شعر نوشتن
Open in Telegram
و بههم میرسیم در شعری یادت بماند نشانیِ پیوندگاهمان: شعر نوشتن ارتباط با من: @Moradidaniel باشگاه شعر: @Cufkoclub سایتهای من: Cufko.ir Danielmoradi.ir
Show moreIran200 791The category is not specified
345
Subscribers
+124 hours
-47 days
+1030 days
Posts Archive
345
شعر؛ اندیشه یا مهارت؟
گاهی شعرم میپلاسد. میافتد در تلهی نشخوار و میشود شعلهی آتشگاه خودکشیهایم. مثلن اندیشهی: «من واقعن شاعرم؟» یا «این یه ادای شاعرانهست؟»
واقعن، این یک ادای شاعرانه است؟ چیدن کلمات و مهارت بازی با تصویرهای اغواگر؟ و حتا این تصویرها هم دل نمیربایند از کسی که باید. پس برساخته بود داستان شاعرهای نگاهربا.
و معشوقها، شاعرها را میکُشند در اینجا. دستکم در داستان ما. شایدم تنها در داستان من. اما چرا شاعرها بازنشسته نمیشوند از شعر، استعفاء نمیدهند از رنج، رام نمیشوند با نبودن، شاعر نبودن؟
اندیشه. اندیشیدن به پیاده رفتن، در خیابان جنگیدن، در خیال معشوقِ دختر/پسر ماندن، به گربهها یا سگها لبخند زدن، به غیرگربهها یا غیرسگها لبخند بیشتر زدن، و همینطور اجازهی عشقداشتن.
اینها اندیشههای شعرهای منند. پیادهروی میکنم. در خیابان میجنگم. در خیال معشوقم. به گربهها یا سگها لبخند میزنم. به غیرگربهها یا غیرسگها بیشتر میخندم. و همینطور اجازهی عشقداشتن دارم. اجازهی دوست داشتن او.
وَ اندیشهت را که پیدا کنی، شعرت هم پیدا میشود. پرسشهایی مثل «من واقعن شاعرم؟» یا «این یه ادای شاعرانهست؟» هم میفتند توی زبالهدان تاریخ شاعریتان.
پس این هم تمرین تازه برای شاعر/نویسنده شدن:
هر چقدر دوست دارید (مثلن حداقل ۳ جمله) دربارهی این سؤال بنویسید: «اندیشههای شعر من چیها هستن؟»
اگر دوست داشتید از اندیشههای شعرتان برای من هم کامنت کنید و بگویید.
۰۳۰۵۱۹ جمعه
دانیال مرادی
#شعر_نوشتن
@Danielsnotes
345
وَ میدویم
لباس عشق میپوشانی؛
به تنی
به چهرهیی
وُ به نامی.
تو، رانده شدهیی از این لباس
لباس مرگ میپوشانم؛
به تنم
به چهرهم
وُ به نامم.
من، رانده شدهم از این لباس
به عشقی، به مرگی و به ما
لباس کلمه میلختانیم وُ
رانده میشویم، هر دو،
وَ میدویم: تا زندگی بعدی
۰۳۰۵۱۱ پنجشنبه
-از شعرهای خودم
#شعر
@Danielsnotes
345
اصلن کسی شعر من را فهمیده است؟
اخلاقِ من
شجاعت احتیاط کردن
شجاعنبودنِ شجاعانه است.
-خاطرات سوگواری، رولان بارت
ابر گیج بالای سرم را مینوشم، با توفان چه کنم؟ با این جملهی توفانخیز دوباره یادم میفتد چرا سبد کاری من پُر شده است از چیزهای مبهم.
یکروز شاعر میشوم و یک تصویر سورئالیستی روی کاغذ پایهریزی میکنم، یکروز دیگر طراح سایت، یکروز شیفتهی استاپموشن و در نهایت، میفتم توی دل یک نهنگ.
در دل این نهنگ، سایهگاهی میپیوندد به یک نور؛ یک راهروی تاریک سرپوشیده که در پایانش، نور، روزنهی امید است. روزنهی رهایی. اما من با هر گامی که برمیدارم میمیرم. شاشِ ترس میریزد به سرتاپای وجودم.
امید با ترس آمیخته است. و هر شعری، پُر از ترس است و امید. ترس باختن، قمارِ تباه کردن، و امید بیشتر داشتن.
مثلن به همان معشوقهی شعرهایتان بیندیشید: با هر شعری که برایش بنویسد مبهمی میپیچد دور تنتان. یا یک شعر سیاسی، و سپس مبهمِ «حالا توی دردسر افتادهم؟».
و یا بزرگترین مبهم: اصلن کسی شعر من را فهمیده است؟
اصلن کسی شعر من را فهمیده است؟
اصلن کسی شعر من را فهمیده است؟
اصلن کسی شعر من را فهمیده است؟
همین مبهم بزرگ، یک شعر خوب را هیچ میکند. مبهم میشود جانوری گوشتخوار، میخزد دور شعرتان. میپیچد. قیقاج میرود روی خلاقیتتان. زیگزاگی کلمههایتان را میاوبارد. ویراژ میدهد بین سطرهایتان.
و تنها مبارزه با این مبهم کارِ دشوار شاعر است. باقی چالشها، حتا با یک همزن دستی شیرموز میشوند. چالش بزرگ نترسیدن است. اینکه بایستی در دل نهنگِ شعرت، و گام برداری در سایهگاه بهسوی نور.
دوست دارم به بارت بگویم: اخلاق من هم، شجاعت احتیاط کردن، شجاعنبودنِ شجاعانه است. اما شاعر که میشوی همهچیز تغییر میکند. باید نترسی. مجبوری نترسی.
و بنابراین، پرسش شعرآفرین تازهمان این است:
«من چطور میتوانم جسورانهترین شعرم را بنویسم؟ چطور باید با مبهمم مبارزه کنم؟»
پینوشت:
۱- سورئالیستی: فراواقعگرایانه
۲- استاپموشن: نوعی تکنیک انیمیشنسازی با خمیر و اشیاء
۳- سایهگاه: گذرگاه، راهروی سرپوشیده
۴- میاوبارد: اوباریدن، بلعیدن، خوردن
۰۳۰۵۱۰ چهارشنبه
دانیال مرادی
#شعر_نوشتن
@Danielsnotes
345
گماناباد شعرها
آن تصویر رویایی، آن تصویر رویایی دسترسیناپذیر از گماناباد* شعرها، برای شما آن تصویر چیست؟
در خیال فرو بیفتید: مثلن شاید یک تانگوی آرژانتینی با عزیزترین زن/مرد زندگیتان. یا شایدم گازگاز زدن به یک ذرت تَروتُرد در گوشهیی از پارک. یا هم یک کوکولقمه -با خیارشور و کاهو و سس اضافی- بعد از بازی فوتبال. یا...
غرق این پرسش شویم:
«توی گماناباد ذهن شما، عاشقانهترین یا پُرزیستنترین حس با کدام تصویر از تهیگاه ایدهها بیرون میزند؟»
گاهی، که ایدهها میگریزند و من میمانم با بیایدهگی، به همین سؤال میاندیشم. این سؤال شعرآفرین است. سؤالهای کمی شعر میآفرینند.
اندیشیدن به تصویر پُرشورترین حس زندگیتان یک موقعیت میسازد. یک مکان. یک زمان. و یک رویداد.
البته شاید شنیدن از موقعیتسازی و صحنهپردازی در گفتار/نوشتار یک مدرس داستاننویسی معقولتر بهنظر بیاید، اما شعر هم یکجور داستان نیست؟ داستان یک حس، داستان یک مفهوم، که توی رگهایمان زندانی و گرفتار است.
شعرهایی که در رگهایم میلولند. حسهایی که باید از دستهایم بجوشند. باید بجوشند. همین حالا که غرق پرسش شعرآفرینمان شدم، افتادم توی یک صحنهی خیالی تازه.
این صحنه: حس پُرزیستن من، در زمستان به سراغم میآید. زمستان است. با پالتو-اُوِرکتی تا زانوهایم، خیابان سرد و یخزده را میپیمایم. میرسم به او. کلاهم را بهنشانهی احترام برمیدارم. بغلش میکنم. و بعد همینطور که بهم خیره ماندهیم، انگشتم را روی چانهش میکشم. میخندد. دستم را توی جیب پالتوئم میبرم و یک پرتقال بیرون میآورم. با این کادو-میوهی کوچک چهرهش با گُندالوترین خندهی دنیا میآمیزد. و ادامهی ماجرا...
تصویر را که بیابید، نیمی از معمای شعرتان حل میشود. میماند چیدن کلمات و سطرها برای رسیدن به یک شعر. و بعد، شعرتان بیرون میجوشد. از همانجایی که باید: رگهایتان، دستهایتان، قلبتان و...
اما آن تصویر رویایی، آن تصویر رویایی دسترسیناپذیر از گماناباد شعرها، برای شما آن تصویر چیست؟
در خیال فرو بیفتید: «توی گماناباد ذهن شما، عاشقانهترین یا پُرزیستنترین حس با کدام تصویر از تهیگاه ایدهها بیرون میزند؟»
*واژهی «گماناباد» مهمترین شکار کلمهیی مردادم است. توی دفتر شعر خودرنگ از بهمن فرسی یافتمش.
۰۳۰۵۰۹ سهشنبه
دانیال مرادی
#شعر_نوشتن
@Danielsnotes
345
این شاعرِ مسلح: دفترچه، مداد و گوشی
«همه چیز در آخرین آدمی خلاصه میشود که در تنگنای شب به یاد میآورید؛ قلب شما آنجاست.»
-چارلز بوکوفسکی
میخ میکنم این جمله را به پیشانیم. همیشه باید با یک لغتنامه و یک گزینگویه بهسوی نوشتن شعرهایت بروی. جملهی بوکوفسکی توشهی راه امشبم است. همینطور یک لغتنامه.
و چون حوصلهی اینور وُ آنور کردن فرهنگ طیفی سنگین را ندارم، از واژهدان کمک میگیرم. این معجزهی اینترست است که میتوانی چند لغتنامه را فرو ببری توی جیبهایت.
چیزهایی که نیاز داری: دفترچه، مداد و گوشی. و بعد همهجا شعر مینویسی. همهجا. در خانه، خیابان، مترو، لای چند نفری که فشارت میدهند تا از قطار پیاده شوی، یا میان چند گشادهنشین در تاکسی، وقتی توی صف نانوایی گیر افتادهیی، یا حتا در انتظار نوبت ویزیت دکترت.
اما چرا این سه ابزار؟
دفترچه و مداد را برای ایجاد حس اولیه و کثافتکاری روی کاغذ برمیدارم. درست مثل اجدادمان که همه چیز را میشکافتند و ذرهها یافت میشدند. منم و کاغذ و کلمه. تویی و کاغذ و کلمه. و سفیدی. نورِ سفیدی مطلق کاغذ، بازتاب میشود به چشمهایت. چشمهایت را تنگ نکن. بنویس. بنویس.
در گوشهیی از کتاب «چهگونه شعر بنویسیم» اثر جف ماک میخوانیم (نقل به مضمون):
«یکی از بهترین شعرهایم را در توالت یک رستوران بینراهی نوشتم. توی توالت ایدهش به سرم زد و چون هیچ کاغذی نزدیکم نبود، نسخهی اول شعرم را روی دستمال رولی ثبت کردم.»
و بااااااااااه، چه واکنشی میشود نشان داد به این شاعر؟ جز اینکه ایستاده برایش کف و سوت بزنیم.
من هم یکی از شعرهایم را همینطوری نوشتم. دیر رسیدم و نتوانستم پیش از شروع کلاس عزیزترینم را ببینم، بنابراین ۳ ساعت در چند خیابان مجاور ساختمان قدم زدم. زمستان بود. برف. دستهای یخزده. حتا نمیشد مداد توی دست گرفت. خطخطی، خطخطی، خطخطی.
و همهجا را توی این ۳ ساعت امتحان کردم: توی کافهیی کوچک با چایی ماسالا برای دستهای یخزدهم، نیمکت خیس پارک، پیش میز و صندلی یک دکهی گلفروشی، توالت عمومی و...
و در نهایت، نوشتمش.
اما چرا توی جیبم پاککن نمیگذارم؟
نمیتوانم. نمیتوانم سطرهای پرتوپلای ابتدایی را برای همیشه پاک کنم. باید رویشان خط بکشم. خط بکشم. خط بکشم تا بفهمم از چه کلمههایی و چه سطرهایی، به چه شعری رسیدم.
مثلن در ابتدا واژهی «عزیزم» را بکار میگیرم. بعد اگر دیدگاهم تغییر کند عزیزم را خط میزنم و میشود «زردآلوی من». اما با پاککن، عزیزم برای همیشه میمیرد و میشود « ». خالی.
آنوقت بعدن چطوری روند پیشرفت خودم را بسنجم؟
و بعد، نسخهی نهایی:
حتا اگر دشمن تکنولوژی باشید باید شاعر گوشیمند یا لپتاپمندی بشوید. شاید خواستید یک کلمه (یا یک سطر) را هزار بار تغییر بدهید. این کار روی کاغذ بهگادادن شعر است.
و همه چیز در آخرین آدمی خلاصه میشود که در تنگنای شب به یاد میآورید؛ قلب شما آنجاست.
برایش یک شعر بنویسید. با همین شیوه: اول روی کاغذ و بعد تایپشده.
۰۳۰۵۰۷ یکشنبه
دانیال مرادی
#شعر_نوشتن
@Danielsnotes
345
شعری از غریبهها، ناشعری از کابوسها
این مرد لعنتی. این مرد لعنتی پُرچشمِ چشمپُر. و زمختمردمک. زل زده به چشمهایم. ابروهایم. جنبشِ پلکهایم. موهای شناورم و چروکهای شناگرم. چه رخدادی؛ آدمهای مترویی مبهوت.
مبهوت به نازیباییها. نازیباییهای یک شاعر. شایدم زیباییها. و آن؛ زیباییهای یک ناشاعر. اصلن میداند من شاعرم؟ اصلن من شاعرم؟ یا میفتد توی کابوس پُرقوس گمان؟ مثلن عکاس، دکتر کمپرسور یخچالها، یا رانندهی فرمول یک.
رانندهی فرمول یک، دکتر کمپرسور یخچالها یا عکاس مثلن. یا میفتد توی گمان پُرقوس کابوس؟ شاعرم من اصلن؟ میداند شاعرم من اصلن؟ ناشاعرهای یک زیبایی؛ و آن. زیبایی شایدم. شاعرهای یک نازیبایی. نازیباییها به مبهوت. مبهوتمتروهای آدم؛ چه رخدادی. شناگرهای چروکم و شناورهای موهایم. پلکِ جنبشهایم. ابروهایم. چشمزده به زلهایم. و مردمکزمخت. این چشمپُرِ پُرچشم لعنتی مرد. لعنتی: این مرد.
لعنتی این مرد، که مینویسد این یادداشت را.
و شعر همیشه سطرهای بریده است؟ این یادداشت شعر نیست؟ این شعر، یادداشت نیست؟
چرا نباید یک شعر-یادداشت نوشت؟ بنویس. تو هم بنویس.
۰۳۰۵۰۴ پنجشنبه
دانیال مرادی
#شعر_نوشتن
@Danielsnotes
345
در چَشمهای شاعر، در همسایگی حسها
دریاچه. آفتاب. حنایی. حنایی. حنایی. افتادن. رفتن. غرق شدن. باختن. دلتنگی. حنایی. دلتنگی. و شب. امشب: ۴:۰۸. کلمههای شعر تازهم را گوشهی یک کاغذ تاخورده مینویسم. دریاچه. حنایی. حنایی. خسته نیستم. با اینکه از سپیدهی پیش پای کار بودم. معمولن در این ساعتها، اگر در رویا نغلتم به تعریف تازهیی از شعر میرسم، مثلن این یکی: شعر، همسایگی چشم و حس است.
خوبی شعر این است که تعریفهای همگان را به قافیهی چپش میگیرد (بهجای قافیه نباید مینوشتم کتف یا تخم؟). اما نوشتن تعریفهای شاعرانه گاهی شعرهایتان را نجات میدهد. چطور؟
ابتدا بیایید از همین ذات تعریفناشدنی شعر بخوانیم:
«من بر آنم که شعر تعریف نمیپذیرد و فکر میکنم این موضوع که شعر تعریف نمیپذیرد برمیگردد به اینکه شعر، در اختیار کسی نیست. دستیافتنی و اکتسابی نیست تا بتوان بر آن، احاطه یافت و آن را در بندِ تعریف کشید. کسانی که برای شعر، تعریف ارائه میکنند، در واقع، به بخش بیرونی آن نظر دارند زیرا هر شعر را میتوان دارای دو بخش متمایز دانست: ۱- بخشی که در اختیار شاعر است (کوشش). و ۲- بخشی که شاعر در اختیار آن است (جوشش).»
-جوشش و کوشش در شعر، سیدعلی موسوی گرمارودی، نشر هرمس
یا خلاصهش اینکه: با منطق ارسطویی، نمیشود هیچ تعریف جامعی برای شعر نوشت.
پس این تعریف تازهی من را باید راهی زبالهدان کنیم؟ اصلن من این تعریف را چطور کشفیدم؟
صادقانه، اعتراف میکنم: ۳-۴ ماهی میشد که هیچ شعری ننوشته بودم. تا همین امشب. پیش پای این یادداشت، در نامهیی به عزیزترینم، چرکنویس نسخهی نخست یک شعر را گنجاندم. ناامید شدم. و همینطور که شعرم به سطرهای پایانی میرسید، ناامیدتر. این شعر از کجای من میجوشد؟ کلمههایم؟ چرا برایم غریبهند؟
و در ادامهی نامه: عزیزم، چندماهه از شعر دورم. این شعر خوب نشد. و شکلک غموناله. اما چه خوب که نامه را ادامه دادم. گاهی چند خط بیشتر نوشتن نجاتبخش ایدهها و اندیشههاست.
در آن چند خط به این رسیدم: تو باید کنار شعرت بمانی. و به جوشش آن احترام بگذاری. شاید الان نمیخواهد بجوشد. چند دقیقه بیشتر صبر کن. تخممرغ آبپز که نیست مردِ ناحسابی. و بعد باید با چشمهایت به حس شعرت خیره شوی.
چشمها در این شعر چه حسی را میبینند؟ مثلن عشق، مثلن خشم، مثلن دوستی. و در اینجا برای من: دلتنگی. خب چه بنویسیم؟ اینطوری بیاغازیم که: و من دلتنگ توئم... پیفپیف، چه کلیشه.
باید به کلمهیی برسیم بین چشم و حس. چه کلمهیی؟ چه کلمهیی؟ چه کلمهیی میگریزد از درون ما؟ آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؛ همسایگی.
از حس دلتنگی، چه تصویرها و چه رنگهایی همسایهی چشمهایت هستند؟ دریاچه. آفتاب. حنایی. حنایی. حنایی. افتادن. رفتن. غرق شدن. باختن. دلتنگی. حنایی.
و بنابراین، شعر، همسایگی چشم و حس است.
بله، این تعریف راهی زبالهدان میشود. یا تنها گوشهی این کانال میماند برای خوانندههایم. خیال نمیکنم وارد کتابهای درسی-آموزشی بشود و خدای شعر هم از من تعریف نمیپذیرد، اما نکتهی مثبتش این است که یافتن و نوشتن یک تعریف خلاقانه توانایی نجات یک شعر را دارد. مثل همین شعر امشب من.
شما چه تعریف شاعرانهیی برای تازهترین شعرتان دارید؟ همین حالا برایش یک تعریف بنویسید. مشتاقم تعریفهایتان را بخوانم.
۰۳۰۵۰۳ چهارشنبه
دانیال مرادی
#شعر_نوشتن
@Danielsnotes
345
افزونگاه:
پرسش سنجیدهی یادداشت
ابتدا، بگم که چقدر از داشتن چنین خوانندههای دقیقی خوشحالم. خیلی خوشحالم، مثلن اینطوری:
هآآآآاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای🌻 (فریاد شادی)
و در ادامه،
ضمیر حسینی پرسشی به این یادداشت افزود که بهنظرم پاسخ دادن بهش لازمه.
پرسش:
آیا پختگی شاعران پیشین در غزلسُرایی، دلیل مناسبی برای دستشستن از غزلنویسی یا هر قالب شعری نظاممندیه؟
(کمی اصلاحشده. دقیقتر:+)
پاسخ:
خیر، دلیل مناسبی نیست. اتفاقن گاهی ایدهی شعری بهتون میگه: «من رو مدرن ننویس... باید قالب داشته باشم. باید غزل باشم. باید قصیده باشم».
شعر محدودشونده نیست. و من کاملن متوجه تندی و کوبندگی یادداشتم هستم. این تندی به حماقت جملهی «وای من فقط غزل میدوستم» برمیگرده و بارها شنیدن و شنیدنش.
اما در پاراگراف آخر اشاره کردم که از لابهلای هزار غزل میشه ۱۰ غزل خوب (شایدم خیلی بیشتر) بیرون کشید. مثلن خودم چندماه پیش دفتر شعر «آنجا که نامی نیست» از یوسفعلی میرشکاک رو خوندم و واقعن لذت بردم. و جالب اینکه تمام شعرهای این دفتر غزل و چارچوبمند بودن.
سعی میکنم بعدن براتون از غزلهای مدرن استثنایی هم بگم. ممنونم از این پرسش بهجا و سنجیده.
#شعر_نوشتن
#پرسش
345
غزل: فرم تباهی ایدهها
برخی از دوستانم توی باتلاق «وای من فقط غزل میدوستم» میفتند:
دیروز ماهان پای تلفن از این گفت که ۲ تا از آشناهای شعربازش تنها شعرهای چارچوبمند -غزل- میخوانند و با شعر مدرن ارتباط نمیگیرند.
این ماجرا، تنها با همین ۲ نفر پایان نمییابد. توی دیدارهایم، همیشه دوستانی از غزلپیماییهایشان میگویند و سپس، از من میخواهند چندتا شعر مدرن پدرومادردار بهشان بشناسانم تا شایدِ شاید با این گونه از شعر آشتی کنند.
اتفاقن من هم همیشه در پستوی جیبم چندتا اسم به خاک میسپارم. و بعد، آرام از گور بیرون میکشمشان تا توی صورت این شعرنشناسها بکوبم. همینقدر خشن و بزنبهادری.
اما چه چیزی غزل را میندازد در رینگِ شعرکُشی؟
بیایید ابتدا پارهیی از کتاب هستیشناسی شعر را بخوانیم:
«تصویر کارپایهٔ اثر هنری است. نایکسانی یک گفتار -خطابه- و نوشتار با یک شعر، از جمله در این است که خطبهخوان و مقالهنویس، مفهومها را بازکرده و بهگونهای سرراست و بیمیانجی ارائه میدهند. حال آنکه شاعر، نقاش یا آهنگساز، آنها را جانی دوباره بخشیده، به آنها سیمای هنری تازه داده و آنها را ملموستر و پذیرفتنیتر میکنند. پل والری به درستی، نوشتن را به راه رفتن که مقصدی را پیش روی دارد و شعر گفتن را به رقصیدن که طبعاً نمیتواند مقصدی در پیش داشته باشد همانند میکرد. یک شعر خوب، آکنده از نگارههای زنده و بههم پیوسته است.»
-هستیشناسی شعر، میرزاآقا عسگری(مانی)، نشر قصیدهسرا
خب، باه باه و چَه چَه، به پل والری و میرزاآقایمان.
اما در کار غزلسُرا همین نگارههای زنده میشوند شعرکُش. اینطوری:
غزلسرا پشت میز مینشیند. شعر نوشتن را میآغازد. میرسد به یک ایده. خوشحال میشود. آخجون. ایدهش را واژهواژه میکند و کلمهها را میچیند روی کاغذ. ناامید میشود:
«این یکی رو که حافظ خیلی قشنگتر از من گفته. آخ... این یکی رو هم که مولانا تهش رو درآورده. واااااای، من پند اخلاقی بدم؟ سعدی همین پند رو داده دیگه.»
ایدههایش در ساختن مفاهیم غنی ناتوانند. بنابراین، به خودش میگوید:
«آفریـــــــــــــــــــــــــــــــــــن، میرزاآقا گفته شاعر باید از تصویر استفاده کنه و به مفهومهاش جون بده. منم همین کار رو میکنم. خب دوروبَر من چی هست؟ آهان، مثلن همین سیگار گوشهی لبم و همین لگنی که پاهام رو کردم توش خوبه. سیگار و لگن رو میارم توی شعرم. خب تناسب هم میخوااااام... لگن با آفتابه و شیلنگ تناسب داره. ایول اینارو هم میارم توی شعرم. وای چه شاااهکاری نوشتم.»
کاش یکی از ما آنجا بودیم و جلویش را میگرفتیم. خودِ من روزانه چند غزل از حافظ میخوانم. اما غزلهای حافظ که با آفتابه و لگن تزیین نمیشوند.
-یعنی میگویی غزل مدرن خوب نداریم و گفتنیها را حافظ و رفیقرفقایش گفتهند؟
بله، تا حدودی همینطور است. با زایش شعر مدرن، غزل کنار میکشد و به افتخار نوآوریها دست میزند. حالا از لابهلای هزار غزل شاید بتوان نهایتن ۱۰ غزل خوب بیرون کشید.
پس ما چطور در باتلاق «وای من فقط غزل میدوستم» فرو میرویم؟ با نشناختن شعر مدرن و چسبیدن به عادت پیشینمان یعنی شعرهای چارچوبمند خواندن.
میخواهیم شعر مدرن را خوب بشناسیم. برای این سفر آمادهید؟
۰۳۰۵۰۲ سهشنبه
دانیال مرادی
#شعر_نوشتن
@Danielsnotes
345
چند نکته و یک خردهجنایت
۱- دلم برایتان تنگ شده؛ همین جمع ۲۵۲ نفریمان. من آدمِ بازخوردبگیری نیستم. بازخورد نمیگیرم، حتا از استادهایم. اما در کلاسها و دیدارهایمان چندنفرتان گفتهند: «قشنگ مینویسی. همچین خوندنی و بامزه و پخته».
لبخند میزنم. ممنونم، یا همان: «چشماتون قشنگ میبینه. همچین پخته و بامزه و خوندنی». دوباره لبخند میزنم.
دلم میخواهد بپرم توی آغوشتان. تَنهایمان بغلگاه اندیشههایمان شوند و دستهایمان شاهراه این اندیشهها. مثلن این ایده که:
چه میشد اگر در واکنش تمجید بهجای «چشماتون قشنگ میبینه» نوشتههایمان را تعارف کنیم: «قابلتون رو نداره. یه یادداشته، میخوایید حق انتشارش رو بزنم بهنامتون؟»
و بعد، اینطوری یادداشتهای کانالم را راهی دریا کنم، شبیه بچهلاکپشتهای نوزاد.
۲- دلم برایش تنگ شده:
دربارهی شعر آموختن برای شعر نوشتن است. و شعر، یعنی اینکه آزادانه و بیسانسورمانسور بنویسی برای یک دختر، یک پسر، یک درخت، یک آفتابگردان، یک حس، یک لحظه، یک خاطره و...
منم شعر میآموزم برای شعر گفتن. و روزهاست که از او -و شعر- دور افتادهم. این کانال بهانهییست برای از شعر گفتن. با گفتن خودت هم میآموزی. و با بیشتر گفتن، جسورتر میشوی و بهتر میآموزی.
ما، در اینجا، همآموزیم.
تا همین چند ماه پیش، افتاده بودم توی باتلاق انتخاب نام همیشگی کانال. حالا نامش را میدانم: شعر نوشتن.
۳- یک پرسش احتمالی:
سؤال: پس این نوشتههای عجیبوغریبت دربارهی دل و رودت و اون بلاهایی که سرت میاد رو کجا مینویسی؟
جواب سرراست و ساده: احتمالن توی یه کانال دیگه. شایدم یه سایت. نمیدونم... اما ادامهشون میدم. قول میدم. و هر وقت از خردهجنایتهام نوشتم اینجا بهتون خبر میدم.
۴- یک راهنمایی:
در ادامهی مسیرمان، میخواهم نخستین بازخورد و راهنمایی زندگیم را از شما بگیرم. برایم بنویسید: چالش فعلیتان در شعر نوشتن چیست؟ من برای شکوفایی شعرتان چه کمکی میتوانم کنم؟ اصلن تا حالا شعر نوشتهید، اگر «نه» چرا؟
و ۳ راه برای اینکه پیامهایتان را بخوانم:
۱- در بخش کامنتهای همین پست برایم بنویسید.
۲- به آیدیم پیامتان را بفرستید:
@Moradidaniel
۳- اگر هم حرفهایتان ناجور بود و نتوانستید کامنتش کنید یا حتا خصوصی برایم بفرستید، ناشناس هوایش کنید. در لینک زیر هیچ نام و نشانی از پیام شما برای من ذخیره نمیشود:
لینک گفتوگوی ناشناس
۵- یک خردهجنایت:
من برگشتم. هاهااااااااا ^ ^
۰۳۰۵۰۱ دوشنبه
دانیال مرادی
#شعر_نوشتن
@Danielsnotes
345
Repost from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
سنجههای سازنده
تاکنون معیارهایتان را در فهرستی منظم مکتوب کردهاید؟ منظورم بیانیهییست که با نگاه به آن بتوانید بخشهای مختلف زندگیتان را ارزیابی کنید؛ جملاتی که بگویند به هر کاری، تا کی و تحت چه شرایطی، میتوانید ادامه بدهید.
برای مثال، معیار من برای تکرار برگزاری یک دورهی آموزشی این است:
«اگر در انتهای کلاس، نسبت به ابتدای آن، انرژی بیشتری نداشته باشم، آن دوره را متوقف میکنم.»
همین امشب در پایان اولین دورهی «۲ نفره» با همین سنجه خودم را سنجدیدم و دیدم که نهتنها خسته نیستم، بلکه چند برابر پرانرژیتر از لحظهی آغاز کلاسم. پس با انرژی بیشتری به معرفی دورهی جدید پرداختم.
سنجههای دیگری هم برای عرصههای دیگر زندگی دارم که توقف یا ادامهی رفتارهایم را تعیین میکنند.
شما هم از معیارهایتان بگویید.
شاهین کلانتری
#تردیدار
@Shahinkalantari @Tardidar
345
شعر بنویسیم ۱
تلافیش را در میآورم. از کدام سوراخ یا از کدام صندوق؟ اصلن تلافیها را میشود در آورد؟ از کدام زندگی یا از کدام مرگ؟ از تلافیدانها.
تلافیدان را از کشوی دوم کابینت بیرون میکشی و میپاشی روی نیمروی صبحانهت. در کنار نمک و فلفل سیاه و گاهی هم کمی آویشن. میپاشی. میپاشی. میپاچی. میپاشی. میپاچی. میپاچد.
هچووووووو. یکآن تمام صورت خندان نیمرویت میپاچد روی تیفال (همان دیوار با کمی ادا و کرشمه). زیادی تلافی پاشیدی. تخم مرغت به عطسه افتاد. هچووووووو. تلافیدان را میپرتابی به گوشهیی و بدو بدو: ماهیتابه توی سینک، دستگیره روی کابینت، و دستمالدستمال خرج تمیز کردن دیوار میشود.
تخم مرغی با دو چشم کور. نخاع آسیبدیده. و لنگهای لهشده. غیر قابل جبران. غیر قابل خوردن.
عَصَبیمَصَبی. تلافیش را باید سر تلافی در بیاوریم. این همه نمک و فلفل روی صورت تخم مرغ پاشیدیم و نیمرو ماند، بعد با یکمی تلافی کمرو شد و به عطسه افتاد. بعدش هم که پررو پررو رفت وسط دیوار.
تلافیِ تلافی برای ادویهی تلافی. تلافیش را در میآورم. اما کدام تلافی؟ از کدام سوراخ یا از کدام صندوق؟ اصلن تلافیها را میشود در آورد؟ از کدام زندگی یا از کدام مرگ؟ از تلافیدانها.
اما تلافیدانها را کجا میشود یافت؟ کدام کشور؟ کدام شهر؟ کدام خیابان؟ هیچجا. تلافیدانهای غیر واقعی. تلافیدانهای خیالی جایشان توی این دنیا کم است.
پس انتقام نیمروها یا پنکیکهایی که در آغوش دیوار میمیرند چه؟ چطور برایشان عزاداری کنیم؟ شعر بنویسیم. بله.
چالش ۱: شعر نیمرو و انتقام. امروز برای انتقام نیمروییتان یا انتقام از هر چیز دیگری چه شعری مینویسید؟
شعرتان را همین پایین کامنت کنید.
۰۳۰۳۱۵ سهشنبه
دانیال مرادی
#شعر_بنویسیم
@Danielsnotes
345
Repost from 『 𝒋𝒆𝒓𝒆𝒎𝒊𝒂𝒅 』
کلمات حبابی از کجا میان؟
جملهای از مری اولیور بخونیم، بهش فکر کنیم و اگه حوصلهمون شد، چند خطی دربارهش بنویسیم:
«به دنبال افعال قوی و صفات دقیق باشید.
فکر است که کلمه را پیش میبرد؛ وقتی کلمات سوار فکر شوند، حاصل کار میشود زرق و برق تو خالی، حباب هوا، ناخالصی، زیادهگویی، خودنمایی، کسالت و بیقیدی.»
@yaddashtbardari
pegahjahangirnezhad.ir
منبع عکس: پینترست
345
رولت هفتم و دوباره دوست داشتن
شاید این آخرین باری باشد که من را میخوانید. شایدم نخستین بار. در هر حال، سلام. من دانیالم. و راستش را بگویم: از اینکه یادداشتم را میخوانید ناراحتم. بیرون اتاق کسی منتظر است. منتظر شما. مرد یا زنی که میخواهد بشنود دوستش دارید. و اگر کسی منتظر شما نیست، یا اگر بیرون اتاقتان اختاپوسهای هفتتیرکش رولت روسی¹ بازی میکنند خوشحالم. خوشحالم که این یادداشت را میخوانید.
رولت، دور یکم:
مغز اختاپوس اول روی دیوار میپاشد. از اختاپوسها میترسم. و بازوهاوپاهای اختاپوسها. آن حفرههای گوشتی کوچک را تصور کنید.
چند سال پیش که آبلهمرغان گرفته بودم خیال میکردم یک اختاپوس شدهم. میترسیدم، از خودم. و بدنم (که هنوز هم گاهی از آن میترسم).
آن حفرههای گوشتی کوچک را تصور کنید. هر کدام از آن حفرهها شبیه یک ضعفند. و این روزها که کمتر اینجا مینویسم مشغول پر کردن حفرههایم. یکی از سایتهای قدیمیم را دوباره گشودهم. دارم گوشهکنارش را از نو میسازم. هر کدام از آن حفرهها، یک ضعفند.
مرد یا زنی که میخواهد بشنود دوستش دارید، میتواند قرص درمان وسواسهای شما باشد؟
رولت، دور دوم:
مغز اختاپوس دوم کنار مغز اختاپوس اول میچسبد. و تکهیی از آن هم میافتد روی شانهم. از خون میترسم. و یکدست و یکرنگ بودنش. آن جریان لیز سرخ را تصور کنید.
توی زنگهای تفریح مدرسه همیشه خوندماغ میشدم. همینطور زیر آفتاب. وقتهایی که خورشید گولت میزند. اولش با تو میرقصد، و بعد، با همدستی کوچهوخیابان قاتل تو میشود. و آسفالت داغ قتلگاه تو.
آن جریان لیز سرخ را تصور کنید. هر کدام از آن قطرههای خون شبیه یک ضعفند. و این روزها که کمتر اینجا مینویسم مشغول پاک کردن قطرههای خونم. یکی از کابوسهای تازهم این است که کسی را کشتهم و دارم خونش را پاک میکنم. و هر بار دیدن این کابوس یکبار مردن و دوباره زنده شدن است. هر کدام از آن قطرههای خون، یک ضعفند.
مرد یا زنی که میخواهد بشنود دوستش دارید، میتواند قرص درمان کابوسهای شما باشد؟
رولت، دور سوم:
مغز اختاپوس سوم. خودتان میدانید چه بلایی سرش میآید. از مرگ میترسم. و یکآن و یکهویی بودنش. آن مهمان ناخواندهی سیاهپوش را تصور کنید.
چندتا رویا دارم. و بعد از آنها حتمن میمیرم. شاید حتا خودخواسته. اما پیش از بوسیدن آن رویاها از مرگ میترسم.
زیر دستهیی از آفتابگردانها خواهم نشست. شالاپ، در یک شیشه آبجو را شوت میکنم به هوا. از این آبجوهای راستین، نه از این ماءالشعیرهای الکیپلکی. جرعهیی سر میکشم. میگویم: «ارزششو داشت».
آن مهمان ناخواندهی سیاهپوش را تصور کنید. هر کدام از آن چینهای لباس سیاهش شبیه یک ضعفند. و این روزها که کمتر اینجا مینویسم مشغول اتو کردن چینهای لباسم. یکی از رویاهای فراموششدهم دوباره جان گرفته است. دارم نوازشش میکنم تا قهر نکند و دوباره به فراموشخانهی ذهنم نگریزد. هر کدام از آن چینهای لباس سیاهش، یک ضعفند.
مرد یا زنی که میخواهد بشنود دوستش دارید، میتواند قرص درمان مرگ رویاهای شما باشد؟
رولت، دور چهارم و پنجم و ششم:
مغز اختاپوس چهارم و پنجم و ششم هم مثل همان سهتای قبلی. همگی میمیرند. و پیش از مردن هم نفهمیدند با کدام یک از هشتتا بازووپایشان وصیتنامه بنویسند. از نوشتن میترسم. و یکجا و همهچی تمام بودنش. آن کلمهها و جملهها را تصور کنید.
البته من هم که دو تا دست بیشتر ندارم و میدانم راستدستم هم وصیتنامه نمینویسم. خودشان یکی از شعرهایم را برمیدارند و روی سنگ قبر حک میکنند. چه مسخره.
آن کلمهها و جملهها را تصور کنید. هر کدام از آن حروف بههمچسبیده شبیه یک ضعفند. و این روزها که کمتر اینجا مینویسم مشغول نترسیدن از ضعفهایمم. هر وقت عاشق نوشتن میشوم چیزی نمینویسم. این استثنای عاشق شدن فقط برای شعر و تئاتر کار میکند. باید از نوشتن بترسم تا بیشتر برایتان بنویسم. بیشتر. بیشتر بترسم. هر کدام از آن حروف بههمچسبیده، یک ضعفند.
مرد یا زنی که میخواهد بشنود دوستش دارید، میتواند قرص درمان ترس نوشتنهای شما باشد؟
رولت هفتم:
من هنوز نمردهم. دوستت دارم.
¹رولت روسی نام نوعی شرطبندی بر زندگی یا مرگ است که طی آن، شرکتکنندگان یک گلوله در هفتتیری با ظرفیتی از یک تا پنج گلوله (گاهی شش گلوله) قرار میدهند و بقیه را خالی میگذارند. سپس خشاب چندین بار چرخانده میشود تا نتوان فهمید گلوله کجاست. سپس لولهی هفتتیر را بر روی شقیقهی خود میگذارند و ماشه را میکشند (تعریف ویکیپدیایی).
۰۳۰۲۱۶ یکشنبه
دانیال مرادی
#یادداشت_روز
@Danielsnotes
345
یک شعر و اتاق: سهونیم متر×سه متر و یک پیراهن سورمهیی
چند هفتهیی بود به ازگیلها زل میزدم. یک پنجره. چندتا نردهی زنگزدهی محافظ پنجره. و بعد هم یک دیوار. آنسوی دیوار یک درخت ازگیل پیداست. و باقی قاب پنجره همهش آبیترین آسمان است. بیابر، یکدست و خنک.
توی ذهنم کلماتم را مرور میکردم: ازگیل. پنجره. نرده. درخت. دیوار.
این یک شعر است. شعری که کادوپیچشده روبهرویت گذاشتهند و تو نمیدانی چطور آن را بنویسی.
اما با کلمات بیپروایم و اندیشههای پریشمانم قضاوتم نکنید. من یک شکارچی صبورم.
زنگ ریاضی بود که بلاخره عصبی شدم. کیرم دهنت، پس تو کجایی؟ این شعر لعنتی کجاست؟
(هان، ببخشید، یادم رفت بگویم آن پنجره و آن دیوار و آن درخت و آن آسمان همهشان از نیمکت سوم یک دبیرستان قدیمی دیده میشوند.)
میخواستم بکوبم روی میز. جیغ بزنم. نه. نشد. من فقط توی نوشتههایم افسارگسیختهم. من یک شکارچی صبورم.
بلاخره امروز از لاکش در آمد. شعر را میگویم. کیفم را پرت کردم گوشهی اتاق. لباسهایم را کندم. پیراهن سورمهییم را پوشیدم. و یک پیشنویس نوشتم. البته بهخیالم خوب نیست، اما میارزد که شما هم بخوانیدش. (+در انتهای همین یادداشت میگذارمش).
اما اتاق. و منِ صبور.
داشتم به فرایند شکار همین شعر میاندیشیدم که فهمیدم من خیلیوقت است اتاقم را خوب نمیبینم. من و او، ساعتها، باهمیم. تقریبن از ساعت ۱۲ ظهر تا ۷ صبح فردایش. و برای ۵ ساعت چندکیلومتری ازش دور میشوم. و دوباره زندانی. هفتههاست همین است.
پس چرا این اتاق برایم غریبه است؟ فقط میدانم سهونیم متر در سهمتر است و من یک پیراهن سورمهیی دارم.
خب همین کافیست. باقی چیزهای اتاقمتاقی میماند برای اتاقهای بعدی. و شعرهای بعدی.
میخواهم به اتاقهای بیشتری فرصت بدهم. فرصت زندگی. چند شهر و چند کشور دیگر و چند اتاق دیگر. برای شکار شعرهای بعدی.
پس این شعر برای شما تا اتاق بعدی:
باران.
خیس میخورند
ازگیلها، که نیمی از پنجره را پوشاندهاند،
و نیمی دیگر:
نردههای زخمی، و تکهای دیگر: یک درخت
و تخممرغهای عسلی که بر درخت
آویزان شدهاند.
تو چند لقمه از این درخت برداشتهای؟
یک لقمه، دو لقمه، سه، چهار...
و با ازگیلها
پنجرهی چشمهایم را میپوشانی، نیمی از آن را.
یک تکه تخم مرغ لای دندانت مانده
و تو
نردههای زخمی را بر دندان میکشی.
زیرچشمی میپایمت
که تو نیمی از پنجره را پوشاندهای
باران.
خیس میخورند
چشمها، که نیمی از مرگ را پوشاندهاند،
و نیمی دیگر:
نمیدانم. مرگ با باران نمیآید.
۰۳۰۲۰۴ سهشنبه
#یادداشت_روز
@Danielsnotes
345
خطر سوختگی چشمها و شاید دیگر اعضا
این بیماری تازه. دیگر نمیتوانم سانسور کنم. پس بااحتیاط وارد بشوید و بااحتیاطتر بخوانید.
۱- یادداشت ۱؛ یک آغاز نهچندان تازه
https://danielmoradi.ir/331/
۲- یادداشت ۲؛ پشمهایم را زدم، تنفرم را بیشتر
https://danielmoradi.ir/334/
۰۳۰۲۰۲ یکشنبه
#داگ_توث
@Danielsnotes
345
ایمانِ صورتی-کالباسی
پابرهنه میپرد توی پیوی. یک پیام خصوصی: «از یادداشتهات متنفرم». بنابراین یک قلب شکسته زیر پای یادداشتت میکارم و میروم، بای بای.
مثلن اینطوری: با نهایت احترام (شایدم یکمی کمتر)، قلب سیاه من برای روزهای پایانی تو. شایدم روشنتر، مثلن زرد شاشی. یا صورتیچرک یا صورتیکالباسی. اصلن تفاوت این دو چیست؟
من یک تیتیشمامانی بودم و خب اشکالی ندارد: تو از یادداشتهایم متنفر باش. دل شکسته.
زیر هر یادداشتی باید دلی بشکند. باید. این راز پیروزی من است. زیر این یادداشت هم حتمن دلی میشکند.
قبلن دندانها و دلها خرد میشدند و حالا فقط دلها. ما دندان نمیشکنیم. ما با قانونها تکامل یافتیم. عجب افتخاری. پس دستوجیغوهورا برای انسانهای تکاملیافته.
من یک تیتیشمامانی بودم و صورتیچرک برایم یادآور فوتبال روی آسفالتهای لتوپار شده است. هر چقدر هم پارگی زانوهایت یا سایش کف دستهایت زیاد باشد همچنان خوشحالی. هورا؛ من توی یه مسابقهی لعنتی زخمی شدم.
اما صورتیکالباسی یادآور بیخدایی و کتککاری. مشت. مشت. خون. یک دندان شکسته. دوباره مشت. آخ؛ یه دندون بود دیگه. تو هنوز دندونهات شیرین. دندون اصلی جاش در میاد. هاااا، نکنه میخوای به مامانت بگی؟
اما هیچکدام از دندانهای من در کودکی نشکستند. لَبپَر هم نشدند. و حتا یک ساییدگی و خراش کوچک. یک مشت هم نخوردم. پس از خدا دلخور شدم. هم برای دندانهایم و هم دل بیایمانم.
یادم میآید:
۵۰۰ تکتومن از عزیزجون (مادربزرگم) گرفتم تا ۲تا نان بربری بخرم. همین چندسال پیش.
صبر نکردم تا بربریها خنکتر شوند. مشتاق بودم زودتر برسم، بربریها را بچپانم لای سفره، و دوباره بروم کوچه. تا شاید بلاخره یکی هوس کرد دندانهایم را بشکند.
بربریها داغ و من دِلِیدِلِی تاب میخوردم. یکهو سوختن پوست نازک آرنجم را زیر بربریها حس کردم. پوستم نازکترونازکتر میشد. برای نخستینبار رنگ صورتیکالباسی را دیدم. پوست نازکم زخموزیلی شده بود.
همان موقع از خدا خواستم بربریها را خنکتر کند. حدودن ۳۰۰ متر تا خانه مانده بود، البته با واحد بزرگسالی. شاید ۳۰۰ کیلومتر برای یک بچه. صورتیکالباسی آغاز بیخدایی بود.
(نآاااه... بربریا جیز بودن، دستامو سوزوندن. از خودا -خدا- خواستم اونارو خنکتر کنه ولی به حرفام گوش نکرد. اون گذاشت من جیز بشم.)
یکبار هم گربهیی سیاه از لبهی دیوار پرید توی حیاط. با چشمانش تهدیدم کرد. میترسیدم. روی بینیش متمرکز شدم: بله، بینیش صورتیکالباسی بود.
یکبار هم با دوچرخه زمین خوردم و چندتا از انگشتهایم در رفتند. صورتیکالباسی شدند. و البته کمکم بادمجونی.
یکبار دیگر هم... و من بارها و بارها بیخدایی را صورتیکالباسی دیدم.
پابرهنه میپرد توی پیوی. یک پیام خصوصی: «از یادداشتهات متنفرم». بنابراین یک قلب شکسته زیر پای یادداشتت میکارم و میروم، بای بای.
مثلن اینطوری: با نهایت احترام (شایدم یکمی کمتر)، قلب سیاه من برای روزهای پایانی تو. شایدم روشنتر، مثلن زرد شاشی. یا صورتیچرک یا صورتیکالباسی. اصلن تفاوت این دو چیست؟
من یک تیتیشمامانی بودم و خب اشکالی ندارد: تو از یادداشتهایم متنفر باش. دل شکسته و...
راستی،
همانموقعها بود که بابایم ساک خرتوپرتهایش را برداشت و با جورابهای سفیدش تا انتهای راهرویی پر از موکتهای صورتی (و شاید صورتیکالباسی) رفت. و دیگر برنگشت.
من یک تیتیشمامانی بودم و خب اشکالی ندارد: تو از یادداشتهایم متنفر باش. دل شکسته و...
۰۳۰۲۰۱ شنبه
دانیال مرادی
#یادداشت_روز
@Danielsnotes
345
چون شما من را نمیشناسید؛
من معتاد به پورنم. البته نه آن پورنی که شما میشناسید. پورنِ گریختن. گریختن از شما. ۲۰روز ۲۰روز در میان، اینجا، چیزهایی مینویسم. و میگریزم. دوباره میگریزم. از شما. و همهی شما.
و همهی چهارپایان و دوپایان. و همهی بندپایان. تنها مورچهها را دوست دارم. شیشههای پر از مورچه، کلونیهای منظم و هدفمند؛ بقا. از مورچهخوارها متنفرم. آدمخوارها تحملپذیرند. آدمها، به هیچوجه. آدمهای سازنده، شاید.
سازندهها. آدمهایی که میتوانند بیاموزند و بیاموزانند. آموزاندن. درس دادن. دربارهی این یکی هیچچیزی نمیدانم.
چون شما من را نمیشناسید؛ من معتاد به پورنم. البته نه آن پورنی که شما میشناسید. پورن درس گرفتن و درس ندادن. البته به تدریس محکومم.
همین سطرها که شایدوباید با نکتهیی آموزشی به پایان برسند. مثلن «همدیگر را دوست داشته باشید». همدیگر. چه حرفهای بیهویتی. ه-م-د-ی-گ-ر. آفرین، همدیگر را دوست داشته باشید.
چون شما من را نمیشناسید؛ من معتاد به پورنم. البته نه آن پورنی که شما میشناسید. پورن نبودن در همدیگر. همدیگرها. شاید بروم کانزاس. ایالت آفتابگردانها. همهی آن آفتابگردانهای بوسیدنی.
چون شما من را نمیشناسید؛ من عاشق آفتابگردانم. آفتابگردانپرستم. در کانزاس میشود گریخت. میشود درس نداد. میشود از و با همدیگر نبود. گوشهی دنج تاریک. بیرونِ درونی. اما حالا در کورترین گوشهی نقشه زندانی شدهم. میان ناچیزها و بعضی رنگها.
چون شما من را نمیشناسید؛ من معتاد به پورنم. البته نه آن پورنی که شما میشناسید. پورن بعضی رنگها. آبی آسمان. مبلهای زرد. کابینتهای دیواری سبز. کاغذهای نارنجی ابروباد. و دیگر چه؟ مرگ سرخ.
مردی میانسال -حدودن ۵۳ سال و ۸ ماه و ۱۳ روز و ۱۱ ساعت و ۱۰ دقیقه و ۲۷ ثانیه، شایدم چندثانیهیی کمتر- میگوید من را میشناسد. مرگ سرخ من را دیده است. به طرف سعادت راهنماییم میکند.
حالا شما اگر جای من بودید به مردی که معتاد پورن است -همان پورنی که شما میشناسید، بهعلاوهی، پورن گریختن، پورن آموختن و نیاموزاندن، پورن نبودن در همدیگرها و همینطور بعضیرنگها- اعتماد میکردید؟
چون شما من را نمیشناسید؛ آن مرد خود منم.
و برای جلب اعتماد بیشتر: این یادداشت نکتهی آموزشی ندارد. فقط گفتم بعد از چندهفته منفعل بودن باید دوباره بیاغازم. حتا همینقدر بیسانسور.
حتا همینقدر بیسانسور.
۰۳۰۱۲۸ سهشنبه
دانیال مرادی
#یادداشت_روز
@Danielsnotes
345
خردهروایت ۱
گفتوگو برای شعر
در قطار، گفتوگویی گمشده است. در قطار، گفتوگویی بین من و یک ناشناس گمشده است. در قطار، تنهایم.
کمی دیگر ساعت سر میخورد روی ۸ و من ۵-۶ ساعت دیگر وقت دارم تا پروندهی کارهای نصفهنیمهم را ببندم. بعد میروم تهران. باید تا آزادی توی یک تاکسی تنگ و زهواردررفته بچپم و بعد قل بخورم به زیرزمین و مترو. ۱۵ دقیقه قطاربازی. میدان انقلاب.
اما در قطار، گفتوگویی گمشده است. در قطار، گفتوگویی بین من و یک ناشناس گمشده است. در قطار، تنهایم.
کمی دیگر ساعت سر میخورد روی ۸ و من نشانی این ناشناس را یافتهم؛ آفتابگردان و دنیای آفتابگردانی. زردها و زردها و زردها. اما در قطار، همه یا سفید پوشیدهند یا مشکی. یا سفیدمشکی. هیچ دختر زردی نمیبینم. هیچ پسر زردی نمیبینم.
اما در قطار، گفتوگویی گمشده است. در قطار، گفتوگویی بین من و یک ناشناس گمشده است. در قطار، تنهایم.
-اوهوم.
گفتوگو به پایان میرسد. چند دقیقهیی بیشتر طول نمیکشد. چندتا استیکر هم بعد از «اوهوم» گذاشته است: قلب و بوس.
-اوهوم.
گفتوگو به پایان میرسد. ۱۱ دقیقه و ۴۷ ثانیه طول میکشد. چندتا استیکر هم بعد از «اوهوم» گذاشته است: خشم و فحش.
-اوهوم.
گفتوگو به پایان میرسد. ۱۶ دقیقه و ۱۰ ثانیه و ۲ صدم ثانیه طول میکشد. چندتا استیکر هم بعد از «اوهوم» گذاشته است: هیس و سکوت.
و این سه گفتوگوی مرگبار شعرهایم را میدزدند. گفتوگوهای شعربُر. شعرزن. شعرقاپ. روزهای من پر شدهند با این گفتوگوها. گفتوگوهایی که شعرهایم را میدزدند.
یکآن به خودت میآیی و میبینی فقط دربارهی آبوهوا، رومخ بودن این و آن، گرانی تختوالیاف، ترشی و تلخی توتفرنگیها و... حرف زدی (در ۲ روز گذشته من دربارهی اینها گفتهم و شنیدهم).
پس کو شعر؟ پس کو دیالوگهای عجیبوغریبی که راه به شعرت بدهند؟ و حالا که شعر را نداری هیچ و پوچی.
هیچ و پوچم. و تنها شانسم این است که هنوز میتوانم شعر بخوانم. اما بعد از این گفتوگوها چیزی از آدم نمیماند تا حتا شعر بخواند. پس به رختخوابم میلولم. و هم شانس شعر نوشتن را میبازم و هم شعر خواندن را.
ایدهی یک فهرست تازه به سرم میزند: «گفتوگوهای شاعرانه». از حالا هر گفتوگویی که راه به شعری ببرد را با جزییات در این فهرست میآورم. من دیالوگهای خوب روزم را نمیبازم. حتا خیالیهایشان را.
بیایید این شکلی ثبتشان کنیم:
۱-اسم شخصیتها
۲-دیالوگهایی که یادمان مانده است
۳-شعری با دیالوگها
مثلن:
«من و شاهین استاد»
-اصلن چیزی از حرفام فهمیدی؟
-آره.
-چطور؟ حرفای من که هیچ معنییی نمیدن.
-شعر میخونم دیگه. ازشون معنا بیرون میکشم.
(بلند میخندیم.)
شاید این دیالوگ راه به شعری نبرد. اما گوشهی ذهنم خیس میخورد تا به شعری برسم. صبر میکنم. صبر میکنم. صبر میکنم.
به این شعر رسیدم:
«مهاجرت»
به لکنت بیامان زرافه
بلندا
بلندا
بلندا بخند
که نمیگفت «دوستت دارم»
و تمام گردنش را
-با حروف اسم تو-
پر کرده بود.
خوب از آب در نیامد. شایدم آمد. در نهایت، مهم نیست که این شعرها راهی سطل زباله بشوند یا نه، اما حداقل شانس شعر نوشتن را چندبرابر میکنند.
و اما،
در قطار، گفتوگویی گمشده است. در قطار، گفتوگویی بین من و یک ناشناس گمشده است. در قطار، تنهایم.
من هنوز گفتوگوی شاعرانهی امروزم را نیافتهم، شما چطور؟
۰۳۰۱۰۲ پنجشنبه
دانیال مرادی
#یادداشت_روز
@Danielsnotes
345
رقصنده با دیدن سوراخ خونی دست ریچارد یکدفعه تبدیل به یک خونآشام میشود. همینطور تمامی رقصندههای دیگر و کارکنان بار شبانه.
خونآشامها تمام مشتریها و آدمیزادها را تکهتکه میکنند. ریچارد هم تکهتکه میشود.
سِت (که آقایمان جرج کلونی نقشش را بازی میکند.) و یکی از فرزندهای گروگانگرفتهشده زنده میمانند.
رفیق مکزیکی از راه میرسد.
-تو هیچ میدونی چه بلایی سر ما آوردی؟
-من فکر میکردم اینجا یه بار معمولیه.
نتیجهگیری شخصی:
بله دوستان، زندگی همینقدر غافلگیرکننده و بگایی است. شبیه همین فیلم از گرگومیش تا سحر. مثل آب خوردن با برادرت دزدیت را میکنی و از مرز رد میشوی و برای استراحت میزنی به دل یک بار.
بعد میفهمی آمدهیی داخل بارِ خونآشامها و برادرت و آدمهای بیگناه دیگر به خاک فنا میروند. پرده میافتد. زندگی و فیلم، هر دو تمام میشود.
من در کدام مرحلهی این فیلمم؟ دارم پاهای رقصنده را میلیسم و میکوشم از این چند دقیقه لیس زدن لذت ببرم. چند دقیقه بعد رقصنده سوراخ خونی روی دستم را میبیند و خونآشام میشود و همهمان به گا میرویم.
بلیس. بلیس. بلیس. بنویس. بنویس. بنویس. بلیس. بنویس. بنویس.
شش،
این شعر.
این شعر؟
و این شعر:
«و تو
عزیز هزار نفر میشوی
اما
عزیزِ دل عزیزت نیستی
و این غمانگیز است
حالا بگو لعنت به تو
لعنت به این کلمات
لعنت به نبودنت
کجایی؟»
-عباس معروفی
هفت،
آپهی من،
میایی شبانه بیفتیم توی سرازیریها و کوچههای تنگ و خیابانهای خلوت تهران؟
۰۲۱۱۲۶ پنجشنبه
دانیال مرادی
#یادداشت_روز
@Danielsnotes
