en
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Closed channel

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Show more
1 523
Subscribers
-224 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
Alireza Asar Kouche AsheghanehTrack.mp32.28 MB

بیاد را می پوشیدیم و با صغری ننی می رفتیم پیش رجب .برای دعا و شفا و دورکردن سیاهی . انسانها ساده بودند و ساده زیست .و زندگی سخت بود تو فصل تابستان و زمستان ،گرما و سرما را حقیقتا حس می کردی .اما لبخندها و خنده ها از ته دل بودن ،یه چیز خاصی اون وقتها بود که حالا نیست .مثل گم شده میماند و همیشه در پی یافتنش هستی .می خوام برگردم به خود گم شده ام .شده ام مثل برگی که از درخت خسته شده و جدایی اش را به پاییز وصل می کنه .اصل خودم تو همون قدیما جامونده .این درخت الامد امروزی خسته ام کرده .فصل پاییز بهانه خوبی است که جدا بشم هرچند که مثل برگ پاییزی طراوت سبزینگی ام را از دست دادم و چروکیده و کدر شده ام . می خواهم بمانند برگ جدا شده ، با باد پاییزی که همیشه برایم یاد قدیما را می یاره پرواز کنم و برگردم به اون قدیم با تمام باورها و روابط عاطفی و انسانی اش . می خواهم کوچ‌ کنم ، کوچ‌ عاشقانه . از دیو و دد ملولم‌ انسانم آرزوست .... من هدهدم ،حضور سلیمانم آرزوست . مرا همراهی کنید با غزل  زیبای انسانم آرزوست  حضرت مولانا باصدای  علیرضا عصار. حسن دانایی👇👇👇

دمادم غروب است و اشعه های طلایی رنگ خورشید بر بلندای کوه اله اکبر می رقصد و دامن طلایی اش را آهسته جمع می کند تا اندکی بعد شب لباس سیاهش رابرتن شهر درگزبپوشاند.هوا دیگر سرد نیست ،برفها در دشت میرقلعه و حتی اسپیان چاپشلو و تپه های قزقان دره و شیلگان دره آب شده اند .سپیدی برف را در نقاطی از قله اله اکبر و تیوان می توانی ببینی .امسال اصلا مثل سابق برف زیادی نیامده . چند سالی است که انگار زمستان و ننه سرما خیال میدان داری را ندارند کم کم داریم فراموش می کنیم روزهای برفی را وحسرت برف نباریدن هم به سایر حسرتهامون اضافه شده .یادم هست زمستان سال ۱۳۴۷ که چند روز پشت سر هم برف بارید و کوچه ها پر شدن از برف بخصوص کوچه های باریک محله مان با پاروکردن برفهای پشت بامها و تخلیه در کوچه ،کوهی از برف کوچه ها را پر کرده بود و برای عبور و مرور راهروی باریکی را مردم باز کرده بودند و بسختی می توانستی رفت و آمد کنی و مدارس همگی تعطیل شده بودند و با این وضعیت امکان بازی هم نبود و مجبور بودیم تو خونه بمونیم .و از بیکاری دکتر دکتر یا گل پوچ بازی کنیم و سوز سرما بحدی بود که گرمای پچ هیزمی جوابگو نبود و از بس داخلشو پر از هیزم و تپی ! می کردیم ازشدت حرارت بدنه حلبی تیره اش ،سرخ میشد اما باز کافی نبود و هرم گرمای بخاری یارای گلگون کردن گونه های ما بچه ها را نداشت ، بمحض باز و بسته شدن در خونه هوای سرد که پشت در کمین کرده بود به داخل اطاق هجوم می آوردو سوز سرما نفوذ می کردبر جسم نحیف و کوچکمان و با لرز افتاده بر بدن وادارمان می کرد بی اختیارو بدون آهنگ گارمان نبی ،حرکات موزون انجام بدیم ! و بقول کاته ننی ، بالام قاپنه تز باقله ،اژدرها گلده ! و اژدهای سرما بیادگار مانده از جملات مادر بزرگ مهربان صغری ننی ، مرا بیاد سریال گیم اف ترونز ( بازی تاج و تخت ) می اندازد وجمله معروف این سریال : سرما در راه است. و ملکه سوار بر اژدها که با همیاری( جان اسنو )به جنگ‌ لشگر، سرما می رود . شب های سرد زمستانی آن روزها ،مثل حالا کوتاه نبود وهر فصلی ساز خودش را کوک می کرد الان مجبور نیستی برای دستشویی لباس گرم بپوشی و مسافت اطاق تا مستراح را در زمین یخ زده حیاط طی کنی .بغل اطاق پذیرایی و باسانی به توالت دسترسی داری .قدیما که اینجور نبود .زندگی کردن سخت تر بود اما عاطفی تر بود ذهن ها زود باور و مردم ساده .چه تخیلهایی که با قصه های مادربزرگ صغری ننی که همیشه قصه اش را با جمله بیره وارده بیره یوخده شروع میکرد و یواش یواش اوج می گرفت و همراه با قهرمان قصه سوار برموج خیال می شدیم و مانند دیو قصه هاتنوره می کشیدیم .ومواظب بودیم در اوج هیجان داستان دستمون به لامپ چراغ گرد سوز داخل مجمع مسی گذاشته شده وسط اطاق که هر غروب مادر با دستمال و هو کردن داخلش لامپش را که از بلند شدن پلته اش ! دوداگین بود پاک می‌کرد و شمع روشنی شب های تاریک و طولانی زمستانی بود ونفوذ می کرد بر سیاهی قیرگون شامگاهی و شبانگاهی ،برخورد نکند . چه شب‌هایی که باقصه های مادر بزرگ خوابیدیم و از شما چه پنهان چه شب‌هایی که از شدت سرما و ترس از تاریکی حیاط و سردی و برودت هوا ،در رختخواب خود شاشیدیم ! نمی دونم الان هم این عادت تو بچه های دراکولایی این دوره زمونه هست یانه؟ اما قدیما معمولا رسم بود توخونه ای که بچه داشتن ،پا می ذاشتی و اگه حس بویایی ات‌ بدرستی انجام وظیفه می کرد ،بوی آن را می فهمیدی .تو قدیما با گذاشتن لکه آبی محصول تولیدی بچه رو تشک که معمولا لحاف و تشکها پشمین و سنگین بودند بحدی که اگه زیر لحاف بزرگترها می رفتی علاوه بر گرمای لذت بخش آن ،شدت سنگینی و وزن زیاد لحاف را رو بدنت احساس می کردی . اول صبح همه خانواده که تو یه اطاق می خوابیدن جمع میشدن و یک صدا می خوندن شاشو شاشو ... و تشک شاشو را به عنوان نماد بی آبرویی سر چوب میکردند تا خشک بشه اما لک آن باقی می موند تا سرفرصت برای شستشوی رویه و یا ملافه و چون بچه شاشو عادت به شب اداری داشت ، بقول مادر شیرازی کرایه نمی کرد ،هربار شسته بشه . و آقاجان هم مجبور بود زودتر مغازه را تعطیل کنه که یه وقت در تاریکی شب که به خونه میاد گرفتار جونوری درنده نشه ،اونوقتها خیلی شنیده میشد که گرگها به اطراف حمله می کنند و حتی بچه ای را گرفته و برده بودند و همیشه از این یادآوری متوحش می‌شدیم .و ترسی دیگر بر ترسهایمان اضافه میشد خصوصا که اگه جونور آدم خور، در قصه مادر بزرگ نیز نقش آفرینی می کردند .و با بال و پر دادن به قصه و خوابیدن و دیدن خوابهای ترسناک هم عامل شاشو شدن میشد .وبعد بزرگترها می گفتن به این بچه قره باسته .سیاهی براو چیره شده .بهتره یه دعا از رجب دعا نویس که یه گوشه دهنش ویا لبش کج بود و از این بابت ازش می ترسیدم ، بگیرید و اول صبحی شال و کلاه کرده چکمه پلاستیکی با نشان ملی را که قسمت بالای زیر زانو را تا می کردیم تا سفیدی داخل چکمه به چشم

روایت « کوچ‌ عاشقانه »

شهریار حیدر بابا دونیا یالان دونیادی ‌‌‌‌‌‌‌‌  متاسفانه باخبر شدم ، یکی از کاربران کانال ، دوست و همدم عزیز ، « غلامرضا داوری » دار فانی را وداع نموده و به دیار باقی شتافتند ... باورم نیست ، ز بد عهدی ایام هنوز ، روحش شاد 🌹

بازگشت همه بسوی اوست ◾️با نهایت تاسف و تاثر و قلبی آکنده از اندوه درگذشت مرحوم غلامرضا داوری (بازنشسته مخابرات) به اطلاع دوست
بازگشت همه بسوی اوست ◾️با نهایت تاسف و تاثر و قلبی آکنده از اندوه درگذشت مرحوم غلامرضا داوری (بازنشسته مخابرات) به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رسانیم مراسم خاکسپاری: فردا ۱۷ مردادماه ساعت۱۶ حرکت از درب منزل واقع در خیابان کارگر۲۱، منزل مرحوم به سمت گلزار شهدا (سیدعرب) ◾️مراسم یادبود : 🕌 شنبه ، ۱۸ مردادماه مسجد جامع ▪️ صبح: ساعت ۹ تا ۱۱ ▪️ عصر: ساعت ۱۶ تا ۱۸ منعقد خواهد بود حضور شما موجب تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود. خانواده مرحوم @Dargaz

قدیم‌ها یادشونه دهه۵۰ چایی که می‌گرفتی از داخلش نعلبکی و یا قاشق چنگال در میاد یادش بخیر 😍 چای‌های پاداش حتما داخلش قاشق چایی و یا نعلبکی بود

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

از صدای گذر آب چنان فهمیدم تندتر از آب روان عمر گران میگذرد....

مهریبان🎙 حیف او سئوگیہ او محبته❤️👌

اطلاعاتی از زمان قدیم چاپشلو قسمت پایانی👇 طایفه چاپشلو از آغاز سلطنت نادرشاه افشار به یکی از نیروهای اجتماعی مؤثر خراسان تبدیل شدند و حکومت ناحیه درگز را حدود دویست سال تا انقراض سلسله قاجاریه، در اختیار گرفتند. از شکل اجتماعی زندگی چاپشلوها به هنگام ورود به درگز اطلاعی در دست نیست، اما احداث قصبه جدید محمدآباد، مرکز شهرستان درگز، به دست آقامحمدخان چاپشلو، حاکی از زندگی یکجانشینی چاپشلوهاست. سران چاپشلو در آغاز کار نادر به او پیوستند. باباخان چاپشلو، از سرداران معروف نادر، در جنگ با افغانها و عثمانیها شرکت داشت. او در ۱۱۴۴ و ۱۱۴۵ حاکم لرستان و در ۱۱۴۷ حاکم هرات بود و سرانجام در ۱۱۴۹، در جنگ با ازبکان در ناحیه شلوک، از توابع قرشی، کشته شد. از دوران ناصرالدین‌شاه اقتدار محلی حکام موروثی چاپشلو رو به افول نهاد و نفوذ دولت مرکزی در عزل و نصب آنان افزایش یافت. از ۱۲۸۱ تا حدود ۱۳۲۵، محمدعلی منصورالملک، سرتیپ قراخان (معروف به سوله‌خان)، صیدعلی‌خان چاپشلو و پسرش مسعودخان حاکم درگز شدند. مسعودخان به مشروطه‌خواهان گرایش داشت و نخستین مدرسه درگز، به شیوه نوین، در ۱۳۳۰ به همت او ساخته شد. مسعودخان و پدرش در ۱۳۰۰ ش کشته شدند. سپس، رضاخان، پسر دیگر صیدعلی‌خان، به جای او نشست و نیابت حکومت را به عموزاده خود، زبردست‌خان، واگذاشت. پس از چندی، میان این دو اختلاف پیش آمد، زبردست‌خان رضاخان را کشت و حکومت درگز را اختیار گرفت. پایان 🆔 @chapeshloo_1💟

اطلاعاتی از زمان قدیم چاپشلو قسمت دوم👇 چاپشلوها در جنگ چالدران شرکت داشتند و تعدادی از آنان نیز کشته شدند. آنان در کشمکش قدرت میان صاحب منصبان دوره شاه‌طهماسب اول نیز حضور داشتند. در دوره سلطنت شاه‌طهماسب، برخی از سرداران چاپشلو صاحب‌منصب بودند. حسین‌بیگ چاپشلو تا هنگام مرگش در ۹۶۸، قورچی تیروکمان شاه‌طهماسب بود. یوسف‌بیگ چاپشلو در ۹۸۱ از سوی شاه‌طهماسب به داروغگی تبریز منصوب شد. او می‌بایست به شورشی که از ۹۷۹ در این شهر ادامه داشت، پایان می‌داد. همچنین، شاهقلی سلطان چاپشلو در آخرین سالهای سلطنت شاه طهماسب، حاکم هرات بود و الغوث سلطان چاپشلو نیز در ۹۸۴، حکومت کلوت و شوشتر را برعهده داشت. در دوره سلطنت محمد خدابنده‌، سلمان‌خان استاجلو حاکم شروان شد و تعدادی از خانزادگان چاپشلو را با خود به آنجا برد. چاپشلوها در کشمکش قدرت میان طوایف قزلباش، بر سر سلطنت عباس‌میرزا، جانب او را داشتند. مرشد قلی‌خان استاجلو،که وی را از طایفه چاپشلو دانسته است)، که نقشی اساسی در به سلطنت رسیدن شاه‌عباس اول‌ داشت و وکیل‌السلطنه او بود، در آغاز حکومت شاه‌عباس، به دستور او کشته شد. پس از قتل وی، عده‌ای از خانهای چاپشلو، که خویشاوندان یا برکشیدگانش بودند، به گیلان گریختند و به خان احمدخان گیلانی پناه بردند. وی به اصرار و تهدید شاه‌عباس آنها را تسلیم کرد. به دستور شاه، تعدادی از سران چاپشلو به قتل رسیدند. 🆔 @chapeshlo_1❤️ ادامه دارد......