en
Feedback
نیازهای بودن

نیازهای بودن

Open in Telegram
295
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '24
August '240
in 0 channels
July '24
+1
in 0 channels
Get PRO
June '24
+2
in 0 channels
Get PRO
May '24
+2
in 0 channels
Get PRO
April '24
+4
in 0 channels
Get PRO
March '24
+4
in 0 channels
Get PRO
February '24
+8
in 0 channels
Get PRO
January '24
+27
in 1 channels
Get PRO
December '23
+22
in 0 channels
Get PRO
November '23
+10
in 1 channels
Get PRO
October '23
+269
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
06 August0
05 August0
04 August0
03 August0
02 August0
01 August0
Channel Posts
غروبی زیبا بود. عکس‌ام از غروب هم زیبا بود. اما میلیون‌ها عکسِ زیبا از میلیون‌ها غروبِ زیبا قبلاً گرفته‌ بودند، قبلاً دیده‌ بودیم، قبلاً دیده‌ بودم. دوربین را کنار گذاشتم؛ به غروبی که «از آن خود»م بود، دل دادم. «سَرخوردگی و تکرار» را با «صرف‌نظر کردن و یگانگی» جایگزین کردم. .

2
. برای پاسخ به عطر بهارنارنج‌ها زندگی چقدر کم است مرگ لبخند می‌زند و پاسخ را کامل می‌کند صدیق. .
106
3
وقتی از خانه‌ای که سال‌ها در آن زندگی کردی و هوایی که سال‌ها ریه‌هایت را پرکرده فاصله می‌گیری، دنبال تداعیِ آن لحظاتی. یا آفرینش دوباره‌ی آن در دیدار با هر آنکه و هر آنچه که بوی خانه می‌دهد. مثلا همین تام هنکسِ دردانه و فیلم‌هاش. مثلا همین «خانه‌ی دوست کجاست» کیارستمی. مثلا همین گلِ کنار لبتابم. امروز به همین ساقه‌ی سبزِ رونده‌ی گلِ مرجانم پناه می‌برم. که تا آسیب‌پذیر نشده، بالا نرفته و رشد نکرده. از پایین چوبی است. سخت. با تیغ‌هایی قوام گرفته و نمایان. همینطور که بالا می‌رود و به انتهای گیاه می‌رسد، نرمی در پیش می‌گیرد. ظرافت را هم. تا جایی که کم‌کم تیغهاش را گم‌ می‌کند و آنجا همانجایی است که به دیدارِ رویش می‌رسد. به سبزی. امروز به دیدنِ دانه‌های دلِ تام هنکس دلخوشم؛ به یکرنگی و یگانگیِ خانه‌ی دوست کجاست؛ به همین صدایِ جارویِ دم صبح خیابان؛ به بازیِ گنجشک‌های آسوده‌خاطر محل؛ به بال‌زدن پرنده‌های رها در آسمان؛ به بویِ خانه‌ای که مرا آرام و گرم در آغوش می‌کشد. @beingneeds
149
4
☕️مهربانی، شفقت، شادی و آرامش وضعیت‌های نامحدود ذهنی تعبیر شده‌اند؛ زیرا مدام رشد می‌کنند و قابل اندازه‌گیری نیستند. هر چه بیشتر تمرین کنی، رشد نامحدود عشق را بیشتر می‌بینی. هر چه بیشتر مهربانی را تمرین کنی، بیشتر رشد می‌کنی. هر چه بیشتر شادی بیافرینی، احساس شادی بیشتری می‌کنی و می‌توانی آن را هدیه دهی. هر چه بیشتر درک کنی، عاشق‌تر می‌شوی و هر چه عاشق‌تر شوی بیشتر درک می‌کنی. اینها دو روی یک سکه‌اند. شعور، عشق و درک کردن یکی است. ✨تیک نات هان راه و رسم عشق @beingneeds
230
5
☕این روزها تماشای سیب رسم کهنه‌ای است... تازه، تماشای سیب وقت می‌خواهد و تماشا با شتاب زندگی ما ناسازگار است. پایه‌ی کارها بر+2
☕این روزها تماشای سیب رسم کهنه‌ای است... تازه، تماشای سیب وقت می‌خواهد و تماشا با شتاب زندگی ما ناسازگار است. پایه‌ی کارها بر هم‌چشمی است. اگر برای تماشای سیب درنگ کنیم، همکارها جایزه را خواهند برد. پس برویم دیگ زودپز احساس بخریم. و در زمانی کوتاه میز زندگی را با خوراک‌های رنگ‌‌برنگ بیاراییم... ✨سهراب @beingneeds
278
6
فَلا هُوَ بِالقُربِ الّذِی یُرِیحُ الفُؤاد وَلا هُوَ بِالبُعدِ الّذِی یُنهِی حَبائِل الأمَل (محیی‌الدین ابن عربی) نه آن‌چنان
فَلا هُوَ بِالقُربِ الّذِی یُرِیحُ الفُؤاد وَلا هُوَ بِالبُعدِ الّذِی یُنهِی حَبائِل الأمَل (محیی‌الدین ابن عربی) نه آن‌چنان نزدیک است که دل آرام گیرد نه آن‌چنان دور، تا رشته‌های امید بگسلد @golhaymarefat
139
7
سال ۲۰۱۸ گَری اولدمَن بابت فیلم «سیاه‌ترین ساعت»، اسکار گرفت. رفت بالای سن، جایزه‌ی اسکارش را گرفت دستش و یک نطق جذاب کرد. ته حرف‌هایش از مادر ۹۹ ساله‌اش تشکر کرد که مشوقش بوده و آخرش گفت: «مامان، کتری رو بذار که دارم اسکار رو می‌آرم». به همین جذابیت. هیچ جمله‌ای به اندازه‌ی این جمله من را به زندگی امیدوارم نمی‌کند. این‌که یکی زنگ بزند و بگوید که «چایی رو بذار، دارم می‌آم». یا من زنگ بزنم و بگویم «کتری رو بار بذار، دارم می‌آم». چکیده‌ی زندگی برای من همین جمله است. دنیا و آخرت همه حاشیه‌اند. قدیم‌ها محل کارم نیروگاه برق آلستوم بود. برای وزارت نیرو، استخر می‌ساختیم و با میلگرد و بتن و آجر قمی، کشتی می‌گرفتیم. نیروگاه تا خانه‌ی پدرم چهار قدم گشاد بیشتر راه نبود. بعضی غروب‌ها که مثل نمد مالانده می‌شدم، زنگ می‌زدم خانه‌شان. مادرم می‌گفت «چایی رو می‌ذارم، یه سر بیا». این پیشنهاد مادرم درست مثل پیشنهادهایی بود که دن‌کورلئونه به دیگران می‌داد و هیچ کس توان رد کردنش را نداشت. من هم توانش را نداشتم. کدام کلاغ خیسِ گرفتار در طوفان، پیشنهاد کرسی گرم را رد می‌کند؟ هنوز هم مثال دارم. صد سال پیش یک دوست قشنگ داشتم که امیرآباد زندگی می‌کرد. دانشجو بود. یک بار زنگ زد و گفت که دارد با پایان‌نامه‌اش کلنجار می‌رود. یکی از بعد از ظهر‌های سربی تهران. پیشنهاد دادم که بیام پیشت؟ گفت: «یه قهوه ترک می‌ذارم، بیا». این پیشنهاد دقیقا حکم پرت کردن یک تیوب بادکرده‌ی تراکتور به سمت آدمی بود که داشت توی شط غرق می‌شد. نجات‌بخش و مفرح. آن‌قدر مفرح که بعد از صد سال هر ثانیه‌ی آن دیدار یادم است. همین ده سال پیش که هنوز مردم توان سفر داشتند، مادر و پدرم قصد کردند بیایند پیشم. رفتند سفارت. چهار ساعت مثل قرص جوشانِ ته لیوان آب، حرص و جوش خوردم و بالا و پائین پریدم. تا بالاخره پدرم زنگ زد و گفت: «ویزا رو گرفتیم، کتری رو بذار اومدیم». به همین جذابیت. انگار سِرم امید به حیات را بزنند توی ساعد دست آدم. کلا این جمله‌ی «چایی رو بذار، اومدم» عاشقانه‌ترین جمله‌ای است که تا حالا بشر خلق کرده است. مثل این چاقو‌های همه کاره است که به هر کاری می‌آید. پرتقال پوست می‌کند. در نوشابه و بطری شراب باز می‌کند. شکم دزد را جر می‌دهد. حتی گلاب به روی‌تان، در کنسرو لوبیا را هم باز می‌کند. این جمله هم همه‌فن‌حریف‌ است. امید دارد. دوستت دارم دارد. گور بابای دنیا دارد. دلم برایت تنگ شده‌ است دارد. چقدر قشنگ شدی امشب دارد. ماچ بده دارد. همه چیز. مهم نیست آدم اسکار گرفته باشد یا ویزا. از سر عملیات حفاری گودترین چاله‌ی تهران آمده باشد یا بخواهد مزخرف‌ترین پایان‌نامه‌ی جهان را به سرانجام برساند. این جمله جادو می‌کند. خودم هم یادم نیست که آخرین بار چه وقت بوده که کسی بهم زنگ زده یا من به کسی زنگ زده‌ام و این پیشنهاد را داده باشم. شاید برگردد به همان سال‌های دور. شاید حتی حاضر باشم که پول بدهم به کسی تا بهم زنگ بزند یا من بهش زنگ بزنم. بابت اجرای همین فریضه‌ی امید بخش «کتری رو بذار، دارم میام». #فهیم_عطار @fahimattar
252
8
☕باید هنر استراحت‌کردن را بیاموزیم. ما حتی وقتی در تعطیلات هستیم هم نمی‌دانیم چطور از آن استفاده کنیم. اغلب اوقات بعد از تعطی+6
☕باید هنر استراحت‌کردن را بیاموزیم. ما حتی وقتی در تعطیلات هستیم هم نمی‌دانیم چطور از آن استفاده کنیم. اغلب اوقات بعد از تعطیلات، نسبت به قبل از آن بسیار خسته‌ایم. باید هنر آرامش‌یافتن و استراحت‌کردن را بیاموزیم و هر روز به تنهایی یا با دیگران زمانی را به تمرین استراحت عمیق اختصاص دهیم. ✨تیک نات هان راه و رسم آرامش @beingneeds
269
9
بدون اینکه اینبار هم مقاومت کنم، گفتم دلم می‌خواد بریم خونه‌ی یزدان‌پناه، گفت باشه بریم. از همون دم در گلای شمعدونی بازی رو شروع کردن. بهش گفتم ببین برگاشو، از شدت سرما سبزتر شده. گفت آره انگار که بخواد به هم بپیچه قاعده‌ی هر چی لطافت و ظرافت رو، زنده‌ترشده تو این سرما. دست کشیدم رو سرشون و داخل شدیم. ذوق‌زده از دیدارِ دوباره با این خونه، مونده بودم از کدوم سمت برم. چندین سال بود بهش سر نزده بودم. نمی‌تونستم که برم. بعد از ماجرای همسرم. صدای آجراش بلند شد. ای کم معرفت... ای... ای... بی‌هوا شروع کردم به نوازش و زمزمه. دیوارا. درختا. گلا. تختا و حتی بالشتا. هی هی هی دلم براتون تنگ شده بود. دلم براتون خییییییلی تنگ شده بود. و صدای استاد. آخ صدای استاد. چقدر جام اینجا خالیه. هر روز. هر شب. پله‌ها رو دوتا یکی بالا رفتم و یکی یکی به اتاقا سلام کردم،‌ اتاق فیروزه‌. ترمه. لاجورد. خاتم. شاه‌نشین... سری به اتاق ترمه زدیم. روی یکی از اون قالیای دست‌نشون نشستیم. پای کرسی وسط اتاق. بعد رفتیم سر میزای اتاق فیروزه. قسمت آویز سفره‌ قلمکار رو گرفتم تو دستم. دیدن سفره‌ی قلمکار هر بار منو میبره خونه باباجون و ننجون. درست کنار رختخواب باباجون. کنارِ دستایی که با یه شاهنامه‌ی قدیمی هم‌پیاله بود همیشه. و با سیگارای دست‌سازِ خوشبوش. بعد شام هم پناه بردیم به حیاط و حوض و فواره و موسیقی. داشتم ذوق گلا رو میکردم که نونوای مجموعه، صدامو شنید. گفت اینا رو من قلمه زدم. اینا همه کار منه. ایستادیم کنارش و دست به دامن آتیش تنورش شدیم تا بتونیم یکمی بیشتر تو حیاط دوام بیاریم. نونوا که انگار منتظر بود کسی بشنودش شروع کرد به صحبت. از تکثیر گلاش گفت. از اتاقا. از طویله‌ای که تبدیل به یه کافه‌ی دنج شده بود. (بایدم کافه می‌شد). از اتاقای چار فصل. از تک درخت نارنج توی حیاط. از بادگیر... از هر چی بلد بود. چقدر چسبید. و چقدر دوست دارم این حرف زدنای گذری با مردم رو. میون تعریفا، سینی چای رسید. سه تا استکان نعلبکیِ کمر باریک با عطر چای ایرانی. چه ترکیب سنگینی بود: چای و صدا و آتیش. همه‌ی نقطه‌ضعفهام با هم جمع شده بود. وسط زمزمه‌هام با استاد، به یاد مصاحبه‌ی مرحوم نوذری با هایده افتادم (مرحوم نوذری و هایده! انگاری هایده همیشه زنده است) و اون قسمتی که هایده از دلکش خوند: این همه آشفته‌حالی این همه نازک‌خیالی ای به دوش افکنده گیسو از تو دارم از تو دارم مثال گفتگوهای همیشم باهاش، گفتم، چقدر اینجا جای صدایِ دلکش کنار صدای تو خالیه‌ها، نه؟ ای دادِ بیداد... حالا دال بیداد رو میرسونم به دستام و جفت دستام رو حلقه می‌کنم دور کمر استکان چای و انگاری که بخوام دنبالِ جوابم میون جرقه‌های تنور گلی بگردم، چشامو می‌سپرم به آتیش. چه شبی بود دیشب. راه نفسم باز شده بود. انگار برگشته بودم به خونه! من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می‌شناسم.... @beingneeds
209
10
🌹🎵🌹🎼🎧 آشفته حالی 🎵 اولین اجرا: بانو #دلکش 🎼 آهنگ: #علی_تجویدی شعر: #معینی_کرمانشاهی 🎧🌿🎧 یکی از شاهکارهای موسیقی ایرانی از یک مثلثی طلایی ایجاد گردیده است با نام "آشفته حالی" که با آهنگسازی استاد علی تجویدی و شعر زیبای شادروان معینی کرمانشاهی و با صدای زنده یاد دلکش اجرا گردیده است. 🎼🌿🎼 این همه آشفته حالی این همه نازک خیالی ای به دوش افکنده گیسو از تو دارم، از تو دارم این غرورِ عشق و مستی خنده بر غوغای هستی ای سیه چشم و سیه مو از تو دارم، از تو دارم این تو بودی کآشنا کردی به عشق این مبتلا را این تو بودی کز ازل خواندی به دل درسِ وفا را دیگر ای برگشته مژگان، از نگاهم رو مگردان، دینِ من، دنیای من از عشق جاویدانِ تو رونق گرفته سوزِ من، سودای من از نورِ بی پایان تو رونق گرفته من خود آتشی که مرا، داده رنگِ فنا می‌شناسم من خود شیوه نگهِ چشمِ مستِ تو را می‌شناسم دیگر ای برگشته مژگان، از نگاهم رو مگردان، دینِ من، دنیای من از عشق جاویدانِ تو رونق گرفته سوزِ من، سودای من از نورِ بی پایانِ تو رونق گرفته #طربستان‌محفل‌دست‌افشانی‌جان‌وروان https://t.me/tarabesstaan/44782
171
11
432904638.mp3
54
12
☕️وه از این جمله که به یادگار گذاشتی برایمان. جنابِ شاملو. شاملوی خوب! شاملوی دردانه: «تو خوبی و این همه‌ی اعتراف‌هاست...» #هوای‌_تازه @beingneeds
253
13
☕کیستی تو؟ کیستم من؟ داشتم به همنشینی با مردها فکر می‌کردم. بابا جانم. داداش‌ها. همبازی‌های بچگی.اساتید. همکلاسی‌ها. همکاران. آشنایان. همسرم. و حتی دیگرانی که بسته به موقعیت با آن‌ها مواجه شدم. یا کسانی که تنها صدایشان را شنیدم. ولو یکبار. و یا آنانی که با کلمات و کاغذ و ایمیل، به دیدارشان رفتم. اگر آن‌ها نبودند. قطعه‌هایی از پازلِ مرضیه گم بود. علی‌رغم صداقت و حسن‌ نظر و خیرخواهی‌ای که از دوستان و اطرافیانِ خانمم سراغ دارم؛ اما باید بگویم آنچه که در ذهن و ضمیر مردان می‌گذرد و روایت‌هایی که بر زبانشان جاری می‌شود، دیگرگونه است. و هماره از نگاهِ زلال و انسانیِ آنان، نکاتی بر من آشکار شده که گمان نمی‌کنم حتی با گذر سال‌ها و در همنشینی با کتاب‌ها و یاران جانی‌ام بدست می‌آمد. باری، این همراهان از جنسِ دیگر، چهره‌های متفاوتی از مرا به من بازنمایاندند و هر بار به طریقی به تکاپو و رویشم خواندند. قدردانم! قدردان این تابشِ روشنی‌بخشم. قدردان این التهاب‌ها. این دل‌آسودگی‌هایِ امن. و باید اعتراف کرد که من و تمام زنانِ دیگر به این نگاه‌های شسته و جلابخش و پرفروغ محتاجیم. و چه خوب که امشب به افتخار این مصاحبت‌های طراوت‌بخش از مولانا وام بگیرم، آنجا که دیدارش با شمس را چنین روایت کرده: شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه رهی من سوی تو چشم گریانم ز گریه کُند بود یافت نور از نرگس جادوی تو بس بگفتم کو وصال و کو نجاح برد این کوکو مرا در کوی تو جست‌وجویی در دلم انداختی تا ز جست‌وجو روم در جوی تو خاک را هایی و هویی کی بُدی؟ گر نبودی جذبِ های و هوی تو می‌دانی! هر بار «ما ودعک ربک و ما قلی» را به شکلی فهم می‌کنم. و این را دوست دارم... و این قدردانی را نیز که سببِ فراخیِ دل است. @beingneeds
272
14
No text...
85
15
☕ای وزشِ شور، ای شديدترين شکل! سايه‌ی ليوان آب را تا عطش اين صداقتِ متلاشی راهنمايی کن. ✨سهراب @beingneeds
306
16
☕زمین باران را صدا می‌زند، من تو را... ✨سهراب @beingneeds
274
17
☕بیش باد تنهایی‌ات ای انسان! تا آنگاه که شکوه آسمان را نمی‌بینی، تا آنگاه که درخت را در آغوش نمی‌گیری، تا آنگاه که روی به دری+5
☕بیش باد تنهایی‌ات ای انسان! تا آنگاه که شکوه آسمان را نمی‌بینی، تا آنگاه که درخت را در آغوش نمی‌گیری، تا آنگاه که روی به دریا نمی‌نشینی، تا آنگاه که زمین را نمی‌فهمی. رضا بابایی @beingneeds
443
18
☕از روزهایی که گذشت... (۱)یکی از روزهای تابستان بود. پاهام خویش‌فرما شده بودند. مرا می‌بردند به جایی که سال‌ها پیش آنجا بودم. نیاز به مواجهه بود. نیاز به صحبت. فضای صحبت‌ها سکون داشت. سعی می‌کرد به انواع و اقسام روش‌ها توضیح و توجیهی فراهم کند. و حتی یک‌جایی لابه‌لای گفتگوها از سر استیصال گفت: «بیا بزن توی گوشم اگه آروم می‌شی». به او گفتم: «من آرومم مگه نه؟» و نگاهم را ادامه دادم. لبخندی زد و سرش را پایین انداخت. گفتم: «برای این‌کار اینجا نیستم. نیومدم که زخمی بزنم. یا تحقیر کنم. یا سرزنشی یا که انتقامی یا... اما به گمونم برام خوب باشه و چه بسا برای تو که از آسیبی که ایجاد شد برات بگم و بگم که درد داشت و اینکه کاش این اتفاق نمی‌افتاد. و احتمالا برات آرامش‌بخش باشه که بشنوی نه خشم دارم و نه عقده. و از اون ماجرا گذشتم. و اینکه با تمام وجودم درک می‌کنم که همه‌ی ما خیلی ضعیفیم. خیلی ناتوان. خیلی ناآگاه و خیلی محدود. فقط همین. موقع خداحافظی به گمانم هر دو بی‌گره بودیم. من از آسیبی که دیده بودم و او از بارِ جراحتی که به هزار و یک دلیلِ پیدا و ناپیدا سبب شده بود. (۲)داشت از اکوی قلبش حرف می‌زد. از صدای قلبی که تا به حال اینقدر از نزدیک نشنیده بودش. می‌گفت: صداش بوی زندگی می‌داد. به قلبم گفتم وه که در این سال‌ها چه آرام و بی‌ادعا تپیده‌ای تا مرا به امروزم برسانی. تمام وجودش لبریز از قدردانی بود. آنقدر که حین صحبت، چشمهاش هم به تپش افتاده بود و دانه‌های قلبش را می‌باراند. (۳) قریب دو ماهِ گذشته روزهای خاصی را گذراندم. به ناگزیر روزهای تلخی را مرور کردم. بارها و با جزئیات. و حالا به گمانم آماده شده‌ام که برگردم و پرونده‌ای که بیش از سه سال است باز مانده را ببندم. به نظرم می‌رسد که برای حل مساله باید از خودِ او به خودِ او پناه برد. (۴) سحر خواب استاد را دیدم. سالها منتظر این خلوت بودم. برایش چندین بار خواندم و او با تکان دادن سر و خطوط لبخندش همراهیم می‌کرد. در شمایل آن روزهای بیماریش بود. با همان چشم‌های مهربان و نگاه وسیعش. به او گفتم می‌دانی! بعد از خدا، و در همه‌ی سالهای زندگیم، تو از هر کسی به قلبم نزدیکتر بودی... من، تو و تپش‌های زندگی. همین است خلاصه‌ای یک خطی از چهار دهه فرصت حیات. به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانی‌ام @beingneeds
425
19
یسس
یسس
379
20
«تشویش»، شکلی از شکل‌های بودنِ ماست. انگار زندگیِ انسانی هرگز نمی‌تواند خالی از تشویش باشد. آن‌چه انواعِ تشویش را از هم تفکیک می‌کند، این است که فردِ مشوش، در میانهٔ تشویش، به کجا می‌نگرد. عجیب، خلاقانه، و بی‌نهایت معاصر است که سعدی می‌گوید: من «میان این‌همه تشویش در تو می‌نگرم»؛ نه به «مکان»ی، نه به «چشم‌انداز»ی، نه به «بستگان»ی، نه حتی به «امید»ی. به «تو». .
330