en
Feedback
شعر نوشتن

شعر نوشتن

Open in Telegram

و به‌هم می‌رسیم در شعری یادت بماند نشانیِ پیوندگاه‌مان: شعر نوشتن ارتباط با من: @Moradidaniel باشگاه شعر: @Cufkoclub سایت‌های من: Cufko.ir Danielmoradi.ir

Show more
Iran200 791The category is not specified
345
Subscribers
+124 hours
-47 days
+1030 days
Posts Archive
یادداشت ۲: چهارپاره‌ی تنفر ⑉ صبح را با نوشتن چندصفحه‌ی شلخته آغازیدم. توی یادداشت قبلی گفته بودم می‌خواهم نوشتن صفحات صبحگاهی و خواب‌نویسی را دوباره از سر بگیرم. روز اول به خوبی پیش رفت. در روزهای بعد مفصل درباره‌ی تجربیات این کار می‌گویم. ⑉ چهارپاره‌ی تنفر... برای خواندن ادامه‌ی متن روی لینک زیر کلیک کنید: 👇🌻 https://danielmoradi.ir/86/ دانیال مرادی #دفترچه_یادداشت @Danielsnotes

یادداشت ۱: آغازیدن ⑉ پرسش مفید: از کجا بیاغازم؟ ⑉ وقتی ایده‌ی تازه‌ی شاهین استاد را دیدم شگفت‌‌زده شدم. این نوع یادداشت‌نویسی آنلاین دقیقن همان فضای امن و راحتی‌ست که همیشه می‌خواستم‌ش... برای خواندن ادامه‌ی متن روی لینک زیر کلیک کنید: 👇🌻 https://danielmoradi.ir/73/ دانیال مرادی #دفترچه_یادداشت @Danielsnotes

روزنوشت‌های من ایده‌ی یادداشت‌نویسی آنلاین روزانه ایده‌یی بود که شاهین استاد در این سایت‌ش رونمایی کرد. رک‌وروراست بگویم: در
روزنوشت‌های من ایده‌ی یادداشت‌نویسی آنلاین روزانه ایده‌یی بود که شاهین استاد در این سایت‌ش رونمایی کرد. رک‌وروراست بگویم: در همان نگاه اول عاشق‌ش شدم (این نگاه اول را تا به حال دوباره تجربه کرده‌م. یک‌بار درباره‌ی این سایت و یک‌بار در موضوعی دیگر). سریعن دست به کار شدم و ۲ روز است که کلمات‌م را در وبلاگ تازه‌م ردیف می‌کنم. خوشحال می‌شوم به این نوشته‌ها نگاهی بیندازید: کلیک کنید» دفترچه‌ی آنلاین دانیال مرادی ۰۲۱۰۱۷ یکشنبه دانیال مرادی #رونمایی @Danielsnotes

آگه‌ی من، داستان دانیال را از اعتراف‌ها می‌آغازم: اعتراف می‌کنم: نخستین‌بار هیچ نتوانستم اسم‌تان را بخوانم. برایم مسخره بود. گره‌گوار سامسا. حتا کمی بعد هم برایم جالب نشد. وقتی داور تنها جشنواره‌یی که در آن شرکت کردم از کتاب‌های موردعلاقه‌‌م پرسید. از اسم شما گفت و من تنها سرم را تکان دادم. عجب آدم بی‌شعوری بودم. شاید یک مرد سرد. مرد سرد. عبارت تخمالویِ بامزه‌یست. زردترین دوست‌م لابه‌لای حرف‌هایش این عبارت را به زبان آورد. بله آگه‌ی عزیز، آن‌روزها من هم همین‌طور بودم. یک مرد سرد. البته تقصیر خودم نبود. و همین‌که این را می‌گویم یعنی تقصیر خودم بود. چرا تقصیر خودم نباشد؟ پس به‌عنوان دومین اعتراف باید بگویم: من زیستن بلد نبودم. اما حالا زیستن می‌دانم. خوشبختانه. خوش‌شانس‌م، نه؟ اما شما زیستن نمی‌دانید. فکر می‌کنید: «چه شغلی، چه شغلی را انتخاب کرده‌‌ام! هر روز در مسافرت! دردسرهایی که بدتر از معاشرت با پدر و مادرم است! بدتر از همه این زجر مسافرت یعنی عوض کردن ترن‌ها، سوار شدن به ترن‌های فرعی که ممکن است از دست برود، خوراک‌های بدی که باید وقت و بی‌وقت خورد! هر لحظه دیدن قیافه‌های تازه‌ی مردمی که انسان دیگر نخواهد دید و محال است که با آنها طرح دوستی بریزد! کاش این سوراخی که تویش کار می‌کنم به درک می‌رفت!» -مسخ، صفحه‌ی ۱۲ آگه، من هم از شغل‌م ناراضی‌م. اما نه این اندازه. حداقل آخرهفته‌های خوشی دارم. مسافتی را با دوست‌م هم‌مسیرم و گاهی دست‌ش را می‌گیرم. انگشتان‌ش من را زنده می‌کنند. می‌فهمم: زیستن بلدم. می‌خواستم سرتان غر بزنم اما دیشب هم همین‌طور گذشت. انگشتان‌ش را حس کردم و حتا لپ‌ش را کشیدم. زنده شدم. رک‌وراست می‌گویم: دو ساعت بیشتر نخوابیدم. نگران نباشید. حالا سرحال سرحال‌م. وقتی زنده‌م هیچ احساس بی‌خوابی نمی‌کنم. «داستان نمی‌گذاشت بخوابم، تو با رویاها برایم خواب می‌آوری.» -کافکا به فلیسه، [پراگ] ۳ دسامبر ۱۹۱۲ صبح، خیلی زود برخاستم و خواندن را آغازیدم. سرانجام، دفتر شعر «بابِل» از وحیدرضا سیاوشان را منسجم و کامل خواندم. نیمه‌شب هم «برای من غمگین نشوید» از چارلز بوکوفسکی می‌خوانم. چارلز. چارلی من. از چارلی برایتان گفته‌م؟ بعدن حتمن می‌گویم. دو دفتر شعر در یک روز؟ شگفت‌انگیز است. همین‌طور پیش می‌روم. می‌خواهم مفیدتر بخوابم. و از ساعت کوک کردن می‌گریزم. ذهن انسان هنوز نمرده است. ببخشید. یادم رفته بود شما به یک حشره‌ی تمام‌عیار عجیب مبدل شده‌ید. اشکالی ندارد آگه جان. برای همه پیش می‌آید. من هم چند وقت پیش به همین وضع دچار بودم. دقیقن پنج‌شنبه‌ی دو هفته‌ی پیش بود. استاد کلانتری کمک‌م کرد تا به خودم بیایم. درباره‌ی ایشان هم حتمن می‌گویم. حتمن. در هرحال شما محتاج ساعت‌ید‌. باید برای ترن ساعت پنج بلند شوید: «به ساعت شماطه که روی دولابچه تیک و تاک می‌کرد نگاهی انداخت و فکر کرد: (خدا به داد برسد!) ساعت شش و نیم بود و عقربک‌ها به کندی جلو می‌رفتند. از نیم هم گذشته بود: نزدیک شش و سه ربع بود. پس ساعت شماطه زنگ نزده بود؟ معهذا از توی رختخواب عقربک کوچک دیده می‌شد که روی ساعت چهار قرار گرفته بود. شماطه حتماً زنگ زده بود...» -مسخ، صفحه‌ی ۱۳ بدوید آگه. تند بدوید آگه‌ی من. باقی داستان را بعدن برایتان تعریف می‌کنم. ۰۲۱۰۱۴ پنج‌شنبه دانیال مرادی #اعترافات #نامه @Danielsnotes

گره‌گوار، اسم‌تان را دوست دارم. زیر لب زمزمه‌ش می‌کنم: گره‌گوار. گره‌گوار. گَرِه‌گُوار. هیچ فکر نمی‌کردم یک‌روزی برایتان نامه بنویسم. مخاطب‌م هرکسی بود، شما نبودید. گشتم‌وگشتم‌وگشتم. به هیچ‌کس نرسیدم. این‌روزها هیچ‌کس را دوست ندارم. حداقل از ته قلب. ته قلب کجاست؟ شما می‌دانید؟ شاید همان‌جایی که من را اندوهگین می‌کند. اما همچنان می‌نویسم. حتا اگر به سرنوشت پدرتان فرانتس دچار شوم. اعتراف می‌کنم: خوشحال‌م پدرتان دیوانه‌ نشد و داستان‌ش را دور نریخت. در تمام ۱۲ صفحه یادداشتی که از نوشتن مسخ به‌جا‌مانده هیچ از داستان‌ش و شما راضی نیست. در یادداشت‌ها می‌نویسد: « [...] حالا مسخ را در خانه خواندم و به نظرم بد آمد. شاید واقعاً کارم تمام است. اندوهِ صبحِ امروز دوباره برخواهد گشت. قادر نخواهم بود مدت زیادی در برابرش مقاومت کنم. تمام امیدم را از من می‌گیرد. حتی حوصله‌ی نوشتن یادداشت روزانه را هم ندارم، شاید چون خیلی چیزها کم دارد، شاید چون می‌بایست همیشه نیمی، و چنان‌که پیداست به ضرورت، فقط واقعه را توصیف می‌کردم. شاید خودِ نوشتن موجب اندوه من است.» -از یادداشت‌ها، ۲۰ اکتبر ۱۹۱۳ این‌طور است گره‌گوار؟ واقعن این‌طور است؟ من خیال می‌کردم نوشتن آخرین پناهگاه است. حالا از زبان پدرتان می‌شونم که نیست. شاید نیست. گره‌گوار، باید چطور صدایتان بزنم؟ حالا تمام مسئله‌م همین است. بابا؟ نه اصلن. من نمی‌گذارم هیچ‌کسی بابای من بشود. یکی‌ش را داشتم برای هفت‌ پشت‌م بس بود. مرتیکه حالا حتا نمی‌داند پسرش چندساله‌ست. یعنی اصلن نمی‌دانم پدر داشتن یعنی چه. قرار است دوباره روح من را بکشد؟ نه. نمی‌خواهم‌ش گره‌گوار. عمو گره‌گوار؟ این یکی هم یبس است. چون از ۲تا عموهایم هیچ خبری ندارم. آنها هم همین‌طور. اصلن زنده‌ند؟ من چطور، می‌دانند زنده‌م؟ شما را آگه می‌نامم. دستگاه واژه‌سازی‌م بین ۳ تا ۶ سالگی این‌طور برای آدم‌ها نام می‌گذاشت: یک «الف» با کلاه+ دو حرف از اسم اصلی. البته حالا هم یک اسم دیگر با همین ترکیب دارم: آپه. آپه‌ی من. آگه‌‌ی عزیزم، می‌ترسم. از همه‌ی آدم‌ها می‌ترسم. ترسوترین شده‌م. تک‌تخمی‌ترینِ تک‌تخمی‌ها. وقتی کسی پا در حریم من می‌گذارد، تن‌م را لمس می‌کند، بغل‌م می‌گیرد و... خیال می‌کنم: برای ارضای روح خودش این کار را می‌کند. نه برای من. شاید هم برای من است. اما حالا هیچ این حس در خون‌م نمی‌جنبد. من فقط برای شما این خیال پوچ را نداشتم. حالا مجبورم از شما هم بگریزم. البته نه به‌اندازه‌ی خواهرتان. اما شما وحشتناک شده‌ید: «یک روز صبح، همین که گره‌گوار سامسا از خواب آشفته‌ای پرید، در رختخواب خود به حشره‌ی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد ملتفت شد که شکم قهوه‌ای گنبد مانند دارد که رویش را رگه‌هایی به شکل کمان تقسیم‌بندی کرده است. لحاف به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد، و پاهای او که به طرز رقت‌آوری برای تنه‌اش نازک می‌نمود جلوی چشمش پیچ و تاب می‌خورد.» -مسخ، صفحه ۱۱ آن‌لحظه با خود اندیشیدید: چه به سرتان آمده است؟ من می‌دانم آگه. من می‌دانم شما یک سوسک تمام‌عیار شده‌ید. خدا را شکر که بال ندارید. وگرنه من هم از اتاق فراری می‌شدم. حالا من و شما در این اتاق حبس شده‌یم. حتا پدرتان هم فراری شد. سریعن چمدان‌ش را بست و راهی سفر شد. من اما می‌مانم. می‌خواهم تا زمان درمان‌تان همین‌جا کنارتان بنشینم. اشکالی ندارد اگر شب‌ها طبق عادت حشره‌وار روی سقف و در کنج‌های اتاق جنب‌ بخورید و... من از شما می‌ترسم. اما می‌مانم و همه‌چیز را به شما می‌گویم. همه‌‌ی کرده‌ و ناکرده‌هایم را پیش‌رویتان می‌ریزم. اعتراف می‌کنم. اعتراف‌ها می‌کنم. احمق‌ شده‌م؟ قرار است برای یک حشره اعتراف‌نامه بنویسم؟ نمی‌دانم. تنها می‌دانم این راه درمان‌م است. اعتراف‌نامه‌هایی برای شما. و هرکسی که حوصله‌ی خواندن‌شان را دارد. «مسخ به صورت کتاب منتشر شده است، صحافی شده و زیبا به نظر می‌رسد.» -فرانتس به فلیسه، کارتِ پستی، ۲۴ دسامبر ۱۹۱۵ برلین «گره‌گوار به پنجره نگاه کرد: صدای چکه‌های باران که به حلبی شیروانی می‌خورد شنیده می‌شد: این هوای گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: «کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همه‌ی این مزخرفات را فراموش بکنم»، ولی این کار به کلی غیرممکن بود. زیرا...» -مسخ، صفحه‌ی ۱۰ بیایید کنج سوم اتاق را بیینیم. کنجی که هیچ‌گاه از لای در دیده نمی‌شد. کنج سوم: داستان من. شاید دوست‌ش داشتید، نه؟ شما چشم‌هایتان را ببندید و بکوشید بخوابید. خواب‌تان نمی‌برد آگه‌ی من؟ پس بگذارید قصه‌ی شب خودم را بگویم. داستان دانیال از آنجایی شروع می‌شود که... ۰۲۱۰۱۳ چهارشنبه دانیال مرادی #اعترافات #نامه @Danielsnotes

Repost from اهل نوشتن
اسلاید‌ وبینار شعرنویسی | سه‌شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲

چطور با تحلیل شعر شعرهای بهتری بنویسیم؟ 🔹چرا باید شعرهایی که می‌خوانیم را تحلیل کنیم؟ 🔹۴+۱ معیار برای تحلیل شعرها 🔹تحلیل یک شعر از دفتر شعر «بابِل» 🔹ایده‌یی برای نوشتن یک شعر تازه _ پیوستن به کافکو؛ ۱۰۰ روز ۱۰۰ ایده‌ی شعری فایل صوتی وبینار اهل نوشتن | سه‌شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲ سخنران: دانیال مرادی #پادکست @ahleneveshtan @cufkoclub @danielsnotes

Repost from CufKo | کافکو
مقاله‌ی تازه‌ی کافکو: «چرا ساده‌ی ساده شعر می‌نویسیم؟ | ۱+۵ نکته در آغاز شعرنویسی» هفته‌یی نیست که سراغ پیام‌هایم رفته باشم و
مقاله‌ی تازه‌ی کافکو: «چرا ساده‌ی ساده شعر می‌نویسیم؟ | ۱+۵ نکته در آغاز شعرنویسی» هفته‌یی نیست که سراغ پیام‌هایم رفته باشم و با این دغدغه مواجه نشوم: «شعر برای من سخت است. شاه است. من حتا لیاقت برده‌ی شعر بودن را هم ندارم. نمی‌توانم به واژه‌ها بیاندیشم. اگر بخواهم یادداشت، مقاله یا هر ژانر دیگری بیازمایم کلمات ردیف‌ردیف روی کاغذ می‌نشینند. اما برای شعر این‌طور نیست. تا آستین بالا می‌زنم ذهنم از شعر فرار می‌کند.» یکی از چالش‌های همیشگی در شعرنویسی مسئله‌ی سادگی و آغاز است. در نخستین یادداشت آموزشی کافکو به اهمیت سادگی در شعرنویسی می‌پردازیم. امروز اولین مقاله‌ی آموزشی سایت کافکو منتشر شد. لینک مقاله: 👇 https://cufko.ir/130/ امیدوارم از خواندن این آموزش لذت ببرید.

آبی آبی آبی در هر برهه‌یی عاشق رنگی می‌شوی. مثلن وقتی همه‌چیز روبه‌راه باشد: زرد. وقتی از رفتارهای نسجیده‌ی خودت و دیگران شکا
آبی آبی آبی در هر برهه‌یی عاشق رنگی می‌شوی. مثلن وقتی همه‌چیز روبه‌راه باشد: زرد. وقتی از رفتارهای نسجیده‌ی خودت و دیگران شکاری شده‌یی: سبز زمردی. و وقتی از همه‌چیز و همه‌کس متنفری: آبی. یعنی حتا عاشق رنگ‌های دشمن می‌شوی‌. رنگ‌های متضاد با مفاهیم زندگی. اما هررنگی هم داشته باشی، دوباره بچه می‌شوی. توی دشت می‌دوی. نزدیک دختری می‌شوی و دست دور کمرش حلقه ‌می‌کنی. آنجاست که می‌فهمی: شعر رنگ نیست. شعر زن است. زردها و زمردی‌ها و آبی‌ها فراموش می‌شوند. آنچه مهم است زن است که تو را کودک می‌کند. فعل بودن‌ش را می‌فهمی. گنگی و حجم لحظه را می‌پذیری. لوس روی کلمات‌‌ت و کلمات‌ش ولو می‌شوی. این یعنی شاعر شده‌یی. شاعر زنی شده‌یی. یا شاعر مردی بوده‌یی. (بوده‌یی. اگر مجبور باشی یک دختربچه شوی ناخودآگاه از ابتدا شاعری.) در هر برهه‌یی عاشق رنگی می‌شوی. مثلن وقتی همه‌چیز شعر باشد: کودک. سیاه و سفید. با یک خورجین خیال. تا خودت روی دنیایت رنگ بپاشی. بله. باید کودک شویم. شعر زبان کودکی.* پی‌نوشت: به عینک پسربچه‌ی در تصویر حسودی‌م می‌شود. *نام کتابی از محمود کیانوش ۰۲۱۰۰۹ شنبه دانیال مرادی #یادداشت_روز @Danielsnotes

چطور در شعر متوقف نشویم؟ دیواری می‌خواهم: برای گرافیتی‌های ذهنی‌. برای حروف ازهم‌گسیخته‌ی شعرها. برای نام‌ها. نام دوست‌ها. نا
چطور در شعر متوقف نشویم؟ دیواری می‌خواهم: برای گرافیتی‌های ذهنی‌. برای حروف ازهم‌گسیخته‌ی شعرها. برای نام‌ها. نام دوست‌ها. نام دوست‌داشتنی‌ها. برای تعریف‌های تازه. برای پندهای نادیده‌گرفته‌شده. برای نشخوارهای سرکش. برای نقطه. برای خط. برای دایره. و احتمالن حالا تمام بدبختی‌م این است: دیواری ندارم. اما همیشه از نداشته‌ها به داشته‌ها می‌رسم. می‌گویم: دیوار را ندارم، آن یکی را که دارم. آن‌یکی. آن‌آن‌یکی. شعر ما هم زمانی جان می‌گیرد که «آن‌یکی» ما بشود. اگر دیوار نداشتیم شعر هنوز پیش ما باشد. اگر پول نداشتیم. اگر پلوعدس نداشتیم. اگر قطعه‌‌یی هنگ‌درام برای شنیدن نداشتیم. اگر آفتابگردانی برای نازکردن نداشتیم. وقتی داشتن را می‌فهمیم بدن‌مان هاری شعر می‌گیرد. می‌پرسد: «چطور در شعر متوقف نشوم؟» پاسخ می‌دهم: «کمی به خودت فشار بیاور و کنارش بمان. بعد از داشته‌هایت می‌شود‌.» پی‌نوشت: دوست داشتم این دیوار، دیوار گرافیتی‌هایم بشود. نشد‌. ۰۲۱۰۰۸ جمعه دانیال مرادی #یادداشت_روز @Danielsnotes

شمردن حجم لحظه‌ها در مصاحبه‌ی استاد شعبانعلی شنیدم: «سردرگمی را در یک مقطع سنی به رسمیت بشناسیم.» (نقل به مضمون.) به‌گمانم: ن
شمردن حجم لحظه‌ها در مصاحبه‌ی استاد شعبانعلی شنیدم: «سردرگمی را در یک مقطع سنی به رسمیت بشناسیم.» (نقل به مضمون.) به‌گمانم: نه در یک مقطع سنی بلکه همیشه همین‌طور باشم. نه؟ نه اینکه در کاری جدی نشوم. همچنان دیوانه‌وار شعر، نوشتن و طراحی را می‌دنبالم. اما گاهی ناخوشی را در «جدی بودن» می‌بینم. یک‌هو در کارها غرق می‌شوم. می‌فهم‌م: ته‌ریش‌م را نتراشیده‌م. با پلیور زردم پیاده‌روی نکرده‌م. گلدان آفتابگردان‌م را زیر آب سرد نگرفته‌م. مرده‌م. شمردن حجم لحظه‌هایم را فراموشیده‌م. و این یعنی مرگ. شاید اگر فردا راننده‌ تاکسی‌یی در شلوغ‌ترین نقطه‌ی هندوستان هم شوم همچنان با لحظه‌هایم کیف کنم. یعنی، می‌کوشم: جدا از کار و بار و هرچیز خاردار دیگری در زندگی حجم لحظه‌هایم را بشمارم. این‌روزها حجم لحظه‌هایم را با شعر می‌شمارم. و «شعر یعنی شمردن حجم لحظه‌ها.» شما چطور؟ حساب لحظه‌هایتان به چه کاری گره خورده است؟ پی‌نوشت: احتمالن تصویر یادداشت یکی از لحظه‌‌هایی‌ست که لحظه‌هایم را نمی‌شمردم. ۰۲۱۰۰۷ پنج‌شنبه دانیال مرادی #یادداشت_روز @Danielsnotes

مردی که در غبار گم شد یکی از یادداشت‌ها را می‌خوانم. برمی‌گردم. دوباره می‌خوانم. برمی‌گردم. دوباره می‌خوانم. برمی‌گردم. رویه‌
مردی که در غبار گم شد یکی از یادداشت‌ها را می‌خوانم. برمی‌گردم. دوباره می‌خوانم. برمی‌گردم. دوباره می‌خوانم. برمی‌گردم. رویه‌ی خواندن یک یادداشت چندده‌بار تکرار می‌شود. احتمالن کتاب «مردی که در غبار گم شد» از نصرت رحمانی را هیچ‌وقت تمام نکنم. شاید عنوان کتاب یک برش شعر است. شعرِ زیست شاعر. سطرها را می‌شکافم. کلمه‌ها را می‌شکافم. جهان نصرت را می‌شکافم. سردرگم‌ می‌شوم. گیج‌ومنگ به کلمات‌ش می‌نگرم. و همچنان سردرگم‌تر می‌شوم. سردرگم‌ترین. این یک بازی است: سردرگمی در شعر. همیشه هم نباید دنیاهای درک‌کردنی خواند و دید. گاهی هم باید به دام نصرت‌ها بیفتی. آن‌وقت در دنیای تازه‌یی میفتی و همه‌ی آنچه تا دیروز نمی‌فهمیدی را به‌یک‌آن می‌فهمی. گوشه‌ی کاغذ تعریف دیگری از شعر می‌نویسم: «شعر یعنی کشف گنگ‌ترین‌ها.» پی‌نوشت: تکه‌هایی از کتاب را در کامنت‌های این یادداشت می‌گذارم. بخوانید و کیفور مجهول‌های تازه شوید. ۰۲۱۰۰۶ چهارشنبه دانیال مرادی #یادداشت_روز @Danielsnotes

ما کافی هستیم روی تخته می‌نویسم: «ما کافی هستیم.» سروکله‌ی این جمله از کجا پیدا شد؟ نمی‌دانم. شاید هم بیشتر از همیشه می‌دانم.
ما کافی هستیم روی تخته می‌نویسم: «ما کافی هستیم.» سروکله‌ی این جمله از کجا پیدا شد؟ نمی‌دانم. شاید هم بیشتر از همیشه می‌دانم. می‌دانم: یک- هفته‌ی سختی را پشت سر گذاشته‌م. از چهارشنبه‌ی پیش تا فردا. دو- ساعت‌ها برای بدبختی‌هایم اشک ریخته‌م. سه- دل‌م یک آغوش گرم می‌خواست. و انگشت‌هایی برای پاک‌کردن اشک‌ها. کسی پیدا نشد. با آهنگ «کی اشک‌هاتو پاک می‌کنه» از اِبی خودم این کار را کردم. چهار- از این سختی بیشتر از همه‌ی سال آموختم. درس‌های زیادی در کوله‌بار آذرم جا دادم. پنج- از اشک ریختن برای درس گرفتن متنفرم. شاید هم متنفر نیستم. هنوز با آن انس نگرفته‌م. نپذیرفتم‌ش. شش- گاهی ممکن‌ست: خودم یا دیگران ریشه‌ها و معناهایم را بِبُرند یا بسوزانند یا لگدمال کنند. سروکله‌ی این جمله از شش برداشت قبلی و یکی از پرسش‌های همیشگی مخاطبان‌م پیدا شد. همیشه کسی هست که بگوید: «حس می‌کنم دانش‌م کافی نیست. اعتمادبه‌نفس شعر گفتن ندارم. چیزی در وجود من کم است، نه؟» نه. چیزی کم نیست. انسان خودش شعر است. ما هم انسان‌یم. بنابراین چه می‌تواند کم باشد؟ ما برای شعر کافی هستیم. ۰۲۱۰۰۵ سه‌شنبه دانیال مرادی #یادداشت_روز @Danielsnotes

به‌خاطر شعر ممنونم کمی عقب‌تر: نیمه‌شب است. مرد میانسالی سوار تاکسی می‌شود. دست‌هایش پر از خریدهای یلدایی است. به‌سختی خودش را داخل می‌کشد. بعد از نفس‌نفس‌زدن‌های بی‌پایان زیر لب می‌زمزمد: «خداروشکر.» کمی جلوتر: حتا از این یکی هم متنفر شده‌م: نگارش. نگارش درسی. نگارش مدرسه. همان نگارشی که مجبور می‌شوی در آخر هر پاراگراف بنویسی: «و ما باید قدر نعمت‌هایمان را بدانیم.» ۱- از میان زبانزدهای زیر به‌دلخواه برگزینید و معنی‌ش را شرح دهید. (حداکثر ۵ سطر) الف- بار کج به منزل نمی‌رسد. ب- آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم. «ب» را برمی‌گزینم: «...و ما باید قدر نعمت‌هایمان را بدانیم.» ۲- حکایت زیر را به نثر روان و ساده بازنویسی کنید. حکایت: ... حکایت را بازنویسی می‌کنم: «...و ما باید قدر نعمت‌هایمان را بدانیم.» ۳- از موضوعات زیر برگزینید و یک صفحه انشاء بنویسید. (حداقل ۸ سطر) الف- سفرنامه‌یی خیالی بنویسید. ب- یکی از داستان‌ها یا کتابی‌هایی که خوانده‌ید را خلاصه کنید. دوباره موضوع «ب» را برمی‌گزینم: «...می‌خواهم درباره‌ی بوف کور برایتان بگویم. در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد... نتیجه‌گیری: و ما باید قدر نعمت‌هایمان را بدانیم.» خب، چه شد؟ هیچ. تنها صبح یکشنبه و امتحان نگارش را مرور کردیم. زبانزد شرح دادیم. نعمت شمردیم. حکایت بازنویسی کردیم. نعمت شمردیم. حتا از بوف‌ کور گفتیم و مجبور شدیم نعمت بشماریم. نعمت شمردیم؟ کمی عقب‌تر: تا پایان جاده چهل‌دقیقه مانده است. به چنددقیقه نمی‌رسد که صدای خروپُف مرد بلند می‌شود. خداروشکرگفتن آرامش را به رگ و خون‌ش تزریق می‌کند. بی‌توجه به انبوه خریدهایش و احتمال دزدیده‌‌شدن‌شان خرناس می‌کشد. پر از آرامش. کمی‌ جلوتر: به خودم می‌آیم. می‌فهمم: نیمی از زمان امتحان را به‌گا داده‌م و به مرد میانسال نیمه‌شب چهارشنبه می‌اندیشیدم. باید عجله کنم و این یک صفحه انشاء را پایان بدهم. گوشه‌ی دست‌م می‌نویسم: «به‌خاطر شعر ممنونم.» ۰۲۱۰۰۳ یکشنبه دانیال مرادی #یادداشت_روز @Danielsnotes

اشتباه کردم نقطه ته خط: وابستگی. پیوند دادن. پیوستگی. اتصال. ربط. چسب. اتحاد. بند. گره. چفت. نزدیکی. همبستگی. چسبیدگی. بافته. کلمه. کلمه. کلمه. رابطه. پیش از این هم می‌دانستم: «شعر رابطه است.» کلمه‌هایم را به‌هم گره می‌زنم. آدم‌هایم را به‌هم گره می‌زنم. چیزهایم را به‌هم گره می‌زنم. کلمه‌هایم را به تن‌م گره می‌زنم. آدم‌هایم را به تن‌م گره می‌زنم. چیزهایم را به تن‌م گره می‌زنم. سپس با دندان به جان گره‌های اشتباهی میفتم. کلمه‌های شکافته‌ی خونی را روی دوش‌ او می‌گذارم. سنگینی می‌کند. طاقت نمی‌آورد. همه‌ش را به زمین می‌ریزد. از من فرار می‌کند. رک و روراست می‌گویم: «اشتباه کردم.» فراموش کرده بودم شعر رابطه است. شعر از دوستی می‌آید. شعر از حس می‌آید. شعر از خط و چروک دست‌ها می‌آید. حال ضعف‌م به او خوب نباشد من هم خوب نیست‌م. حال من خوب نباشد شعرم هم خوب نیست. مسخره‌ است، نه؟ پیوند دادن چیزهای مهم زندگی به آدم‌هایی که ممکن‌ست نباشند مسخره‌ است؟ نشانه‌ی ضعف نیست؟ وابستگی بیش‌از‌اندازه؟ آمدیم و فردا گفتند: «رنگ زرد را حذف کنید. روی آفتابگردان‌ها اسید بپاشید. ریشه‌های مهم دانیال را بِبُرید. برای شعر سلولی بسازید. دست‌هایش را در خون بغلتانید. موهایش را بتراشید.» آن‌وقت چه؟ بلاخره، در وطن هرروز صبح از خواب برمی‌خیزی و می‌بینی چند چیز خوب دیگر را گاییده‌ند. آن‌وقت چه؟ نقطه سر خط: دوباره تلاش می‌کنم تمرکزم را روی کاغذ امتحان برگردانم. امتحان عربی است. از بی‌خاصیت‌ترین و تخمی‌ترین‌های زندگی من. چهاربار حواس‌م سراغ شعر رفته است. می‌دانم نمره‌ی قابل قبولی نخواهم گرفت. نقطه ته خط: اشکالی ندارد. این هم پنجمین‌بار. یک پرسش هفتاد‌وپنج‌صدمی دیگر را هم به گا دادم. من عاشق ضعف‌م شده‌م: ضعف وابستگی. وابستگی به او و چیزهایم هرروز شعر به من می‌بخشد. دوباره پیش وابستگی‌هایم می‌روم و می‌گویم: «اشتباه کردم. ببخشید.» ۰۲۱۰۰۲ شنبه دانیال مرادی #یادداشت_روز @Danielsnotes

Repost from اهل نوشتن
🔥دوره‌ی داستانک‌نویسی ✏️راهنمای نگارش ۳۰۱ داستانک در ۳۰ روز 🟢این دوره طی ۸ جلسه برگزار می‌شود. (۴ جلسه آموزشی + ۴ جلسه بازخورد) 🟢در این دوره‌‌ی ۳۰ روزه با الگو گرفتن از انواع داستانک‌ها می‌‌نویسیم. اصول بازنویسی را می‌آموزیم و می‌کوشیم مهارت‌مان را در قصه‌گویی افزایش دهیم. ✔️هدف این دوره تسلط بر ایده‌ها و رسیدن به روایت شخصی در داستانک‌نویسی است. 📌سرفصل‌ها: 🟠بهترین شیوه برای شروع داستانک‌نویسی چیست؟ 🟠چگونه یک مجموعه داستانک‌ خواندنی بنویسیم؟ 🟠چطور تشخیص دهیم داستانک خوبی نوشته‌ایم؟ 🟠برای یک داستانک خوب به چه چیزهایی نیاز داریم؟ 🟠نثر مناسب یک داستانک چه نثری است؟ 🟠چه چیزهایی به متن داستانک ما آسیب می‌زند؟ 🟠تفاوت داستانک با یادداشت‌نویسی در چیست؟ 🟠برای ایده‌یابی از چه روش‌هایی استفاده کنیم؟ 🟠چه تمرین‌هایی از ما داستانک‌نویس بهتری می‌سازد؟ 🟠در بازنویسی به چه نکته‌هایی باید توجه کنیم؟ زمان برگزاری جلسات: - جلسه‌ی اول: سه‌شنبه ۱۲ دی - جلسه‌ی دوم(بازخورد): یکشنبه ۱۷ دی - جلسه‌ی سوم: سه‌شنبه ۱۹ دی - جلسه‌ی چهارم(بازخورد): یکشنبه ۲۴ دی - جلسه‌ی پنجم: سه‌شنبه ۲۶ دی - جلسه‌ی ششم(بازخورد): یکشنبه ۱ بهمن - جلسه‌ی هفتم: سه‌شنبه ۳ بهمن - جلسه‌ی هشتم(بازخورد): یکشنبه ۸ بهمن ⏰ ساعت برگزاری جلسات: ۱۹ تا ۱۹:۴۵ 🟣مدرس: ماهان ابوترابی 🎙 فایل صوتی تمام جلسات ضبط می‌شود و در کانال اختصاصی دوره قرار می‌گیرد. ⭐️شهریه‌ی ثبت‌نام زودهنگام تا جمعه ۸ دی‌ماه ۱۹۷ هزار تومان است؛ پس از آن ۳۲۰ هزار تومان خواهد بود. ✅ برای ثبت‌نام شهریه دوره را به شماره کارت زیر واریز بفرمایید: ۶۲۱۹۸۶۱۸۰۳۰۹۳۶۹۷ بانک سامان، به نام ماهان ابوترابی کاشانی برای دریافت اطلاعات ورود به دوره، رسید پرداختی را به نشانی تلگرامی زیر پیام دهید: 👇 @Saharmghasemi

نارنگی کوکیِ بی‌پایان امشب هیچ جانی در تن‌م نمانده است. ولو کنج مبل زردآلودمان افتاده‌‌م. منتظرم عقربه‌‌ها جنب بخورند. به دید
نارنگی کوکیِ بی‌پایان امشب هیچ جانی در تن‌م نمانده است. ولو کنج مبل زردآلودمان افتاده‌‌م. منتظرم عقربه‌‌ها جنب بخورند. به دیدار اعضای نویسندگی خلاق برسیم. و ۲۰ دقیقه‌یی باهم بنویسیم. بعد می‌روم و در رخت‌خواب می‌میرم. در واقع: خودم را با بالشت و اشک خفه می‌کنم. روزی که به ریشه‌هایم آب نمی‌رسانم اوضاع‌م همین است. امروز آبی به ریشه‌هایم نرساندم. ریشه‌ها مهم‌ند. عجب جمله‌یی. مهم. خب که چه؟ یک روزی همین ریشه‌ها می‌پژمرند. نه بعضی‌هایشان می‌مانند. می‌کوشم با تمام توان‌م حفظ‌شان کنم. مثلن نارنگی کوکی از حفظ‌شدنی‌هاست. ریشه‌یی‌ست که: گاهی کیف‌ش کوک است. برایم آواز می‌خواند. برایم می‌نویسد. در کنار هم یک چهارراه‌ را می‌دویم. تصویر یادداشت هم از اوست. گاهی هم کیف‌ش ناکوک است. ویولن ذهن‌ش فالش می‌زند. نوبت من است: برایش بخوانم. بنویسم. در کنارش بمانم. انگشت‌ها و انگشترش را نوازش کنم. ته‌ش چه؟ ته ندارند. من دنبال چیزهای بی‌پایان می‌گردم: نارنگی کوکی بی‌پایان است. آواز بی‌پایان است. گفت‌وگو بی‌پایان است. شعر بی‌پایان است. من می‌آموزم قدر بی‌پایان‌ها را بدانم. ۰۲۰۹۲۸ سه‌شنبه دانیال مرادی #یادداشت_روز @Danielsnotes

کافکو تجربه‌ی ۱۰ ماه در کنار شعر ماندن ایده‌ی «جریان» را به جان‌م انداخت. در واقع اندیشه و شهوتی که جریان نمی‌شود، می‌پژمرد.
کافکو تجربه‌ی ۱۰ ماه در کنار شعر ماندن ایده‌ی «جریان» را به جان‌م انداخت. در واقع اندیشه و شهوتی که جریان نمی‌شود، می‌پژمرد. می‌چروکد. زود می‌میرد‌. و من به جریان‌سازی ایمان آورده‌م. احتمالن دومین لکه‌ی پررنگ زرد زندگی‌م کاشتن و برداشتن جریان‌های بزرگ شعری در ایران باشد. شاید هم اولین لکه. لکه‌های زردرنگ امیدهای من به کلمه‌ی «وطن» هستند. شعر از درشت‌ترین لکه‌هاست. احتمالن می‌خواهم جریان‌های متعددی درباره‌ی شعر، نوشتن، استاپ‌موشن و... راه بیندازم. کافکو نخستین جریان است. یک جریان ۱۰۰ روزه‌ی شعر که دانه‌ی شاعر شدن را در وجودتان می‌کارد. در این مسیر از بذرهایمان مراقبت می‌کنیم. آب و نورشان می‌دهیم. خاک‌شان را شخم می‌زنیم. و به گل‌ها می‌رسیم. من به آفتابگردان می‌رسم. شما به چه گلی؟ هرروز با ایده‌یی تازه برمی‌گردم. تمرین می‌کنیم. به موشکافی ۱۰۰ ایده می‌نشینیم. اگر دوست داشتید همراه شوید، کافی‌ست کانال اختصاصی کافکو را دنبال کنید: @cufkoclub (خوشحال می‌شوم اگر کانال را به دوستداران شعر معرفی کنید🌻🥰.) ۰۲۰۹۲۱ سه‌شنبه دانیال مرادی #جریان پی‌نوشت: از پگاه برای دست‌خط و تصویر کافکو ممنونم♥️ @Danielsnotes

درباره‌ی حمام نه، حموم‌کردن هیچ‌چیزش عجیب نیست می‌ری حموم، شیر آبُ باز می‌کنی لباستُ درمیاری، می‌ری توی وان یا زیر دوش خودتُ با صابون می‌شوری، خودتُ آب می‌کشی از حموم میای بیرون و خودتُ خشک می‌کنی با یه حوله‌ی نرم و تمیز و کلفت توی هوای خنک و مطبوع بعدش حالت جامیاد، از خودت خوشت میاد احساس تازگی و شادابی می‌کنی تمیز و تازه و سرحال و مرتب حالا آماده‌ی رفتنی به هرجایی که فکرشُ بکنی حموم‌کردن هیچ‌چیزش عجیب نیست، البته به‌جز آب که خوب، عجیبه و خودت که عجیبی و صابون و حوله و اون حسّ عجیب تولد دوباره‌ی شگفت‌انگیز همه‌ی این‌ها یعنی چی؟ آب... آب چیه؟ صابون چیه؟ حوله چیه؟ این حسّ غریب چیه؟ فلسفه‌ش چیه؟ چرا؟ چه جوریه؟ چرا؟ چون این چیزها عجیبن، همه‌شون عجیب و غریبن. پی‌نوشت: کی گفته شعر همیشه باید جدی باشه؟ کلی هم از این شعرهای اجق‌وجق سروده شده😆💛. ۰۲۰۹۲۰ دوشنبه #شعر_روز ©شعر «درباره‌ی حمام» از کتاب پرونده‌ی پزشکی یک سونِت مجنون، دکتر مریل مور، ترجمه‌ی سلماز بهگام، نشر اتفاق @Danielsnotes

زندگی راه و رسمی داره زندگی برای خودش راه و رسمی داره رسمش این نیست که تو خیابون به‌هم بر بخوریم باعجله روی همدیگه رو ببوسیم
زندگی راه و رسمی داره زندگی برای خودش راه و رسمی داره رسمش این نیست که تو خیابون به‌هم بر بخوریم باعجله روی همدیگه رو ببوسیم و بی‌درنگ هرکی بره سراغ کار خودش رسمش این نیست که مدام دنبال پول و طلا باشیم دنبال چیزهایی که پول و طلا با خودش می‌آره توی جنگ و طاعون و همه‌ی وقایع نفرت‌انگیز رسم زندگی شادی و سادگیه این‌که هرچی کاشتیم، برداشت کنیم و هرچی دریا پیشکش کرد، بگیریم و نوش جان کنیم رسم زندگی جوونیه، زور بازو و سرخوشی دهاتیه رسم زندگی اوجیه که باید با بال‌های نیرومندمون بر فرازش به پرواز دربیاییم و بعدش... آرامش و تمعق هدف زندگی درگیری‌های نظامی و دغدغه‌های تجاری نیست پیشه‌وری و هنرورزی هدف زندگیه تا انسان، انسان‌تر زاده بشه در نور و سایه یا در روشنای انوار شباهنگام که میوه‌ی زرّینش الهام‌بخش سرانگشتان بانویی می‌شه که ارغنونُ به نغمه درمی‌آره ۰۲۰۹۱۹ یکشنبه #شعر_روز ©شعر «زندگی راه و رسمی داره» از کتاب پرونده‌ی پزشکی یک سونِت مجنون، دکتر مریل مور، ترجمه‌ی سلماز بهگام، نشر اتفاق تصویر: منبع (Saint Cecilia by raphael) @Danielsnotes