𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Open in Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Show more2 829
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-3930 days
Posts Archive
2 827
رمان مونارک بلاخره بعد از یه مدت طولانی تموم شد.
امیدوارم دوستش داشته باشید.
این رمان تداخل پیدا کرد با فصلی از زندگیم که دقیقا به اندازه غزل احساس ناتعلقی نسبت به تمام جهان رو داشتم، حسی که با هیچ شخص و اتفاقی تریاق پیدا نمیکرد.
من مونارک رو زندگی کردم و البته با سختی هرچه تمام تر به اتمام رسوندم.
کاش شدنی بود، اما پایان همه غصه ها خوب نیست و این خوب تموم نشدنه که به اکثر چیزها معنی میبخشه.
امیدوارم در طول خوندنش خوشحال بوده باشید و بعد از تموم شدنش همچنان خوشحال باشید و هرجا اگر پروانه دیدید به یاد من و غزل بیوفتید.🌫
2 827
#part556
_غزل من بدون تو نمیتونم.
من میمیرم..
من خیلی دوستت دارم.
خندید.
دستش رو روی گونم گذاشت و گفت؛
_بدون.. من زندگ..ی کن.
همونطور که زندگی کردن..
زندگی کردن رو یاد من.. دادی.
_دستم رو روی دستش گذاشتم و درحالی که گریه میکردم چشمام رو بستم.
ولم نکن..
غزل_خیلی..
نفس نفس نفس زد و به زور ادامه داد؛
_خیلی دوست..ت دا رم.
سرم رو روی شونش گذاشتم و گریم شدید تر شد.
به خودم فشارش دادم و ارزو کردم که زودتر بهش گفته بودم که چقدر برام مهمه و چقدر دوستش دارم.
انگشتاش که اروم گونهم رو نوازش میکردن از حرکت ایستاد و دستش شل شد و کنار سرش افتاد.
دیگه صدای نفس کشیدنش رو نشنیدم و کوچکترین تکونی نخورد.
به خودم فشردمش و با صدای بلند تری گریه کردم.
حالا خودش هم اونجا بود.
اونور کهکشان، همونجای دوری که چند دقیقه پیش اسمم رو ازش صدا زده بود..
به جای من
یه قاصدک یه روز میاد تو خونتون
تو قدرشو بدون
بعد من
اگه نبود کسی به یاد من
تو شعرمو بخون
به جای من شاید یکی بیاد که میفهمتت
که میبره فکرمو از سرت
تمام من
بیا ولی تو به مزار من
یه لاله جا بزار
یا اردیبهشت عطرتو با بهار بیار
به جای من یه شاپرک میاد پشت پنجره
بدون همیشه یادت تو قلبمه
بعد من یه ابر میاد رو سر جمعه ها
که میباره اشکامو برات
تو ولی بیا سر بزن به من سال بهار
هر چند که قصه تلخ بود آخرش..
2 827
#part555
به محض اینکه از پشت جعبه ها خارج شدم صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید و باعث شد دوباره توی شوک فرو برم.
انگار با میخ به زمین چسبیده بودم و حتی توانایی نفس کشیدن هم نداشتم.
همون حسی که توی اون باغ پشت در اتاق سراغم اومده بود بهم دست داد.
همون روزی که ارزو کردم ای کاش غزل مرده بود و اون اتفافات نمیوفتاد.
همون احساس بد و منفور از دست دادن که توی مغز و استخونم پیچیده بود و به قدری ترسونده بودم و حالم رو بد کرده بود که حتی خودش رو هم سرزنش کنم و به خاطر ناراحتیم بازخواستش کنم.
حالا دوباره انگار قسمتی از وجودم داشت کنده میشد.
به محض اینکه انعکاس صدا توی اتاق خفه شد و دوباره همه جا به قدری ساکت شد که تونستم صدای تپش های قلبم رو بشنوم به خودم اومدم.
به هر سختی ای بود با ترسم مقابله کردم و جلوتر رفتم که تونستم همه چیز رو ببینم.
غزل روی زمین نشسته بود و پسری که لباس پلیس به تن داشت جلوش ایستاده بود و یه اسلحه کوچیک هم دستش بود.
همه چیز مثل یه فیلم قدیمی توی نوار کاست میموند که به شدت کند بود و خش داشت.
پسر برگشت و با چشمهای متعجب و ترسیده بهم زل زد و درحالی که رنگش پریده بود عقب عقب رفت.
تازه تونستم همه چیز رو ببینم.
روی زمین پر از خون بود و غرل دستش رو روی شکمش گذاشته بود و درحالی که دهنش باز بود و تند تند پشت هم نفس میکشید با تعجب و ترس نگاهم میکرد.
انگار خودش هم درکی از اتفاقی که افتاده بود نداشت و باورش نمیشد.
بدنم سر شد و سرم گیج رفت.
_غز..ل..
جوابم رو نداد و به شکمش نگاه کرد.
چشمهاش خیس بود و هیچ ری اکشنی نشون نمیداد.
رنگش سفید سفید شده بود و مشخص بود که چشمهاش سیاهی میره چون مدام پلک میزد و انگار به زور باز نگهشون داشته بود.
نمیتونستم گریه کنم.
همه چیز به قدری سریع اتفاق افتاد که نه میتونستم تکون بخورم و نه چیزی بگم.
انگار داشتم یه فیلم جنایی میدیدم که کشته شدن ادمهای توش چندان فرقی به حالم نداشت.
غزل_اراز..
اسمم رو که از زبونش شنیدم از شوک در اومدم و خیلی سریع رفتم سمتش.
نمیدونستم باید چی بگم یا چیکار کنم.
حس کردم چشمهام سوخت و حرکت اشک رو روی پوستم حس کردم.
کنارش نشستم و درحالی که میلرزیدم و به حدی گیج بودم که حتی پلک زدن هم یادم رفته بود ناخوداگاه گفتم؛
_من..
من..
لکنت گرفته بودم و نمیتونستم درست حرف بزنم.
_غزل..
کشیدمش سمت خودم و با ترس به شکمش خیره شدم.
کاپشنش رو کنار زدم که نگاهم به سوراخ روی لباسش خورد.
از اون قسمت به سرعت خون بیرون میومد و لباسش از حج خون سیاه شده بود.
ناخوداگاه دستم رو روی شکمش گذاشتم و فشردم که چشمهاش رو بست و ناله نسبتا بلندی کرد.
دستم رو از روی زخمش برداشتم و تند تند گفتم؛
_ببخشید.
ببخشید.
اما دوباره یادم افتاد که نباید اجازه بدم خون بیشتری از دست بده.
اینبار شالم رو از دور گردنم در اوردم و روی زخمش گذاشتم و بهش فشردم.
دستش رو روی دستم گذاشت که وجودم یخ زد.
پوستش به قدری سرد بود که مثل یه تیکه تگرگ میموند.
از شدت ترس و استرس کلافه شده بودم.
مغزم به کلی از کار افتاده بود.
_من..
باید چیکار کنم..
بغضم شکست و زدم زیر گریه.
نگاهش رو به چشمام دوخت و اب دهنش رو قورت داد و به زور گفت؛
_زیا..د چیزی حس نمی کنم.
_باید بریم بیمارستان!
خندید که حس کردم زیر دستم به خاطر خونریزی گرم تر شد.
حالا چشمهاش خیس خیس بود و برق میزد.
شبیه اولین باری بود که دیده بودمش.
همون برق قشنگ و عجیب و غریب رو داشت.
دندونام رو به هم فشردم و اشکم ریخت.
غزل_هیچ کاری نمی..شه کرد.
_نه.
نه.
تروخدا نمیر.
بی اختیار هق زدم.
_نمیر.
من.. نمیدونم چیکار کنم.
من نمیدونم چی..کار ک..
جملم بین گریم ناتموم موند و نتونستم کاملش کنم.
دستم رو فشار داد و به زور گفت؛
_گریه نکن.
_نمیتونم.
دستم رو روی زخمش فشردم که چشمهاش رو بست و به سختی گفت؛
_من از اول هم باید میمردم.
خیلی خوشحالم که قبل از این اتفاق با تو اشنا شدم.
لب هاش رو به هم فشار داد و به زور ادامه داد؛
_همیشه ارزو داشتم فرار کنم.
و خیلی خوشحالم که با تو به ارزوم رسیدم.
_من بدون تو چیکار کنم؟
توجهی به حرفم نکرد و به سختی ادامه داد؛
غزل_من کشتمش.
من خاکش کردم.
تنها.
تو از هیچکدوم اتفاقایی که افتاد خبر نداشتی..
نه تو، نه اهورا، نه ارشیا.
همشو بنداز گردن من.
قول بده که ناراحت نباشی.
دستم رو روی صورتش گذاشتم و درحالی که گریه میکردم خم شدم روش و بغلش کردم.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با صدای بلند زدم زیر گریه.
_تروخدا نمیر.
اینجا ولم نکن.
_گریه نکن.
کمی عقب رفتم و موهاش رو از توی صورتش کنار زدم.
غزل_گریه نکن.
باهام حرف بزن.
به زور نالیدم؛
_من نمیدونم چی بگم..
غزل_چیزی که هیچوقت نگفتی رو بگو.
حتی اگر دروغ باشه میخوام بشنومش.
لبهام رو به هم فشردم تا صدای گریهم بالا تر نره.
_غزل..
با چشمهای خمار بهم نگاه کرد و نفس عمیقی کشید.
2 827
#part554
اونقدر محو بود و سریع اتفاق افتاد که نمیشد اسمش رو تصویر گذاشت.
بیشتر شبیه سایه بود.
یه حجم تو خالی از دود تلنبار شده که به شکل یک ادم حالت داده شده بود و توی یک چشم به هم زدن ناپدید شد.
هرجا اون هیکل و صورت منحوس و منزجر کننده رو میدیدم میشناختمش.
توی هر شکل یا رنگی.
حتی اگر به یه حیوون تبدیل میشد بازهم از حالت نگاهش میفهمیدم کیه.
با دیدنش به قدری شوکه شدم که ناخواسته عقب عقب رفتم و پام محکم به تخته چوبی که مجاورم قرار داشت خورد و صدای بدی داد.
دندونام رو به هم فشردم و چشمهام رو بستم.
صدا به قدری واضح بود که نمیشد امیدوار بود نشنیده باشه.
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای نفس های عمیق و ممتدم بلند نشه.
_بهت گفته بودم!
با شنیدن صدایی از پشت سرم خیلی سریع برگشتم و به عقب نگاه کردم.
احمقانه بود، پشت سرم دیوار قرار داشت و هیچکس نمیتونست اونجا باشه.
اما مطمئن بودم که صدای کسی رو شنیده بودم.
به شدت دستشویی داشتم و نمیتونستم کنترلش کنم.
مثانم داشت منفجر میشد.
حالا لرزش شدیدی گرفته بودم که اجازه نمیداد بتونم ثابت یه جا بایستم.
دستام به شدت میلرزید و بدنم از شدت سرما و ترس سر بود.
_اگر من بمیرم،
تو هم با من میمیری..
این بار صدا از روبه رو میومد.
دقیقا همونجایی که ترق ترق و قیژ قیژ به خاطر حرکت کسی از چوب ها بلند میشد.
کمی به خودم فشار اوردم و از لای سوراخ یکی از جعبه ها به اون سمت نگاه کردم.
یه پسر جوون رنگ و رو رفته توی لباس فرم دقیقا جلوی کارتون ها ایستاده بود و با چشمهای درشت قرمز و متورم نگاهم میکرد.
پوستش کدر و کبود بود و لبهاش به قدری خشک و پوست پوستی بود که خیال میکردم نمیتونه صحبت بکنه.
بدنم از شدت ترس سر شد و نتونستم روی پاهام بایستم و نشستم روی زمین.
میتونستم پوتینهاش رو روی زمین چوبی زنگ ببینم.
_فکر کردی من رو میکشی و فرار میکنی و همه چیز حل میشه؟
بی توجه به حرفش با صدای گرفته گفتم؛
_اراز.
خبری ازش نبود.
حتی نمیتونستم از اینجا ببینمش.
ایا هنوز اونطرف اتاق مخفی شده بود؟
چرا واکنشی به هیچی نمیداد؟
حالش خوب بود؟
به قدری سرد بود که حتی حرکت اشک داغ روی گونم رو حس نکردم.
_اراز..
_کیو صدا میزنی؟
هیچکس نمیتونه نجاتت بده.
کل عمرت خواستم این رو بهت بفهمونم.
که نه توی این دنیا و نه دنیای بعدی راه فراری نداری.
نمیتونی از دست من فرار کنی.
بهت نگفته بودم که بی خود خودت رو خسته نکن و سرنوشتت رو بپذیر؟
اگر به حرفم گوش میدادی و یاغی بازی درنمیوردی الان وضعیتت خیلی بهتر بود.
هیچکدوم از اون اتفاقات نمیوفتاد.
فکر میکردم بیشتر شبیه پدرت باشی.
کودن و ترسو.
همونجور که اون سرنوشت منحوسش رو قبول کرد و خودش رو کشت.
ابروهام بالا رفت و برای لحظه ای سر جام میخ شدم.
دهنم رو باز کردم و به زور نالیدم؛
_چرا دست از سرم برنمیداری؟
چی از جونم میخوای؟
تو دیگه مردی و همه چیز تموم شده.
هیچ کاری نمیتونی با من داشته باشی.
دستت به هیچ جا بند نیست.
صدای نزدیک تر شدن قدمهاش رو شنیدم و از ترس خشکم زد.
_هیچ چیز تموم نشده.
من اون دنیا منتظرتم.
چند ثانیه طول کشید تا بتونم حرفش رو توی ذهنم حلاجی کنم.
قبل از اینکه منظورش رو بفهمم صدای کشیده شدن ماشه رو شنیدم و بعد به محض اینکه بهم نزدیک شد و تونستم کنارم ببینمش صدای شلیک گلوله توی فضای ساکت و یخ بسته کابین پیچید.
...
اراز؛
صدای قدم ها توی اتاق میپیچید.
انقدر اروم حرکت میکرد که انگار میخواست وقت رو هدر بده و به عمد پیدامون نکنه و یا با اعلام حضور بهمون فرصت فرار کردن بده.
صدای غزل در نمیومد و حالا کمی نگرانش شده بودم.
باید همینطور میبود.
قرار بود ساکت باشه، اما این سکوت من رو میترسوند.
نگرانم میکرد.
دلم پیچ میرفت و ترس و استرس کل وجودم رو گرفته بود.
برای لحظه ای حس کردم صدای کسی رو کنار گوشم شنیدم.
کسی که اسمم رو با صدای گرفته و خش دار صدا میکرد.
برگشتم و کنار دستم رو نگاه کردم.
هیچکس نبود.
نمیتونست غزل باشه.
اگر صدام میکرد متوجه میشدم که خودشه.
اما این پژواک دقیقا کنار گوشم بود.
احساس میکردم که دارم خواب میبینم و یا توهم میزنم.
صدا یکبار دیگه توی گوشم پیچید.
این بار از فاصله خیلی زیاد شنیده میشد.
به قدری دور بود که انگار کیلومتر ها و یا حتی به اندازه یه کهکشان باهام فاصله داشت.
انگار فضای اتاق در حرکت بود.
صدای تکون خوردن ماهی ای رو از توی جعبه چوبی کنار دستم حس میکردم.
اب دهنم رو قورت دادم و کمی جابه جا شدم تا شاید بهتر ببینم.
همه چیز به شدت مشکوک بود.
صدای قدم هارو به خوبی میشنیدم، اما انگار فقط توهم بودن.
بقیه مامور ها چرا نمیومدن؟
این یکی چرا انقدر وقت تلف میکرد؟
اصلا مامور بود؟
چه اتفاقی داشت توی این اتاق لعنتی میوفتاد؟
صدای کشیده شدن ماشه رو که شنیدم انگار بدنم برای لحظه ای سرد شد و خون به مغزم نرسید.
برای چند ثانیه خشکم زد و بعد خیلی سریع به خودم اومدم و از سر جام بلند شدم.
2 827
اگر X دارید لطفا برید و براش هشتگ بزنید فقط تا دو سه ساعت دیگه وقت هست. وقت زیادی ازتون نمیبره حتی یک نفر اضافه تر هم یک نفره و ممکنه بتونه جونش رو نجات بده.
بیشتر از سه هشتگ نزنید و هربار باید یک متنی چیزی هم در کنارش بنویسید
2 827
Repost from 2521.
+1
"صالح محمدی" کشتیگیر 19 ساله تیم ملی، به اتهام قتل عمدِ مأمور نیروی انتظامی، به اعدام تو ملاءعام و تو میدون نبوت قم محکوم شد.
صالح محمدی این اتهام رو رد کرده و گفته تحت فشار بازجویی، اقرار اجباری ازش گرفتن.
حتی گفته میشه صالح محمدی موقع این حادثه تو خونهی عموش بوده و دوربینهای مداربسته هم اصلا تصویری از حضور صالح تو محل وقوع حادثه نشون ندادن.
2 827
ازادی هیچوقت وجود ندارد، چرا که با وجود داشتن در تناقض است. ادم میباید نباشد تا بتواند احساس ازادی کند.
چیزهایی که این نام را روی انها میگذارند، فقط کمتر زندانی و در قید و بند بودن است.
2 827
در هنگام جنگ ادم ها عاشق تر میشوند.
انگار تازه به یاد میاوردند که چه راحت میشود کسی را از دست داد و دیگر هیچوقت ندید.
2 827
#part553
پشت در اتاق غزل کنار یکی از جعبههای چوبی پر از ماهی ایستاده بود و مدام سرفه میکرد.
حتی تذکر های اراز که ازش خواهش میکرد خودش رو کنترل کنه هم بی فایده بود.
حالش خیلی بد بود و نمیتونست درست نفس بکشه.
ریههاش پر از بوی ماهی شده بود.
بدنش سرد سرد بود و به معنای واقعی کلمه داشت یخ میزد.
با هر تکون کشتی کمی جابه جا میشد و یا به دیوار برخورد میکرد.
نمیتونست تعادلش رو حفظ کنه و به شدت دستشویی داشت.
اب دهنش رو قورت داد و با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد گفت؛
_باید برم دستشویی.
اراز ابروهاش رو بالا انداخت و درحالی که سعی میکرد اروم حرف بزنه گفت؛
_تحمل کن.
غزل_نمیتونم.
الان میشاشم به خودم.
اخمهاش رو توی هم کشید و گفت؛
_بشاش.
غزل_چرت و پرت نگو.
اراز_جدی میگم.
چاره دیگهای نداری.
غزل_ابروم میره.
اگه بفهمن اینکارو کردم خیلی بد میشه.
حداقل میتونم موقع دستگیری مثل یه قاتل خفن باشم نه یه قاتل شاشو.
و بعد از زدن این حرف جوابی دریافت نکرد.
این حتی از شرایطی که توش قرار داشت هم ناراحت کننده تر بود.
اراز این چندروز قسم خورده بود تا فقط ناامیدش کنه.
انگار داشت جواب ابراز علاقهش رو اینطور میداد.
نفس عمیقی کشید و سر جاش نشست.
بغض کرده بود و نمیتونست خودش رو کنترل کنه.
دلش میخواست خودش رو توی دریا بندازه تا خفه شه و بمیره.
غرق شدن حس جالبی نداشت، انگار که ریه های ادم مچاله میشد.
اما یک مرگ دردناک دودقیقه ای سخت تر بود یا یک مرگ دردناک به اندازه کل عمرش؟
مطمئن بود که دیگه با اخر خط رسیده.
میدونست که زندگیش از همون روز اول با زجر و عذاب و سیاهی گره خورده بود و امکان نداشت بتونه تغییرش بده.
هیچوقت انقدر به خودش جرعت نداده بود که بخواد به روز های خوش فکر کنه، تا همینجا هم زیاده روی کرده بود.
شاید برای چندروز تونسته بود این توهم رو بزنه، اما همش فکر و خیال پوچ بود.
ای کاش زمان زودتر میگذشت.
در گوشه دیگه ای از اتاق، اراز هم احساس ناامیدی داشت.
با خودش فکر میکرد که اگر مامورها اینجا اومده و تونسته بودن پیداشون کنن، امکان نداشت به فکرشون نرسه که این پایین رو بگردن و همینجوری بزارن و برن.
درست فکر میکرد.
دستی پشت در نشست و با وسواس لمسش کرد.
انگار که از سوراخهای روش و یا برامدگیهایی که در اثر رطوبت ایجاد شده بود میشد متوجه شد که کی توی اتاق پنهان شده.
این نیروی سیاه از کجا نشات میگرفت؟
در عین حال که مریض احوال و اونقدر ضعیف بود که اب دهنش رو به زحمت قورت میداد، خیال میکرد میتونه دنیارو تصرف کنه.
هیچوقت چنین چیزی رو نمیخواست.
هیچوقت دوست نداشت باعث اسیب زدن به کسی باشه.
اما حالا، انگار فقط دنبال قربانی میگشت.
دستگیره در پایین رفت، اما در باز نشد.
چندبار پشت سر هم کارش رو تکرار کرد که باعث شد افراد توی اتاقک متوجه حضور کشی پشت در بشن.
هوای توی کابین سرد تر از قبل شده بود و کشتی به شدت تکون میخورد.
بنظر میرسید توفان شدیدی درحال شکل گرفتن باشه.
غزل اب دهنش رو قورت داد و کمی خم شد تا در رو ببینه.
اراز اما برعکس اون بیشتر به دیوار چسبید.
سرباز عقب رفت و اسلحه رو توی دستش جابه جا کرد و بعد توی زاویه خاصی ایستاد تا تیر به سمت خودش برنگرده.
اسلحه رو با دوتا دستهاش نگه داشت و هنگام شلیک کردن چشمهاش ناخوداگاه بسته شد.
انگار هنوز اون ادم ناشی و تازه کار توی وجودش زنده بود و از صدای شلیک وحشت میکرد.
صدایی که توی اتاق پیچید، با وجود شدت کمتری که داشت ترسناک تر بود.
هیچکس انتظار شنیدن چنین چیزی رو نداشت.
مگه پلیس با یه باند مافیایی طرف بود؟
اینهمه خشونت برای چی بود؟
این فقط طرز فکر غزل نبود.
اگر مامورین دیگه هم اینجا بودن همینطور فکر میکردن.
...
غزل؛
یه لحظه از شدت ترس زبونم رو گاز گرفتم و درد شدیدی توی مغز و فکم پیچید.
روی زمین نشستم و دستم رو توی دهنم گذاشتم تا صدایی ازم خارج نشه.
به غیر از صدای شلیک هیچ همهمهای وجود نداشت.
انگار از بالای عرشه یه تیر خطا رفته و صداش تا اینجا اومده بود.
هیچکس نبود که هشدار بده دستامون رو بالا ببریم و اگر چیزی توی دستمونه روی زمین بندازیم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از گوشه جعبه ها به در نگاه کنم.
هیچ چیزی مشخص نبود و حتی اراز هم توی زاویه دیدم نبود.
صدای قیژ قیژ باز شدن در باعث شد نفسم حبس بشه.
همه چیز به طرز عجیبی کند پیش میرفت.
شبیه یه کابوس میموند.
معمولا پلیس ها با اینهمه ناز و تلف کردن وقت کارشون رو انجام نمیدادن.
هرثانیه که میگذشت استرس و ترس توی وجودم بیشتر میشد.
انتظار این لحظه رو داشتم اما اصلا برای روبه رو شدن باهاش اماده نبودم.
صدای قدمهای سنگین روی چوبهای زهوار در رفته توی کابین پیچید.
انگار شخصی هیکلی با چکمه با قدمهایی اروم بهم نزدیک میشد.
به دیوار تکیه دادم و نگاهم رو به روبه روم دوختم که برای لحظهای احساس کردم تصویر کسی رو دیدم.
2 827
#part552
جعبههای بزرگ چوبی محتوی اب و یخ دور تا دورمون رو گرفته بودن و روی زمین پر از پولک و تور ماهیگیری و ماهی هایی بود که از اب بیرون افتاده بودن.
غزل دستش رو جلوی دهن و دماغش گرفت و با چشمهایی که خیس شده بود و برق میزد گفت؛
_من نمیتونم تحمل کنم.
_چاره دیگهای نداریم.
نگاهم رو ازش گرفتم و به اطرافم دوختم.
گوشه اتاق دوتا جعبه در کنار هم قرار داشت که حالت چهارچوب گرفته بودن و میشد وسطش مخفی شد.
_برو اونجا قایم شو.
سرفهای کرد و به جایی که اشاره کرده بودم خیره شد.
غزل_فایدهای نداره.
پیدامون میکنن.
حتی اگه اب بشیم بریم توی زمین پیدامون میکنن.
اینجا جای بزرگی نیست، همونطور که به ذهن ما رسیده به ذهن اوناهم میرسه چنین جایی رو بگردن.
اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛
_میخوایم چیکار کنیم؟
بریم خودمون رو تحویل بدیم؟
چیزی نگفت که نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_برو قایم شو.
غزل_تو چیکار میکنی؟
_منم الان یه جایی پیدا میکنم.
زود باش.
به سمت جعبه ها رفت و پشت یکیشون ایستاد.
...
زیاد طول نکشید تا قایق کوچکتر به کشتی ماهیگیری برسه.
دوربینهای کنار ساحل تصویرش رو ثبت کرده بودن و کاملا میشد از دوسه تا کشتی دیگه تشخیصش داد.
از حالا به بعد امکان دستگیری به صد درصد رسیده و هیچ راه فراری وجود نداشت.
مگر اینکه توی مسیر جابه جا شده بودن که با این وضعیت دریا ریسکی و غیر ممکن بود.
قایق که سر جای مناسب قرار گرفت مامورها خودشون رو به بالای عرشه رسوندن و به خط ایستادن.
هیچکس سوپرایز نشد.
زن و پسری که نزدیک کابین ایستادن بودن جلو اومدن و طوری رفتار کردن که انگار از ماجرا خبر ندارن.
همه مامورین زن رو با دوربین توی دستش دیده بودن که تماشاشون کرده و بعد بلافاصله از لبه قایق فاصله گرفته و از دید خارج شده بود.
ماموری که کل مسیر رو بالا اورده و رنگ سفیدی به چهره داشت و اسلحه توی دستش میلرزید از جدیت شرایط میکاست و مامورهارو خرفت و تازه کار نشون میداد.
سروان مسئول پرونده زودتر از همه به حرف اومد و با صدایی جدی گفت؛
_مجوز!
مثل همه درجه دار های نظام و پلیسها، بیتربیت و طلبکار بود و بنظر میرسید که فکر میکنه از همه بالاتره.
چیزی راجب سلام و علیک و احترام حتی به یک مجرم نشنیده بود!
این فکر ها از ذهن سرباز وظیفه گذشت.
حالش خوب نبود.
نمیدونست که چه بلایی داره سرش میاد.
هیچوقت توی هیچ ماموریتی به این حال و روز نیوفتاده بود.
هرکسی میدیدش فکر میکرد چند دقیقه دیگه تشنج میکنه.
انگار چیزی اروم اروم وارد وجودش میشد و کنترلش رو به دست میگرفت.
نکنه جن زده شده بود؟
چه مضحک!
پسر جوان به سمت کابین رفت و کمی بعد با یک مشت کاغذ که برای هیچکس اهمیتی نداشت و چیزی رو ثابت نمیکرد برگشت.
سروان نگاه کوتاهی به اوراق انداخت و شرایط رو روشن کرد.
شرح داد که دوربین های ساحلی ثبت کردن که متهمین پرونده ای که دنبال میکنن سوار این کشتی شده و حکم دارن تا تمام قایق رو زیر و رو کنن.
بعد بدون منتظر موندن برای شنیدن جواب به سرباز ها دستور داد تا جست و جو رو شروع کنن.
از عرشه و کابین شروع کردن.
طوری همه جارو میگشتن انگار که دو دختر بزرگسال میتونستن توی لیوان چای و یا سطل ماهیگیری مخفی شده باشن.
دستور واضح بود، اگر اب شده و توی زمین رفته بودن میبایستی درون خاک رو میگشتن.
ایا برای پیدا کردن اختلاس گرها هم همینقدر دقت به خرج میدادن؟
اگر جای قاتل و مقتول عوض میشد و یک مرد یک دختر رو میکشت چی؟
بازهم اینطور سرسختانه مجازات میشد؟
سرباز نتونست زیاد به اینها فکر کند.
نه که نخواد، نتوانست.
به یکباره مغزش از همه خیالات پاک شد.
انگار که دیگه چیزی حس نمیکرد و مثل یک ربات یا زامبی از قبل برنامه ریزی شده به دنبال هدفی که براش تعیین کرده بودن میگشت.
همچنان میلرزید، اما طوری قدم برمیداشت که انگار دقیقا میدونست باید به کدوم سمت بره.
برعکس مامورین دیگه که اصرار شدیدی به تیکه تیکه و با نظم گشتن کشتی داشتن به سمت کابین رفت و دربی که در گوشهای از اون و روی زمین قرار داشت رو گشود.
بوی رطوبت و ماهی و دریا از همین فاصله هم به مشام میرسید.
انگار میتونست صدای قلبهایی که اون پایین میتپید رو بشنوه.
از کی صداها انقدر واضح شده بود؟
انگار چوبهایی که زیر پاهاش ترق ترق میکردن بهش فحش میدادن.
به سمت نردبون خزید و با حرکاتی خشک ازش پایین رفت.
کمی طول کشید تا چشمهاش به فضای تاریک این زیر عادت کنه.
جلوی چشمهاش تار شده بود.
حالتی شبیه به سکته مغزی داشت.
اطرافش رو میدید اما نمیتونست متوجهشون بشه و درکشون کنه.
اب دهنش رو قورت داد و متوجه شد که دهنش چقدر خشکه.
حالت تهوعش با حس کردن بوی ماهی و زهم بیشتر شده بود.
انگار توی معدش پر از مواد مذاب بود که ارگانهای بدنش رو از داخل میسوزوند.
مثل ملخی میموند که یک انگل هدایتش میکنه.
اسلحهش رو توی دستش جابه جا کرد و با قدمهایی اروم به سمت اتاق انتهای راهرو رفت.
2 827
#part551
...
اسمون ابری و دریا در تلاطم بود.
مه نه چندان غلیظی سطح روی اب رو پوشونده بود و به نظر میرسید کشتیها روی ابر حرکت میکنند.
موجها خودشون رو به تخته سنگ ها و هر جسمی که جلوی راهشون بود میکوبیدن.
چند دقیقهای میشد که قسمتی از مسیر توسط نیروی دریایی برای بازرسی بسته شده بود و کسی اجازه پیشروی نداشت.
توی این چند دقیقه معطلی، قایق متعلق به مامورین پلیس که سرعت بیشتری نسبت به کشتیهای ماهیگیری داشت فرصت کرده بود فاصله رو طی کنه و حدود 15 دقیقه با کشتی مد نظر فاصله داشت.
به دلیل مواج بودن بیش از حد دریا هرلحظه ممکن بود دستور عقب نشینی صادر بشه.
قایق کوچکتر امکان مقاومت در موجها و توفان رو نداشت و با کوچکترین موجی میتونست غرق شده و درون اب کشیده شه.
دستورها واضح بود و همه مامورین میدونستن جه وظیفهای دارن.
قوانین واضح بود.
اجازه تیر اندازی، حتی در هنگام درگیری وجود نداشت مگر اینکه مجرمین مسلح بوده باشند.
حفاظت از جان مامورین مهمتر از دستگیری مجرمین بوده و درصورت خراب تر شدن هوا میبایستی به ساحل برگردند و شریک جرم باید همراه متهم دستگیر شده و به کلانتری منتقل شود.
هیچ کس صحبتی نمیکرد و صدای بالا اوردن یکی از مامورین توی همهمه دریا ناپدید میشد.
ای کاش این تازه کار را با خود نیاورده بودند.
بیشتر به یک پارک بان یا پلیس راهنمایی رانندگی میخورد یا یک مامور مسئول پرونده قتل.
...
اراز؛
همچنان خبری از بازرسی نبود.
غزل روی یه جعبه چوبی نشسته بود و میتونستم تشخیص بدم که خوابش میاد.
خسته شده بودم و ترجیح میدادم هرچی که قراره پیش بیاد زودتر اتفاق بیوفته.
از بلاتکلیفی و بی خبری متنفر بودم.
زن دوربین بامزه و قدیمی ای به دست داشت و اطراف رو نگاه میکرد.
فکر میکردم که اینجور دوربین ها فقط مال فیلم و یا کارتون ها باشن.
سر تا پاش رو از نظر گذروندم.
کاپشن کلفتی به تن داشت و موهاش رو با یه کلاه بافت پوشونده بود.
قدش کوتاه و هیکلش نسبتا چاق بود و اصلا به قیافش نمیومد که توی کار خلاف باشه.
بیشتر مناسب مغازه لباس زیر فروشی بود تا یه همچین کاری.
انگار متوجه چیزی شد چون جاش رو عوض کرد و با دقت بیشتری به چیزی خیره شد.
ابروهام رو پایین کشیدم و از سر جام بلند شدم که خیلی سریع از لبه عرشه فاصله گرفت و گفت؛
_یه قایق با چندتا پلیس دارن میان سمتمون!
کاملا مشخص بود ته تا چه حد هول شده و قضیه جدیه.
چند ثانیه مکث کردم تا بتونم به درستی متوجه کلماتش بشم و شرایط رو حلاجی کنم.
حالا غزل چشمهاش رو باز کرده و با بی تفاوتی و نگاهی خمار به ما خیره شده بود.
و اینجا دقیقا لحظهای بود که کنترل خودم رو از دست دادم و از شدت استرس سر جام خشک شدم.
من اصلا نزدیک به لبههای چوبی نبودم، اما قایقی که زن گفته بود به حدی بهمون نزدیک شده بود که از همینجا هم میتونستم به درستی ببینمش.
زن_زود باشید برید همونجایی که گفتم قایم شید و تا صداتون نکردم بیرون نیاید!
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه دست غزل رو گرفتم و به سمت کابین دویدم.
در رو باز کردم و اول غزل رو فرستادم و بعد خودم وارد شدم.
مشخص بود که گیجه و به درستی شرایط رو درک نمیکنه چون مدام پاش پیچ میخورد و نزدیک بود بیوفته.
انتهای اتاقک کابین یه نردبون وجود داشت که به سمت یه راهروی بزرگ میرفت.
اول خودم ازش پایین رفتم تا اگر نزدیک بود بیوفته کمکش کنم و قبل از مشخص شدن شرایط ضربه مغزی نشه و نمیره.
انگار هیچی براش مهم نبود و فقط چون هول شدن و عجله من رو میدید سعی میکرد کارهایی که بهش میگفتم رو انجام بده و عقب نمونده.
تند تند نفس میکشید و مشخص بود که این حجم از فعالیت براش زیادیه.
وقتی پاش رو روی زمین گذاشت تازه فرصت کردم به اطرافم نگاه کنم.
یه اتاق به سمت موتور خونه میرفت و چندتا در دیگه وجود داشت.
احساس کردم صدای بلند و نامفهوم کسی رو از طبقه بالا شنیدم.
انگار کسی توی بلندگو چیزی گفته بود و صداش نویز و خش داشت.
غزل نگاهی به بالای سرمون انداخت و درحالی که نفس نفس میزد گفت؛
_حالا کجا بریم؟
_نمیدونم.
هرجا قایم شیم پیدامون میکنن.
احتمالا قصد بازرسی کلی ندارن و دقیقا برای پیدا کردن ما اومدن.
چیزی نگفت و بدون حرف به زمین خیره شد.
وقت رو تلف نکردم و در روبه روی موتور خونه رو باز کردم.
چیز خاصی توش نبود و لوله کشی و یکسری دم و دستگاه داشت که ازشون سر در نمیوردم.
از اون گذشته به قدری کوچیک بود که حتی یک نفرمون هم توش جا نمیشد.
در بعدی رو باز کردم که بلافاصله بوی بد ماهی و دریا توی صورتم خورد.
جلوی خودم رو گرفتم تا عوق نزنن و دستم رو برای غزل تکون دادم تا بیاد سمتم.
بعد از اینکه وارد اتاق شد در رو بستم و از پشت قفلش کردم.
بنظر میرسید اینجا پایینی ترین قسمت کشتی باشه.
سقف کوتاهی داشت و صدای اب از هر طرف به گوش میرسید.
هیچ پنجرهای نداشت و به زور با یه لامپ نارنجی رنگ روشن شده بود.
2 827
#part550
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که کمی بهش نزدیک تر بشم و دستش رو بگیرم.
نگاهی بهم انداخت که از زیر چشمم پنهان نموند و بعد به ارومی انگشتهام رو لای انگشتهاش فشرد.
دستش یخ بود و میتونستم متوجه بشم که پشت سر هم نفس های عمیق میکشه.
جایی که ایستاده بودیم نزدیک به اتاقک وسط کشتی که انگار فرمان اونجا بود و از اون قسمت هدایت میشد بود و کاملا به فضای اطرافمون دید نداشتیم.
منتظر اشاره ای بودیم تا به سمت جایی که مقرر شده بود بریم.
غزل دستش رو از توی دستم خارج کرد که برای فهمیدن دلیل کارش نگاهم رو بهش دوختم.
اب دهنش رو قورت داد و درحالی که توی چشمهام نگاه میکرد و دستش رو توی جیبش فرو برد و ورق قرص رو از توش خارج کرد.
سکوت کردم و با دقت حرکاتش رو از نظر گذروندم.
وقتی که به جای یک قرص دوتا از لای الومینیوم کشیده شده روی ورق جدا کرد خواستم دهن باز کنم و چیزی بگم اما جلوی خودم رو گرفتم.
ترجیح میدادم اینکارو نکنه ولی نمیتونستم جلوش رو بگیرم و طوری رفتار کنم انگار که اجازه دخالت دارم.
اگر ارومش میکرد حق نداشتم به خاطر خودخواهی خودم جلوش رو بگیرم.
حتما اینجوری بهتر میتونست تحمل کنه.
قبل از اینکه فرصت کنم به اب نیاز داره یا نه دوتاش رو توی دهنش گذاشت و قورتش داد.
مشخص بود که قورت دادن هردوشون بدون اب خیلی سخت بوده باشه چون سرفهای کرد و چهرش کمی توی هم رفت.
کمی بعد دوباره دستش رو به سمتم اورد و انگشتاش رو لای انگشتهام گره زد.
نگاهی به دستش انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
احساس میکردم که اینجا اخر خطه و تکلیفمون کاملا مشخص میشد.
یا موفق میشدیم و یا دوباره برمیگشتیم ایران و مجبور بودیم چندین وقت دیگه هم به همون سختی و زجر اوری قبلا سپری کنیم.
حتی ممکن بود وضعیت از چیزی که توی خیالات خامم میگذشت هم بدتر باشه.
به خودمون فکر کردم.
اینکه اگر به مقصد برسیم تکلیفمون چی خواهد بود؟
با چه عنوان قرار بود زندگی کنیم؟
اگر نمیرسیدیم چی؟
ایا من بعد از انجام کارهای دادگاه و اینجور رفت و امد ها به زندگی عادی برمیگشتم و دوباره برای مهاجرت، ولی اینبار تنها اقدام میکردم؟
یه زمانی فکر میکردم دیگه هیچی اونجا نمیخوام و چیزی نیست که من رو گره بزنه.
و کسی که هیچ دلیلی برای بودن نداره بهتره که بره.
اما حالا که دلیل داشتم میتونستم انقدر راحت ول کنم و برم؟
ایا دلم راضی میشد؟
اولین بار توی زندگیم بود که حتی کوچکترین چیزی از اینده نمیتونستم حدس بزنم.
هر اتفاق کوچیک باعث میشد که مسیر به طور کلی تغییر کنه و همه چیز عوض شه.
یکی از راه ها به بیراهه میرفت و اون یکی به جایی که انقدر رویایی بود که باورش سخت به نظر میرسید.
توی زندگی من چه معجزه هایی اتفاق افتاده بود؟
کدوم یکی از خیال های واهی و رویاهام به واقعیت بدل شده بود؟
هیچی!
ایا میتونستم اینبار خوشبینانه به همهچیز نگاه کنم؟
حرفهایی وجود داشت که خیلی وقت بود میخواستم بزنم اما ترجیح داده بودم که تا اخرین محلتی که خواهم داشت صبر کنم.
و حالا مثل اینکه اخرین محلت رسیده بود.
ایا میتونستم ریسک کنم و این احتمال رو بدم که شاید فرصت دیگهای وجود داشته باشه؟
مثل چندین بار قبلی که این کارو کرده بودم؟
اگر فرصت دیگه ای نمونده بود چی؟
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو به زنی که کمی اونطرف تر ایستاده بود و مدام اطراف رو نگاه میکرد انداختم.
_چرا انقدر طول کشید؟
زن_خیلی عجیبه.
بازرسی انجام نمیدن، فقط نگهمون داشتن!
_نمیدونید چرا؟
زن_نه.
نمیتونم متوجه بشم.
2 827
#part549
نمیدونستم چی بگم.
انگار تمام حرفهای دنیا تموم شده بودن.
مگه ما چقدر صحبت کرده بودیم و از هم شناخت داشتیم که الان نمیتونستیم چیزی بگیم و باید راجب یه طوطی زشت و کودن حرف میزدیم؟
نگاهم رو به دور دستها دوختم.
حالا صدای مرغ های دریایی با شدت بیشتری شنیده میشد.
پسری که تا چند دقیقه پیش توی اتاقک جلوی کشتی بود کمی بهمون نزدیک شد و به زنی که یه گوشه ایستاده بود و سیگار میکشید چیزی به ترکی گفت.
بیسیمی توی دست داشت که هرچند ثانیه یکبار خش خش میکرد و صدای زخمتی حرفهایی میزد که متوجهشون نمیشدیم.
از حالت چهره هردوشون مشخص بود که خبر خوبی دریافت نکردن.
اراز هم انگار متوجه شده بود که یه مشکلی هست و اخماش رو توی هم کشید و بدون حرف نگاهشون کرد.
بعد از چند ثانیه زن برگشت سمتمون و گفت؛
_به گارد ساحلی نزدیک شدیم.
همشون توی حالت اماده باش هستن و قراره کشتی ها و قایقهارو توقیف و بازرسی کنن.
اراز_دلیل خاصی داره؟
زن_خیلی کم پیش میاد اینطور سختگیری کنن.
یا اتفاق خاصی افتاده که به شما مربوط نیست و یا ردتون رو زدن.
ابروهام بالا پرید و استرس گرفتم.
راستش تا به این لحظه همهچیز بنظرم مثل کتاب قصهها میموند و جدی به دستگیر شدن و زندان فکر نکرده بودم.
یعنی از نظرم بیشتر احتمال داشت موفق بشیم تا دستگیر!
نمیدونم بخاطر این بود که زیادی خوش خیال و یا توی هپروت بودم یا به دلیل اینکه جرمم رو اصلا بزرگ و مهم نمیدونستم.
حس میکردم همونقدر که برای من بی اهمیته برای دیگران هم هست.
انتظار داشتم مجازاتم به اندازه مجازات کشتن یه مگس باشه.
این چندروز اخیر فراموش کرده بودم که چقدر زندگیم نحسه و همیشه باید بدترین احتمالات رو در نظر بگیرم.
هیچوقت هیچ چیزی قرار نبود درست و به نفع من پیش بره و این یه قانون بود که هیچوقت تغییر نمیکرد.
انگار لال شده بودم و نمیتونستم هیچ حرفی بزنم.
اراز_باید چیکار کنیم؟
زن_دیگه مخفی شدن توی موتور خونه فایده نداره.
انتقالتون میدیم به انبار.
اراز_انبار؟ چه انباری؟
زن_اینجا یه کشتی ماهیگیریه و یه اتاق هست که توش ماهیای صید شده رو نگه میداریم.
بوی خوبی نمیده و تحملش خیلی سخته، به محض اینکه از گارد ساحلی رد شدیم میتونید دوباره خارج بشید.
چیزی نگفتیم.
چیزی نداشتیم که بگیم.
مجبور بودیم تحمل کنیم و این چیزی نبود که بتونیم به خاطرش غر بزنیم.
...
اراز؛
ما رو فورا به اتاقی که گفته بودن انتقال ندادن.
حدود یک ساعت و نیم قایق در حالت ایستاده قرار داشت و بین سه چهارتا قایق دیگه گیر افتاده بودیم.
توی حرف راحت به نظر میرسید، اما یک ساعت و نیم توی چنین شرایطی معادل با ده روز تمام بود و انقدر دیر به دیر زمان میگذشت که هر چند ثانیه هزاران فکر توی سرم میچرخید.
غزل مضطرب تر از من به نظر میرسید و با این حال ارامش بیشتر من به خاطر قاتل نبودنم، نبود.
من تاحدودی با قوانین قضایی و جرایم و مجازات هاشون اشنا بودم و میدونستم بیشترین حبسی که ممکنه بگیره نهایتا یک تا دو ساله.
از اون گذشته قتل دفاع از نفس و غیر عمد محسوب میشد و با گرفتن یه وکیل خوب و رضایت ولی دم که ارشیا و زن باباش بودن و پرداخت دیه و وثیقه میشد خریدش و یا در حد چند ماه کمترش کرد.
دلیل اینکه نزاشتم با پلیس روبه رو بشه و شرایط قانونی رو طی کنه این بود که میدونستم اصلا توی شرایط خوبی نیست و احتمال خودکشی کردنش توی زندان خیلی بالا بود.
ترجیح میدادم که همه چیز رو به جون بخرم و باهاش فرار کنم تا اینکه اجازه بدم خودش رو بکشه.
نمیتونستم با وجود این موضوعها اجازه بدم کوچکترین فشاری بهش بیاد و یا تنها باشه.
یک بار تنهاش گذاشته بودم و نتیجهش اصلا خوب نبود!
هیچوقت دوباره اون اشتباه رو تکرار نمیکردم.
اما حالا میدونستم که حتی اگر دستگیر بشیم اتفاق خیلی بدی نخواهد افتاد.
خیالم راحت بود که توی کمتر از یکسال همهچیز حل میشد و احتمال اینکه به خاطر یه قتل ساده و غیر سیاسی تا این اندازه حساسیت به خرج بدن که تا وسط دریا دنبالمون کنن یا انقدر راحت متوجه بشن که ما کجاییم وجود نداره.
با وجود همه اینها ترجیح میدادم خیالم کمی راحت تر میبود.
خیلی وقت بود که دیگه تحمل این همه فکر و خیال و استرس رو نداشتم.
غزل اما به نظر میرسید درحال خوندن اشهدشه.
دوست داشتم چیزی بهش بگم اما با چند کلمه میتونستم چقدر از بار سنگینی که تحمل میکرد رو کم کنم؟
2 827
#part548
ابروهاش بالا پرید و با تعجب گفت؛
_مرد؟
_اره خیلی وقته.
اراز_امیدوارم توی جهنم حسابی عذاب بکشه.
_منم زیاد ازش خوشم نمیومد ولی دیگه عذاب براش زیادیه.
اراز_من که نمیتونم قبول کنم یه دزد جاش کنار کسی باشه که ازش دزدی کرده، توی بهشت.
نمیدونستم در جوابش چی بگم.
هرچی نباشه من هم یک زمانی دزدی زیاد کرده بودم.
کم لطفی بود اگر با بهونه دزدیهای من به اندازه موبایل نبودن خودم رو توجیح کنم.
البته که من هم یک فقره سرقت تلفن همراه توی پروندم داشتم.
یه زمانی گوشی ارشیارو دزدیده بودم، هرچند که فکر کنم تا الان من رو بخشیده باشه.
_مطمئنم گناههای بدتر از دزدی هم وجود دارن.
درضمن تو هنوز نمردی که نگران باشی اون جات رو توی بهشت تنگ کنه.
نفس عمیقی کشید و بدون حرف نگاهم کرد.
حالا میشد به جز صدای امواجی که به کشتی و تخته چوبهای فرسوده و جلبک بستهش ضربه میزدن صدای مرغهایی دریایی رو هم شنید.
نمیدونستم که امکان داره پرندهها انقدر از ساحل فاصله بگیرن یا اینها فقط جزئی از توهم شیرینم بود.
شاید این نزدیکیها جزیره یا خشکی دیگهای وجود داشت.
اراز_نمیدونم.
راستش رو بخوای زیاد به بهشت و جهنم اعتقادی ندارم.
_من که امیدوارم وجود داشته باشه.
در غیر این صورت ترجیح میدادم اون مرتیکه رو قبل کشتن زجر کش کنم.
ناعدالتیه اگر یه جایی از دنیا درحال سوختن نباشه.
اراز_اینجوری که بهش نگاه کنی منطقیه.
ولی همیشه خیلی جاها میگن انسان از خودش اراده نداره.
ابروهام رو بالا انداختم و با مشت ضربه ارومی به پهلوش زدم و حواسم بود که دردش نیاد.
_در این صورت تقصیر خودم نبود که زدمت، هرچی نباشه انسان از خودش اراده نداره.
خندید.
شاید به احمق بودنم.
و شاید هم به چیز دیگهای که نمیدونستم.
اراز_اینجوری که فکر میکنی نیست.
تو به سرنوشت اعتقاد داری؟
برای شنیدن جوابم صبر نکرد و ادامه داد؛
_بنظرم سرنوشت همه ما از قبل نوشته شده.
شاید حتی این مشتی که خوردم تا بهم ثابت کنی ادما از خودشون اراده دارن هم جز سرنوشت بوده باشه و از قبل معین شده.
بنظرم خدا بندهای رو که خودش وادارش کرده یه شکل خاص زندگی کنه نمیبخشه.
تا قبل از این اتفاقات ترجیح میدادم اینطور فکر کنم.
ولی قطعا توی سرنوشت اون موجود کثیف رفتنش به جهنم هم نوشته شده.
چشمام رو تنگ کردم و به دیوار چوبی نه چندان بلند تکیه دادم.
_بنظرت من میرم بهشت یا جهنم؟
نگاهش رو ازم گرفت و به اسمون خیره شد.
اراز_نمیدونم.
ولی ترجیح میدم اگه مردی یه جایی جلوی چشمم باشی.
لبخند کمرنگی گوشه لبم نشست و گفتم؛
_متاسفم ولی من رود عسل رو به جلوی چشم تو بودن ترجیح میدم.
اراز_خب در اون صورت منم تلاش میکنم کارهای خوب کنم تا بیام اونجا.
_اگر قراره از رود من عسل برداری لطفا نیا.
اراز_نگران نباش یکیشو برای خودم میخرم.
هردو سکوت کردیم و ترجیح دادیم طوری رفتار کنیم انگار به هم نگاه نمیکنیم.
امیدوار بودم یه روزی واقعا جاش همونجا باشه.
جایی که مطمئن بودم من اجازه رد شدن از در ورودیش رو هم ندارم.
من کار خوبی نکرده بودم، جز اینکه یکبار به یه بچه گربه سیب دادم.
با وجود اینکه نخوردش، اما حاضر بودم اگر ثوابی کرده باشم برای اراز نوشته بشه.
من قابلیت جهنم کردن بهشت رو داشتم و چه خوب میشد اگر هیچوقت پام به اونجا باز نمیشد.
ترجیح میدادم عذاب کشیدن ابوهادی رو از نزدیک ببینم.
حتی اگر به منزله عذاب کشیدن و مجازات شدن خودم میبود.
اب دهنم رو قورت دادم و بی اراده گفتم؛
_چیزی هست که بخوای بهم بگی ولی هیچوقت نگفته باشی؟
طوری توی چشمهام زل زد که از سوالم پشیمون بشم.
من میدونستم که در جواب چی میخوام بشنوم و متاسفانه اون هم میدونست که منتظر چیم.
اما واقعا حقم نبود که بدونم؟
بعد از تمام سختیهایی که گذشته بود لیاقت چنین جمله سادهای رو نداشتم؟
البته که به ظاهر ساده میومد، اما شاید میتونست تمام زندگی من باشه.
دلم میخواست حداقل یکبار قبل از مرگم این جمله رو از کسی بشنوم.
و دوست داشتم اراز کسی باشه که به زبون میارتش.
اراز_اره..
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
بنظرم اگر توی چنین موقعیتی بهش زل میزدم شبیه کودنها به نظر میرسیدم.
اراز_من بچه که بودم یه کاسکو داشتم و همیشه فکر میکردم خیلی شبیهشی اما هیچوقت بهت نگفتم.
_دوستش داشتی؟
چقدر دلم برای خودم سوخت.
ایا مجبور بودم حسش به خودم رو از طریق علاقش به یه جونور زشت و کچل بسنجم؟
واقعا رمانتیک بود.
اراز_خیلی..
نگاهش رو ازم گرفت که فرصت کردم لبخند بزنم.
این یعنی من رو هم دوست داشت.
مطمئن بودم که میخواست همین رو بگه ولی روش نمیشد.
_چه بلایی سرش اومد؟
اراز_مرد.
_این یعنی من هم میمیرم؟
حواسم نبود که فکرم رو با صدای بلند گفتم.
اخماش رو کمی توی هم کشید و گفت؛
_چه ربطی داره؟
_هیچی همینطوری به ذهنم رسید.
