ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Открыть в Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Больше
1 523
Подписчики
-124 часа
Нет данных7 дней
+1630 дней
Архив постов

photo content

رو نیسان آبی کولر نصب کرده 👏😊 https://t.me/chapeshloo_1 1404/6/23
رو نیسان آبی کولر نصب کرده 👏😊 https://t.me/chapeshloo_1 1404/6/23

🎦زبان تُرکی یکی از زبانهای ملی ایران است و همچنین زبان اجدادی ماست که صدها سال در این سرزمین قدمت دارد و جزء جدایی ناپذیر ایران است. اما چرا زبان تُرکی زبان اکثریت مردم ایران رسمی نمی شود؟! #زبان_تورکی #ترکی_دیل #آنادیلیم #تورکی_دیل_رسمی_اولسون #خوراسان_تورکجه_سی 💻@turkanxorasan

✍ داستانکهای زیبا و اموزنده📚 در زمان نادرشاه افشار،حاکم یکی از ولایت ها خیلی به مردم ظلم میکرد بخاطر همین مردم به نادر نامه
✍ داستانکهای زیبا و اموزنده📚 در زمان نادرشاه افشار،حاکم یکی از ولایت ها خیلی به مردم ظلم میکرد بخاطر همین مردم به نادر نامه نوشتند و ازش خواستن با این حاکم برخورد کنه،نادر برای حاکم نامه نوشت و گفت اگر دست از این کار برنداری طور دیگه ای باهات برخورد میکنم،حاکم فورا دستور داد افرادی که نامه نوشتنو پیدا کنن و بکشن و ظلمش به مردمو بیشتر کرد،این جریان به گوش نادر رسید فرمان داد حاکم تمام ولایت ها نزد نادر بیان و هم چنین دستور داد برای همشون آش بپزن و بهشون بدن،حاکمین ولایت ها از اینکه نادر بهشون آش داده بود تعجب کردن پرسیدن ای نادر شما به سخاوتمند بودن مشهور هستین و همیشه با گوشت گاو و گوسفند از ما پذیرایی میکردید ولی این بار به ما آش دادید،نادر گفت این آش با گوشت حاکمی که بر مردمش ظلم کرده بود پخته شده در صورتی که شما هم به مردمتون ظلم کنید همین آش و همین کاسست و از اونجا بود که این ضرب المثل‌‌ معروف بوجود اومد :)

قدیم با دست توپه‌ درست میکردن میزاشتند جلو آفتاب خشک بشه برای زمستان لابلای هیزوم در بخاری یا در اجاق آتش خوبی داره الان چقدر راحت دستگاه توپه درست کن هم اومده بدون اینکه بخوای دست بزنی 😊 https://t.me/chapeshloo_1

Repost from سهام نیوز
✅یک ایران برای تک تک ایرانیان ابتکار این زن آذری مان در دفاع از ایران را ببینید.بسیار عالیه @Sahamnewsorg

♦️یکی از قراردادهایی که در زمان ناصرالدین شاه قاجار و روسیه تزاری منعقد شد، قرار داد آخال نام داشت. در این قرار داد قرار شد که قسمت هایی از شمال شرقی ایران به روسیه تزاری واگذار شده و مرز جدیدی بین ایران و روسیه تنظیم شود. که روستاهای فیروزه، گَرماب، قِلقِلاب، هم جز این قرارداد بودند. طبق این قرارداد، ساکنین روستاها های مذبور باید روستاها را تخلیه کرده و به این طرف و مرز جدید بین ایران و روس می آمدند. ♦️مردم گرماب و قلقلاب با تشکیل بسیج مردمی علی رغم مقاومت در برابر بیگانگان نتوانستند در برابر امپراتوری روس مدت زیادی مقاومت کرده و یا پیروز شوند. چون دولت مرکزی آن زمان نیز حامی و پشتیبان نبوده، لذا مجبور شدند بعد از مدتی خانه، کاشانه و سرزمینشان را ترک کنند. مدتی بعد و با فراز و نشیب بسیار مردم گرماب در روستای رباط کنونی و تعدادی از آن ها نیز در غلامان ساکن شدند. و در فراق شهر و دیار خود یعنی گرماب، مادران هنگام لالایی و پدران هنگام کار برای سرزمین آبا و اجدادی خود این شعر را زمزمه می کردند. 🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️ 🖊گردآورنده : ناصر روحانی 🎤 دوتار وآواز : رسول عباس‌زاده

روز سینما گرامی باد این مجله را از سال ۱۳۷۹نگهداشتم 1000تومان هم خریدم عشق علاقه به هنرمندان سینمای قدیمی هرچند ما هنر نمایی اینا را در پرده سینما ندیدیم ولی فیلمهای سیاه سفید شأن اگه کیفیت هم نداشت در ویدیو یا سی دی به تکرار تکرار نگاه کردیم دیگه تاریخ سینمای ایران چنین هنرمندانی در خود نخواهد دید رحمت خدا رفتند ویا خانه نشین شدن ولی هنرشان صدایشان همچنان در جریان است 😍

✍ داستانکهای زیبا و آموزنده📚 🦋 سرجوخه 🍃 روزگاری‌ دلم‌ می‌خواست‌ ژنرال‌ شوم. سال‌های‌ اول‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ که‌ در تاکوما به‌ مدرسه‌ ابتدایی‌ می‌رفتم، بسیج‌ عمومی ‌بازیافت کاغذ راه‌ انداخته‌ بودند که‌ همه‌چیزش‌ به‌ ارتش‌ شباهت‌ داشت. خیلی‌ جالب‌ بود و کارها را این‌طور تقسیم‌ کرده‌ بودند: اگر بیست‌‌و‌پنج‌کیلو کاغذ تحویل‌ می‌دادی‌ سرباز می‌شدی، با حدود سی‌‌و‌پنج‌کیلو کاغذ سرجوخه. پنجاه‌‌کیلو کاغذ به‌ نوار سرگروهبانی‌ ختم‌ می‌شد. هرچه‌ وزن‌ کاغذ بالا می‌رفت‌ درجه‌ اعطایی‌ ارتقاء می‌‌یافت، تا آن‌که‌ به‌ ژنرالی‌ می‌رسید. گمانم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ یک‌تن‌ کاغذ لازم‌ بود، نمی‌‌دانم‌ شاید هم‌ نیم‌‌تن. مقدارش‌ را دقیقاً‌ نمی‌‌دانم‌ اما اول‌ کار جمع‌ کردن‌ کاغذ لازم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ سخت‌ به‌ نظر نمی‌‌رسید. از کاغذهای‌ ولوی‌ زیر دست‌وپا شروع‌ کردم. همه‌‌اش‌ شد یکی‌‌دوکیلو. راستش‌ ناامید شدم. نمی‌‌دانم‌ از کجا به‌ سرم‌ زده‌ بود که‌ خانه‌ پر از کاغذ است. تصور می‌کردم‌ که‌ کاغذ همه‌جا ریخته. خیلی‌ تعجب‌ کردم‌ که‌ کاغذ هم‌ می‌‌تواند آدم‌ را گول‌ بزند. کم‌ نیاوردم‌ و اجازه‌ ندادم‌ این‌ موضوع‌ مرا از پا درآورد. همۀ توانم‌ را جمع‌ کردم‌ و خانه‌‌به‌‌خانه‌ راه‌ افتادم‌ و دنبال‌ کاغذ گشتم‌ و از این‌ و آن‌ می‌پرسیدم‌ اگر کاغذ باطله‌ و اضافه‌ دارند بدهند که‌ توی‌ بسیج‌ کاغذ شرکت‌ کنند تا ما جنگ‌ را ببریم‌ و نیروی‌ دشمن‌ را مضمحل‌ کنیم. پیرزنی‌ به‌ حرف‌های‌ من‌ با دقت‌ گوش‌ داد بعد یک‌ نسخه‌ از مجله‌ لایف‌ را که‌ تازه‌ تمام‌ کرده‌ بود به‌ من‌ داد. در را بست‌ و من‌ پشت‌ در مات‌ و مبهوت‌ مجله‌ را در دست‌ گرفته‌ بودم‌ و آن‌ را نگاه‌ می‌‌کردم. مجله‌ هنوز گرم‌ بود. خانه‌ بغلی‌ کاغذی‌ نداشت‌ که‌ بدهد دریغ‌ از یک‌ پاکت‌ پستی‌ باطله. آخر بچه‌ دیگری‌ قبل‌ از من‌ جنبیده‌ بود. توی‌ خانه‌ بعدی‌ کسی‌ نبود. خوب‌ یک‌ هفته‌ همین ‌طور گذشت. دربه‌در، خانه‌‌به‌‌خانه، کوچه‌‌به‌‌کوچه‌ و کوبه‌کو رفتم‌ و سرانجام‌ آن‌قدر کاغذ جمع‌ کردم‌ که‌ درجه‌ سربازی‌ به‌ من‌ دادند. نوار کشکی‌ سربازی‌ را انداختم‌ ته‌ جیبم‌ و به‌ خانه‌ رفتم. گندش‌ بزند. توی‌ محل‌ کلی‌ افسر و ستوان‌ و سروان‌ داشتیم. خجالت می‌کشیدم آن‌ نوار لعنتی‌ را به‌ لباسم‌ بدوزم. باید هر روز جلو‌ آن‌ بچه‌‌ها پا جفت‌ می‌کردم. نوار را انداختم‌ ته‌ کشو گنجه‌ لباس‌ و جوراب‌هایم‌ را ریختم‌ روی‌ آن. چندروز بعد را با دلخوری‌ و آزردگی‌ دنبال‌ کاغذ گشتم‌ و بختم‌ گفت‌ که‌ یک‌ بسته‌ کولیرز از زیرزمین‌ یکی‌ پیدا شد. همین‌ بسته‌ کافی‌ بود که‌ به‌ درجه‌ سرجوخگی‌ ارتقا پیدا کنم. البته‌ درجه‌‌های‌ سرجوخگی‌ هم‌ رفت‌ زیر جوراب‌ها بغل‌ دست‌ درجه‌‌های‌ سربازی. بچه‌هایی‌ که‌ بهترین‌ لباس‌‌ها را می‌پوشیدند و کلی‌ پول‌ تو جیبی‌ داشتند و هر روز ناهار گرم‌ می‌‌خوردند به‌ درجه‌ ژنرالی‌ رسیده‌ بودند. آنها می‌دانستند کجا کلی‌ مجله‌ هست‌ و پدر و مادرشان‌ ماشین‌ داشتند. شق‌ و رق‌ قیافه‌ می‌‌گرفتند و سینه‌ سپر می‌کردند و توی‌ زمین‌ بازی‌ مانور می‌‌دادند و درجه‌هاشان‌ را به‌ رخ‌ این‌ و آن‌ می‌کشیدند. موقع‌ راه‌ رفتن‌ هم‌ مثل‌ صاحب‌ منصب‌‌ها راه‌ می ‌رفتند. 💔 دیری‌ نگذشت‌ که‌ به‌ شغل‌ باشکوه‌ نظامی‌‌گری‌ خاتمه‌ دادم. یعنی‌ روز بعدش. از شیفتگی‌ کاغذ رها شدم‌ و به‌ جایی‌ رسیدم‌ که‌ در آن‌ شکست‌ چک‌ برگشتی‌ یا سابقه‌ بد مالی‌ و بدحسابی‌ بود یا نامه‌ فدایت‌ شوم‌ که‌ ماجرایی‌ عشقی‌ را مختومه‌ می‌‌کرد با تمام‌ کلماتی‌ که‌ وقتی‌ طرح‌ می‌‌شد مردم‌ را می‌آزرد. ---------------------------------- ✍️ #ریچارد_براتیگان ترجمه #اسدالله_امرایی @chapeshloo_1

درس سحر #شهرام_ناظری ‌ سحر کرشمه‌ ی صبحم بشارتی خوش داد که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند #حافظ🍒

بنابراین استقبال و ازدحام زیاد، دهان برخی ها را آب انداخت و آز و طمع پارو کردن پول نقد در هر شب عده ای را منجمله آقای حاج محمد زحمتی کارمند آموزش و پرورش و حاج محمد شمس بزاز و برادرش میرزا علی اکبر آموزگار را وادار ساخت فوری و فوتی به تاسیس سینمای دیگر دست یازند. نام آنرا سینمای نادر نهادند و شروع کردند به نمایش فیلمهایی نه چندان خوب چرا که مثل اسماعیل کا شی ارتباطی با سازندگان فیلم در تهران نداشتند و از مشهد فیلمهایی بسیار قدیمی و از دور خارج شده را ارزان کرایه می کردند و به اکران می گذاشتند اینکار آقایان، برادران کاشی را مایوس کرد و به تعطیلی سینمایشان کشاند. از دور خارج شدن رقیب قوی که فیلمهای روز را از تهران می آوردند، از قبیل فیلمهای کمدین معروف آن موقع “بنام باب هوپ” که سالها رئیس و عضو دائم اهدای اسکار بود یا فیلمهای “ویکتوریا دسیکا” ایتالیایی و نیز کمدین ایتالیایی بنام “والتر کیاری” که فیلمهای این شخصیتها در آن روزها روی اکران سینماهای دنیا بود باعث شد کیفیت فیلمهای سینما نادر روز به روز تنزل یابد. فیلم دژبان قهرمان هم با پوستر تبلیغاتی بزرگ که در داخل سینما به دیوار زده شده بود همیشه در خاطـرات منقوش هست و یا فیلمهای هنـدی بنام واکسـی و اولاد و آواره که اشک مـردم را در می آورند. کم کم صدای اعتراض برخی ها بلند شد و رو در روی حاج زحمتی، وی را متهم به اهمیت ندادن به کیفیت فیلم ها می کردند و به شهادت عینی دوست بسیار گرامی ام آقای مهندس شوکتی که خود ناظر بر اعتراض بعضیها در حضور حاج محمد شمس راجع به فیلم فرانسوی شوالیه ها که حتی فاقد زیرنویس بود با صدای اصلی روی اکران بود معترض می شوند که در پاسخ آنها حاج زحمتی از روی استیصال و با درماندگی در جواب معترضان می گویند “… توی جنگل آن جوان اسب سوار دختر را ربود و بر ترک خود گذاشت و فرار کرد …” جداً صحنه بدی بود. (قیزی قاچیران یر مگر گنده یدی) در رقابت فیلم ها که ما بین سینما سعدی (کاشی) و سینما نادر (زحمتی) برقرار بود بدانجا رسیده بود که آقا زحمتی فیلم دختر دریا را اکران داشت و آقای کاشی فیلم پسر دریا را از تهران آورده بود. از توضیحات لازم فروش تنقلات (توسط رمضان) شاگرد فرج زولبیا در آنتراکت مانند آجیل، زولبیا و بامیه، ادفو، لیموناد، سینال و نیز موزیکهای قبل شروع فیلم ایرانی (جمیله یکه سوار، حوض کاشی، گندم الهه و نیز از موزیک خارجی موزیک با ساکسیفون بنام چیری پینک (گیلاس صورتی) همچنان در گوشمان هست. درضمن در پایان فیلم ملودی معروف عربی که بعضاً با یک شعر محلی که همشهریان ساخته بودند در خاطره ها مانده است. (پولیزی آلدیم … دورین گدین …) خطاطی و تبلیغات فیلم با خط خوش مرحوم غلامحسین قوی بازو همیشه در سرچهارراه نزدیک مغازه پاپا در خاطرها ماندگار است. خاطره ی خوش دیگری که به یاد داریم در فیلم مشهدی عباد وطنی که به تقلید مشهدی عباد اصلی مه توسط آذربایجان شوروی وقت ساخته شده بود با شرکت زنده یاد « تفکری» کمدین ایرانی رو اکران بود، رقص لزگی گروهی که تک به تک می آمدند وسط گروه و می رقصیدند، زنده یاد رضا پیام آور یکی از همشهریان خودمان شرکت داشت و دیدن رقص و فروش فیلم را دو چندان کرده بود و یا بعضاً در سینماهای درگز بمنظور جلب تماشاچی در آنتراکتهای اول و یا دوم، رقص و آوازهای هنرمندان در اکران دیده می شد! پی نوشت: این گفتگو به همت جناب آقای مهندس حیدر شوکتی از همشهریان حامی و بسیار دوستدار تاریخ و فرهنگ درگز (مدیرعامل شرکت هاتل در تهران) فراهم شده است، که صمیمانه از لطف شان سپاسگزاریم. منبع: درگزآنلاین کلمات کلیدی: درگز, شهر درگز, سینمای درگز, شهرستان درگز 0 دیدگاه x  کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه سایتهای پرشین بلاگ می باشد 👇 🆔 @chapeshloo_1