خورشیـــــــد ༻صباترک
📈 Analytical overview of Telegram channel خورشیـــــــد ༻صباترک
Channel خورشیـــــــد ༻صباترک in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 89 175 subscribers, ranking 481 in the Religion & Spirituality category and 3 427 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 89 175 subscribers.
According to the latest data from 07 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -1 696 over the last 30 days and by -98 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 15.35%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 17.54% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 13 688 views. Within the first day, a publication typically gains 15 644 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, دخترک, نگاهش, تنم, دستم.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“نویسنده: صباترک”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Religion & Spirituality category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 June | 0 | |||
| 07 June | 0 | |||
| 06 June | +2 | |||
| 05 June | 0 | |||
| 04 June | 0 | |||
| 03 June | 0 | |||
| 02 June | +3 | |||
| 01 June | 0 |
| 2 | خوانندهها لطف کردن پیوی ادمین فرستادن
کانفینگ رایگانه برای اینستاگرام و...👇
https://t.me/+-ePuAl7LDFFmODFk
پولی هم فرستادن اما نمیذارم چون خودم خرید نکردم که مطمئن باشم کلاهبرداری نباشه | 1 411 |
| 3 | دوستان، احتمال خیلییییی زیادی هست که باز قطع بشیم لینک کانال ها رو داشته باشید. | 1 381 |
| 4 | دوباره انگار یه خبرایی داره میشهههه توی چنلای پشتیبانمون عضو شید همین امشب اگه قطع شدیم همو گم نکنیم😭😭❤️
1⃣ چنلمون توی ایتا رمان عروس خان نشین محیا👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/78185700C9705284790
2⃣ چنل خانم صباترک توی روبیکا(رمان زیر سایه افرا)
https://rubika.ir/joinc/+DIIBAIBH0HDGRNCROAHCAIAYTDVUGYOA
3⃣ چنل محیا توی روبیکا(رمان عروس خان نشین)
https://rubika.ir/joinc/+EGJJHHIJ0XHBZWWVVDGHDFJPKHDZUPOL
4⃣ رمان زیر سایه افرای صبا توی بله
ble.ir/join/Ae66v8gFJv | 1 259 |
| 5 | خوانندهها لطف کردن پیوی ادمین فرستادن
کانفینگ رایگانه برای اینستاگرام و...👇
https://t.me/+-ePuAl7LDFFmODFk
پولی هم فرستادن اما نمیذارم چون خودم خرید نکردم که مطمئن باشم کلاهبرداری نباشه | 1 183 |
| 6 | بازم جنگ شروع شد😭 پروکسی ذخیره کنید
https://t.me/+xKUbc6rI16hhNWVk | 1 183 |
| 7 | 🥀خورشیـــــــد
#پارت472 | 1 |
| 8 | sticker.webp | 1 763 |
| 9 | -آخجون امشب میریم کنسرت بابایی!
ته دلم فرو ریخت و تندی در آغوشش گرفتم :
-آروم عزیزکم، هیچکی نباید بفهمه اون مرد باباته!
بهت چشمهای گرد عسلیش که ارث پدرش نامردش است را فرا میگیرد و لب غنچه میکند :
-پس چهطور بهش بگم دیشب خوابشو دیدم؟
غم تموم دلم رو گرفت و چشمام از فشار درد بسته شد :
-منم دوست دارم عین آیناز بابایمو بغل کنم!!
آیناز نوه همون خونهی اعیونی بود که تمیزش میکردم و قرار بود با دستمزد دوماهم که تازه گرفتم ببرمش کنسرت امشب باباش.
دستهام از دور شونههای کوچولوش شل شد :
-اگه بخوای بهش بگی نمیبرمت عزیزم
ترسید که سر تکون داد :
-نه نه نمیگم…قول
دست کوچکش در دستم رو آخرین صندلی جا گرفتیم.
همین که قامتش رو دیدم نفس تو سینهم حبس شد و صدای هلهله و شادی مردم تموم سالنو گرفت…دخترکم از ذوق دست زد.
-مامان جان آرومتر!
با نگاه ریزی به من چشماش برق زد :
-باورم نمیشه مامانی، باباییه ها!
لبخند پریشونی زدم و تو دلم جنگ بود انگار.
-حرفامو که یادت نرفته عزیزم
سرتکون داد و به یکباره صدای موسیقی شاد و همخوانی مردم سالن رو فرا گرفت.
-می خوام اینآهنگو تقدیم کنم به زنی که دوستش دارم
دستهام شل شد و قلبم یخ زد و صدای دست زدن بلند شد.
همین که سر چرخوندم با دیدن جای خالی دخترکم دلم لرزید و واگویه کردم :
-دخترم کجا رفتی؟
با صدایی که شنیدم جون دادم :
-این کوچولو همهی آهنگهای منو حفظه ؟
تو بغلش فرو رفت و من نفسم به شماره افتاد.
-عزیزم تو همهی آهنگهارو این جوری بلدی ؟
دخترکم با ناز و عشوه سر کج کرد :
-نه من فقط آهنگهایی بابایمو بلدم
سکوت شد و دنیا انگار ایستاد.
مات با لبخند خشکشده زمزمه کرد :
-بابات....؟
دست دخترکم به سمت صندلی من دراز شد و نگاه مرد نامردم سمتم کشیده شد و دیر شد وقتی دخترکم گفت :
-مامانم همهی آهنگای تو رو به من یاد داده! گریهش میگیره وقتی میشنوه…
برق چشم های عسلیش و نگاهی که تو چشمام گره خورد و لرزی که از تنش عبور کرد نشون داد که اونم منوشناخته…
https://t.me/+exeV4PmRY7ZiYTU0
https://t.me/+exeV4PmRY7ZiYTU0
https://t.me/+exeV4PmRY7ZiYTU0
#پارتواقعیرمان #پارتآینده | 1 705 |
| 10 | _ برای بچهی نامشروع ثبتنام مهدکودک نداریم خانم محترم
ماهی مقنعهاش رو جلوتر کشید
ملتمس گفت
_میشه داد نزنید؟ بچم میشنوه
مدیرِ مهد با تاسف سر تکون داد
_اگر خجالت میکشیدید بچهی حاصل زِنا رو دنیا نمیآوردید!
ماهی مات سمتِ پسرکش برگشت تا مطمئن بشه چیزی نشنیده
بغض اجازه نداد حرفی بزنه
با غم دستِ کوچیکِ کیان رو گرفت و سمت در خروجی گرفت
کیان با شادی به نقاشی رو دیوار خیره بود
_مامانی نَلیم ازینجا (نریم از اینجا)
خم شد و کیانِ چهارساله رو بغل گرفت
صداش گرفته بود
_باید با هم بریم یه جایی مامان جون بعدش میام ثبت نامت میکنم خب؟
پسرکش مثل همیشه زود قانع شد
بیکسیشون باعث شده بود بچهی چهارساله منطقی و قانع بزرگ بشه
سوار تاکسی شد و دو دل زمزمه کرد
_میخوام برم هولدینگ شاهی
کیان دست های کوچولوشو به پنجره تاکسی چسبوند
_با اتوبوس بلیم مامانی ، پولامون تموم نشه کیان بتونه بِله مهدکودک
با غم روی موهای پسرکش رو بوسید و خندید
_مامان هرروز میره سرکار تا هیچ وقت پولاش تموم نشه باشه؟
چشمش که به ساختمونهای هولدینگِ شاهی افتاد پشیمون شد
صدای مردونهاش بعد از چهارسال تو گوشش تکرار شد
" این صیغه یکسالهست ماهی
هرگز به چشم ازدواج بهش نگاه نکن
یک مذاکره کاری در نظر بگیرش که سالِ دیگه همین موقع تموم میشه و ما با هم غریبه میشیم
برای خودت رویاپردازی نکن لطفا "
برخلاف انتظارش نگهبان مانع ورودشون نشد
احتمالا فکر کرد خانوادهی یکی از کارمنداست
صداهای گذشته رهاش نمیکردن
" هیش
نمیخوام اذیتت کنم
اینقدر خودتو سفت نکن
هرجا دیدم نمیتونی تحمل کنی میرم عقب خب؟
حالا بدنتو شل کن عزیزم
نفس عمیق بکشی سریع تموم میشه"
سه آسانسور توی راهرو بود
روی زانوهاش خم شد و با محبت زمزمه کرد
_ کیان؟ میخوایم بریم پیشِ یه آقایی که خیلی مهربونه اما ممکنه الان باهام بداخلاق باشه
چون اون نمیدونه من یه پسر خوشگل دارم
پس اگر اخم کرد نباید ناراحت بشی باشه؟
کیان با مظلومیت سر تکون داد
صدا دوباره تکرار شد
" _ بخواب رو شکم عزیزم ، این آمپول پیشگیری رو باید به محض تموم شدنِ رابطه بزنی
خوابآلود جوابش رو داده بود
_ ولم کن طوفان
دیروز که با هم بودیم بعدش قرص خوردم
صبحم یکی میخورم
لگنم درد میکنه نمیتونم تکون بخورم"
از آسانسور خارج شد
ناخواسته پوزخند زد
اون یک ماه دو شیفت کار کرده بود تا بتونه شهریه مهدکودکِ کیان رو آماده کنه
سمتِ اتاق مدیریت اصلی رفت
منشی با دیدنش گفت
_ عزیزم برای کار خدماتی اومدید؟
برید طبقه پایین لطفا
مستأصل جواب داد
_میخواستم آقای خسروشاهی رو ببینم
ابروهای زن بالا پرید
_وقت قبلی داشتید؟
آروم زمزمه کرد
_بهشون بگید ماهی اومده!
به پسرکش نگاه کرد
صداها آزارش میدادن
مثلا صدای وکیلِ بیرحمِ
" آقای خسروشاهی دو ماهِ مونده از مهلت صیغه رو بخشیدن
خواهشا سعی نکنید باهاشون هیچگونه تماسی داشته باشید
بخاطر فوتِ پدرشون اصلا تو شرایط خوبی نیستن
این خونه به عنوان مهریه جدای از قرار قبلیتون به اسمتون زده شده "
و ماهی نگفت!
از بیبیچکِ مثبت شدهاش نگفت
از نطفهای که تو شکمش یادگاری نگه داشته بود
به قول نرجسخاتون اون یه دخترِ یتیم بود که یک سال شد زیرخوابِ ولیعهد خانواده شاهی!
حالا دیگه با فوتِ حاج شاهی ، طوفان ولیعهد نبود
پادشاه بود!
و پادشاه نیازی به دخترِ رعیت نداشت
_بفرمایید داخل
با پاهای لرزون سمتِ اتاق رفت
کیان ریز خندید
_من بزلگ شدم اینجا کار میکنم
تلخ لبخند زد
کاش میتونست بگه اینجا برای باباته پسرم!
تو اگر از زنِ عقدیش بودی کار نه باید اینجا ریاست میکردی
با دست های لرزون در رو باز کرد
تمام بدنش منقبض شده بود
سرش رو اونقدر پایین انداخته بود که جز کفش های مردونه مارکش چیزی نمیدید
کیان با خجالت گفت
_سلام
صدایی نشنید
گوشه مانتوی مادرشو مشت کرد آروم گفت
_آقاعه بیادبه جوابمو نمیده
مگه نگفتی مهلبونه؟
ماهی سرش رو بالا گرفت
هالهی اشک اجازه نمیداد واضح ببینش
دلتنگش بود اما حقی نداشت
اون کجا و طوفان خسروشاهی کجا!
آروم پچ زد
_وقتی.. داشتی بدونِ خداحافظی ولم میکردی به امونِ خدا ، به وکیلت گفتی بهم بگه اگر زمانی به پول احتیاج داشتم میتونم ازش بخوام
کیان ترسیده پاشو بغل کرد
_گلیه نکن
دلت درد میکنه؟
بوس کنم خوب شه؟
سر پسرکش رو به خودش چسبوند
از کیانش قدرت گرفت و به صورتِ طوفان خیره شد
۴سال پیش تهریش نداشت
حالا قیافش مردونه تر و پر جذبه تر بود
با اخمی کمرنگ و رنگ پریده اما محکم به کیان زل زده بود
دوست داشت ازش بپرسه این انتقام ارزششو داشت؟
پچ زد
_پول نمیخوام
مثل این چهار سال شده کلفتی کنم اما به اموالت چشم ندارم
بغضش منفجر شد
_فقط شناسنامه میخوام واسه بچهای که ازت یادگاری نگه داشتم
میشه؟
https://t.me/+wvfW0uLbPwY0ZTY0
https://t.me/+wvfW0uLbPwY0ZTY0
خلاصه واقعی رمان👇 | 745 |
| 11 | - داداش زنت حمومه من آبو باز کنم؟
با شنیدن صدای دوستان شایگان زیر دوش هینی می کشد که همان موقع مشت محکمی به در میخورد.
- هوی، چقد موندی تو حموم؟ ماشالله نزدیکتم که نمیشم نجس شی. یالا بیا بیرون.
با بغض سریع شامپوی روی موهایش را میشورد، امشب تولدش بود و میخواست در تنهایی برای خودش تولدی بگیرد.
یک کیک کوچک هم خریده بود. در یخچال.
لباس هایش را پوشید و شال دور موهای خیسش پیچاند.
سریع از حمام خارج شد که شایگان با دیدنش فریاد زد:
- سریع شام اماده کن بچه ها می مونن.
دست هایش را در هم پیچید، امشب تولدش بود، می خواست در خانه تنها باشد.
آرام لب زد:
- اما اخه...
با نگاه تیز شایگان لال شد که شایگان لیوان ویسکی مقابلش را بالا گرفت.
- سه سوت شام اماده میکنی، پسرا منتظرن.
- اخه موهام خیسه.
در تراس باز مریض میشم.
- سرما خوردگیت واسم مهم نیست، یادت رفته خدمتکاری؟
سربه زیر سمت اشپزخانه رفت. هوای سرد چنان به تنش شلاق زد که لرزید.
غصه دار یخچال را باز کرد که با دیدن جای خالی کیک بهت زده ماند.
- زن داداش کیک رو خودت درست کردی؟ خیلی خوشمزه بود.
به سمت یکی از دوستان شایگان برگشت، کیک مینی را تا نصفه خورده بود.
مظلومانه لب زد:
- کیک تولدم بود، از بیرون خریدم.
پسرک با حرف پریزاد مات ماند، دلش خیلی برای دخترک می سوخت.
زیبا بود اما بد شانس. همیشه از بد رفتاری های شایگان با او عصبی میشد.
- من...تولدت مبارک زن داداش. معذرت میخوام نمیدونستم. یکی بخرم؟
پریزاد لبخند غمگینی زد.
- اشکال نداره شما خوشحالم کردید تبریک گفتید.
- نه بذار بگم به شایگان یکی بخرم دیگه.
با صدای شایگان از پشت سرش لرزید.
- چی بخری؟
- داداش نگفتی تولد خانومته. کیکش رو خوردم. اینجا شیرینی فروشی کجا هست؟
- تولد؟ کلفتا مگه تولدم دارن؟ ولش کن بابا بخور کیکو. توام سریع شام اماده کن چندبار بگم ها؟
بازوی دخترک را محکم چلاند که اشکش ریخت و دست غریبه ای او را جدا کرد.
- داداش ولش کن شام نمیخوایم.
- عه؟ خاطر خواهشی تو؟
تن کوچکش را هلش که زمین خورد و سرم محکم به زمین خورد. مقابل چشم تار شد که صدای دعوا بلند شد و او خیره به خونی که از او جاری بود چشم هایش بسته شد...
https://t.me/+ZXwEC5tL-h4zMjI0
https://t.me/+ZXwEC5tL-h4zMjI0
https://t.me/+ZXwEC5tL-h4zMjI0
❌ورزشکار معروف به زور دختر همسایشون رو عقد میکنه و شب عروسی اون رو باردار میکنه.
اینقدر اذیتش میکنه که بچش سقط بشه و بعد چندسال اونو با رفیقش میبینه.
همونی که شب مرگ بچش ازش دفاع کرد و... | 896 |
| 12 | _ماما از اون علوسک خوشچلا میخلی بلام؟ همه ی دوستام دالن ببین دندوناشو
اوو خووودااا چه خوشچلن
خنده از ته دل دخترک آه از نهادش بلند کرد و به انگشت اشاره شده اش که عروسک نه چندان زیبا اما بامزه ای را که جلوی ماشین مدل بالایی خودنمایی میکرد ، نشانه گرفته بود خیره شد
_آ....ره بعدا... میخرم برات عمر مامان
دخترک خنده دندان نمایی کرد و دو چال گونه زیبا که یادگاری از آن نامرد بود را روی صورتش به نمایش گذاشت
_اسمش لپ لبو هس!! نه نه لبو لبو ...
هوممم ،،،، نه ... لبوپو.....
قلبش تیر میکشید از حرفهای دخترکش میدانست که توان خریدنش را ندارد
لب گزید تا قطرات رسوا گر اشکش پایین نریزند
_بریم عشقم ، من دیگه حال ندارم روز خسته کننده ای بود ، امیدوارم جواب بگیریم
با شنیدن صدایی آشنا نامحسوس به پشت سر نگاهی انداخت
بند دلش پاره شد
اما شاید اشتباه میکرد ، او اینجا چکار میکرد؟
در محل کار او؟!!! مرکز ناباروری .....
ضربان قلبش بالا رفت روی پوشاند و در یک لحظه متوجه شد که دخترکش در حال رفتن به سمت آن ماشین است
پا تند کرد و ناخودآگاه دستش را چنگ زد
_بیا بریم عمر مادر ، دیرم میشه خانم دکتر دعوا میکنه ...
دخترک پای برزمین کوبید
_چلا ، نمیخلی بلام پس؟ من موخوام همه بَشِه ها دالن(چرا نمیخری برام پس؟ من میخوام همه بچه ها دارن)
دندان قروچه ریزی کرد گوشش تیز شد به صدای قدمهایی که خیلی خوب میشناخت
روزی این صداها آرام جانش بودند و اکنون ناقوس مرگش
_می...خرممممم .... بیا بریم گفتم
دخترک با لبی جلو داده عقب گرد کرد عاقل و فهمیده بود در این سن کم
ارسلان کلافه و پرخشم ریموت را زد
_سوار شو من داروهات و بگیرم بیام
با خاموش روشن شدن چراغهای ماشین کودک شادمانه دست برهم کوبید
_عهههه ، اومدن ماما... بلیم بخلیممممم
چشم بست و راه کج کرد بی توجه به نق نق های دخترک مو طلایی اش
_موخوام،،، تولوخدا .... ماماااااا .... علوووسککککک خوشچلممممم
امیرارسلان لحظه ای از صدای گریه و زاری بچه سربرگرداند و اشاره مستقیمش به ماشین او را دید
چشم ریز کرد بی شک آن دخترک کهنه پوش به همراه مادرش طالب چیزی درون ماشین او بود
مطمئن بود که او آن عروسک زشت را که صبح رخساره با لجبازی به جلوی آینه آویزان کرده را دیده و اکنون طالب اوست
_خانم وایسا یه لحظه
قلبش از تپش ایستاد صدایش، هنوز بم و گیرا بود
آب دهانش را قورت داد پاهایش توان قدم برداشتن را نداشتن دیگر
_عه چکار میکنی تو ارسلان؟ دیوونه شدی؟ لبوبوم و بده
_ساکت شو ، میخری یکی دیگه خرس گنده نمیبینی بچه رو داره بخاطرش گریه میکنه؟
رخساره دلخور اخم کرد
_خب بخره براش بمن چه مگه من مسوول گریه بچه مردمم که عروسکم و داری میبری بدی بهش؟
بی توجه به غرغرهای همیشگی رخساره پا تند کرد سمت دخترک بامزه ای که با نیشخندی پیروزمندانه به آن مرد عروسک به دست خیره بود
جلوی پایش زانو زد ، و با لفظ بچگانه ای لب زد
_بفرما، اینم علوووسکککک خوشچللللللل
دخترک دست برهم کوبید و بالا پایین پرید
_علوسک منه؟ ملسی عمو خوشچله ، ماما ببین ماماااا
نفسش در سینه حبس شده بود ، دست دخترکش را محکم تر فشرد توان تشکر نداشت که مبادا تن صدایش ابروبری کند
_ماما؟
ارسلان چشم بالا برد صورت آن زن مشخص نبود
چشمش چرخید روی دستهای ظریف اما کارکرده ی آن زن
لبخند روی لبش خشک شد
حلقه ای تک نگین با نگین تراش خورده ی سفارشی یاقوت سرخ
آب دهانش را قورت داد ، این زن کهنه پوش نمبتوانست صاحب آن حلقه سفارشی باشد و یقینا هم نمیتوانست مهجبینِ او ، تک دختر عمارت شاپور بیگ بزرگ باشد با این سر و وضع
برخاست باید حس کنجکاوی اش را ارضا میکرد
_خانوم میشه برگردین یه لحظه؟
اشکهایش یکی پس از دیگری میریخت و جلوی پایش را خیس کرده بود رخساره از ماشین پیاده شد
_عمو نموخوام این و ماما داله گِلیه میتُنه..
دستی به سر دخترک کشید و با بالا رفتن سر آن زن قلبش از حرکت ایستاد ....
آن زن مهجبینش بود ... مهجبین زیبارویش .... پس آن دختر بچه که بود؟؟!!!
مهجبین را باردار رها کرده بود بخاطر دل مادرش ..... بخاطر انتقام از عمویش....
پاهایش شل شد .... او دکتر امیرارسلان اسفندیاری ..... با آن ابهت و کبکبه دبدبه اش
چگونه زن و بچه اش اینگونه ژنده پوش آواره کوچه و خیابانها بودند ....
وای از چهره ی شکسته شده مه روی زیبایش پرنسس عمارت خانِ اسفندیاری ....
سالها به دنبالش گشته بود و اکنون اینجا مقابل مرکز ناباروری...❗️❗️
دکتر امیر ارسلان اسفندیاری که زخمی گذشته اس برای انتقام تمام بدبختیهایش دست روی مهجبین معصوم تک دختر شاپور خان میگذارد و یک بی آبرویی بزرگ را برایش رقم میزند...♨️❌
عاشقانه ای هات و نفسگیر❤️
https://t.me/+EDYW9yCHgahiN2I0
https://t.me/+EDYW9yCHgahiN2I0
https://t.me/+EDYW9yCHgahiN2I0
https://t.me/+EDYW9yCHgahiN2I0 | 2 008 |
| 13 | خوانندهها لطف کردن پیوی ادمین فرستادن
کانفینگ رایگانه برای اینستاگرام و...👇
https://t.me/+-ePuAl7LDFFmODFk
پولی هم فرستادن اما نمیذارم چون خودم خرید نکردم که مطمئن باشم کلاهبرداری نباشه | 641 |
| 14 | بازم جنگ شروع شد😭 پروکسی ذخیره کنید
https://t.me/+xKUbc6rI16hhNWVk | 1 466 |
| 15 | sticker.webp | 5 160 |
| 16 | -این چه شرعیه که میگه زن من باید به عقد یه بیناموس دیگه دراد؟
جمع کنید این مسخره بازیهارو.
-اگه این زنو باز میخوای باید پای یه محلل بیاد وسط.
-محلل چه کوفتیه؟
پیرمرد سخت اخم کرد و تسبیهش را در مشت فشرد. حرف هایش برای خودش هم سنگین بود، چه برسد به جمعی که چشم به دهان او دوخته بودند و پلک نمیزدند.
- وقتی که یه زنو سه باره طلاق بدی باید پای یه محلل بیاد وسط تا بتونی دوباره عقدش کنی.
مرد خندهی عصبی کرد و از جا بلند شد.
-جمع کنید بابا! فرشته گمشو راه بیوفت از اینجا بریم.
فرشته از ترس به خود لرزید. دلش نمیخواست دیگر کنار این مرد باشد.
مردی که سه باره طلاقش داده بود و حالا با زورگویی میخواست.
-وایسا مرد مومن! دست زن نامحرمو که نمیشه با خودت بگیری ببری خونت.
مرد عصبی شده بود اما حاضر نبود دست از این زن بکشد.
-خب میگید من به کی بگم بشه شوهر یک شبهی این زن. من سه طلاقش کردم درست ولی این که بیاید به عقد یه مرد دیگه دراد تو کتم نمیره.
-من حاضرم این کارو انجام بدم.
با صدای محکم و مردانهای، همه سر ها به سمت در چرخید.
میرصامد گامی دیگر جلو آمد و با نگاهی فاتح و لحنی محکم گفت:
-عقد میکنم این زنو...
دهان همه از حیرت حرف بزرگ ایل وا ماند.
پیرمرد از جا بلند شد و با خوشحالی گفت:
-چه کسی قابل اعتماد.تر میرصامد. عقد میکنن و یک روز بعد میرن برای طلاق وسلام
جمع به توافق عجیبی رسید و تن فرشته از همبسری که با این مرد قول پیکیر در انتظارش بود در خود لرزید.
کسی نبود میرصامد را نشانسد.
مردی با شانههایی پهن، چشمان میشی که میگفتند هسچکس جرعت مستقیم نگاه کردن در آنهارا ندارد.
عاقد را خبر کردند و فرشته با همان حال آشوب کنار میرصامد نشست.
خطبهی عقد که خوانده شد صامدبیگ دست یخ کردهاش را میان پنجهی بزرگ و زمخمتش گرفت و فرشته دنبال خود کشاند.
بیخبر از آنکه این مرد خیالی برای طلاق دادنش نداشت و قرار بود به همسری بزرگ ایل بماند.
-خوش اومدی به زندگی جدیدت.
https://t.me/+XvNebudeu40xNWU0
https://t.me/+XvNebudeu40xNWU0
https://t.me/+XvNebudeu40xNWU0
https://t.me/+XvNebudeu40xNWU0
زنه به خاطر اینکه بتونه با شوهر سابقش که سه طلاقش کرده دوباره ازدواج کنه باید به عقد یه مرد دیگه دربیاد و باهاش همبستر بشه.
از شانس میزنه و بزرگ ایل، صامدبیگ میشه اون فرد.
مردی که قد و هیبتش دل هر آدمی میلرزونده و خیال طلاق دادن فرشته خانمو نداره.🤤🤤🤤 | 3 465 |
| 17 | _تو دانشگاه مانتوی تنگ و کوتاه میپوشی تا با نمایش گذاشتن پستی بلندی های اندامت، مخ استادها رو بزنی!
در کلاس خالی رو با صدا بست و وحشت زده لرزیدم.
با اخمان به شدت درهم و چشمان نافذ به خون نشسته قدم های بلند سمتم برداشت و نزدیکم شد.
_آیدا نرخ و قیمتت چنده!
من به اندازهی استادهایی که به بهانهی درس باهاشون لاس میزنی، پولدارم
کلمهی آخرش و تو صورتم فریاد زد.
با شرم و خجالت سر پایین انداختم و اشک حلقه زده تو چشمام و با نوک انگشت پس زدم.
_علی اینقدر قضاوتم میکنی از خدا نمیترسی!
تک خندهی بلندی کرد.
_چه قضاوتی!
وقتی تو سالن دانشگاه راه میری و نگاه تموم پسرها خیرهی پشتته
با حرف های رکش نفسم هر لحظه تنگ و تنگ تر میشد.
تقریبا نصف دخترهای دانشگاه وضع پوشیدن لباس هاشون از من بدتر بود.
_من فکر نمیکنم بهت مربوط باشه لطفا دست از سرم بردار
_پس مشکلی نداری روت قیمت گذاشته بشه و همه یکبارم شده ببرنت خونه خالی
خشمگین و گر گرفته تند نگاهم و بالا کشیدم تا ساکتش کنم.
علی هم دانشگاهیم بود که از وقتی انتقالی گرفته و پا به دانشگاه ما گذاشته، یک لحظه از دست آزار و اذیت و تحقیرهاش آرامش ندارم.
همه جا پیش همهی دوستام از نفرتش نسبت به من گفته و نمیدونستم چه مادر کشتگیای باهام داره.
_دو برابر قیمتت بهت پول میدم یک ماه صیغم...
دست بالا آوردم و سیلی محکمی بهش زدم.
_خفه شو عوضی خفه شو
بعد فوت پدر و مادرم به زور اجاره کرایه خونه و شهریه دانشگاه رو در میارم آخه کی به دانشجو کار یا حقوق خوب میده!
پول ندارم لباس بخرم مجبورم مانتوهای چند سال قبلم و بپوشم، میفهمی مجبورم
دستی به گونهی سرخ شدهش کشید و نیشخندی کنج لبش نشست.
با بی رحمی تموم لب باز کرد.
_نداری غلط میکنی درس میخونی و دانشگاه میای
برو کلفتی خونه های مردم و بکن ولی نزار نگاه هیز هر بی ناموسی روت بچرخه
_تقصیر من نیست
تقصیر پسرهای پست فطرتی مثل توئه که اگه ناموس سرشون میشد، نگاه میدزدیدن و دنبال بر طرف کردن هوسشون نبودن.
یک قدم دیگه طرفم برداشت که عقب رفتم و به دیوار سرد برخوردم.
_امروز میری و انصراف میدی
نمیخوام تو این دانشگاه ببینمت و اگه نه بیاری برات خیلی بد میشه آیدا
ناباور خشکم زد.
داشت چشم تو چشم تهدیدم میکرد و میخواست تنها دلخوشی زندگیم و ازم بگیره
_انصراف نمیدم
لعنتی مگه من چیکارت کردم که ازم متنفری! چه بدیای در حقت کردم آخه
نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت.
سوزان خیرم شد و یهو مشتش و به دیوار کنارم کوبید.
ترسیده هینی کشیدم و لب هاش کنار لالهی گوشم با لحن بم خشدارش به حرکت در اومد.
_قسم خوردم بعد خیانت نامزد هرزم اونم تو روز عروسیم، عاشق هیچ زنی نشم
ولی با دیدن تو قلبم بدجور لرزید و حالا نمیخوام قسم بشکنم.
باید از سرنوشتم گم و گور شی تا فکر و عشقت از سرم بیوفته آیدا
با اعترافش زمان برام از حرکت ایستاد.
نمیفهمیدمش هر طور که بخوام درکش کنم بازم نمیفهمیدمش
گناه کرده نامزدش انگاری گردن من بیچاره بود.
_ و اگه گم و گور نشم چی!
_میشی چه با خواست خودتت و چه با...
سکوت کرد و به یکباره با چنگ زدن کمرم عطش وار لب روی لب هام کوبید و دقیقا همون لحظه در کلاس باز شد.
_چه غلطی میکنید بی حیاها...
خیلی مفت و ساده من اخراج شدم.
اون از نفوذ خانوادش استفاده کرد و موندگار شد ولی سرنوشت درست از جایی که فکرش و نمیکردیم دوباره ما رو سر راه هم قرار داد و مجبور شدیم هم خونه بشیم و...😱💔🥲
https://t.me/+kcvBYsNBGvA4YmNk
https://t.me/+kcvBYsNBGvA4YmNk
https://t.me/+kcvBYsNBGvA4YmNk
❌️توصیه ویژه نویسنده | 1 465 |
| 18 | _ زن داهاتیت از گشنگی نمیره عشقم
کاش قبل سفر بهش سر میزدی
طوفان کمرنگ اخم کرد
نمیدونست چرا بدش میومد از اینکه کسی درباره ماهی اینطوری حرف بزنه
بیتفاوت پچ زد
_ هیچ مرگش نمیزنه
دیبا غش غش خندید
_ راست میگیا، اون کل عمرش بین گاو و گوسفندا چوپونی میکرده
تحمل سه چهار روز گرسنگی که چیزی نیست
فرمون میون انگشتاش مشت شد
برای اولین بار غرید
_ کنار گوش من جیغ جیغ نکن دیبا سردرد گرفتم
درضمن.... چوپون نبود
باباش دامدار بود
گاو و گوسفندایی که میگی رو اگر میفروخت نصف تهرانو میتونست بخره
دیبا با حرص نگاهش کرد
_ داری ازش دفاع میکنی؟
باتمسخر خندید و ادامه داد
_ اگر نمیشناختمت فکر میکردم عاشقش شدی!
عاشق زن داهاتیِ اجباریت
طوفان مقابل خونه دیبا روی ترمز زد و غرید
_ ک....شعر نگو دیبا، پیاده شو
دیبا لبخندی لوند زد
_ خیلاخب بابا، میدونم به قول خودت ک....شعره
فکر کن یه درصد آوازش بپیچه زنت کیه!
فکر کن مجبور شی تو یکی از مهمونیا معرفیش کنی!
قهقهه زد
_ اینم زن طوفان خسروشاهی بزرگ!
خودش بوی گرون ترین عطر ایتالیایی رو میده زنش بوی پشگل گوسفند
خودش کت شلواری که از پاریس فرستادن تنشه و زنش پیراهن گل دار شمالی!
طاقت طوفان تموم شد
دیبا تو ازن سه سالم همینقدر چندش آور بود؟
پس چرا تا حالا حس نکرده بود؟
نمیخواست حتی به خودشم اعتراف کنه اما دلتنگ بود...
دلتنگ موهای خرمایی بلند
صورت کک و مکی و بوی یاس!
دلتنگ چشمای مظلوم و صورت معصوم دختری که مثلا زنش بود اما به جرم قبول این ازدواج اجباری زجرش داد
_ گمشو پایین دیبا، داری میری رو مخم
دهن گشادتو ببند تا ندوناتو نریختم توش
دیبا دلخور اخم کرد اما میدونست الان وقت اعتراض نیست
در بنز مشکی طوفان رو باز کرد و به روی خودش نیاورد چی شنیده
_ اوکی هانی! اعصابت بخاطر چندساعت رانندگی خورده
برو خونه
نونی جیزی بنداز جلوی زنت که تا طلاق نمیره و حاجی از ارث محرومت کنه و.....
حرفش تموم نشده طوفان پاشو روی گاز فشرد
دیبا وحشت زده جیغ کشید و روی آسفالت پرت شد اما طوفان بی توجه از کوچه بیرون زد
عصبی زیرلب غرید
_ حداقل قبل رفتن یخچالو پر میکردی بی غیرت
کسی توی سرش فریاد زد
" مگه برای انتقام عقدش نکردی؟
مگه زوری نبود؟
مگه قرار نبود روزگارشو سیاه کنی؟
سیاه کردن این شکلیه دیگه!"
تا خونه با سرعت روند
وارد کوچه که شد اما آمبولانس جلوی در خشکش کرد
به خودش دلداری داد
_ این برج ۵۰ واحده، برای ماهی نیومدن!
ماشینو قفل نکرده رها کرد و بیرون پرید اما پاهاش به لرز افتاد
حاجی بود کنار آمبولانس؟!
جلو دوید
_ حاجی؟ چی شده؟ اینجا چیکار....
سیلی پدرش صورتشو به آتیش کشید
_ بی غیرت، دختر حامله رو چهار روز بی غذا ول کردی کدوم گوری رفتی؟
به خاک سیاه میشونمت طوفان
تف به روزی که مادرت تو رو زایید و داد تو بغلم
طوفان دندون روی هم سایید
حامله؟
ماهی حامله بود؟!
دهن باز کرد مثل همیشه تخسی کنه که چشمش خیره آمبولانس موند
ماهی با رنگ پریده و چشمای بسته دراز کشیده و سرمی به دستش وصل بود
تنش لرزید
آروم زمزمه کرد
_ به عباس سپرده بودم خرید کنه بفرسته خونه، یادم نبود کلیدو بهش بدم
رفت دید در قفله
حاجی غضبناک صدا بالا برد
_ بی غیرت... گمشو طوفان گمشو
تو لایق همون هرزه های دورتی
اشتباه کردم اجبارت کردم به ازدواج با این دختر
دیگه رنگشم نمیبینی
طوفان نالید
_ حاجی... گوش بده
حاجی فریاد زد
_ خفهشو بی آبرو... این دختر از گرسنگی با....
صدای ضعیف و مظلوم ماهی ساکتشون کرد
_ باباحاجی؟
حاجی استغفراللهی گفت و سمت عروسش برگشت
_ جانم دخترم؟ بخواب تا توانت برگرده
نگران نباش
میبرمت عمارت خانم بزرگ بهت برسه
طوفان با التماس به ماهی خیره شد
به ماهی که بیجون نگاهش میکرد
ناخواسته بی صدا لب زد
_ ماهی....
نتونست التماس کنه
بگه پشیمونم
بگه بی غیرت نیستم فقط دلم ازدنیا پر بود و دیواری کوتاه تر از تو پیدا نکردم
ماهی نگاهشو از طوفان گرفت و به پدرشوهرش داد
آروم و ناتوان پچ زد
_ من خودم خونه دارم باباحاجی
میخوام پیش بابای بچم بمونم
گفت و بی جون چشماش از افت فشار بسته شد
https://t.me/+l8iExMU4FxI0ODNk
https://t.me/+l8iExMU4FxI0ODNk
https://t.me/+l8iExMU4FxI0ODNk
https://t.me/+l8iExMU4FxI0ODNk | 1 904 |
| 19 | - حرمان خانوم، مامان گفتن چیز... احتیاج دارید براتون گرفتم.
دخترک هزار بار سرخ و سفید شد تا نایلون مشکی را از او بگیرد.
- ببخشید، با... با اجازه.
نگاهش لحظهای به صورت او افتاد، قسم خوردهبود تا وقتی در آن خانه امانت است، پا کج نگذارد، اما دلش رفتهبود! دلش برای این امانتی رفتهبود.
نایلون را رها نکرد و صدا زد:
- حرمان خانوم؟
- ب...بله؟
- رنگ از صورتت پریده.
- من... من باید برم توی اتاق آقا هاتف، ممکنه بچه بیدار بشه.
- کاش انقدر که نگران بچهی من بودی... یه کمم نگرانِ...
حرمان متعجب سر بالا گرفت. چه میخواست بگوید؟!
دستی پشت گردنش کشید و نفسش را بیرون راند و حرف را عوض کرد و گفت:
- بچه رو بسپر به مادرم، بپوش بریم بیرون چندتا سیخ جیگر بدم بخوری جون بگیری، معلومه خون زیادی از دست دادی، باید تقویت بشی!
سر پایین انداخت و کلمات را گم کرد و هاتف مدهوش از بوی موهای او که از زیر شال هم بویاییاش را تحریک میکرد، قدمی نزدیکتر شد و گفت:
- حرمان خانوم، شما اونقدر که با اون بچه وقت میگذرونی، یه ساعتم با بابای بچه بیای بیرون قرآن خدا غلط نمیشه به ولله!
دستش را مشت کرد تا گونهی سرخ شده از خجالتش را نوازش نکند و گفت:
- میای باهام؟
https://t.me/+BvOF3SfGAa9lYzI0
حالا یه مدت بعدش....👇🏻 🤭
وقتی کارشان تمام شد و تنهای خیس از عرقشان را از هم جدا کردند و فاصله گرفت، با نگاه کردن به ملحفهی خونی ده بار قربان صدقهاش رفت و بوسیدش. کم کم داشتند در آغوش هم به خواب میرفتند که کسی چند تقه به در اتاق زد.
حرمان پتو را تا گردنش بالا کشید و هاتف شلوارکش را به پا کرد و در را باز کرد. مادرش بود که دل نگران دست روی دست دیگرش کوبید و چنگ به صورتش زد و گفت:
- مادر چیکار کردی با دختر کم سن و سال که اینطوری داشت جیغ و داد و آه و ناله میکرد؟! کتکش زدی؟!
هاتف متعجب نگاه به مادرش کرد و پوران خانم اشارهای به بالاتنهی برهنه و عرق کردهی پسرش انداخت و گفت:
- نه این چه سوالیه من میپرسم، با این سر و وضع معلومه که نزدیش. غلط کنی اگه بزنیش.
- مادر!
- خاک بر سرم، چیکارش کردی؟! هی به بابات گفتم این پسره یه عمر عذب مونده، سی و شیش هفت سالشه، دست گذاشته رو دختر بچهی هفده ساله، دختره اذیت میشه، گفت نه پسرم بعد یه عمر بالاخره عاشق شده، هرطور شده بله رو از دختر حاج احمد که امانت بود پیشمون میگیرم، بیا اینم نتیجهاش که عروس طفل معصومم داشت گریه میکرد.
صدای دینگ اس ام اس از گوشی که در جیب شلوارکش بود بلند شد. بازش کرد. حرمان نوشته بود «بازم دلم میخوادت هاتف جونم»
خندید و پوران خانوم گفت:
- بی حیا به چی میخندی؟
رو نداشت بگوید «مادر جان کجا کاری که عروس هفده سالت کمر برام نذاشته و یه گوله آتیشه» به جایش آرام گفت:
- مامان ببخش، فقط میشه براش کاچی درست کنی؟ فکر کنم خیلی به کاچی نیاز داشته باشه؟!
پوران خانوم سر تکان داد و همانطور که از پلههای میان سالن پایین میرفت گفت:
- یه کاری نکنی نتونه راه برهها! تن و بدنشو کبود نکنی گناه داره طفل معصوم، زن خودته، مبرای خودته آروم باش مادر.
هاتف خندید و تن داغ حرمان از پشت به تنش چسبید که مینالید:
- درد دارم هاتف جونم.
بغلش کرد:
- بیا آرومت کنم زندگیم.
مادرشوهرههههه عالیهههه🥹😍😂
https://t.me/+c2i2BVhtE_84MjA0
https://t.me/+c2i2BVhtE_84MjA0
https://t.me/+c2i2BVhtE_84MjA0
یه عاشقانهی اکلیلی و ناز🥹 یه دختر کم سن و سال و بیپناه و یه مرد حامی که دیوونهی این دختر میشه! دختری که قرار بود فقط امانت باشه🥹😍
https://t.me/+c2i2BVhtE_84MjA0
#عاشقانههاتزناشویی🤤🫦😉 | 2 966 |
| 20 | بازم جنگ شروع شد😭 پروکسی ذخیره کنید
https://t.me/+XkksYbtO9f84NTVh | 4 945 |
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
