fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

|دیوژن|

|دیوژن|

رفتن به کانال در Telegram

روبیکا چنل ندارم. -دیوژن، اما نه کلبی. زاویه برعکس کلمات ‌ • برای تبادل دایرکت بدید. ‌ https://t.me/diogentext/3

نمایش بیشتر
إيران170 365دسته بندی مشخص نشده است
529
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
شب‌ها من به خواب..

خواب و بیداری هم به آرامش التماس می‌کنیم.

روزها خواب به من التماس می‌کنه و شب‌ها من به خواب.

او_و_دوستانش_he_and_his_friends_–_امکان_The_Possibility.mp310.88 MB

نفسم تنگه. خیلی تنگ. تنگ ظریفیم هست. با هر ضربه می‌شکنه. از کی اینجوری شد؟ یادم نمیاد. چرا خوب یادم میاد. بعدش قرص‌ها خوابم کردن. چقدر دیگه قرص بخورم؟ آخرین سنگر هم بمبارون شده. درست مثل جلوی خونمون. دوباره ساختنش. من چرا ساخته نشدم؟ هنوز بمبارونم. نفسم تنگه و حتی یک ماهی هم توش نیست. امشب قرصم رو خوردم؟ آره خوردم. «مثل آقاجون شدی، قرص‌هاشو یادش میره». اونم نفسش تنگه؟ نه. من نفسم تنگه. چه تنگ زشتی. کی میره پس؟ همیشه بوده. اومده که بمونه. کلید خونه رو داره. از شنیدن صدای نفس عمیق بیزارم. تنگ رو بشکون. بذار قفل شه نفست تا همیشه توی سینه. کی کلید بیاره؟ ماهی‌های تو تنگ. مگه کلید دارن؟ ندارن؟ دلشون دریا نمی‌خواد؟ تنگ من قشنگ‌تره. عجب تنگ زشتی. نفسم تنگه. خیلی تنگ. تنگ ظریفیم هست. با هر ضربه می‌شکنه.

شب‌های زیادی رو فکر کردم تا به یک نتیجه‌ای برسم که چجوری این موضوع رو باید بیان کنم. شب‌های زیادیم فکر کردم که اصلا چرا باید بخوام با کسی این موضوع رو به اشتراک بذارم؟ من ادم اشتراک گذاشتن نیستم. صفحه اینستاگرام من هیچ پستی نداره و از هزارتا اتفاق دوتاش استوری می‌شه. اوج اشتراک گذاشتنم از غرهای روزمره راجع به اسنپ و دانشگاه توی چنل ۳۱ نفریمه. همون جایی که گفتم از اعداد فرد بدم میاد و جفتمون فراموش کردیم که زوجش کنیم. ولی حس می‌کردم دلم می‌خواد یک‌جایی این حس رو به اشتراک بذارم. اولش فکر کردم چجوری؟ چجوری که شبیه دخترهای ۱۴ ساله به نظر نیام؟ چجوری انقدر سطحی نباشه که بعدا «کرینج شم»؟ باز دوباره برگشتم به سوالی که اصلا چرا؟ من که آدم اشتراک گذاشتن نیستم. اصلا چی می‌خوام به اشتراک بذارم؟ مگه می‌شه لحظه‌های زندگیت رو به اشتراک بذاری؟ دیدم خب من این همه از غصه‌هام گفتم، چرا یک‌بار از لحظه‌هایی که: سرم روی شونه‌ش بود، عطرش توی دماغم بود، صداش توی گوشم بود، آرامش توی رگم بود، برج میلاد توی دیدم بود، دستش توی دستم بودم، نگم؟ خلاصه. من اندک لحظه‌هایی توی زندگیم داشتم که بعدش گفتم «اگه الان بمیرم مشکلی ندارم». بعدش حتی اگه اون لحظه جونم رو میک زده، هیچ‌وقت ازش پشیمون نشدم و پای این حرف وایستادم. این‌بار هم همین‌طور، شاید بعضی وقت‌ها هم اشکام روی گونم بود، ولی همچنان بین تمام تاریکی‌ها، خوشحالم که دستش توی دستمه. شاید این اولین باریه که اینجا از امنیت می‌گم نه از ترس و زخم. که هیچ چیز در جهان نیست که ترس و زخم نداشته باشه ولی من می‌خوام یادم بمونه روزهایی رو داشتم توی زندگیم که نترسیدم. من آدم اشتراک گذاشتن نیستم، اصلا چجوری آدم اشتراک بذاره همچین چیزیو؟ ولی خواستم بگم بعد سیاه‌ترین شب‌ها و عمیق‌ترین تاریکی‌ها، طلوع میاد، شاید باد سردم بیاد، ولی نور هم میاد. منِ آینده‌ی عزیزم و توی شاید الانِ عزیز، نه روزهای خوب ماندگارن و نه روزهای بد. اگه تاریکی منتظر طلوع باش و اگه نوری ثبت کن توی ذهنت روزهای نورانی رو. - برای جاودانه کردن عزیزی در جهان قلم، که هرچی فکر کردم جز روشنایی چیزی نداشتم برای گفتن، حتی زمانی که مخاطبه ولی خواننده‌اش نیست.

یک‌جایی در وسط حس‌های خوب و حس‌های بد جهانم. خیلی عجیبه. دسترسی نداشتن و نفهمیدن احساسات واقعا از باگ‌های بشریه.

باور بفرمایید که مشغله‌ی ذهنی و زیاد در مجاور یک زبان دیگه بودن همین بلا رو سر آدم میاره. به شخصه دیگه انرژی ندارم در زبان مادریمم بخوام جمله‌سازی کنم. ترجیح میدم پیشنهاد اول کیبورد مغزم رو انتخاب کنم.

و «دراپ» کردم. و حتی مثل قبل از اینکه وسط فارسی از زبان‌های دیگه‌ای استفاده کنم بدم نمیاد.

حتی اومدم «پیکر فرهاد» رو بخونم و جونم نکشید به ادامه دادنش. کتابی که خیلی تشابه داره به حال و هوایی که من همیشه سعی کردم توی نوشته‌هام حفظ کنم

آخرین باری که حس کردم قلم خوبی دارم رو یادم نمیاد اصلا چقدر قبلا دوست داشتم نوشتنم رو :»

آخرین باری که یک متن طولانی اصلا نوشتم کی بود؟

چرا دیگه هیچ حرفی ندارم اینجا بزنم..

انگار وزنه به دست و پات وصل کنن و پرتت کن تو کویر.

من خودم رو گم نکردم. چون هیچ‌وقت پیداش نکردم.

ببخشید شما جرثقیل خوب سراغ ندارید؟ یک سنگ روی قلبم سنگینی می‌کنه.

اضافه بار خوردم از بس غم توی چمدون گذاشتم.

بیشترین کسی که توی دنیا دوستم‌ داره، غمه. همیشه بغلم کرده.

چرا مشکلات فقط یاد گرفتن روی قفسه سینه‌ی من قدم بزنن؟ مگه جای دیگه‌ای نیست تا آوار بشن؟

چیشد هربار که عرصه تنگ می‌شه، نفس منم تنگ می‌شه؟