Observations Of A Neo-Harronist⋆ ੈ🍎
Open in Telegram
I'm half child, half ancient. Talk to me: @Hastistic_bot Art channel: @theredcurl
Show more7 995
Subscribers
No data24 hours
-197 days
+430 days
Posts Archive
Repost from ·Alaska, Alaska·
با توجه به شرایطی که داخلش زندگی میکنیم، هر روزی که میگذرونیم شبیه به یک معجزهس. آدمها توی این شرایط بیشتر از هر زمان دیگهای دوست دارن صحبت کنن، فقط برای اینکه بدونن تنها نیستن. درمورد هرچیزی! سریالی که دیدن، کتابی که خوندن، مکانی که رفتن، روزمرهشون و… چون آدمها دوست دارن به این فکر کنن که زندگی عادیشون رو، به هر شکلی که هست، دارن پیش میبرن. وسط این دوران، هر کسی قطعا دغدغهها و مشکلهای بزرگ خودش رو داره، اما این دلیل نمیشه مشکلات کوچیک نداشته باشه. دلیل نمیشه که نتونه درمورد چیزهای کوچیک حرف بزنه. آدم میتونه همزمان از اتفاقهای بزرگی که داره توی زندگیش میافته بترسه و از یه فیلمی که دیشب دیده هم خوشش بیاد. میتونه نگران آیندهش باشه و در همون لحظه دلش بخواد دربارهی یه آهنگ جدید حرف بزنه. این دوتا قرار نیست همدیگه رو خنثی کنن.
اگر کانالی اینجا دارید، درمورد همهچیز داخلش صحبت کنید. نمیدونم چرا آدمها کانال داشتن رو انقدر جدی میگیرن! صدمین عکس از قهوهتون رو بذارید، از وسیلهی رندوم کوچیکی که امروز خریدید عکس بگیرید، از بازیگر مورد علاقهتون که توی فلان فیلم بازی کرده بگید. از چیزی که امروز خوشحالتون کرد بنویسید، حتی اگر خیلی مسخره و کوچیکه. از چیزی که اعصابتون رو خرد کرد بگید. هیچکدومش بیاهمیت نیست.
دغدغهی ما قرار بود این چیزها باشه؛ چیزهای خیلی کوچکتر. فقط چون خاورمیانهای هستیم، ناگهان مجبور شدیم به چیزهای خیلی بزرگتری فکر کنیم. یک سری آدم جمع شدیم کنار هم که فقط بدونیم تنها نیستیم. همین! مگه نه اینکه همهمون میدونیم اگه گوشیمون رو زمین بذاریم، واقعیت و چیزهای بزرگتر روی ما سایه میاندازن؟
میگید کرولی و راستشو بخواید کرولی واقعا این عینکو یبار زده بود! (ولی اون خوشگل تر بود.)
بچه ها جون ببخشید من میخوام اینجا رندوم یچیزی بذارم دارم از ذوق میمیرم نمیتونم خودمو کنترول کنم دیگه! میخوام شما هم ببینید!! عینکی که سال ها میخواستم و هیچجا نبود و یا اگرم بود خیلییی گرون بود رو خیلی شانسی پیدا کردم و گرفتم و دارم از شدت ذوق پرت میشم تو دیوار-
موی فر اینجوریه که یهو نصف شب روزی که قرار نیست جای خاصی بری تصمیم میگیره شهر رو به اتیش بکشه. تا بفهمه جایی خبریه جوری میچلوسه که گیاه بعد هفتاد سال بی آبی اونجوری نمیچلوسه.
دیگه نمیفهمم. انگار هیچی دست من نیست. نمیتونم تصمیم بگیرم حالم چجوریه. وقتی حالم خوبه نگرانم که کی قراره دوباره بد بشم. انگار هیچ وقت اجازه ندارم فقط خوب باشم. همیشه یه بخشی از ذهنم نشسته و داره حساب می کنه این حال خوب چقدر دیگه دوام میاره. وقتی حالم بده دلم میخواد زندگیمو بذارم رو حالت بیصدا، چشمامو ببندم و توی فقط سرم زندگی کنم. شاید فقط جلو بره و بگذره. بگذره و من فقط یه جایی اون وسط دوباره پیدام بشه. میترسم زندگیمو الکی جلو ببرم و هدر بدم. ولی در عین حال همیشه دارم از زندگی فرار میکنم. از اینکه یه روز به خودم نگاه کنم و ببینم تمام این سال ها فقط منتظر بودم چیزی عوض بشه ولی خودم هیچ کاری نکردم میترسم. میترسم انقدر صبر کنم که چیزایی که واقعا می خواستم دیگه هیچ معنایی نداشته باشن. همیشه فرار میکنم از احساساتم از چیزایی که میخوام، از تصمیم هایی که باید بگیرم و چیز هایی که میدونم برام مهمن. انگار همهچیز انقدر طاقتفرسا شده که فقط میخوام به تهش برسم و ببینم آخرش چی به چیه. انگار چیز های مهم زندگیم کم کم به ترس های زندگیم تبدیل شدن. حواسم پرت نمیشه. تا وقتی که تمام وجودم رو خاموش نکنم و فقط نفس بکشم. نمیدونم کدوم فکر واقعیه، کدوم ترسه، کدوم چیزیه که واقعا میخوام و کدوم چیز فقط نتیجهی اینه که زیادی بهش فکر کردم. همهچیز توی سرم هم زمان اتفاق میفته و هیچ چیز فرصت نمیکنه آروم بشه. حتی نمیخوام حواسم پرت بشه، ولی نمیدونم اصلا میتونم یا نه. از هر تصمیمی، از هر تغییری میترسم. ولی هر روز بهشون فکر میکنم و هم زمان حس می کنم دارم مهم ترین چیز زندگیم رو پشت گوش می اندازم. از اینکه یه چیزی رو انتخاب کنم و بعد بفهمم اشتباه بوده میترسم. از اینکه چیزی رو تغییر بدم و دیگه نتونم برگردم میترسم. شاید چون زیادی مهمه. شاید چون اگر مهم نبود اینقدر از دست دادنش نمیترسیدم. حتی از اینکه هیچ کاری نکنم هم میترسم چون میدونم هیچ کاری نکردن چیزی رو ذخیره نمیکنه. زمان میگذره. حتی وقتی من تصمیم نمیگیرم. و این شاید از همه چیز بیشتر میترسونتم. اینکه زندگی منتظر من نمی مونه تا بالاخره آماده باشم.
دیگه نمیفهمم. انگار هیچی دست من نیست. نمیتونم تصمیم بگیرم حالم چجوریه. وقتی حالم خوبه نگرانم که کی قراره دوباره بد بشم. انگار هیچوقت اجازه ندارم فقط خوب باشم. همیشه یه بخشی از ذهنم نشسته و داره حساب میکنه این حال خوب چقدر دیگه دوام میاره. وقتی حالم بده دلم میخواد زندگیمو بذارم رو حالت بیصدا، چشمامو ببندم و توی سرم زندگی کنم. شاید فقط جلو بره و بگذره. بگذره و من فقط یه جایی اون وسط دوباره پیدام بشه. میترسم زندگیمو الکی جلو ببرم و هدر بدم. ولی در عین حال همیشه دارم از زندگی فرار میکنم. از اینکه یه روز به خودم نگاه کنم و ببینم تمام این سال ها فقط منتظر بودم چیزی عوض بشه ولی خودم هیچ کاری نکردم میترسم. میترسم انقدر صبر کنم که چیزایی که واقعاً میخواستم دیگه هیچ معنایی نداشته باشن. همیشه فرار میکنم از احساساتم از چیزایی که میخوام، از تصمیمهایی که باید بگیرم و چیز هایی که میدونم برام مهمن. انگار همهچیز انقدر طاقتفرسا شده که فقط میخوام به تهش برسم و ببینم آخرش چی به چیه. انگار چیز های مهم زندگیم کم کم به ترس های زندگیم تبدیل شدن. حواسم پرت نمیشه. تا وقتی که تمام وجودم رو خاموش نکنم و فقط نفس بکشم. نمیدونم کدوم فکر واقعیه، کدوم ترسه، کدوم چیزیه که واقعاً میخوام و کدوم چیز فقط نتیجهی اینه که زیادی بهش فکر کردم. همهچیز توی سرم هم زمان اتفاق میافته و هیچ چیز فرصت نمیکنه آروم بشه. حتی نمیخوام حواسم پرت بشه، ولی نمیدونم اصلا میتونم یا نه. از هر تصمیمی، از هر تغییری میترسم. ولی هر روز بهشون فکر میکنم و هم زمان حس می کنم دارم مهم ترین چیز زندگیم رو پشت گوش می اندازم. از اینکه یه چیزی رو انتخاب کنم و بعد بفهمم اشتباه بوده میترسم. از اینکه چیزی رو تغییر بدم و دیگه نتونم برگردم میترسم. شاید چون زیادی مهمه. شاید چون اگر مهم نبود اینقدر از دست دادنش نمیترسیدم. حتی از اینکه هیچ کاری نکنم هم میترسم چون میدونم هیچ کاری نکردن چیزی رو ذخیره نمیکنه. زمان میگذره. حتی وقتی من تصمیم نمیگیرم. و این شاید از همهچیز بیشتر میترسونتم. اینکه زندگی منتظر من نمی مونه تا بالاخره آماده باشم.
1|15_Mr_Crowley_Live_from_Blizzard_Of_Ozz_tour_Ozzy_Osbourne_320.mp315.38 MB
اینا قراره از ویدئو های بعدی باشن. اگه شما هم ایده ای دارید بگید اضافه کنم.
