|دیوژن|
Open in Telegram
-دیوژن، زاویه برعکس کلمات( با لحن TDH تصویر دنیای هنر بخون! ) ناشناس است: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1032616-aOdQ1rl
Show moreIran322 407The category is not specified
517
Subscribers
-124 hours
-27 days
-1430 days
Posts Archive
517
بچهها من از تعداد فورواردها میفهمم پستی رو دوست داشتید یا نه، جدیدا کلا دوست ندارید دیگه، نه؟😭😂
517
کاش نقاشی خوبی بودم. کاش زمانی که تمام دوری تو رعشه میشود و به جانم میافتد میتوانستم چیزی را به تصویر بکشم. کاش میتوانستم نوازندهی خوبی باشم. کاش زمانی که تمام دوری تو آنقدر دلم را تنگ میکند که برای قلبم جایی نمیماند، با ساز صدای تپشهای قلبم را خاموش میکردم. کاش مجسمهساز خوبی بودم. کاش زمانی که دستانم میلرزید و دستانت دور بودند تا آنها را آرام کنند، میتوانستم لرزششان را در مجسمهها پنهان کنم. کاش رقاص خوبی بودم. کاش زمانی که زمان از حرکت میایستد و مکان چون قبر تنگ میشود، میتوانستم با رقص مکان و زمان را فراموش کنم. کاش خطاط خوبی بودم کاش زمانی که تمام نوشتههای زندگیمان در هم پیچیده و ناتراز میگشت، میتوانستم نوشتهها را زیبا کنم. کاش بازیگر خوبی بودم. کاش زمانی که خط داستانمان سیاه میگشت، میتوانستم در داستانی دیگر فراموشمان کنم. کاش عکاس خوبی بودم. کاش زمانی که قاب زندگیام تماما لجنزار است و خشم، میتوانستم از دستهای در هم گره خورده عکس بگیرم. دست کم کاش نویسندهی خوبی بودم. کاش میتوانستم تمام اتمسفر خفه کنندهی جهان در نبودت را به خوبی بنویسم.
اما اکنون نه هنر خوبی دارم برای ابراز
و نه منِ خوبی دارم برای وجود
تکهای خاکستری رنگم که هرکجا میرود خودش بر دوشش سنگین است.
تکهای خاکستری که اکنون در پس تمام آیینهها دنبال تو میگردد و در پی تمام نامهها میخواهد تو را مقصد بگذارد.
517
برام مهم نبود .
انقدر برام مهم نبود که حواسم نبود آب ریخت رو لباسم یا بنزین.
انقدر برام مهم نبود که حواسم نبود فندک رو روشن کردم.
انقدر برام مهم نبود که حواسم نبود نباید بدوئم.
انقدر برام مهم نبود که حواسم نبود کِی سوختم.
517
اتفاقات و احساسات از یک حدی به بعد که میشن حقیقتا نوشتنشون برام غیر ممکن میشه با اینکه شدیدا نیازش دارم.
517
غم وزن داره.
آدم غمگین هزار کیلوئه.
آدم غمگینی که غمهاشو ندیده میگیره هم هزار کیلوئه. غم هیچوقت ولت نمیکنه. حتی اگه بندازیش پشت گوشت که هروقت پشت گوشت رو دیدی غمها رو هم ببینی بازم زمین گیرت میکنه. باز تو رگهات میچرخه میچرخه میاد رو قلبت میشینه. میاد میچرخه میچرخه گلوت رو میگیره. آدم غمگین نفس کشیدن براش سخته. آدم غمگینی که فراموش کرده غمگینه حتی یادش نمیاد نیاز به اسپری آسم داره. آدم غمگینی که همیشه غمهاشو قایم کرده حتی وقتی نفسش بالا نیومده روش رو برگردونده تا کسی نفس نفس زدنش رو نبینه. غم آدم رو هزار کیلو میکنه. فرقی نداره کجا باشی، همیشه باهاته. گاهی رو یک صندلی وسط کتاب فروشی، گاهی وسط مترو، گاهی وقتی داری داری حاضر میشی بری بیرون و گاهی حتی وقتی چسبیدی به پریز شارژرت حس میکنی داری خفه میشی. مجبوری روت رو برگردونی تا کسی نبینه داری نفس نفس میزنی. مجبوری از آیینه رو برگردونی تا یادت نیاد حتی اسپری آسم هم نداری. تویی و هزار کیلو وزن که تو قلبت و گلوت سنگینی میکنه.
