ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 858
订阅者
-124 小时
-87
-5730
帖子存档
#part553 پشت در اتاق غزل کنار یکی از جعبه‌های چوبی پر از ماهی ایستاده بود و مدام سرفه میکرد. حتی تذکر های اراز که ازش خواهش میکرد خودش رو کنترل کنه هم بی فایده بود. حالش خیلی بد بود و نمیتونست درست نفس بکشه. ریه‌هاش پر از بوی ماهی شده بود. بدنش سرد سرد بود و به معنای واقعی کلمه داشت یخ میزد. با هر تکون کشتی کمی جابه جا میشد و یا به دیوار برخورد میکرد. نمیتونست تعادلش رو حفظ کنه و به شدت دستشویی داشت. اب دهنش رو قورت داد و با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد گفت؛ _باید برم دستشویی. اراز ابروهاش رو بالا انداخت و درحالی که سعی میکرد اروم حرف بزنه گفت؛ _تحمل کن. غزل_نمیتونم. الان میشاشم به خودم. اخم‌هاش رو توی هم کشید و گفت؛ _بشاش. غزل_چرت و پرت نگو. اراز_جدی میگم. چاره دیگه‌ای نداری. غزل_ابروم میره. اگه بفهمن اینکارو کردم خیلی بد میشه. حداقل میتونم موقع دستگیری مثل یه قاتل خفن باشم نه یه قاتل شاشو. و بعد از زدن این حرف جوابی دریافت نکرد. این حتی از شرایطی که توش قرار داشت هم ناراحت کننده تر بود. اراز این چندروز قسم خورده بود تا فقط ناامیدش کنه. انگار داشت جواب ابراز علاقه‌ش رو اینطور میداد. نفس عمیقی کشید و سر جاش نشست. بغض کرده بود و نمیتونست خودش رو کنترل کنه. دلش میخواست خودش رو توی دریا بندازه تا خفه شه و بمیره. غرق شدن حس جالبی نداشت، انگار که ریه های ادم مچاله میشد. اما یک مرگ دردناک دودقیقه ای سخت تر بود یا یک مرگ دردناک به اندازه کل عمرش؟ مطمئن بود که دیگه با اخر خط رسیده. میدونست که زندگیش از همون روز اول با زجر و عذاب و سیاهی گره خورده بود و امکان نداشت بتونه تغییرش بده. هیچوقت انقدر به خودش جرعت نداده بود که بخواد به روز های خوش فکر کنه، تا همینجا هم زیاده روی کرده بود. شاید برای چندروز تونسته بود این توهم رو بزنه، اما همش فکر و خیال پوچ بود. ای کاش زمان زودتر میگذشت. در گوشه دیگه ای از اتاق، اراز هم احساس ناامیدی داشت. با خودش فکر میکرد که اگر مامورها اینجا اومده و تونسته بودن پیداشون کنن، امکان نداشت به فکرشون نرسه که این پایین رو بگردن و همینجوری بزارن و برن. درست فکر میکرد. دستی پشت در نشست و با وسواس لمسش کرد. انگار که از سوراخ‌های روش و یا برامدگی‌هایی که در اثر رطوبت ایجاد شده بود میشد متوجه شد که کی توی اتاق پنهان شده. این نیروی سیاه از کجا نشات میگرفت؟ در عین حال که مریض احوال و اونقدر ضعیف بود که اب دهنش رو به زحمت قورت میداد، خیال میکرد میتونه دنیارو تصرف کنه. هیچوقت چنین چیزی رو نمیخواست. هیچوقت دوست نداشت باعث اسیب زدن به کسی باشه. اما حالا، انگار فقط دنبال قربانی میگشت. دستگیره در پایین رفت، اما در باز نشد. چندبار پشت سر هم کارش رو تکرار کرد که باعث شد افراد توی اتاقک متوجه حضور کشی پشت در بشن. هوای توی کابین سرد تر از قبل شده بود و کشتی به شدت تکون میخورد. بنظر میرسید توفان شدیدی درحال شکل گرفتن باشه. غزل اب دهنش رو قورت داد و کمی خم شد تا در رو ببینه. اراز اما برعکس اون بیشتر به دیوار چسبید. سرباز عقب رفت و اسلحه رو توی دستش جابه جا کرد و بعد توی زاویه خاصی ایستاد تا تیر به سمت خودش برنگرده. اسلحه رو با دوتا دست‌هاش نگه داشت و هنگام شلیک کردن چشم‌هاش ناخوداگاه بسته شد. انگار هنوز اون ادم ناشی و تازه کار توی وجودش زنده بود و از صدای شلیک وحشت میکرد. صدایی که توی اتاق پیچید، با وجود شدت کمتری که داشت ترسناک تر بود. هیچکس انتظار شنیدن چنین چیزی رو نداشت. مگه پلیس با یه باند مافیایی طرف بود؟ اینهمه خشونت برای چی بود؟ این فقط طرز فکر غزل نبود. اگر مامورین دیگه هم اینجا بودن همینطور فکر میکردن. ... غزل؛ یه لحظه از شدت ترس زبونم رو گاز گرفتم و درد شدیدی توی مغز و فکم پیچید. روی زمین نشستم و دستم رو توی دهنم گذاشتم تا صدایی ازم خارج نشه. به غیر از صدای شلیک هیچ همهمه‌ای وجود نداشت. انگار از بالای عرشه یه تیر خطا رفته و صداش تا اینجا اومده بود. هیچکس نبود که هشدار بده دستامون رو بالا ببریم و اگر چیزی توی دستمونه روی زمین بندازیم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از گوشه جعبه ها به در نگاه کنم. هیچ چیزی مشخص نبود و حتی اراز هم توی زاویه دیدم نبود. صدای قیژ قیژ باز شدن در باعث شد نفسم حبس بشه. همه چیز به طرز عجیبی کند پیش میرفت. شبیه یه کابوس میموند. معمولا پلیس ها با اینهمه ناز و تلف کردن وقت کارشون رو انجام نمیدادن. هرثانیه که میگذشت استرس و ترس توی وجودم بیشتر میشد. انتظار این لحظه رو داشتم اما اصلا برای روبه رو شدن باهاش اماده نبودم. صدای قدم‌های سنگین روی چوب‌های زهوار در رفته توی کابین پیچید. انگار شخصی هیکلی با چکمه با قدم‌هایی اروم بهم نزدیک میشد. به دیوار تکیه دادم و نگاهم رو به روبه روم دوختم که برای لحظه‌ای احساس کردم تصویر کسی رو دیدم.

#part552 جعبه‌های بزرگ چوبی محتوی اب و یخ دور تا دورمون رو گرفته بودن و روی زمین پر از پولک و تور ماهیگیری و ماهی هایی بود که از اب بیرون افتاده بودن. غزل دستش رو جلوی دهن و دماغش گرفت و با چشم‌هایی که خیس شده بود و برق میزد گفت؛ _من نمیتونم تحمل کنم. _چاره دیگه‌ای نداریم. نگاهم رو ازش گرفتم و به اطرافم دوختم. گوشه اتاق دوتا جعبه در کنار هم قرار داشت که حالت چهارچوب گرفته بودن و میشد وسطش مخفی شد. _برو اونجا قایم شو. سرفه‌ای کرد و به جایی که اشاره کرده بودم خیره شد. غزل_فایده‌ای نداره. پیدامون میکنن. حتی اگه اب بشیم بریم توی زمین پیدامون میکنن. اینجا جای بزرگی نیست، همونطور که به ذهن ما رسیده به ذهن اوناهم میرسه چنین جایی رو بگردن. اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛ _میخوایم چیکار کنیم؟ بریم خودمون رو تحویل بدیم؟ چیزی نگفت که نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ _برو قایم شو. غزل_تو چیکار میکنی؟ _منم الان یه جایی پیدا میکنم. زود باش. به سمت جعبه ها رفت و پشت یکیشون ایستاد. ... زیاد طول نکشید تا قایق کوچکتر به کشتی ماهیگیری برسه. دوربین‌های کنار ساحل تصویرش رو ثبت کرده بودن و کاملا میشد از دوسه تا کشتی دیگه‌ تشخیصش داد. از حالا به بعد امکان دستگیری به صد درصد رسیده و هیچ راه فراری وجود نداشت. مگر اینکه توی مسیر جابه جا شده بودن که با این وضعیت دریا ریسکی و غیر ممکن بود. قایق که سر جای مناسب قرار گرفت مامورها خودشون رو به بالای عرشه رسوندن و به خط ایستادن. هیچکس سوپرایز نشد. زن و پسری که نزدیک کابین ایستادن بودن جلو اومدن و طوری رفتار کردن که انگار از ماجرا خبر ندارن. همه مامورین زن رو با دوربین توی دستش دیده بودن که تماشاشون کرده و بعد بلافاصله از لبه قایق فاصله گرفته و از دید خارج شده بود. ماموری که کل مسیر رو بالا اورده و رنگ سفیدی به چهره داشت و اسلحه توی دستش میلرزید از جدیت شرایط میکاست و مامورهارو خرفت و تازه کار نشون میداد. سروان مسئول پرونده زودتر از همه به حرف اومد و با صدایی جدی گفت؛ _مجوز! مثل همه درجه دار های نظام و پلیس‌ها، بیتربیت و طلبکار بود و بنظر میرسید که فکر میکنه از همه بالاتره. چیزی راجب سلام و علیک و احترام حتی به یک مجرم نشنیده بود! این فکر ها از ذهن سرباز وظیفه گذشت. حالش خوب نبود. نمیدونست که چه بلایی داره سرش میاد. هیچوقت توی هیچ ماموریتی به این حال و روز نیوفتاده بود. هرکسی میدیدش فکر میکرد چند دقیقه دیگه تشنج میکنه. انگار چیزی اروم اروم وارد وجودش میشد و کنترلش رو به دست میگرفت. نکنه جن زده شده بود؟ چه مضحک! پسر جوان به سمت کابین رفت و کمی بعد با یک مشت کاغذ که برای هیچکس اهمیتی نداشت و چیزی رو ثابت نمیکرد برگشت. سروان نگاه کوتاهی به اوراق انداخت و شرایط رو روشن کرد. شرح داد که دوربین های ساحلی ثبت کردن که متهمین پرونده ای که دنبال میکنن سوار این کشتی شده و حکم دارن تا تمام قایق رو زیر و رو کنن. بعد بدون منتظر موندن برای شنیدن جواب به سرباز ها دستور داد تا جست و جو رو شروع کنن. از عرشه و ‌کابین شروع کردن. طوری همه جارو میگشتن انگار که دو دختر بزرگسال میتونستن توی لیوان چای و یا سطل ماهیگیری مخفی شده باشن. دستور واضح بود، اگر اب شده و توی زمین رفته بودن میبایستی درون خاک رو میگشتن. ایا برای پیدا کردن اختلاس گرها هم همینقدر دقت به خرج میدادن؟ اگر جای قاتل و مقتول عوض میشد و یک مرد یک دختر رو میکشت چی؟ بازهم اینطور سرسختانه مجازات میشد؟ سرباز نتونست زیاد به اینها فکر کند. نه که نخواد، نتوانست. به یکباره مغزش از همه خیالات پاک شد. انگار که دیگه چیزی حس نمیکرد و مثل یک ربات یا زامبی از قبل برنامه ریزی شده به دنبال هدفی که براش تعیین کرده بودن میگشت. همچنان میلرزید، اما طوری قدم برمیداشت که انگار دقیقا میدونست باید به کدوم سمت بره. برعکس مامورین دیگه که اصرار شدیدی به تیکه تیکه و با نظم گشتن کشتی داشتن به سمت کابین رفت و دربی که در گوشه‌ای از اون و روی زمین قرار داشت رو گشود. بوی رطوبت و ماهی و دریا از همین فاصله هم به مشام میرسید. انگار میتونست صدای قلب‌هایی که اون پایین میتپید رو بشنوه. از کی صداها انقدر واضح شده بود؟ انگار چوب‌هایی که زیر پاهاش ترق ترق میکردن بهش فحش میدادن. به سمت نردبون خزید و با حرکاتی خشک ازش پایین رفت. کمی طول کشید تا چشم‌هاش به فضای تاریک این زیر عادت کنه. جلوی چشم‌هاش تار شده بود. حالتی شبیه به سکته مغزی داشت. اطرافش رو میدید اما نمیتونست متوجهشون بشه و درکشون کنه. اب دهنش رو قورت داد و متوجه شد که دهنش چقدر خشکه. حالت تهوعش با حس کردن بوی ماهی و زهم بیشتر شده بود. انگار توی معدش پر از مواد مذاب بود که ارگان‌های بدنش رو از داخل میسوزوند. مثل ملخی میموند که یک انگل هدایتش میکنه. اسلحه‌ش رو توی دستش جابه جا کرد و با قدم‌هایی اروم به سمت اتاق انتهای راهرو رفت.

#part551 ... اسمون ابری و دریا در تلاطم بود. مه نه چندان غلیظی سطح روی اب رو پوشونده بود و به نظر میرسید کشتی‌ها روی ابر حرکت میکنند. موج‌ها خودشون رو به تخته سنگ ها و هر جسمی که جلوی راهشون بود میکوبیدن. چند دقیقه‌ای میشد که قسمتی از مسیر توسط نیروی دریایی برای بازرسی بسته شده بود و کسی اجازه پیشروی نداشت. توی این چند دقیقه معطلی، قایق متعلق به مامورین پلیس که سرعت بیشتری نسبت به کشتی‌های ماهیگیری داشت فرصت کرده بود فاصله رو طی کنه و حدود 15 دقیقه با کشتی مد نظر فاصله داشت. به دلیل مواج بودن بیش از حد دریا هرلحظه ممکن بود دستور عقب نشینی صادر بشه. قایق کوچکتر امکان مقاومت در موج‌ها و توفان رو نداشت و با کوچکترین موجی میتونست غرق شده و درون اب کشیده شه. دستورها واضح بود و همه مامورین میدونستن جه وظیفه‌ای دارن. قوانین واضح بود. اجازه تیر اندازی، حتی در هنگام درگیری وجود نداشت مگر اینکه مجرمین مسلح بوده باشند. حفاظت از جان مامورین مهمتر از دستگیری مجرمین بوده و درصورت خراب تر شدن هوا میبایستی به ساحل برگردند و شریک جرم باید همراه متهم دستگیر شده و به کلانتری منتقل شود. هیچ کس صحبتی نمیکرد و صدای بالا اوردن یکی از مامورین توی همهمه دریا ناپدید میشد. ای کاش این تازه کار را با خود نیاورده بودند. بیشتر به یک پارک بان یا پلیس راهنمایی رانندگی میخورد یا یک مامور مسئول پرونده قتل. ... اراز؛ همچنان خبری از بازرسی نبود. غزل روی یه جعبه چوبی نشسته بود و میتونستم تشخیص بدم که خوابش میاد. خسته شده بودم و ترجیح میدادم هرچی که قراره پیش بیاد زودتر اتفاق بیوفته. از بلاتکلیفی و بی خبری متنفر بودم. زن دوربین بامزه و قدیمی ای به دست داشت و اطراف رو نگاه میکرد. فکر میکردم که اینجور دوربین ها فقط مال فیلم و یا کارتون ها باشن. سر تا پاش رو از نظر گذروندم. کاپشن کلفتی به تن داشت و موهاش رو با یه کلاه بافت پوشونده بود. قدش کوتاه و هیکلش نسبتا چاق بود و اصلا به قیافش نمیومد که توی کار خلاف باشه. بیشتر مناسب مغازه لباس زیر فروشی بود تا یه همچین کاری. انگار متوجه چیزی شد چون جاش رو عوض کرد و با دقت بیشتری به چیزی خیره شد. ابروهام رو پایین کشیدم و از سر جام بلند شدم که خیلی سریع از لبه عرشه فاصله گرفت و گفت؛ _یه قایق با چندتا پلیس دارن میان سمتمون! کاملا مشخص بود ته تا چه حد هول شده و قضیه جدیه. چند ثانیه مکث کردم تا بتونم به درستی متوجه کلماتش بشم و شرایط رو حلاجی کنم. حالا غزل چشم‌هاش رو باز کرده و با بی تفاوتی و نگاهی خمار به ما خیره شده بود. و اینجا دقیقا لحظه‌ای بود که کنترل خودم رو از دست دادم و از شدت استرس سر جام خشک شدم. من اصلا نزدیک به لبه‌های چوبی نبودم، اما قایقی که زن گفته بود به حدی بهمون نزدیک شده بود که از همینجا هم میتونستم به درستی ببینمش. زن_زود باشید برید همونجایی که گفتم قایم شید و تا صداتون نکردم بیرون نیاید! قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه دست غزل رو گرفتم و به سمت کابین دویدم. در رو باز کردم و اول غزل رو فرستادم و بعد خودم وارد شدم. مشخص بود که گیجه و به درستی شرایط رو درک نمیکنه چون مدام پاش پیچ میخورد و نزدیک بود بیوفته. انتهای اتاقک کابین یه نردبون وجود داشت که به سمت یه راهروی بزرگ میرفت. اول خودم ازش پایین رفتم تا اگر نزدیک بود بیوفته کمکش کنم و قبل از مشخص شدن شرایط ضربه مغزی نشه و نمیره. انگار هیچی براش مهم نبود و فقط چون هول شدن و عجله من رو میدید سعی میکرد کارهایی که بهش میگفتم رو انجام بده و عقب نمونده. تند تند نفس میکشید و مشخص بود که این حجم از فعالیت براش زیادیه. وقتی پاش رو روی زمین گذاشت تازه فرصت کردم به اطرافم نگاه کنم. یه اتاق به سمت موتور خونه میرفت و چندتا در دیگه وجود داشت. احساس کردم صدای بلند و نامفهوم کسی رو از طبقه بالا شنیدم. انگار کسی توی بلندگو چیزی گفته بود و صداش نویز و خش داشت. غزل نگاهی به بالای سرمون انداخت و درحالی که نفس نفس میزد گفت؛ _حالا کجا بریم؟ _نمیدونم. هرجا قایم شیم پیدامون میکنن. احتمالا قصد بازرسی کلی ندارن و دقیقا برای پیدا کردن ما اومدن. چیزی نگفت و بدون حرف به زمین خیره شد. وقت رو تلف نکردم و در روبه روی موتور خونه رو باز کردم. چیز خاصی توش نبود و لوله کشی و یکسری دم و دستگاه داشت که ازشون سر در نمیوردم. از اون گذشته به قدری کوچیک بود که حتی یک نفرمون هم توش جا نمیشد. در بعدی رو باز کردم که بلافاصله بوی بد ماهی و دریا توی صورتم خورد. جلوی خودم رو گرفتم تا عوق نزنن و دستم رو برای غزل تکون دادم تا بیاد سمتم. بعد از اینکه وارد اتاق شد در رو بستم و از پشت قفلش کردم. بنظر میرسید اینجا پایینی ترین قسمت کشتی باشه. سقف کوتاهی داشت و صدای اب از هر طرف به گوش میرسید. هیچ پنجره‌ای نداشت و به زور با یه لامپ نارنجی رنگ روشن شده بود.

#part550 تنها کاری که تونستم بکنم این بود که کمی بهش نزدیک تر بشم و دستش رو بگیرم. نگاهی بهم انداخت که از زیر چشمم پنهان نموند و بعد به ارومی انگشت‌هام رو لای انگشت‌هاش فشرد. دستش یخ بود و میتونستم متوجه بشم که پشت سر هم نفس های عمیق میکشه. جایی که ایستاده بودیم نزدیک به اتاقک وسط کشتی که انگار فرمان اونجا بود و از اون قسمت هدایت میشد بود و کاملا به فضای اطرافمون دید نداشتیم. منتظر اشاره ای بودیم تا به سمت جایی که مقرر شده بود بریم. غزل دستش رو از توی دستم خارج کرد که برای فهمیدن دلیل کارش نگاهم رو بهش دوختم. اب دهنش رو قورت داد و درحالی که توی چشم‌هام نگاه میکرد و دستش رو توی جیبش فرو برد و ورق قرص رو‌ از توش خارج کرد. سکوت کردم و با دقت حرکاتش رو از نظر گذروندم. وقتی که به جای یک قرص دوتا از لای الومینیوم کشیده شده روی ورق جدا کرد خواستم دهن باز کنم و چیزی بگم اما جلوی خودم رو گرفتم. ترجیح میدادم اینکارو نکنه ولی نمیتونستم جلوش رو بگیرم و طوری رفتار کنم انگار که اجازه دخالت دارم. اگر ارومش میکرد حق نداشتم به خاطر خودخواهی خودم جلوش رو بگیرم. حتما اینجوری بهتر میتونست تحمل کنه. قبل از اینکه فرصت کنم به اب نیاز داره یا نه دوتاش رو توی دهنش گذاشت و قورتش داد. مشخص بود که قورت دادن هردوشون بدون اب خیلی سخت بوده باشه چون سرفه‌ای کرد و چهرش کمی توی هم رفت. کمی بعد دوباره دستش رو به سمتم اورد و انگشتاش رو لای انگشت‌هام گره زد. نگاهی به دستش انداختم و نفس عمیقی کشیدم. احساس میکردم که اینجا اخر خطه و تکلیفمون کاملا مشخص میشد. یا موفق میشدیم و یا دوباره برمیگشتیم ایران و مجبور بودیم چندین وقت دیگه‌ هم به همون سختی و زجر اوری قبلا سپری کنیم. حتی ممکن بود وضعیت از چیزی که توی خیالات خامم میگذشت هم بدتر باشه. به خودمون فکر کردم. اینکه اگر به مقصد برسیم تکلیفمون چی خواهد بود؟ با چه عنوان قرار بود زندگی کنیم؟ اگر نمیرسیدیم چی؟ ایا من بعد از انجام کارهای دادگاه و اینجور رفت و امد ها به زندگی عادی برمیگشتم و دوباره برای مهاجرت، ولی اینبار تنها اقدام میکردم؟ یه زمانی فکر میکردم دیگه هیچی اونجا نمیخوام و چیزی نیست که من رو گره بزنه. و کسی که هیچ دلیلی برای بودن نداره بهتره که بره. اما حالا که دلیل داشتم میتونستم انقدر راحت ول کنم و برم؟ ایا دلم راضی میشد؟ اولین بار توی زندگیم بود که حتی کوچکترین چیزی از اینده نمیتونستم حدس بزنم. هر اتفاق کوچیک باعث میشد که مسیر به طور کلی تغییر کنه و همه چیز عوض شه. یکی از راه ها به بیراهه میرفت و اون یکی به جایی که انقدر رویایی بود که باورش سخت به نظر میرسید. توی زندگی من چه معجزه هایی اتفاق افتاده بود؟ کدوم یکی از خیال های واهی و رویاهام به واقعیت بدل شده بود؟ هیچی! ایا میتونستم اینبار خوشبینانه به همه‌چیز نگاه کنم؟ حرف‌هایی وجود داشت که خیلی وقت بود میخواستم بزنم اما ترجیح داده بودم که تا اخرین محلتی که خواهم داشت صبر کنم. و حالا مثل اینکه اخرین محلت رسیده بود. ایا میتونستم ریسک کنم و این احتمال رو بدم که شاید فرصت دیگه‌ای وجود داشته باشه؟ مثل چندین بار قبلی که این کارو کرده بودم؟ اگر فرصت دیگه ای نمونده بود چی‌؟ اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو به زنی که کمی اونطرف تر ایستاده بود و مدام اطراف رو نگاه میکرد انداختم. _چرا انقدر طول کشید؟ زن_خیلی عجیبه. بازرسی انجام نمیدن، فقط نگهمون داشتن! _نمیدونید چرا؟ زن_نه. نمیتونم متوجه بشم.

#part549 نمیدونستم چی بگم. انگار تمام حرف‌های دنیا تموم شده بودن. مگه ما چقدر صحبت کرده بودیم و از هم شناخت داشتیم که الان نمیتونستیم چیزی بگیم و باید راجب یه طوطی زشت و کودن حرف میزدیم؟ نگاهم رو به دور دست‌ها دوختم. حالا صدای مرغ های دریایی با شدت بیشتری شنیده میشد. پسری که تا چند دقیقه پیش توی اتاقک جلوی کشتی بود کمی بهمون نزدیک شد و به زنی که یه گوشه ایستاده بود و سیگار میکشید چیزی به ترکی گفت. بیسیمی توی دست داشت که هرچند ثانیه یکبار خش خش میکرد و صدای زخمتی حرف‌هایی میزد که متوجهشون نمیشدیم. از حالت چهره هردوشون مشخص بود که خبر خوبی دریافت نکردن. اراز هم انگار متوجه شده بود که یه مشکلی هست و اخماش رو توی هم کشید و بدون حرف نگاهشون کرد. بعد از چند ثانیه زن برگشت سمتمون و گفت؛ _به گارد ساحلی نزدیک شدیم. همشون توی حالت اماده باش هستن و قراره کشتی ها و قایق‌هارو توقیف و بازرسی کنن. اراز_دلیل خاصی داره؟ زن_خیلی کم پیش میاد اینطور سختگیری کنن. یا اتفاق خاصی افتاده که به شما مربوط نیست و یا ردتون رو زدن. ابروهام بالا پرید و استرس گرفتم. راستش تا به این لحظه همه‌چیز بنظرم مثل کتاب قصه‌ها میموند و جدی به دستگیر شدن و زندان فکر نکرده بودم. یعنی از نظرم بیشتر احتمال داشت موفق بشیم تا دستگیر! نمیدونم بخاطر این بود که زیادی خوش خیال و یا توی هپروت بودم یا به دلیل اینکه جرمم رو اصلا بزرگ و مهم نمیدونستم. حس میکردم همونقدر که برای من بی اهمیته برای دیگران هم هست. انتظار داشتم مجازاتم به اندازه مجازات کشتن یه مگس باشه. این چندروز اخیر فراموش کرده بودم که چقدر زندگیم نحسه و همیشه باید بدترین احتمالات رو در نظر بگیرم. هیچوقت هیچ چیزی قرار نبود درست و به نفع من پیش بره و این یه قانون بود که هیچوقت تغییر نمیکرد. انگار لال شده بودم و نمیتونستم هیچ حرفی بزنم. اراز_باید چیکار کنیم؟ زن_دیگه مخفی شدن توی موتور خونه فایده نداره. انتقالتون میدیم به انبار. اراز_انبار؟ چه انباری؟ زن_اینجا یه کشتی ماهیگیریه و یه اتاق هست که توش ماهیای صید شده رو نگه میداریم. بوی خوبی نمیده و تحملش خیلی سخته، به محض اینکه از گارد ساحلی رد شدیم میتونید دوباره خارج بشید. چیزی نگفتیم. چیزی نداشتیم که بگیم. مجبور بودیم تحمل کنیم و این چیزی نبود که بتونیم به خاطرش غر بزنیم. ... اراز؛ ما رو فورا به اتاقی که گفته بودن انتقال ندادن. حدود یک ساعت و نیم قایق در حالت ایستاده قرار داشت و بین سه چهارتا قایق دیگه گیر افتاده بودیم. توی حرف راحت به نظر میرسید، اما یک ساعت و نیم توی چنین شرایطی معادل با ده روز تمام بود و انقدر دیر به دیر زمان میگذشت که هر چند ثانیه هزاران فکر توی سرم میچرخید. غزل مضطرب تر از من به نظر میرسید و با این حال ارامش بیشتر من به خاطر قاتل نبودنم، نبود. من تاحدودی با قوانین قضایی و جرایم و مجازات هاشون اشنا بودم و میدونستم بیشترین حبسی که ممکنه بگیره نهایتا یک تا دو ساله. از اون گذشته قتل دفاع از نفس و غیر عمد محسوب میشد و با گرفتن یه وکیل خوب و رضایت ولی دم که ارشیا و زن باباش بودن و پرداخت دیه و وثیقه میشد خریدش و یا در حد چند ماه کمترش کرد. دلیل اینکه نزاشتم با پلیس روبه رو بشه و شرایط قانونی رو طی کنه این بود که میدونستم اصلا توی شرایط خوبی نیست و احتمال خودکشی کردنش توی زندان خیلی بالا بود. ترجیح میدادم که همه چیز رو به جون بخرم و باهاش فرار کنم تا اینکه اجازه بدم خودش رو بکشه. نمیتونستم با وجود این موضوع‌ها اجازه بدم کوچکترین فشاری بهش بیاد و یا تنها باشه. یک بار تنهاش گذاشته بودم و نتیجه‌ش اصلا خوب نبود! هیچوقت دوباره اون اشتباه رو تکرار نمیکردم. اما حالا میدونستم که حتی اگر دستگیر بشیم اتفاق خیلی بدی نخواهد افتاد. خیالم راحت بود که توی کمتر از یکسال همه‌چیز حل میشد و احتمال اینکه به خاطر یه قتل ساده و غیر سیاسی تا این اندازه حساسیت به خرج بدن که تا وسط دریا دنبالمون کنن یا انقدر راحت متوجه بشن که ما کجاییم وجود نداره. با وجود همه این‌ها ترجیح میدادم خیالم کمی راحت تر میبود. خیلی وقت بود که دیگه تحمل این همه فکر و خیال و استرس رو نداشتم. غزل اما به نظر میرسید درحال خوندن اشهدشه. دوست داشتم چیزی بهش بگم اما با چند کلمه میتونستم چقدر از بار سنگینی که تحمل میکرد رو کم کنم؟

#part548 ابروهاش بالا پرید و با تعجب گفت؛ _مرد؟ _اره خیلی وقته. اراز_امیدوارم توی جهنم حسابی عذاب بکشه. _منم زیاد ازش خوشم نمیومد ولی دیگه عذاب براش زیادیه. اراز_من که نمیتونم قبول کنم یه دزد جاش کنار کسی باشه که ازش دزدی کرده، توی بهشت. نمیدونستم در جوابش چی بگم. هرچی نباشه من هم یک زمانی دزدی زیاد کرده بودم. کم لطفی بود اگر با بهونه دزدی‌های من به اندازه موبایل نبودن خودم رو توجیح کنم. البته که من هم یک فقره سرقت تلفن همراه توی پروندم داشتم. یه زمانی گوشی ارشیارو دزدیده بودم، هرچند که فکر کنم تا الان من رو بخشیده باشه. _مطمئنم گناه‌های بدتر از دزدی‌ هم وجود دارن. درضمن تو هنوز نمردی که نگران باشی اون جات رو توی بهشت تنگ کنه. نفس عمیقی کشید و بدون حرف نگاهم کرد. حالا میشد به جز صدای امواجی که به کشتی و تخته چوب‌های فرسوده و جلبک بسته‌ش ضربه میزدن صدای مرغ‌هایی دریایی رو هم شنید. نمیدونستم که امکان داره پرنده‌ها انقدر از ساحل فاصله بگیرن یا این‌ها فقط جزئی از توهم شیرینم بود. شاید این نزدیکی‌ها جزیره یا خشکی دیگه‌ای وجود داشت. اراز_نمیدونم. راستش رو بخوای زیاد به بهشت و جهنم اعتقادی ندارم. _من که امیدوارم وجود داشته باشه. در غیر این صورت ترجیح میدادم اون مرتیکه رو قبل کشتن زجر کش کنم. ناعدالتیه اگر یه جایی از دنیا درحال سوختن نباشه‌. اراز_اینجوری که بهش نگاه کنی منطقیه. ولی همیشه خیلی جاها میگن انسان از خودش اراده نداره. ابروهام رو بالا انداختم و با مشت ضربه ارومی به پهلوش زدم و حواسم بود که دردش نیاد. _در این صورت تقصیر خودم نبود که زدمت، هرچی نباشه انسان از خودش اراده نداره. خندید. شاید به احمق بودنم. و شاید هم به چیز دیگه‌ای که نمیدونستم. اراز_اینجوری که فکر میکنی نیست. تو به سرنوشت اعتقاد داری؟ برای شنیدن جوابم صبر نکرد و ادامه داد؛ _بنظرم سرنوشت همه ما از قبل نوشته شده. شاید حتی این مشتی که خوردم تا بهم ثابت کنی ادما از خودشون اراده دارن هم جز سرنوشت بوده باشه و از قبل معین شده. بنظرم خدا بنده‌ای رو که خودش وادارش کرده یه شکل خاص زندگی کنه نمیبخشه. تا قبل از این اتفاقات ترجیح میدادم اینطور فکر کنم. ولی قطعا توی سرنوشت اون موجود کثیف رفتنش به جهنم هم نوشته شده. چشمام رو تنگ کردم و به دیوار چوبی نه چندان بلند تکیه دادم. _بنظرت من میرم بهشت یا جهنم؟ نگاهش رو ازم گرفت و به اسمون خیره شد. اراز_نمیدونم. ولی ترجیح میدم اگه مردی یه جایی جلوی چشمم باشی. لبخند کمرنگی گوشه لبم نشست و گفتم؛ _متاسفم ولی من رود عسل رو به جلوی چشم تو بودن ترجیح میدم. اراز_خب در اون صورت منم تلاش میکنم کارهای خوب کنم تا بیام اونجا. _اگر قراره از رود من عسل برداری لطفا نیا. اراز_نگران نباش یکیشو برای خودم میخرم. هردو سکوت کردیم و ترجیح دادیم طوری رفتار کنیم انگار به هم نگاه نمیکنیم. امیدوار بودم یه روزی واقعا جاش همونجا باشه. جایی که مطمئن بودم من اجازه رد شدن از در ورودیش رو هم ندارم. من کار خوبی نکرده بودم، جز اینکه یکبار به یه بچه گربه سیب دادم. با وجود اینکه نخوردش، اما حاضر بودم اگر ثوابی کرده باشم برای اراز نوشته بشه. من قابلیت جهنم کردن بهشت رو داشتم و چه خوب میشد اگر هیچوقت پام به اونجا باز نمیشد. ترجیح میدادم عذاب کشیدن ابوهادی رو از نزدیک ببینم. حتی اگر به منزله عذاب کشیدن و مجازات شدن خودم میبود. اب دهنم رو قورت دادم و بی اراده گفتم؛ _چیزی هست که بخوای بهم بگی ولی هیچوقت نگفته باشی؟ طوری توی چشم‌هام زل زد که از سوالم پشیمون بشم. من میدونستم که در جواب چی میخوام بشنوم و متاسفانه اون هم میدونست که منتظر چیم. اما واقعا حقم نبود که بدونم؟ بعد از تمام سختی‌هایی که گذشته بود لیاقت چنین جمله ساده‌ای رو نداشتم؟ البته که به ظاهر ساده میومد، اما شاید میتونست تمام زندگی من باشه. دلم میخواست حداقل یکبار قبل از مرگم این جمله رو از کسی بشنوم. و دوست داشتم اراز کسی باشه که به زبون میارتش. اراز_اره.. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. بنظرم اگر توی چنین موقعیتی بهش زل میزدم شبیه کودن‌ها به نظر میرسیدم. اراز_من بچه که بودم یه کاسکو داشتم و همیشه فکر میکردم خیلی شبیهشی اما هیچوقت بهت نگفتم. _دوستش داشتی؟ چقدر دلم برای خودم سوخت. ایا مجبور بودم حسش به خودم رو از طریق علاقش به یه جونور زشت و کچل بسنجم؟ واقعا رمانتیک بود. اراز_خیلی.. نگاهش رو ازم گرفت که فرصت کردم لبخند بزنم. این یعنی من رو هم دوست داشت. مطمئن بودم که میخواست همین رو بگه ولی روش نمیشد. _چه بلایی سرش اومد؟ اراز_مرد. _این یعنی من هم میمیرم؟ حواسم نبود که فکرم رو با صدای بلند گفتم. اخماش رو کمی توی هم کشید و گفت؛ _چه ربطی داره؟ _هیچی همینطوری به ذهنم رسید.

#part547 موج های دریا پر خروش تر شده و با شدت بیشتری خودشون رو به ساحل میکوبیدن. پلاک زانتیا شناسایی شده و دوربین‌های امنیتی و سرعت گیر تونسته بودن محل حرکتش رو تا یک کیلومتری بندر شناسایی کنن. همونطور که انتظار میرفت مجرمین قصد فرار از طریق مرز ابی رو داشتن. قایق نسبتا کوچیک اما پرسرعتی قرار بود چند نفر از مامورین پرونده رو به دریا ببره. اگر همین الان راه می‌افتاد امکان دستگیری بالاتر میرفت. سه نفر از مامورین از جمله سرباز وظیفه سوار قایق شدن و یکی از مافوقین و پلیسی با درجه پایین تر برای گشتن منطقه‌ اطراف توی بندر موندن. حالا کم کم هوا طوفانی میشد و خورشید داشت پشت ابر ها میرفت. ... غزل؛ نگاهم رو به اطرافم دوختم و به خودم لرزیدم. تا چشم‌ کار میکرد هیچی به غیر از اب دیده نمیشد و جز ما هیچ کشتی یا قایقی این دور و اطراف نبود. حرکت اب وحشتناک بود و باعث میشد به شدت بترسم. فکر نمیکردم دریا انقدر ترسناک باشه. وقتی توی موتور خونه بودیم همه چیز اروم تر و کم خطر تر به نظر میرسید. هر لحظه منتظر بودم موج بزرگی به کشتی برخورد کنه و هممون رو داخل اب بندازه. خورشید دیده نمیشد و اسمون زیاد روشن نبود. اینطور که پیدا بود باد خلاف جهت میومد و مجبور بودن بادبان‌ها رو بخوابونن و با سرعتی کمتر به مسیر ادامه بدن. حتی امکان توقف موقت وجود داشت. انگار هرچی جلوتر میرفتیم هوا بدتر میشد. نگاهم رو به اراز که دستاش رو به خاطر سردی هوا دور خددش حلقه کرده بود و به اطراف نگاه میکرد دوختم. بنظر میرسید به اندازه من نترسیده باشه. باد موهاش رو به صورتش میکوبید و برای اینکه نرن توی چشمش چشم‌هاش رو تنگ کرده بود. کمی بهش نزدیک شدم و به زور گفتم؛ _دارم کم کم میترسم. اراز_چیزی نیست. اون زنه گفت موقتیه و از یه مسیر خاص که رد بشیم هوا بهتر میشه. _اگر تا قبل از رسیدن به اونجا بمریم چی؟ اراز_هیچوقت جنازمون رو پیدا نمیکنن. اخمام رو توی هم کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. چند دقیقه‌ای بود که روی عرشه بودیم و اعصابم کم کم داشت خورد میشد. به خاطر عدم ثبات و تکون‌های پشت سر هم کشتی حالت تهوعم شدت گرفته بود و به شدت دلم سیگار میخواست. پسری که تا الان توی اتاقک وسط کشتی بود در رو باز کرد و بیرون اومد. به ترکی چیزی به زن گفت که سرش رو تکون داد و نگاهی به ما انداخت. هردو با کنجکاوی بهش خیره شدیم که گفت؛ _وضعیت خوبی نیست. از بیسیم اعلام کردن گارد دریایی توی حالت اماده باشه و به شدت رفت و امد کنترل میشه. باید یه مدت توقف کنیم تا از فشارشون کم بشه. اراز_مگه میشه وسط دریا توقف کرد!؟ زن_اره. البته موج خیلی شدیده. باید بادبان‌هارو باز کنیم و با سرعت کمتر حرکت کنیم. اینجوری سرعتمون تقریبا به صفر میرسه و تقریبا ثابت میمونیم. حرف‌هاش استرس بدی بهم داد. نگاهی به اسمون کردم و به زور گفتم؛ _نگفتن چرا انقدد نظارت میکنن؟ نکنه پلیس ها اومدن؟ زن_طبیعیه. نظارت روی این نواحی همیشه بالاست و هر از گاهی کمتره. امروز احتمالا از اون روزاییه که بیشتر سخت میگیرن. چیزی نگفتم و ترجیح دادم به لبه کشتی نزدیک بشم تا با موج بعدی بیوفتم توی اب. اراز بهم نزدیک شد و درحالی که خودش هم چندان خونسرد به نظر نمیرسید گفت؛ _نگران نباش اینجا کوسه نداره. پوزخندی زدم و گفتم؛ _همه دریاها کوسه دارن. انگار تصمیم داشت همه چیز رو به سخره بگیره چون گفت؛ _کوسه های اینجا کاری با ادم ندارن، فقط برنج میخورن. نتونستم خودم رو کنترل کنم و خندیدم. _چقدر دلم برنج میخواد. اراز_من دلم لازانیا میخواد. _اگر سالم رسیدیم میخوریم. لبش به نشونه لبخند کج شد و با ذوق گفت؛ _بلدی درست کنی؟ _نه. اراز_اشکالی نداره. شاید اونجا کنسروشو داشته باشن. _شاید کنسرو اون اکس خوشگله‌تم داشته باشن. چی بود اسمش؟ خندید و درحالی که دستاش رو توی جیبش فرو میبرد گفت؛ _حسودیت شده‌ها. _چرا باید به یه دختر خیلی خوشگل حسودی کنم؟ ارازه_راست میگی به نظرم اصلا دلیلی نداره. _من به ظاهر کسی حسادت نمیکنم. اراز_منظور منم ظاهر نبود. در اون مورد که نباید هم بکنی. ابروهام کمی بالا رفت و احساس نسبتا خوبی گرفتم. _داری باهام لاس میزنی؟ گلوش رو صاف کرد و گفت؛ _نه، از این حرفا به همه میزنم. پوزخندی زدم و بهش خیره شدم. _ببین کی یکسال تمام داشته من رو قضاوت میکرده! اراز_جدی یکسال شد؟ هیچوقت اون روز نحسی رو که برای اولین بار دیدمت فراموش نمیکنم. _چرا برات نحس بود؟ چون اولین باری که دیدیم عاشقم شده بودی و فکر میکردی با اوا یه داستانی دارم؟ اراز_نه چون گوشیم داشت دزدیده میشد. _اون روز اول نبود ابله جون. اراز_جدی؟ ولی من فقط همون رو یادمه. _دروغ نگو. چون خاطره بدتری بود اصرار داری که فقط اون رو یادته. اراز_تا چندروز داشتم فکر میکردم که تو چه ارتباطی میتونی با اون دزده داشته باشی. خندیدم و از یاداوری اون روزها کمی حواسم پرت شد. _هم محله ایمون بود خدابیامرز. خیلی اذیتم میکرد همیشه.

#part546 احساس کردم که معدم به هم خورد و خیلی سریع از روی پتو بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. روی سنگ توالت خم شدم و عوق زدم اما هیچی جز اب بالا نیوردم. بدنم از شدت ضعف میلرزید و دهنم تلخ بود. تازه متوجه توالت عجیب و غریب شدم. برعکس همه توالت ها میشد داخل چاه رو به خوبی دسد و فرقش این بود که زیرش دریا قرار داشت و میتوتستی اب رو به خوبی ببینی. صدای قدم ‌های اراز و بعد صداش رو شنیدم؛‌ اراز_چیشد؟ بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم؛ _حالت تهوع دارم. اراز_طبیعیه. حتما دریا زده شدی. _یه دفعه استرس گرفتم. اراز_فکر میکنی. چون عادت نداری اینطوری شده. یکم باید بخوابیم تا زمان زودتر بگذره. سرم رو تکون دادم و کمی بعد دست و صورتم رو شستم و از دستشویی خارج شدم. به شدت سردم بود و احساس کرختی میکردم. روی پتو دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. اراز کمی تکون خورد و بعد پشتش رو کرد بهم. نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم. دوست داشتم بغلش کنم و بخوابم. واقعا احساس تنهایی توی این موقعیت برام غیر قابل تحمل بود. دلم نمیخواست جلو برم یا کاری کنم. بعد از دیروز به کل ناامید شده بودم. اب دهنم رو قورت دادم و لب‌هام رو به هم فشردم. چقدر نزدیک و در عین حال دور از هم بودیم. اونقدر نزدیک که بتونم بوی بدنش رو حس کنم و اونقدر دور که بترسم بهش دست بزنم. اگر دیروز جوابم رو داده بود شاید همه چیز طور دیگه‌ای پیش میرفت. انگار متوجه نگاه خیرم شد چون برگشت سمتم و چشم‌هاش رو باز کرد. چند ثانیه‌ای در سکوت به هم نگاه کردیم و بلاخره جرعت کردم سکوت رو بشکنم. _میشه بغلم کنی؟ خیلی سردمه. چشم‌ها، لب‌ها و گردنش رو از نظر گذروندم. اب دهنش رو قورت داد و گفت؛ _اره. و کمی بهم نزدیک تر شد که بغلش کردم و سرم رو توی گردنش فرو بردم. دستش رو پشت موهام گذاشت و اروم نوازششون کرد و دست دیگش پشت کمرم نشست. نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو بستم که گرمی لب‌هاش رو روی گونه و کنار گوشم حس کردم. اروم همون قسمت رو بوسید و بعد سرش رو توی گردنم فرو برد که حس کردم قلبم از حرکت ایستاد. تا به حال جای دیگه‌ای غیر از لب‌هام رو نبوسیده بود. حس کردم که حالم کمی بهتر شد. اما همه مشکلاتم با یه بوسه کوچیک حل نمیشد. برعکس چیزی که تمام عمرم فکر میکردم، عشق برای حل کردن همه چیز کافی نبود. دندونام رو کمی به هم فشردم. احساس خوبی نداشتم. تا قبل از صبح همه چیز اروم تر بود اما حالا دلشوره گرفته بودم و معدم پیچ میخورد. سردم بود و حالت تهوع داشتم و از همه بدتر اینکه افکار ترسناکی توی ذهنم چرخ میزد که حتی متوجه نمیشدم دقیقا چی هستن. دندونام رو روی هم فشردم و برای خارج شدن از این حالت دهن باز کردم؛ _اگر موفق شدیم، برنامه‌ت برای اینده چیه؟ دستش که اروم موهام رو نوازش می‌کرد از حرکت ایستاد و چند ثانیه مکث کرد. حرکات موج باعث میشد وقتی کشتی بالا میرفت اون به سمت من متمایل بشه و وقتی برمیگشت پایین من بیشتر به سمتش کشیده بشم. حالا توی این فاصله کم میتونستم گرمای بدنش و بوی عطرش رو حس کنم. چنین لحظه‌ای رو حتی توی خواب هم نمیدیدم. اراز_نمیدونم بستگی داره که موقعیت چطوری پیش بره. _کلا. دوست داشتم بدونم که اسمی از من میبره یا نه. میخواستم بدونم تا چه حد توی اینده‌ش نقش دارم. اگر من رو فقط یک همراه توی این مسیر میدید چی؟ اگر بعد از رسیدن به مقصد راهمون برای همیشه از هم جدا میشد چی‌؟ اون خوب میدونست که من تا وقتی که بخواد و حتی تا وقتی که نخواد کنارش میمونم و هیچوقت نمیتونم بیخیالش شم. اما من اصلا ازش مطمئن نبودم. نمیدونستم چی توی فکر و ذکرش میگذشت و قرار بود چیکار کنه. ایا بلاخره جواب سوالم رو میداد؟ میگفت که من رو میخواد و یا میگفت که حسی بهم نداره و صرفا دو تا دوست باقی میمونیم و راهمون از هم جداست و فقط هراز گاهی هم رو میبینیم؟ اراز_خب.. از اونجایی که هزینه‌ها یکم بالان و احتمال دستگیری و ریجکتمون بالاست باید کنار هم بمونیم تا یه مدتی. کار میکنیم و شریکی زندگی میکنیم. بعد از اون بستگی به تصمیم خودت داره که توی همون شرایط ادامه بدیم یا بخوای جدا شی و.. کمی مکث کرد و ادامه داد؛ _بری دنبال زندگی خودت. _زندگی خودم؟ چی باعث شده فکر کنی من بدون تو میتونم زندگی‌ای داشته باشم؟ حرفم برای خودم هم ترسناک بود و زدنش باعث شد تمام بدنم سر بشه. حرف زدن از احساسم واقعا برام سخت بود. حتی الان که میدونستم چاره دیگه‌ای ندارم و حتی دیر هم هست. نفس‌ عمیقی کشید و دستش رو پشت کمرم فشرد. اراز_وقتی شرایطمون ثابت بشه ممکنه تصمیم دیگه‌ای بگیری‌. _حسم به تو به خاطر شرایط احمقانه‌م نیست و حتی دنیا هم بهم بدن تغییری نمیکنه. اراز_پس باهم میمونیم. خواستم چیزی بگم که صدای قدم‌های کسی رو شنیدم و در باز شد. قبل از اینکه کسی که پشت در بود متوجهمون بشه کمی از هم فاصله گرفتیم و بعد از چند لحظه تونستیم همون زنی که اوردمون اینجا رو ببینیم. زن_میتونید بیاید بیرون فعلا.

https://t.me/paym_nashenasBot?start=hXsvY20fw6q چنل ناشناسم برای صحبت و انتقاد و پیشنهادات

پارت‌های جدید

#part545 احساس میکردم که من نسبت به اون شب حس بدتری دارم تا خودش. چون مدام اون موضوع رو توی سرم میکوبید و انگار یه‌جورایی باهاش تهدیدم میکرد. خودم هم نمیدونستم چرا اون‌کار رو کرده بودم، فقط میدونستم که در شرایط عادی نبودم و اگر تحت تاثیر مواد نبودم هیچوقت حتی فکرش هم به ذهنم خطور نمیکرد. البته ادم همیشه کاری رو انجام میده که شاید اگر فرصتش میشد بهش فکر میکرد. نکته ناراحت کننده ماجرا این بود که قطعا من به این موضوع فکر کرده بودم، مگه نه امکان انجامش صفر درصد بود و هیچوقت ازم برنمیومد. نمیدونستم باید چی بگم و چیکار بکنم. حالا دیگه فهمیده بودم که من مسئول کارها و روابط غزل نیستم و حق دخالت ندارم. هرچند که خیلی دلم میخواست اهورارو بزنم. نه به خاطر اینکه یه جورایی داشت اعتراف میکرد یه‌چیزایی بین خودش و غزل بوده. به خاطر اینکه امکان داشت خودش شخصا لوش داده باشه و مارو توی چنین وضعیتی گیر انداخته باشه و دوم به خاطر اینکه اون بود. کسی که هیچوقت و به هیچ عنوان بهش اعتماد نداشتم و میدونستم اصلا چیزی که در ظاهر نشون میده نیست. هیچوقت متوجه نشدم که مگه ما چه ربطی به هم داشتیم که یهو انقدر نقشش توی زندگی و دور و اطرافم پررنگ شد. دنبال چی میگشت؟ چه قصدی داشت؟ واقعا به چی فکر میکرد؟ اینها چیزهایی بود که به خاطر ندونستن جوابشون همیشه بهش سوء ظن داشتم. ای کاش من هم همراه غزل رفته بودم. اونطوری خیالم راحت تر بود. بی خبری از بدترین اتفاق‌هایی که میتونست بیوفته هم غیر قابل تحمل تر بود. ... نیروهای پلیس اطراف منطقه استارا در جست و جو بودن. شواهدی وجود داشت که نشون میداد متهمین پرونده حدود 5 ساعت پیش جلوی داروخونه‌ای در نزدیکی بندر توقف داشتن. دوربین‌های اطراف فروشگاه مربوطه تصویر یکی از متهمین فرعی رو ضبط کرده بود که به سمت ماشینی تیره میرفت و یکی از اعداد پلاک به خوبی در تصویر مشخص نبود. مجوز دسترسی به دوربین‌های اماکن و سرعت گیر صادر شده و ماموران دنبال زانتیای مشکی رنگ با پلای 1_7 ش 89 میگشتن. یکی از اعداد به خاطر انعکاس نور در تصویر مشخص نبود و فیلم فرستاده شده بود تا دوباره چک بشه. به نظر میرسید مجرمین از برچسب خاصی برای پوشوندن یکی از اعداد پلاک استفاده کرده باشن. خوشبختانه دوربین‌های منطقه که با فاصله‌ای مشخص از هم قرار داشتن ممکن بود که مسیر حرکت خودروی سواری رو مشخص کرده باشن و از اون گذشته مگر چند زانتیای مشکی با شماره پلاک مشابه وجود داشت؟ تعدادشون به زور به کمتر از سه تا میرسید. از اونجایی که اینجا شهری بندری بود و گزارش درخواست مهاجرت توسط یکی از مجرمین در طی ماه های اتی ثبت شده بود امکان سفر ابی از طریق کناره خلیج فارس به کشورهای دارای مرز ابی وجود داشت. به همین دلیل به گارد ساحلی خبر داده شده بود تا با جدیت بیشتری به پیگیری و کنترل کشتی‌ها و قایق های باربری و ماهیگیری بپردازن. تا چند کیلومتری دریای خلیج فارس پر از گارد ساحلی بود که به شدت بر قایق‌ها و کشتی ها نظارت میکردن و رد شدن از چنین گارد مستحکمی کار ساده‌ای نبود و احتمال دستگیری متهمین رو به 60 درصد میرسوند. تیم جست و جو شامل پنج نفر بودن که یکی از اونها سرباز وظیفه مسلحی بود که به تازگی برای این مامورت انتخاب کرده بودن. بنظر میرسید که داوطلبانه و برای گرفتن ترفیع این ماموریت رو قبول کرده باشه و هیچکس دلیلی برای وجود داشتنش نمیدید اما کسی کاری به کارش نداشت. مامور جوان که به تازگی پدرش رو توی یک صانحه مشابه از دست داده بود به عمد برای این کار داوطلب شده تا بتونه با مشکلاتش کنار بیاد. شاید کسی متوجه حالت مضطرب چهره‌ش نشده بود اما کاملا مشخص بود که تجربه چنین ماموریت مهمی رو نداشته. حتی همین الان هم به خاطر دم بودن هوا و روز نه چندان جالب پیش رو حالت تهوع گرفته بود. سرباز دستی به موهای کوتاهش کشید و عرقش رو پاک کرد و به دستور مافوقش وارد فروشگاهی که ممکن بود دوربین‌هاش چیز مهمی رو ضبط کرده باشن شد. .‌.. غزل؛ کشتی روی اب حرکت میکرد و با حرکت اروم هر موج بالا و پایین میشد. با هر بار حرکت صدای جیر جیر چوب ها و جوش و خروش اب اطراف که شکافته میشد و کنار میرفت توی گوش‌هام میپیچید. به چنین وضعیتی عادت نداشتم و کم کم داشتم حالت تهوع میگرفتم. تا به حال دریا نیومده بودم و نمیدونستم که دریازدگیه یا نه اما اصلا احساس جالبی نبود. در و دیوار چوبی مدام ترق تروق میکرد و هرچه بیشتر پیش میرفتیم موج‌‌ها وحشیانه تر خودشون رو به دیواره کشتی میکوبوندن. صدای موتور همچنان روی مخ بود اما دیگه بهش عادت کرده بودم و زیاد متوجهش نمیشدم. هوا کاملا روشن شده و نور خورشید از پنجره‌های کوچک مستطیلی به داخل اتاقک میتابید. اگر گوشت رو به یکیشون میچسبوندی میتونستی صدای مرغ‌های دریایی رو بشنوی. هربار که کسی روی سقف حرکت میکرد قلبم برای لحظه‌ای از استرس می‌ایستاد.

#part544 غزل_خوشگل ترین اکست کی بود؟ _گفتیم خاطره! غزل_اونجوری بیمزه میشه. شونم رو بالا انداختم و گفتم؛ _یه دختره‌ای بود به اسم آیه. خیلی خوشگل بود. غزل_چه شکلی بود؟ حس کردم اصلا کنجکاو نیست. انگار صرفا این رو پرسیده بود تا بگه جوابت برام مهم نیست. _چشماش سبز بود، موهاشم قهوه‌ای بود. خیلی هم کوچولو موچولو و بامزه بود. غزل_پس چرا اکست شد؟ _نمیدونم. اخلاقش جالب نبود صرفا فقط قیافه داشت. حال نکردم باهاش. پوزخندی زد و گفت؛ _طوری که تو توصیفش کردی به نظر میرسه اون با تو حال نکرده باشه! _چرا اتفاقا خیلی هم عاشقم بود. غزل_خوبه. سعی کردم نخندم به همین خاطر نگاهم رو ازش گرفتم. _خودت چطور‌؟ غزل_من اکس ندارم. قبلا هم بهت گفته بودم. _همه فقط نکستتن؟ غزل_اگر خدا بخواد اره. _خب کلا یکی از اونهایی که باهاشون ارتباط داشتی رو بگو. فرقی نمیکنه چه نوع ارتباطی بوده باشه. غزل_دیانا. _میدونم که جوابت این نیست. غزل_اره حقیقتا حالم ازش به هم میخوره. _خب اسمی که واقعا توی ذهنته رو بگو. بدون حرف نگاهم کرد و نفس عمیقی کشید. غزل_اراز. _بله؟ غزل_هیچی. _الان جواب سوالمو دادی یا اسممو صدا زدی؟ غزل_دوتاش. ابروهام بالا پرید. _واقعا؟ غزل_خوشگلی ولی خیلی باهات حال نمیکنم. تازه پنج دقیقه‌ای هم هستی. خندیدم و سعی کردم طوری رفتار کنم انگار جوابش خیلی عادی بوده و اصلا خوشحالم نکرده. _اگر میتونستی یه مرده رو زنده کنی کی رو زنده میکردی؟ غزل_این چه سوالیه؟ معلومه که بابای ارشیا. _جدی پرسیدم. غزل_نمیدونم. از اونایی که مردن خوشم نمیاد. شاید مامان تورو زنده میکردم. _دلت نمیخواد مامان خودتو زنده کنی؟ غزل_نه. حس خاصی بهش ندارم. _تو و اوا یه مدت باهم میپیریدید. غزل_اوا کیه؟ _خواهر تینا. غزل_باهم نمیپریدیم. _یبار رفتید تو اتاق در هم بستید. غزل_کار خاصی نمیکردیم. همینجوری الکی بود. ابروهام رو بالا انداختم. غزل_چیشد که یهو یادت اومد؟ _نمیدونم. غزل_اگر من بمیرم و بتونی یه نفر رو زنده کنی، من رو زنده میکنی یا مامانت رو؟ سوالش اصلا سوال جالبی نبود. چرا که خودم هم جوابم رو نمیدونستم و اصلا خوشم نمیومد به چنین چیزی فکر کنم. نگاهم رو به چشم‌های خمارش دوختم. توی اون تاریکی هم میشد برق چشم‌هاش رو به خوبی دید. _نمیدونم. غزل_انتظار داشتم بدونی و بدون فکر بگی مامانت رو. چیزی نگفتم و سرم رو پایین انداختم. انگار داشتم واقعا دنبال جواب سوالش میگشتم. _من دیگه خسته شدم. غزل_منم. خوابم گرفت. نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم. هوا خیلی روشن تر شده بود. حدس میزدم ساعت نزدیک‌های 7 صبح باشه. ... ارشیا؛ نگاهم رو به اهورا که یه گوشه نشسته بود و بدون حرف در و دیوار نگاه میکرد دوختم. صبح شده بود و این رو میتونستم از ساعت دیواری اویزون شده به دیوار متوجه بشم. اخرین بار شنیده بودم که تونستن لوکیشن تقریبی رو پیدا کنن و به اونجا نیرو اعذام کنن. اما خبر نداشتم که چه اتفاقی داشت میوفتاد و واقعا نتیجه چی میشد. هیچ امیدی نداشتم. درواقع جدا از حرف‌های اهورا که انگار فقط میخواست از طریقشون گندی که زده بود رو جمع کنه قضیه اصلا خوب و درست پیش نمیرفت. اخمام رو توی هم کشیدم. حوصلم داشت سر میرفت و حالم از این بلاتکلیفی و استرس به هم میخورد. _اونجا چی داشتی میگفتی؟ بدون اینکه نگاهم کنه با بیخیالی گفت؛ _کجا؟ _به زن بابام گفتی غزل چرا باید من رو ول کنه با شوهر تو بریزه رو هم؟ نگاهش رو از سلول‌های اطراف که اکثرا خالی بودن گرفت و بهم دوخت. اهورا_دروغ گفتم؟ _چرا باید خودت رو مثال میزدی؟ اهورا_چه حوصله‌ای داری تو. اینجا هم دست از این تعصبی بازیات برنمیداری؟ البته چرا حالا که فکر میکنم بلند شو به خاطر اینکه به خواهرت چشم دارم من رو بزن تا بندت رو ازم جدا کنن بلکه یکم ارامش بگیرم. چشمام رو تنگ کردم و با دقت از سر تا پاش رو انالیز کردم. بی حوصله و خسته به نظر میرسید. _اگر روزی بفهمم داستانی با غزل داشتی‌. اهورا_فرض کن الان فهمیدی. چیکار میخوای بکنی؟ _وقتی از اینجا رفتیم بیرون نشونت میدم. قصد نداشتم به خاطر این موضوع بزنمش یا واقعا کاری کنم. من خودم غزل رو میشناختم و میدونستم چنین چیزهایی ازش برمیاد. از این گذشته در زمان عهد بوق زندگی نمیکردیم و اینجور چیزها کاملا عادی بود. صرفا میخواستم عصبانیتم از همه چیز رو سر یه نفر خالی کنم و بهترین گزینه اهورا بود. البته که وقتی بهش فکر میکردم حس بدی میگرفتم. اگر کس دیگه‌ای بود شاید این موضوع انقدرها هم روی مخم نمیرفت. اما اینکه اون شخص اهورا بود واقعا اعصاب خورد کن و غیر قابل تحمل بود. من هیچوقت از ارتباط غزل با اهورا و اون دختره سر در نیورده بودم‌‌. _پس یه چیزهایی بوده. اهورا_نگران نباش در حد اتفاقی که توی مسافرخونه افتاد نبود. خیلی زود متوجه منظورش شدم. داشت راجب اون شب احمقانه و حال به هم زن صحبت میکرد.

#part543 کمی احساس حالت تهوع داشتم و نمیدونستم که به خاطر دریا زدگی بود یا اینکه نزدیک یک هفته ای میشد که پشت سر هم داشتم کنسرو و تن ماهی میخوردم. غزل هم مثل من بود. بی حوصله به نظر نمیومد اما حرفی هم نمیزد. اگر اون نسخه قبلیش الان اینجا بود امکان نداشت که حوصلم حتی برای لحظه‌ای سر بره. اما حالا دیگه اون ادم قبل نبود و بنظر میرسید هیچ چیزی براش مهم نیست و اهمیتی نداره. بلاخره سکوت رو شکستم و گفتم؛ _حوصلم سر رفته. سرش رو بلند کرد و با بی اهمیتی گفت؛ _میخوای برو یکم شنا کن دلت باز شه. _پیشنهاد خوبیه، روش فکر میکنم. لب‌هاش رو به هم فشرد و گفت؛ _خواستم بگم بازی کنیم، اما توی این موقعین ایده خوبی نیست. _چه بازی؟ توی این موقعیت واقعا بازی کردن مضحک بنظر میرسید، اما مطمئن بودم که ایده خوب و سرگرم کننده‌ای داره. غزل_نوبتی یه سوال میپرسیم که باید هردومون جوابش رو بدیم و بعد اون یکی میتونه سوال بعد رو بپرسه. _این‌که همون جرعت حقیقته. غزل_نه. یه سوالات مشخصی داره. مثلا راجب ترین‌هامونه. _ترین‌ها یعنی چی؟ بنظر میرسید کمی هیجان زده شده باشه چون بهم نزدیک تر شد و گفت؛ _درمورد خاطره‌هاست. مثلا بدترین یا بهترین روز زندگیمون. یا خنده دار ترین، نمیدونم هرچیزی که بتونه این پیشوند رو بگیره. _خوبه. اول من شروع میکنم. خجالت اور ترین روز زندگیت کی بوده؟ نگاه کنجکاوی بهم انداخت و گفت؛ _هرروزش خجالت اور بوده. _یکیشون رو بگو. نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که به زمین چوبی نگاه میکرد خندید. _نمیدونم خجالت اور ترینه یا نه، ولی یه بار از بازارجمعه هندزفری دزدیدم و یه دعوای خیلی بزرگ درست شد. اگه ارشیا نرسیده بود احتمالا حسابی کتک میخوردم. تازه قرار بود برم اونجا خروس بخرم. _چی؟ خندم رو کنترل کردم و درحالی که تلاش میکردم به قسمت دزدیدن هندزفریش فکر نکنم گفتم؛ _چرا میخواستی خروس بخری؟ غزل_نمیدونم. بابای ارشیا میخواست. _خب چرا خودش نرفت بگیره؟ غزل_تا وقتی من بودم چرا باید به خودش زحمت میداد؟ شونم رو بالا انداختم که گفت؛ _حالا نوبت توعه. سرم رو تکون دادم و سعی کردم یه خاطره خجالت اور به یاد بیارم. _وقتی سنم کم تر بود اونموقع تازه میتینگ و اینجور چیزها مد شده بود. یبار با یه جمعیت بیست نفره اینطورا رفته بودیم ساحلی، وقتی داشتیم راه میرفتیم پام گیر کرد به یه مشت تاپاله گاومیش افتادم زمین. پوزخندی زد. غزل_حقت بود. _چرا؟ شونه‌ش رو انداخت بالا و گفت؛ _تا یاد بگیری دیگه اینجور جاهای مسخره‌ای نری. _بچه بودم. فکر کنم هم سن تو بودم. نگاه بدی بهم انداخت و گفت؛ _نوبت منه. بهترین روز زندگیت کی بود؟ نفس عمیقی کشیدم. _فکر کنم هنوز نرسیده. غزل_از اون روزایی که بوده بگو. تا الان قطعا یکیشون از همه بهتر بوده. _نمیدونم. شاید چندروز قبل از اینکه مامانم بمیره. از صبح تا شب باهم رفتیم بیرون. سینما، خرید، رستوران. بعد از اون دیگه فرصت نشد. ابروهاش رو بالا انداخت و گفت؛ _انتظار داشتم روزی که با من اشنا شدی بهترین روز زندگیت باشه. _اونروز روز جالبی نبود. نه بخاطر تو. کلا توی شرایط خوبی نبودم اون زمان. سرش رو تکون داد که گفتم؛‌ _بهترین روز زندگی تو کی بود؟ غزل_فکر کنم همین الان. ابروهام بالا پرید و نگاهی به اطرافم انداختم. _الان؟ توی این جای مزخرف؟ غزل_شاید زمینش سفت باشه و هی بخاطر موج اینور اونور بشیم، اما هیچوقت حسی مثل الان نداشتم. _چه حسی داری؟ غزل_ازادی. انگار کل زندگیم به همین لحظه بستگی داره. نه کسی جایی هست که دلم بخواد اونجا باشم، نه چیزی هست که دوست داشته باشم به دست بیارم. انگار صرفا منم و هیچ چیز دیگه ای مهم نیست. حتی اگر دستگیر بشم یا همینجا بمیرم فرقی به حالم نداره. کل زندگیم منتظر این لحظه بودم و حالا بهش رسیدم. سرم رو تکون دادم. نمیدونستم باید چه حسی از حرفش بگیرم اما از شنیدنش اصلا خوشحال نشدم. شاید حرف بد یا ناراحت کننده ای نزده بود، اما میتونستم کاملا متوجه بشم که هیچ هیجان و برنامه‌ای برای اینده نداره. خوب بود که بعد از اون همه جریان شوم قابلیت این رو داشت که توی وضعیت خوبی باشه و احساس بدی نکنه، اما باید روزهای خیلی بهتر از این براش وجود میداشت. شاید هم مثل من هنوز واقعا اون روز رو ندیده بود. _بدترین روز زندگیت کی بود؟ خندید و پتوش رو بیشتر دور خودش پیچید. سوالم احمقانه بود. غزل_لازمه بگم؟ _نه. _تو چطور؟ _فکر کنم دوتا بودن. یکیش روزی که مامانم مرگ مغزی شد و فهمیدم دیگه هیچوقت بیدار نمیشه. دومیش هم ترجیح میدم نگم. اخماش رو توی هم کشید. غزل_چرا؟ شونه‌م رو بالا انداختم. دلم نمیخواست بگم جواب تو جواب من هم هست. دوست نداشتم بگم روزی که بعد از دو هفته پیداش کردم بدترین روز زندگیم بوده. دلم نمیخواست بگم ارزو میکردم میمرد تا اینکه اون اتفاقات برات میوفتاد.

#part542 شنیده بودم که تونستن رد اراز رو به دلیل استفاده از کارت عابر بانک بزنن. در این صورت گیر انداختنشون واقعا راحت بنظر میرسید. اگر محلشون رو تغییر نمیدادن و یا مدام جابه جا نمیشدن و برای رد شدن از مرز تعلل میکردن امروز و فردا دستگیر میشدن. احتمالا دوربین‌های امنیتی‌ای که توی فروشگاهی که ازش خرید کرده بود قرار داشتن تصویر خودش یا غزل رو ثبت کرده بودن. اگر ماشین خودش رو میبرد احتمال اینکه اونقدر بدشانس باشن و پلاکش توی فروشگاه های اطراف ثبت بشه وجود داشت. از اون مهمتر دوربین های کنترل سرعت همه جا وجود داشتن و ممکن بود بتونن حتی لوکیشن دقیقشون رو پیدا کنن. مطمئن بودم که اراز از همه اینها خبر داشته. فقط یک سوال داشتم اون هم این بود که چطور تونست چنین حماقتی بکنه؟ قطعا میدونست که استفاده از کارت عابر بانک با مجوز قضایی خیلی راحت و در کسری از ثانیه پیگیری میشه اونهم توی پرونده های مهمی مثل قتل عمد! دوست داشتم بدونم خرید چه چیزی انقدر مهم بوده که حاضر بوده به خاطرش چنین ریسکی رو به جون بخره! هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید. اطلاعات زیادی به ما نرسیده بود و فقط میدونستیم که تونستن تا حدودی از مکان تقریبیش مطلع بشن. بقیه‌ش رو خودم حدس زده بودم. داشتم کم کم به هوش اراز شک میکردم. ایا میتونست اونقدر احمق باشه که با ماشین خودش بره و توی هر عوارضی یه مدرک از خودش به جا بزاره؟ ایا به این خرید‌هاش ادامه میداد؟ شاید کارتش دست غزل بود. امکان نداشت اون چنین چیزی رو ندونه، اما غزل قطعا از این روند های قانونی خبر نداشت. کاش میدونستم چه اتفاقی افتاده و الان توی چه وضعیتی هستن. واقعا برام کنجکاو کننده بود. ارشیا مدام طول و عرض سالن رو طی میکرد و از این اتاق به اون اتاق فرستاده میشد. به وضعیتش خندم میگرفت. بیچاره قطعا انقدر موقع بازجویی ها هول میشد که همه چیز رو یادش میرفت. بازجویی از اون قطعا فایده ای نداشت و خداروشکر من به جای اون مضنون نبودم. البته که هیچکس نمیتونست از من حرف‌هایی که نمیخواستم بگم رو بیرون بکشه. از روی صندلی بلند شدم تا از سالن بیرون برم و سیگاری بکشم ‌که ماموری جلوم رو گفت. اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛ _قرار نیست جایی برم. همینجام. مامور_شما بازداشت هستید. اطلاعات جدیدی از پزشکی قانونی و بازپرس مسئول بازجویی به دستمون رسیده که شما رو یکی از مضنونین معرفی میکنه. اجازه خروج از اینجا رو ندارید و بعد از دستور بازپرس به بازداشتگاه منتقل میشید. اخمام رو توی هم کشیدم و چیزی نگفتم. بعد از چند دقیقه متوجه شدم که ارشیا یه چیزهایی راجب من گفته و اثر انگشتم روی الت قتاله رسما تایید شده. این طبیعی بود که اثر انگشتم روی اون تیزبر باشه، اما انگار کامل نبود و نصفه به خاطر پاک کردن مدرک جرم روی تیزبر مونده بود و این نشون میداد که من خیلی قبل تر از اینکه الت قتاله به دستم برسه تا مخفیش کنم باهاش تماس داشتم. واقعا باورم نمیشد به خاطر چنین مسئله ای اینطوری پام گیر بیوفت. از سمت دیگه ای من همچنان دو سه تا پرونده باز داشتم که باعث میشد وضعیتم اسفناک تر بشه. متاسفانه هر بلایی سرم میومد به خاطر قلب پاک و ساده و رئوفم بود. بدبختانه من و ارشیا هردو به یه بازداشتگاه منتقل شدیم و اونجا فرصت کردم به اوج بیچاره بودن خودم پی ببرم. البته که توی یه بازداشتگاه مشترک بودن با ارشیا بهتر از روی یه تخت خواب بودن بود. اصلا حوصله دهن به دهن گذاشتن باهاش رو نداشتم و مجبور شده بودم از وسط قرار با عسل وقتی که داشتم تز میدادم که هیچوقت پام گیر دادگاه و زندان نمیوفته بلند شم و به اینجا بیام. قطعا توی دلش حسابی به ریشم خندیده بود که البته اشکالی نداشت. اینکه دستگیر بشم و یا پرونده جدیدی برام باز بشه من رو نمیترسوند فقط باعث میشد پارتنر ایندم بیشتر بتونه با اهنگ criminal ارتباط برقرار کنه. ... اراز؛ از صداهای بلند و یک نواخت این چنینی متنفر بودم و کم کم داشت روی مخم میرفت. حاضر بودم همه چیزم رو بدم تا سریع تر از این چندروز طاقت فرسا عبور کنم. دیگه توانایی تحمل اینهمه استرس رو نداشتم.

#part541 _امکان اینکه توی دریا غرق بشیم هست؟ مرد نگاه جدی ای بهم انداخت و گفت؛ _همیشه. ابروهام رو بالا انداختم که گفت؛ _سوار شید. اول اراز به سمت ورودی کشتی رفت و بعد دستم رو گرفت و کمک کرد بالا برم. در حالت عادی بهم برمیخورد و با خودم فکر میکردم که مگه چلاغم، اما حالا واقعا اختیار قدم‌هام رو نداشتم و نمیتونستم درست و با تمرکز حرکت کنم. حالا که اینجا بودیم در کنار این عظمت بزرگ خودم رو خیلی کوچیک و کم اهمیت احساس میکردم. هیچ چیزی تفاوت چندانی برام نداشت. برام مهم نبود که غرق بشم، دستگیر بشم و یا سالم برسم. همه چیز مثل یه رویا و خواب میموند که اختیاری در مقابلش نداشتم و فقط تماشا کننده بودم. حس خیلی خوبی بود. انگار به اخر دنیا رسیده بودم. دور از همه چیزهایی که ازارم میدادن. دور از تمام زندگی گذشته و اتفاقات تلخ و شیرینی که برام افتاده بود. وارد کشتی که شدم صدای جیرجیر چوب‌ها رو زیر پام حس کردم و بیشتر از قبل حس معلق بودن کردم. قایق روی اب تکون میخورد و اروم بالا و پایین میرفت. میتونستم حرکت اب و فشارش رو زیر پاهام حس کنم. خیلی عجیب و دلچسب بود. نگاهم رو به اطرافم دوختم. تا چشم کار میکرد تاریکی مطلق بود و اون دور دست‌ها انگار رنگ اب و اسمون باهم قاطی میشد و بنظر میرسید که این راه هیچ سر و تهی نداره و توی یه سیاهچاله عظیم فرو میره. بی نهایت منتظر طلوع خورشید بودم. چقدر همه چیز قشنگ تر میشد! صدای روشن شدن موتور قایق رو شنیدیم و بعد از چندثانیه از اسکله دور شدیم. به معنای واقعی کلمه داشتم یخ میبستم. روی اب حتی از ساحل هم سرد تر بود. ملوان جمع رو ترک کرده بود و زنی که تموم راه بدون حرف جلوی ماشین نشسته بود به سمت اتاقکی هدایتمون کرد. نگاهم رو به اطرافم دوختم و از پله ها پایین رفتم. فضای زیر کشتی حتی از بالاش هم بزرگتر بود. این پایین حرکت اب بیشتر حس میشد و از همه جا صدای جیر جیر میومد. از اونجایی که بنظر میرسید وارد موتور خونه میشیم صدای فن و چرخش چیزی هر لحظه بلندتر میشد. بلاخره زن در اتاقی رو باز کرد و مارو فرستاد داخل. فضا با یه لامپ کم نور نارنجی روشن شده بود و حسابی دلگیر بود و باعث شد تموم حس خوبم از بین بره. یه موتور خیلی بزرگ داخل یه محفظه قفس مانند بود و اطرافمون پر بود از سیم و دکمه ها و کنتور های عجیب و غریب. نفسم توی سینم حبس شد و به کارتون های وسط فضا و ملحفه سفیدی که روشون کشیده شده بود نگاه کردم. چندتا بالشت و پتو زیر ملحفه سفید رنگ و چند بسته کنسرو و غذای بسته بندی شده یه گوشه دیگه خودنمایی میکردن. هیچوقت چنین جایی رو حتی توی خوابم هم نمیدیدم. پنجره های طویل و افقی کوچیکی روی دیوار چوبی تعویه شده بود که پشتشون لکه های اب و تاریکی بیرون به چشم میخوردن. اونقدری بود که بشه اطراف رو از توش دید، اما هیچکس از این سوراخ های کوچیک عمرا متوجه ما نمیشد. زن بلاخره دهن باز کرد و گفت؛ _توالت پشت اون دره. نگاهم رو به در قهوه‌ای رنگی که بهش اشاره کرده بود دوختم که ادامه داد؛ _دوش اینجا نیست و فکر نمیکنم بخواید توی این سرما حموم کنید، اما شیر اب هرازگاهی گرم میشه و میتونید با سطل روی خودتون اب بریزید. غذا هست ولی کم هست، سعی کنید کم بخورید و لازم نیست حتما سیر بشید. سمت کمد کابینت مانند گوشه اتاق رفت و گفت؛ _پیکنیک هم اینجاست اگر احیانا خواستید غذا گرم کنید. تا من چیزی نگفتم حق ندارید از اینجا بیاید بیرون. اراز که بنظر میرسید از لحن دستوریش هیچ خوشش نمیاد با جدیت گفت؛ _خیل خب. زن سرش رو تکون داد و به سمت در رفت و بعد از خارج شدن اهرم چوبی پشتش رو انداخت و بنظر میرسید که اینطوری قفلش کرده باشه. هردومون چند ثانیه‌ای سر جامون ایستادیم و اطراف رو نگاه کردیم. این تصاویر و وضعیت برای هردومون نا اشنا و غریبه به نظر میرسید. اراز_برای سه چهارروز قابل تحمله. _من میتونم خیلی بیشتر اینجا بمونم. خودم هم نمیدونستم منظورم از حرفم چی بود. از این فضای پوسیده و وحشتناک خوشم اومده بود و یا داشتم عادت داشتنم به حبس شدن توی یه اتاق سه در چهار رو به رخ میکشیدم؟ نمیدونم. هرچی بود اینجا بیشتر از خونه ابوهادی امن به نظر میرسید. ... اهورا؛ وضعیت اینجا خیلی عجیب غریب و داغون بود و اصلا دلم نمیخواست اینجا بمونم. من یه شاهد ساده محسوب میشدم و اینهمه پافشاری برای حضورم به خاطر سابقه دار بودنم بود. نگران بودم که پرونده‌ای برام درست نشه و مجبور نباشم بابت چیزهایی که هیچ ربطی به این موضوع ندارن جواب پس بدم. توی این چند ساعت اخیر مثل اینکه پلیس‌ها تونسته بودن ردی از غزل پیدا کنن. البته نه به واسطه خودش. مشخصات اراز هم به عنوان کسی که احتمالا باهاش فرار کرده و از قتل با خبر بوده ثبت شده بود و با اینکه بی گناه بنظر میرسید اما علاوه بر غزل اون هم تحت تعقیب بود.

#part540 غزل؛ کمی طول کشید تا از جاده به اسکله برسیم. زمین گلی و به شدت لیز بود و کلی وسیله دستمون بود که باعث میشد تعادلمون رو از دست بدیم. حتی وسط راه یکبار لیز خوردم و کل کاپشنم گلی شد. مرتیکه کچل نور چراغ قوه رو فقط جلوی پای خودش مینداخت. احتمالا فکر میکرد ما بال داریم و لازم نیست از روی موانع رد شیم. یک لحظه به فکرم رسید که اگر اراز بال میداشت چقدر خنده دار میشد و احتمالا هیچوقت عاشقش نمیشدم. اخه دیدن یه دختر با این قیافه عبوس درحالی که با بال‌های شاین دار صورتی پرواز میکنه واقعا چندش بود. سعی کردم نخندم و به مسیرم ادامه بدم. میدونستم که ادمیزاد همیشه انتهای مسیر سر میشه. اونقدری که دیگه از هیچی نترسه. من حالا توی اون وضعیت بودم. به محض اینکه از ماشین پیاده شدم و هوای مطبوع و ازاد رو نفس کشیدم، به این نتیجه رسیدم که زندگی اصلا ارزش اینهمه جنگیدن و درد و استرس رو نداره. مخصوصا زندگی من. اگر تا به الان دست و پا زده بودم هم فقط به خاطر اراز بود. من برای مدت طولانی‌ای به خاطر اون زندگی کرده و طاقت اورده بودم. نگاهم رو بهش دوختم. شالش رو خیلی محکم دور گردنش پیچیده بود و با دقت از روی سنگ‌ها رد میشد. باد موهاش رو به صورتش میکوبید و باعث میشد نتونم چشم‌هاش رو به خوبی ببینم. کمی بهش نزدیک شدم و طوری رفتار کردم که انگار مسیر خودم سر راست نیست و نمیتونم درست راه برم. انگار اون هم وسط راهش ریده بودن چون بهم نزدیک تر شد و نیم نگاهی بهم انداخت. کل بدنم میلرزید و اصلا تعادل نداشتم و بخاطر قرصی که خورده بودم دست و پام رو درست حس نمیکردم و کرخت بودم. مثل اینکه متوجه حالم شده بود چون بدون حرف دستم رو گرفت و سعی کرد کمکم کنه. قلبم برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد و انگشتام رو به دستش فشردم. دوست داشتم حرفی بزنم، اما نمیدونستم چی باید بگم. انگار هیچ کلمه‌ای توی جهان وجود نداشت. ما واقعا توی عصر داییناسورها بودیم. ایا لازم بود دوباره بهش بگم چقدر دوستش دارم؟ ایا لازم بود ازش بخوام که بگه چه حسی بهم داره و سرزنشش کنم که چرا امروز ظهر جوابی بهم نداد و طوری رفتار کرد که انگار هیچوقت اون جمله رو بهش نگفتم؟ بنظرم هیچکدوم از اینها ضروری نبود. توی این لحظه به قدری ازاد بودم که انگار داشتم روی مه پرواز میکردم. همیشه خواب این لحظه رو میدیدم. همه چیز ما الود و سرد بود و با این حال حس میکردم که از یک پر سبک تر و از یک قاصدک بی دغدغه ترم. انگار غزلی از یک شعر راجب یه پروانه بودم. بلاخره به زمین نسبتا صاف و پوشیده شده از سنگفرش‌های فرو رفته در گل رسیدیم. میتونستم صدای برخورد اب رو به صخره ها و اسکله سنگی به خوبی بشنوم. صدای جیر جیر چوب قایق‌ها که روی اب با حرکاتی نرم بالا پایین میشد گوش‌هام رو قلقلک میداد. اب سیاه سیاه بود و موج‌ها و کف‌های سفید مثل گوله‌های برف روش میرقصیدن. خوبی تاریکی این بود که دیده نمیشد. اولین بار بود که دریا رو از نزدیک میدیدم. حس خیلی عجیبی داشت. همش احساس میکردم اسکله روی سطح اب معلقه و با هر موج عقب تر میره اما فقط خطای دید بود. اب دهنم رو قورت دادم و کمی به لبه نزدیک تر شدم که اراز دستم رو محکم توی دستش فشرد و سر جام نگهم داشت. شاید اگر نگهم نمیداشت خودم رو توی دریا پرت میکردم. کاش جزئی از این تاریکی و ارامش میشدم. نور چراغ قوه‌ای از یکی از کشتی‌های خیلی کوچیک توی صورتمون خورد. چشمام رو کمی بستم و دست ازادم رو جلوی صورتم گرفتم. یه پسر با پوست تیره و موهای فرفری و وز بود که چهره افتاب سوخته و ارومی داشت. در عین حال اصلا ملایم به نظر نمیرسید. به ترکی و با صدای بلند چیزی به مرد کچل گفت و چندثانیه ای با لهجه عجیب باهم صحبت کردن. اب دهنم رو قورت دادم و تلاش کردم شبیه مجرم های فراری به نظر نرسم. نمیدونم چرا اما حس قدرت میکردم. فرهادی بهمون اشاره کرد و گفت؛ _تا وقتی که یه راه یک روزه رو طی کنید و از ساحل دور بشید توی موتور خونه مخفی میشید. اصلا و ابدا نباید ازش بیرون بیاید مگر اینکه ملوان خودش بیاد و صداتون بزنه. تا چند کیلومتری همه جا پر از گارد ساحلیه و به شدت روی کشتی‌های ماهیگیری و باربری کوچیک حساسن چون معمولا مجوز ندارن. اگر حتی صدای درگیری شنیدین نباید بیاید بیرون. فهمیدید؟ سرمون رو تکون دادیم که مرد نگاه خیره ای به اراز انداخت و گفت؛ _اگر شرایط دریا مناسب باشه تا سه چهار روز اینده به اذربایجان میرسید. حدود دو هفته اونجا میمونید و بعد از اون با پرواز به ترکیه میرید. از اونجا دیگه پلیس ایران نمیتونه اطلاعی از شما داشته باشه و همه چیز با پلیس ترکیه‌ست. سعی کنید مشکوک نباشید و تا گرفتن شهروندی کامل هیچ جرمی انجام ندید چون اگر متوجهتون بشن یا در طول باز بودن پرونده دستگیر بشید دیپورت میشید ایران. از اینجا به بعد به خودتون و شانستون بستگی داره و من هیچ مسئولیتی در قبالتون ندارم.

#part539 نگاهم رو به فضای بیرون دوختم. شیشه ها بخار گرفته بودن و مشخص بود که هوا به شدت سرده. توی ماشین هم چندان گرم نبود و بدن دردم رو شدید تر میکرد. حتی با دوتا لباس روی هم گرم نمیشدم. تا اراز برگرده کمی طول کشید. کم کم داشتم استرس میگرفتم که نکنه اتفاقی افتاده باشه. وقتی برگشت بدون حرف سوار ماشین شد و بسته قرص رو به همراه یه قوطی اسپری اسم گرفت سمتم. حرفی نمیزد. انگار ناراحت بود. لب‌هام رو به هم فشردم و پلاستیک رو از دستش گرفتم. _مرسی. سرش رو تکون داد و بهم خیره موند. انگار میخواست حرفی بزنه. حرفی که میدونستم به قرص‌ها مربوطه. عجیب بود که چطور تونست انقدر راحت گیرشون بیاره. تا جایی که میدونستم چنین چیزی رو بدون نسخه به کسی نمیدادن. حرفی که بنظر میرسید میخواد بزنه رو نزد و به صندلی‌ها خیره شد. یه قرص از توی بسته خارج کردم و کمی اب روش خوردم. کم کم دوباره از شهر خارج شدیم و جاده تاریک شد. ... ساعت از سه گذشته و همه جا با مه غلیظی پوشیده شده بود. هوا ابری و خاکستری رنگ بود و هر از چند گاهی رعدو برق شدیدی جاده رو روشن میکرد. اصلا شب قشنگی نبود. احساس ترس تموم وجودم رو گرفته و به خاطر سرما به شدت میلرزیدم. انگار دنیا داشت به اخر میرسید، و یا شاید هم تازه داشت شروع میشد. انگار به زمان دایناسورها برگشته بودیم. هیچ موجود زنده‌ای غیر از ما این حوالی دیده نمیشد. تا نیم ساعت دیگه به محلی که باید سوار قایق میشدیم میرسیدیم. اونطور که گفته بودن یه کشتی خیلی کوچیک باربری بود که باهاش محصولات غذایی به اذربایجان صادر میکردن. من تا به حال سوار قایق یا کشتی نشده بودم. البته که تابه حال پام رو شمال هم نزاشته بودم و درک نمیکردم که مردم از کدوم زیبایی صحبت میکنن. جاده، وحشتناک و مارپیچی بود و دور و برمون توسط دره‌های عمیق و کوه هایی که به خاطر پوشش گیاهیشون سیاه و مخوف به نظر میرسید احاطه شده بود. حتی از همین داخل هم میتونستم لیزی جاده رو حس کنم. شاید این ترسناک و زشت بودن مسیر به خاطر قاتل فراری بودنم بود. اگر مثل یه ادم عادی برای مسافرت و تفریح اونم توی یه روز افتابی اینجا میومدم، قطعا میتونستم خاطره خوبی از این مکان ثبت کنم. اما حالا انگار هیچی جز ترس و لرز توی وجودم نبود. انگار کوه ها به هم نزدیک میشدن تا من رو درون خودشون له کنن. حس میکردم انتهای جاده به سمت اسمون میرفت و سراشیبی ای داشت که بعد از چند متر بالا رفتن انقدر صاف میشد که لیز بخوریم و به ته دره بیوفتیم. هزاران چشم از لای درخت ها و بوته ها بهم زل زده بودن. میتونستم حسشون کنم. ماشین به یه جایی شبیه به یه بندر رسید. سطح جاده از دریا بالاتر بود و میتونستم رنگ سیاه و تاریکش رو ببینم. تا چشم کار میکرد هیچ نوری روی اب دیده نمیشد. ‌... ارشیا؛ همچنان توی پاسگاه بودم. اهورا و انسه هم اینجا بودن. قرار بود باهاشون صحبت کنن و داشتم فکر میکردم که چطور باید انسه رو راضی کنم که شکایتی از غزل نداشته باشه. مطمئنا خودش هم دل خوشی از بابام نداشت، اما میدونستم که اونقدر عقده‌ایه که ممکنه به خاطر اذیت کردن غزل رضایت نده. در هر صورت راضی کردنش خشونت زیادی نمیخواست. با چندتا تهدید کوچیک میشد حلش کرد. در باز شد و از اتاق انتهای راهرو بیرون اومد. از روی صندلی بلند شدم و نگاهم رو بهش دوختم که لبه‌های چادرش رو سفت گرفت. میخواست از کنارم رد بشه که چادرش رو گرفتم و نگهش داشتم. _چی بهشون گفتی؟ انسه_همه چیزهایی که میدونستم. _گفتی که شکایتی نداری‌؟ اخماش رو توی هم کشید و گفت؛ _شکایتی ندارم؟ معلومه که دارم. تازه یک دونه هم نیست هزارتاست. _بله؟ شکایت کردی؟ انسه_معلومه که شکایت کردم. اون دختره‌ی روانی خطرناکه. باید دستگیر بشه. _چه چرت و پرتی میگی؟ اهورا از اتاق دیگه سمت چپ راهرو خارج شد و تونستم لبخند گوشه لبش رو ببینم. حواسم بهش پرت شد که انسه با صدای نسبتا بلند گفت؛ _من چرت و پرت میگم؟ اون دختر زندگی من رو نابود کرد. با شوهرم ریخت رو هم، یه بار وقتی توی خونه تنها بودیم روم چاقو کشید. شوهرم رو کشت و همه پس اندازاشو دزدید و فرار کرد. ابرومون رو توی کوچه و خیابون برده حتی نمیتونیم سرمون رو بلند کنیم. حالا اهورا تقریبا بهمون رسیده بود. اهورا_با شوهرت ریخت روی هم‌؟ ادم به قیافش نگاه میکرد باید کفاره میداد. بعد من رو ول کنه با شوهر تو بریزه رو هم؟ _چی؟ انسه_این همون پسرست؟ _کدوم پسره؟ با اخم به اهورا که بنظر میرسید از حرفش خیلی خوشحال باشه خیره شدم. قبل از اینکه بخوام چیزی بگم سربازی به سمت اتاق بازجویی رفت و با صدای بلند گفت؛ _قربان، اطلاعات جدیدی از مکان غزل اشراقی به دستمون رسیده. مرد پشت میز نگاهی به ما کرد و اشاره کرد در رو ببندن. انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که فکر کردم خواب دیدم.

#part538 هیچ چیز با عقل و منطق جور درنمیومد. نمیتونستم پیش خودم قبول کنم که هیچ احساسی بهم نداره و برای هیچ و پوچ تمام این‌کار ها رو انجام داده. از سمت دیگه‌ای هیچ دلیلی وجود نداشت که نخواد جوابم رو بده، مگه اینکه واقعا حسی بهم نداشت. نمیدونم چطور تونستم توی چنین شرایطی بخوابم، اما انقدر به این چیزها فکر کردم تا خوابم برد. بعد از دیدن یه کابوس درست و حسابی راجب دستگیری توسط پلیس و خواب‌های چرت و پرت دیگه بعد از چندساعت بیدار شدم. همچنان توی جاده بودیم و صحنه روبه روم با چندساعت پیش هیچ فرقی نداشت. فقط میتونستم از طریق ساعت ماشین تغییر اعداد از 11 به 3 رو متوجه بشم. بدنم به شدت درد میکرد و حالت تهوع بدی داشتم. با اینکه هوا به شدت سرد بود و میدونستم ممکنه روی بدن دردم تاثیر بزاره اما به خاطر اون نبود. چشمام رو دوباره بستم و لبام رو به هم فشردم. سرم جای سفتی نبود و میتونستم متوجه بشم که روی شونه ارازه. میتونستم نفس‌های ارومش رو حس کنم. چشمام رو که باز کردم نگاهم به دستش خورد که روی مچ دستم قرار داشت، اما به خاطر کاپشنم و البته کرختی و عدم هوشیاری نتونسته بودم حسش کنم. تلاش کردم به خودم دلداری بدم که بدن درد اهمیتی نداره اونم وقتی جایی هستی که همیشه دلت میخواست باشی اما فایده ای نداشت. باورش سخت بود اما عشق همه دردها رو دوا نمیکرد. حتی شاید باعث میشد بعضی‌هاشون بیشتر از قبل حس بشن و توی ذوق بزنن. هیچوقت قبل از اراز انقدر احساس بی ارزش بودن نکرده بودم. نه که اون بخواد بهم چنین حسی بده، نه. مشکل من این بود که میدونستم هیچ جوره به هم نمیخوریم و احتمالا خیلی از من سر تر بود. من حتی قبلا که انقدر منفور نبودم هم شانس بودن باهاش رو نداشتم. اون روزهای اول که هیچکدوم از این بلاها سرم نیومده بود. روزهایی که تنها دغدغم دوست‌های جدیدی بود که پیدا کرده بودم. روزهایی که معتاد و داغون نبودم. کی فکرش رو میکرد با یواشکی از خونه فرار کردن و راه رفتن کنار رودخونه زندگیم به کل تغییر کنه؟ اگر هیچوقت تینارو نمیدیدم چی؟ اگر هیچوقت با هیچکدومشون اشنا نشده بودم چی؟ ایا ابوهادی هنوز زنده بود یا قبل تر از اینا طاقتم طاق شده و کشته بودمش؟ ایا بازهم ایندم به یه جاده تاریک و بی انها که معلوم نبود تهش چی میشه باز میشد؟ هیچوقت ارشیارو میدیدم؟ من طاقت مردن نداشتم. نه به خاطر اینکه میترسیدم و یا دلیل ارزشمندی برای زنده بودن داشته باشم. من فقط تحمل هفت دقیقه دیگه از اون روزهای نحس رو نداشتم. کاش کمی دیر تر میمردم، تا قسمت بیشتری از اون خواب هفت دقیقه ای به اراز اختصاص داده میشد. شاید تموم مدت اشناییمون، از روز اول تا الان حتی چند ثانیه هم نبوده باشه. ای کاش نصف بیشترش دعوا نبود. دندونام رو به هم فشردم و به خودم زحمت دادم تا کمی ازش فاصله بگیرم. گردنم خشک شده بود و درد میکرد. نگاهش رو از پنجره گرفت و بهم دوخت. انگار برای اون هم عجیب بود که چطور انقدر تونستم بخوابم. نگاهم رو ازش گرفتم تا نتونه به عمق بیچارگیم پی ببره. کیفم رو از زیر پام بلند کردم و توش دنبال ورق قرصم گشتم. همونطور که انتظار داشتم نبودش. یادم نمیومد برش داشته باشم. فکر کنم توی خونه جا مونده بود. تلاش کردم چند دقیقه دیگه تحمل کنم. حدود نیم ساعت گذشت و هیچکس توی ماشین حرف نمیزد. بلاخره وقتی به یه شهر کوچیک رسیدیم دهن باز کردم و به زور گفتم؛ _قرصم رو نیوردم. نگاهش رو از پنجره گرفت و بهم خیره شد. حالا چشم‌هاش توی این تاریکی خاکستری بنظر میرسیدن. معلوم بود اصلا اعصاب درست و حسابی نداره. اراز_کدوم قرص؟ و بعد انگار یادش افتاد چی رو میگم. اخماش رو کمی توی هم کشید و گفت؛ _درد داری؟ سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. اینکه راجب این موضوع باهاش حرف بزنم سخت ترین کار دنیا بود. اراز_مگه قرص نداشتی؟ _جاشون گذاشتم. سرش رو تکون داد و نگاهی به اطرافش انداخت. اراز_اگر اینجا داروخونه دیدیم میتونیم بایستیم؟ فرهادی از توی اینه نگاهی بهمون انداخت و با صدای نخراشیده گفت؛ _برای چی؟ اراز_یچیزی باید بگیرم. فرهادی_چی؟ اراز_اسپری اسم. مشخص بود اصلا خوشش نمیاد به خاطر همچین چیز ساده‌ای انقدر جواب پس بده. اینهمه محافظه کاری واقعا لازم نبود. سعی کردم ادای کسی که اسپری اسم لازم داره رو در بیارم اما نمیتونستم و خندم میگرفت. ناخنام رو توی پوست دستم فشردم و سرفه‌ای کردم. فرهادی_خیلی واجبه؟ مگه تحت تعقیب نیستید؟ حتی یه توقف کوتاه و حساب نشده میتونه همه‌چیز رو خراب کنه. اراز اخماش رو توی هم کشید و گفت؛ _اشکالی نداره. فرهادی_با پول نقد خرید کن. این رو گفت و ماشین رو کنار یه داروخونه کوچیک شبانه روزی نگه داشت. نگاهم رو به کارت بانکی توی دستش دوختم و از اینکه چنین موضوعی رو باهاش مطرح کردم پشیمون شدم. اگر اتفاقی میوفتاد تقصیر من بود. دندونام رو به هم فشردم و سرم رو به شیشه تکیه دادم. همیشه باعث دردسر بودم.

رمان درحال پارت گذاری🍄‍🟫

لیست رمان های چنل🍄