنه عرضه شده، آنگاه حیوانیت درون زن دوباره مرئی میشود و دیدنش ناکاملیام را به من تحویل میدهد. تا آنجا که وجودها کامل و تمامعیار پدیدار شوند، مجزا و محصور در خود میمانند. وجودها تنها با جراحت ناکاملی هستی در خودشان گشوده می شوند. از آنجا که میتوان از ناکاملی، برهنگی حیوانی، و جراحت حرف زد، هستندههای بیشمار و مجزا با هم ارتباط میگیرند و در همین ارتباط با یکدیگر با از دست دادن خود جان میگیرند.
#ژرژ_باتای
@Eshbakovski
احساس درختی را دارم
که در مسیر کارخانهی چوببُری قرار گرفته است...
#غلامرضا_بروسان
@Eshbakovski
محمد قبادلو را کشتند. این تصویر پدرش است که از این به بعد باید داغ فرزند بر دوش، حسرت آیندهی فرزندش را که در صبح امروز متوقف شد، بخورد. جوانی دیگر مُرد. رازی دیگر. قصهای دیگر. عشقی نشکفت.
دستگاه عریض و طویل قتل و نابودی، مدام هیمنهی دهشتناکش را به ما یادآوری میکند. با قربانیکردنی تازه و درآوردن جگر و مغز جوانی دیگر برای خدایان خشن، دروغگو و خونخوارش. ماه پشت ابر نمیماند؟ میماند.
پارسال میگفتیم نباید غمگین بود چرا که هنگامهی خشم است. این روزها ولی سِرشدهتر از این حرفهاییم. من از اخبار فرار میکنم و آنها به دنبالم میدوند. چیست این ایرانیت؟
زندگی کنیم. عاشق شویم. برقصیم. مست شویم. همین. من چیز بیشتری بلد نیستم. جنگیدن با این اژدهای هفتسرِ تا دندان مسلح در توان ما نیست. باید زمین بلرزد و زمان به نفع ما گام بردارد. باید اسطورهای از دل تاریخ بیاید و این حق زندگیِ نکردهی ما را از این مرگپرستان آدمکش پس بگیرد.
@Eshbakovski
Repost from دیدهبان
کسی انقلابیون ۵۷ را مجبور نکرده بود که آن حرفها را بزنند. نه شریعتی، نه بازرگان، نه روحانیون، نه مجاهدین خلق، نه چریکهای فدایی خلق. همه آنها از روی اختیار آنها را گفتند. شاملو موظف نبود که در مورد فردوسی اظهار نظر کند. اما کرد. مساله ماقبل خوب و بد است آن گزارهها غلط بودند
جمعیتی که به زورِ کتک هم یک کتاب نمیخواندند و پژوهش را نمیشناختند شروع به دُرافشانی کردند. آنها که خصم مدرنیته بودند و افسونزده بدون کوچکترین ارتباطی به دوران روشنگری خود را روشنفکر خواندند. برای پیروانشان که عمدتا از مدرنیته خشمگین و غمزده بودند همینها عالی بودند
تصورشان از آزادی ماقبل مدرن بود. مدام از "آزادی حقیقی" صحبت میکردند. پسوند حقیقی یعنی همین سرکوب و بگیر و ببند. عمده حرفهایشان خیلی فرقی با همین کارگزاران کابینه رییسی ندارد: اجبارِ حجاب آزادی حقیقی است. برای محافظت است. در عوض امپریالیسم بیرون میرود
وقتی همه چیز را تصاحب کردند روی منبع رانت نشستند. جدا از پول نفت که آن را ارث پدری خود میدانستند به خود شان نویسندگی و استادی هدیه کردند. دیگران را تصفیه کردند تا تنها خود باشند. اما چون حکومت قانون نمیدانستند به جان یکدیگر نیز افتادند. با یکدیگر هم خشنترین رفتار را کردند
سرکوبی که از آن مینالیدند یک درصد از اعدام و تروری نشد که به خودشان روا داشتند. همدیگر را هتک حرمت کردند، اعتقادات و دنیای مردم را به یغما بردند. چون اداره کشور نمیدانستند و فرق دولت را با بقالی نمیفهمیدند شکستهای پیدرپی خوردند.
از پی این شکستها مدام یکدیگر را متهم کردند و جهان را. جهان نمیخواست این یگانههای فرود آمده بر این سرزمین الگوی خود را ارائه دهند. الگوهایی که همیشه اولین در جهان بود. خیال میکردند هر حرف نویی مترقی است. حالا که بساط ترقی ادامه دارد مدام ترقی کنیم
وقتی همهچیز از بین رفت و همه چیز بیاعتبار شد وقتی نه دانشگاه اعتباری داشت و نه هیچ نهاد دیگری، وقتی کشور در انبوه ورشکستگیهای امنیتی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی فرو رفت احساس کردند که باید طلبکارتر باشند. وقتی میتوانند آن همه چرند بیمعنی تولید کنند چرا نباشند؟
اکنون پایان این نمایش کمدی_تراژدی است. با داد و هوار میگویند چرا میخواهید ماشینی که به سمت دره میرود نرود؟ چرا نابودی بد است؟ بگذارید ایران را نابود کنیم. ایران فاشیستی است. هنوز همانند: مرگدوست و شیفته نابودی. تنها صمد به مدرسه رفته است و لباس پوشیده
