Observations Of A Neo-Harronist⋆ ੈ🍎
رفتن به کانال در Telegram
I'm half child, half ancient. Talk to me: @Hastistic_bot Art channel: @theredcurl
نمایش بیشتر8 110
مشترکین
-524 ساعت
+307 روز
+11430 روز
آرشیو پست ها
The Waterboys - We Will Not Be Lovers (2013 Remaster).mp316.31 MB
"Yeah. It's like I'm struggling to keep things normal. Like, this is my normal. And if i don't hold onto it, it's like everything's going to fall apart, for real."
(Heaven, Mieko Kawakami)
بعضی وقتها امید آزاردهندهست.
نه از اون امیدی که دستت رو میگیره و از تاریکی بیرونت میکشه. از اون امید هایی که نمیذاره بفهمی چیزی واقعا تموم شده. امید طولانی سوختِ تمام اذیت شدنها و کلافگیهاست. بهجای اینکه جلوی چشمت رو ببینی، مدام احتمالها رو به خوردت میده. تا جایی که از فکر کردن بهشون فرسوده بشی. تو هر بار به جای اینکه با چیزی که جلوی روت قرار گرفته روبهرو بشی، هی برمیگردی و به یک احتمال کوچک، یک نشانهی مبهم نگاه میکنی و ازش معنایی میسازی که شاید اصلا وجود نداشته باشه. اما وقتی واقعا ناامید میشی، وقتی بالاخره با حقیقت روبهرو میشی، هرچقدر هم دردناک باشه، هرچقدر هم خلاف چیزی باشه که مدتها با تمام وجودت خواستی، اگه اجازه بدی حسش کنی، اگر بذاری درد ازت عبور کنه و مجبور نباشی مدام باهاش بجنگی، یک آرامش عجیب سراغت میاد. چون حقیقت هرچقدر هم با اون چیزی که با تمام وجودت میخواستی فاصله داشته باشه، هرچقدر هم که زمینت بزنه، میتونی بین دستات بگیریش. ولی امید شکل نداره. هی خودشو عوض میکنه و تا فکر میکنی دیگه میتونی لمسش کنی، از بین انگشت هات رد میشه. ناراحتکنندهست. خیلی هم ناراحتکنندست. ولی عجیب اینجاست که گاهی آرامشی پیدا میکنی که هیچوقت فکر نمی کردی از پذیرفتن چیزی که نمیخواستی به دست بیاد. نه اینکه دردش از بین بره، فقط دیگه لازم نیست هر روز با خودت بجنگی.
I wish i could watch the invisible man in 1933 AAAAAAAAAAAAAAAAAAA
دوست دارید ویدئو بعدی به افتخار پاییز راجع به بافتنی باشه؟ یا بذارم برای وقتی که واقعا هوا سرد شد؟
Now I'll be bold
As well as strong
And use my head alongside my heart
همیشه بلد بودم احساساتم رو پنهان کنم. اگه چیزی رو بیش از حد حس میکردم دستش رو میگرفتم میبردمش توی سرم. اونجا انقدر راجع بهش فکر میکردم تا تبدیل میشد به یک مفهوم. چیزی که میتونم با فاصله امن بهش نگاه کنم بدون اینکه تمام وجودم رو درگیر خودش کنه. بارها و بارها تو ذهنم تکرارش میکنم به شرطی که مجبور نباشم یک بار در واقعیت زندگیش کنم. بعضی وقت ها فکر میکنم چی میشه اگه بذارم این احساسات از درونم بیرون بیان. اگه بذارم چیزی رو بخوام بدون اینکه مدام دنبال راه فرار بگردم. اگه بذارم ناراحتی رو کامل احساس کنم بدون اینکه سعی کنم همه چیز رو درک کنم تا قابل تحمل بشه. چون دیگه نمیتونم فقط بهش فکر کنم. کم کم تبدیل شده به سنگینی، به درد و سوزش. دردی که از هیچ جا نمیاد ولی تمام وجودم رو احاطه کرده. اما میترسم اگر احساساتم رو آزاد کنم از من بزرگ تر باشن. شاید بهخاطر همینه که زندگی کردن برام مثل ایستادن جلوی در قفل شدست. دری که خیلی سال پیش خودم قفلش کردم اما یادم نمیاد کلید رو کجا گذاشتم. دور تا دورم پر از کلیده ولی هیچکدوم این در رو باز نمیکنن. ولی بیرون امدن خیلی هم سخت نیست. کافیه لگد محکمی به در بزنم یا برای یکبار هم که شده صدات کنم تا در رو برام باز کنی. ولی شاید از دردناک بودن زندگی نمیترسم. از این میترسم که انقدر واقعی باشه که دیگه نتونم فاصله بگیرم. و مجبور بشم تو تنم زندگی کنم. و شاید ترسناک ترین قسمت ماجرا اینه که من بیشتر از هرکسی میدونم چقدر زندگی در من هست. میدونم چقدر همه چیز رو با تمام وجودم احساس میکنم. اما حالا همه چیز سخت تر شده چون به فکر اینم که بذارم این فکر ها توی بدنم هرجا که میخوان برن. انگار برای اولین بار چیزی هست که انقدر مهمه که نمیخوام فقط توی سرم نگهش دارم. واقعی ترین چیزی که تو زندگیم دیدم و حالا میخوام منم بخاطرش واقعی بشم. بعضی آدم ها بعضی احساس ها آنقدر با ارزشن که حتی ترسناک ترین تصمیم ها غیرقابل انکار میشن. انقدر به جان ادم نزدیک میشن که دیگه مرز بین جانم و اون دیده نمیشه. انگار تمام وجودم زودتر از خودم فهمیده چقدر مهمه. خیلی مهم. به خاطر همین دارم به گفتنش فکر میکنم. نه چون دیگه نمیترسم. چون ارزش ترسیدن رو داره.
همیشه بلد بودم احساساتم رو پنهان کنم. اگه چیزی رو بیش از حد حس میکردم دستش رو میگرفتم میبردمش توی سرم. اونجا انقدر راجع بهش فکر میکردم تا تبدیل میشد به یک مفهوم. چیزی که میتونم با فاصله امن بهش نگاه کنم بدون اینکه تمام وجودم رو درگیر خودش کنه. بارها و بارها تو ذهنم تکرارش میکنم به شرطی که مجبور نباشم یک بار در واقعیت زندگیش کنم. بعضی وقت ها فکر میکنم چی میشه اگه بذارم این احساسات از درونم بیرون بیان. اگه بذارم چیزی رو بخوام بدون اینکه مدام دنبال راه فرار بگردم. اگه بذارم ناراحتی رو کامل احساس کنم بدون اینکه سعی کنم همه چیز رو درک کنم تا قابل تحمل بشه. چون دیگه نمیتونم فقط بهش فکر کنم. کم کم تبدیل شده به سنگینی، به درد و سوزش. دردی که از هیچ جا نمیاد ولی تمام وجودم رو احاطه کرده. اما میترسم اگر احساساتم رو آزاد کنم از من بزرگ تر باشن. شاید بهخاطر همینه که زندگی کردن برام مثل ایستادن جلوی در قفل شدست. دری که خیلی سال پیش خودم قفلش کردم اما یادم نمیاد کلید رو کجا گذاشتم. دور تا دورم پر از کلیده ولی هیچکدوم این در رو باز نمیکنن. ولی بیرون امدن خیلی هم سخت نیست. کافیه لگد محکمی به در بزنم یا برای یکبار هم که شده صدات کنم تا در رو برام باز کنی. ولی شاید از دردناک بودن زندگی نمیترسم. از این میترسم که انقدر واقعی باشه که دیگه نتونم فاصله بگیرم. و مجبور بشم تو تنم زندگی کنم. و شاید ترسناک ترین قسمت ماجرا اینه که من بیشتر از هرکسی میدونم چقدر زندگی در من هست. میدونم چقدر همه چیز رو با تمام وجودم احساس میکنم. اما حالا همه چیز سخت تر شده چون به فکر اینم که بذارم این فکر ها توی بدنم هرجا که میخوان برن. انگار برای اولین بار چیزی هست که انقدر مهمه که نمیخوام فقط توی سرم نگهش دارم. واقعی ترین چیزی که تو زندگیم دیدم و حالا میخوام منم بخاطرش واقعی بشم. بعضی آدم ها بعضی احساس ها آنقدر با ارزشن که حتی ترسناک ترین تصمیم ها غیرقابل انکار میشن. انقدر به جان ادم نزدیک میشن که دیگه مرز بین جانم و اون دیده نمیشه. انگار تمام وجودم زودتر از خودم فهمیده چقدر مهمه. خیلی مهم. به خاطر همین دارم به گفتنش فکر میکنم. نه چون دیگه نمیترسم. چون ارزش ترسیدن رو داره.
1|4 - Tiger Mountain Peasant Song - Fleet Foxes (320).mp38.45 MB
1|4 - Tiger Mountain Peasant Song - Fleet Foxes (320).mp38.45 MB
1|4 - Tiger Mountain Peasant Song - Fleet Foxes (320).mp38.45 MB
Repost from N/a
"it's all in your head" right, but i am in there with it
